پایان معماری؟

دکتر الهی قمشه‌ای در یکی از داستان‌های شیرینش از ماهی‌فروشی تعریف می‌کرد که بالای دکه‌اش زده بود: «در اینجا ماهی تازه عرضه می‌شود.» اما پس از مدتی «در اینجا» را حذف کرده و نوشته بود: «ماهی تازه عرضه می‌شود»؛ با این استدلال که اظهر من الشمس است که من اینجا و نه جایی دیگر کالایم را عرضه می‌کنم. دوباره بعد از مدتی «عرضه می شود» را هم حذف کرده بود؛ چون پیش خودش می‌گفت همه می‌دانند من برای فروش و نه از سر علافی اینجا ایستاده‌ام. سپس تازه را هم از «ماهی تازه» حذف کرده بود و فقط زده بود «ماهی». چون ماهی‌ها زنده بودند و کهنگی گزینۀ نامعقولی بود. در آخر «ماهی» را هم حذف کرده بود؛ چون اگر قرار بود کسی تابلو را ببیند، حتماً آدمِ ایستاده بالای سر ماهی‌ها را هم می‌دید و دیگر لازم به اعلان دوباره نبود. شاید این داستان را بتوان تمثیلی از عاقبت معماری دانست. اگر معماری را «فضایی فرم‌یافته از طریق مصالح جهت رفع احتیاجات کارکردی خاص» دانست، به‌نظر می‌رسد یکی‌یکی دارد اعلان‌های معماری زده می‌شود تا یک معماریِ بی‌اعلان بماند.

اگر معماری دارای هستۀ سخت عامی بود که در لایۀ نرم طراحی‌های فردی و تفاوت‌های فرهنگی متفاوت می‌شد، انگار دارد خود این هسته کم‌کم نرم می‌شود و معماری خاصیتِ جیوه‌ای بی‌ماهیت پیدا می‌کند. دیوار آزاد «لوکوربوزیه» اولین بیانیه در سختی‌زدایی از معماری بود؛ اما با اینکه عناصر ساختمانی از وظیفۀ کارکردی خاص خود آزاد شدند، در قالب زیبایی‌شناسی هنوز حضور پررنگی داشتند. از بازی صفحه‌های داستیل‌ها تا زمختیِ ساختگی بروتالیست‌ها. «میس وندروهه» گامی بزرگ‌تر برداشت و انگار زیبایی او نه تلاش مازادی بر زمینۀ موجود، که خود حضور ساختار عقلانی بود و با حضور پررنگ شیشه، جداره و به تبع آن، فرم کلاسیک، داشت خداحافظی می‌کرد. برج سیاه سیگرام و عقبه‌هایش که به‌طور مثال در برج‌های نقره‌ای مرکز تجارت جهانی مرحوم دیده می‌شد، درجۀ صفر حضور فرم در معنای زیبایی‌شناختی‌اش بود. بازی سطحی پست‌مدرن تلاشی نه‌چندان خوش‌فرجام در بازگرداندن صلابت این سطح بر پیکره‌ای بود که از درون، سختی‌اش مضمحل می‌شد. اما معماری از شعار مدرن خود هم کم‌کم دور می‌شد که همان تبعیت فرم از کارکرد بود. معماری‌های امروز دو زندگی پیدا کرده‌اند: یکی عمر ساختار اصلی آن و دیگری عمر حضور کارکردهای خاص آن‌ها، که با تغییرات داخلی و پارتیشین و امثالهم، زندگی‌های چندباره‌ای را تجربه می‌کنند. اول تبعیت فرم از کارکرد بود، سپس انعطاف‌پذیری شد و درآخر پیش‌بینی‌ناپذیری و عدم تعین. معماری برای چیزی طراحی می‌شد که نمی‌دانست. اگر روزی ساختمان ادارۀ فلان طراحی می‌شد، امروز ساختمانی با امکان ایجاد کارکردهای عمومی طراحی می‌شود تا بتواند تغییرات گریزناپذیر را در طول عمر ساختمان درونی کند. فرم یک استقلال زیبایی‌شناختی پیدا کرده که بیانیۀ پست‌مدرن‌ها یعنی «فرم از فرم تبعیت می‌کند» به‌خوبی این وضعیت را انعکاس می‌دهد. اما انگار این حذف قیودِ انتهایی ندارد و در عصر دیجیتال، معماری اگر هم باشد به بستری برای یک زندگی کوچ‌نشینی، برای بی‌نهایت تغییر بزرگ تبدیل می‌شود و انسان می‌پرسد پس در پاسخ به چه موقعیتی طراحی می‌گردد؟ باغ کتاب تهران جعبه‌ای است شیشه‌ای که فرمی دارد و منظری؛ طبقات و دسترسی‌هایی که درون آن هر اتفاقی امکان‌پذیر است. انسان از خود می‌پرسد آیا روزی نمی‌رسد که معماری از این قیود زیبایی‌شناسی هم آزاد شود و در خلائی بی‌معماری – معماری آن‌گونه که ما می‌شناسیم – رها شود؟ آیا این یک آزادی دلوزی بی‌ماهیت است یا پایان معماری؟

