چهار پهلوی اساسی در اطراف مهمترین دانشگاه ایران قرار دارد، دانشگاه تهرانی که بیخیابانهای اطرافش معنایی برای سیاست و اجتماع ایران ندارد. خیابانی که روزگاری شاهرضا بود، الان انقلاب است و نام مهمترین کنش معاصر سیاسی کشور را به یدک میکشد. در پهلوی شرقی دانشگاه، قدس جا خوش کرده و نامش هم از جریانات پس از همان کنش معاصر میآید و سرتاسرش را با خطوط آبی نمازگزاران جمعه پُر کردهاند. آن دیگری ۱۶ آذر نازنین است که نامش را از دانشجویان قدمزده بر اتفاقهای کمنظیر تاریخ معاصر به ارث برده است. و اما ضلع شمالی دانشگاه، بیچارهای است با نام پورسینا: داستان پورسینا داستان شهر و خیابان است و نه جنبشها.
چهار پهلوی اصلی سه دستهاند ۱.خوشبخت؛ ۲. خوشبخت و نوستالژیک؛ ۳. بیچاره.
خوشبخت آن است که سردر دانشگاه دارد، پهن است و حسابی در چشم. همیشۀ خدا دوربینها در آن سر کج میکنند و به رهگذران چشمک میزنند. همیشه بهترینهای دنیای مدرن را اولین بار او تجربه کرده؛ اتومبیل را، فاضلاب را، تیرهای منظم برق را، مترو را و از همه مهمتر سِلفی را. خیابانی برای اولبودن در همه چیز نامش چیزی جز «خوشبخت» نخواهد بود.
آن دو دیگری، قدس و ۱۶آذر، یک صدا در دو سازند؛ صدای اول خوشبختی و صدای دوم نوستالژیک. هر دو بر نُت خوشخوان چنارها سوار میشوند و بهترینهای آینده را گاه با تلخی و باتوم و گاه با جشن برگریزان خزان میسرایند. این دو خیابان خوشبخت برای هر دانشجو و جوانی که با عصر خود قدم میزند همراه و همپا است و همیشه نوستالژیک. چه برازنده است اگر نام هر دو «خوشبخت نوستالژیک» باشد.
اما آنکه این متن برایش نوشته شده است آن تنهای محجوب، پورسیناست. خفته در سایههای تاریک چنارهای پیر. نه بهترینها را اول میبیند و نه خاطرهای میسازد. نه میخواند و نه میآموزد. افتاده بیخ گوش بهترینها و کمترین مانده. نه بوده و نه خواهد شد همانند آن سه تای دیگر. پورسینا تنها خیابانی است برای عاشقان شکستخورده و غمدار که بیهدف پیادهراهها را گز میکنند. او بیچاره است و هیچ چارهای ندارد که پای بلند و دراز دوربینها را به خود فرا بخواند. داستان او داستان شهر معاصر است. شهری که او را فرعی و آن سه را اصلی و اصلیتر کرده است. پورسینای بیچاره، هیچکس با تو سلفی نمیگیرد.

- در حال حاضر نویسنده مطلب دیگری برای کوبه ننوشته است.