تمرینی در کلاسی انجام دادیم و گفتیم آیندۀ معماری با گسترش زندگی‌های مجازی چه می‌شود و بر این بستر، معماری و شهرها چگونه خواهند بود. دانشجویی چنین تصویری ارائه کرد: «در آینده‌ای نه‌چندان‌دور ما فقط در جهان مجازی زندگی می‌کنیم. همیشه آنلاینیم، عینکی بر چشم داریم و آنجا کار خود، زندگی خود و حتی تن خود را انتخاب می‌کنیم. زندگی، سخت افزاری دارد که به رباط‌ها و ماشین‌ها سپرده می‌شود و ما فارغ از این سختی، در خیال مجازی خود آزادانه پرواز خواهیم کرد. در این وضعیت، اتاقی کافی است تا من بتوانم تن و مغزم را برای حضور در این فضای مجازی سرپا نگه دارم.» اما انگار این دانشجو از پیامد سخنش آگاه نبود و برای آنچه که پیشنهاد می‌شد آماده نبود. یکی گفت: «چرا اتاق و چرا نشستن؟ کپسول‌های کوچکی کافی است که من درون آن دراز بکشم و تنم به شیلنگ‌ها و سرم‌هایی برای تغذیه وصل شود. در این حالت مدام می‌توان وضعیت سلامتی تن را زیر نظر داشت. دیگر آفلاینی وجود ندارد. اگر قرار است من در فضای مجازی زندگی کنم، دیگر لذت غذا و تفریح و همه چیز آنجا هست و لازم نیست شکل سخت‌افزاری آن را در واقعیت نگه دارم.» دانشجوی اولی فکر می‌کرد که ما هر از گاهی آفلاین می‌شویم و به واقعیت مادی برمی‌گردیم؛ اما در این وضعیت رادیکال دیگر ضرورتی برای این هم نبود. اما این ته داستان نبود. دانشجویی دیگر گفت: «انگار ما اینجا تن را فقط زنده نگه می‌داریم تا مغز برای حضور در فضای مجازی زنده بماند. خوب، مغز انسان را از سرش در آورید، تن را دور بیندازید و مغز را در یک باکس شیشه‌ایِ آزمایشگاهی زنده نگاه دارید تا آن را از تنی که فرسوده می‌شود آزاد کرده باشید. شاید این‌طور هزار سال زنده بماند. مگر انسان چیزی جز ذهن اوست؟» داستان تمامی نداشت. چه کسی مغزها را زنده نگه می‌دارد؟ تولید مثل چگونه است و شهر در این وضعیت چیست؟ آیا فضای مجازی کپی همین زندگی واقعی نمی‌شود، با قوانین خود، کار خود و دردسرهای خود؟ آیا ما آنجا آزادتر خواهیم بود؟ بماند. اما در این حذف تن، تمثیلی وجود دارد که در تبیین وضعیت معماری به‌کار می‌آید. مثل بلایی که سر تن آمد، انگار معماری نیز دارد مثل حذف تن در این داستان حذف می‌شود و آنچه ما امروز به اسم معماری می‌بینیم، مثل بازی زیبایی‌شناختی مدرنیستی، ته‌مانده‌ای از بازی‌های زیبایی‌شناختی بر اساس پارادایم‌های سابق است تا اینکه یک‌بارِ دیگر معماری دچار وضعیت میس وندروهه‌ای شود و از پارادایم‌های پیشینش آزاد گردد. میس وندروهه‌های عصر دیجیتال تکانی دیگر به معماری خواهند داد؛ اما پرسش اینجاست که در این تکان آخر چیزی دیگر می‌ماند؟ مدرنیست‌ها هنوز پشتوانۀ خرد و کارکرد را داشتند؛ اینجا چه می‌ماند؟ منادیان پایان تاریخ، مثل زرتشت نیچه بانگ برداشته‌اند که «خدای معماری مرده است.» ما هم مثل بی‌خبران جنگل‌نشین چند صباحی به این پیامبر نابودی می‌خندیم تا با این مرگ بزرگ کنار بیاییم.

آنچه که امروز از معماری مانده، به جز قسمت‌های واقعی که هنوز ادامۀ زندگی باستانی ما است، مانور سرمایه‌داری حول زیبایی‌شناسیِ معماری فارغ از بندهای عملکردی و امثالهم است که فضا و فرم را به یک بازی مستقل تبدیل کرده است، و به‌نظر می‌رسد این آخرین بازی قبل از کنار آمدن با مرگ بزرگ معماری است. شاید این پایان معماری نباشد و همچون ابرمرد نیچه‌ای باید منتظر یک ابرمعماری باشیم. پرسش اینجاست که آیا معماری سبز در داعیه‌اش برای بازگشت به طبیعت، که چیزی شبیه داعیۀ پست‌مدرن‌ها در بازگشت به تاریخ است، چندان تغییر بزرگی در این پارادایم ایجاد می‌کند؟ به نظر می‌رسد حتی معماری سبز هم یک بازگشت از این مرگ تدریجی و بازگشت به طبیعت نیست؛ یک ماشین سبز برای زندگی است که خود قدمی در راه مرگ معماری در قالب برداشت‌های عمومی ماست. اگر معمارها نیچه‌ای بزرگ ندارند تا این مرگ را در قالب یک روایت بزرگِ اسطوره‌ای در گوش ما بخواند، زمزمه‌هایش را می‌توان این‌طرف و آن‌طرف شنید. معماری مرکز اپل در «کوپرتینوی کالیفرنیا» شاید نویدی برای این مرگ باشد. «رینگی بسته با بزرگ‌ترین دیوار شیشه‌ای منحنی در جهان.»

به‌ غیر از مسائل امنیتی این ساختمان، تاکید افراطی بر ساخت و جزئیات که آن را به احجام کامل افلاطونی نزدیک کرده، این ساختمان یک هیچ کامل است. چیزی شبیه دایرۀ نقاشان ذن که در کمالش نیستی و هستی یکجا جمع شده است. معماری گفته بود که اهرام مصر به خاطر کمال هندسۀ هرم‌شان، به جای اینکه مظهر جاودانگی باشند بهترین مظهر مرگ شده‌اند. ساختمان مرکزی اپل در کمال دایره‌وارش، دایره‌ای که به هیچ امر بیرونی واکنش نشان نمی‌دهد، بهترین مظهر یک وضعیت آزاد در خود و تهی است. به‌قول معمار منظر «لوئیز مازینگو»: «این ساختمان حرکتی خلافِ جهت ساختمان‌های اداری باز، جهت تقویت مشارکت است. این ساختمان یک نماد است.» اما نماد چه؟ نماد یک کمپانی خاص یا نمادی برای آینده‌ای عام؟ آنچه مشخص است این است که این بنا حذف همۀ بازی‌های معمارانه و تبدیل ساختمان به یک جعبۀ هیچ است. این «هیچ» شاید سمبل همان پایان معماری به عنوان «فضایی فرم‌یافته از طریق مصالح جهت رفع احتیاجات کارکردی خاص» باشد.

 

سعید خاقانی

یک نظر