موصل آزاد شد، اما چگونه این تن پارهپارهشده به زندگی ادامه دهد؟ امروز رابطۀ این تنِ بیجان با تاریخ از دریچۀ خرابه برای آنچه که هست، نه-بودن برای آنچه که دیگر نیست اما فقدانش هست، و درد، یعنی خاطرۀ تلخی که فراموشی میطلبد، برقرار است. موضعی رنجآور است، جایی بین خواستِ ماندن و نگهداشتن، و فراموشی و گذرکردن. تصور کنید شما شهردار موصل شدهاید و پول منحیثلایحتسبی، همچون پول نفت یا امثال آن از طریق وزارت مندرآوردی «احیای تاریخ و فرهنگ موصل» به دست شما رسیده است و سکان هدایت این سفینۀ شکسته در دست شما افتاده است. چه میکنید؟ اجازه دهید تصویری از این کشتی شکسته داشته باشیم: این موزۀ موصل است، یعنی موزۀ موصل بود! (تصویر شمارۀ یک) آن یکی هم شهر موصل است (تصویر شمارۀ دو). شاید مثل طبس، شهری که بود، باید از موصل شهری که بود صحبت کنیم. آیا موضعها و فلسفههای رایج تاریخ معماری و مرمت به درد این خرابشده می خورند؟ خیلی از نظریات ما بر بستری پیشفرض (taken for granted) ایستادهاند، مثل ورزشکاری که بازیاش منوط به سلامتی تن است، پایه که رفت قامت نظریات هم پا در هوا میمانند. با این مردهریگ چه باید کرد؟

تصویر شمارۀ یک: موزۀ موصل

تصویر شمارۀ دو: شهر موصل
موصل الان با فقدان روبهرو است: چیزها و مکانهایی که بودند و حالا نیستند و اگر هم هستند، تن زخمیشان بیشتر یادآور درد است تا تاریخ بزرگشان. لطفاً نگویید که موصلیها با دردهای بزرگتری طرفند و آجر و سنگ غم اولشان نیست؛ پرداختن به شهر و معماری برای موصلیها اگر نه مرهم و التیام اما دریچۀ روبهرو شدن با دردهایشان است. آیا میتوان با این فقدان همچون سطح صفر (Grand Zero) نیویورک برخورد کرد، جایی که نگاهداشت نیستی، معنایی از آگاهی و همدلی بسازد وقتی پُرکردن دروغینش نمیتوانست، درحالیکه فوارهای بر جای خالی آن، نمادِ جوششِ زندگی شود و کنارش برج سرکشتری بهجای گاوصندوقهای نقرهای برجهای قبلی سَر بَر کند تا بر ادامۀ زندگی – یا بهتر است بگوییم ادامۀ زندگی سرمایهداری – تأکید کند؟ شاید برای یک بنا بشود، برای یک شهر چه؟ بارگاه یونس نبی، همچون فرشتۀ برکت و نگهبان شهر، بالای تپهای سایه بر سر موصل انداخته و یادگاری نو از باغهای معلق باستان بود (تصویر شمارۀ سه). بالای سر موصل ایستاده بود، همچون قلب مقدس پاریس، اما قلب موصل از جا کنده شد و حالا خالیاش هست. اینجا نیستی هم هست، آنجاست، مثل گلدانی قدیمی که میشکند و جای خالیاش در قاب خالی دکور خانه میماند. جای خالی بودای بامیان همیشه بالای دشتها و درههای زیردست، و بالاتر از آن در زمینۀ هویت و ذهنیت افغانها میماند. با نبودهای موصل چه باید کرد؟ مسجد نوری که دیگر نیست، عبادتگاه ایزدیها، کاخ نمرود. همه نیستند. شاید موصل یک سیاست یکدست نطلبد، یک جا را باید بازسازی کرد، یک جا جایش را خالی کرد و یک جا هم باید دستنزده نگاه داشت. با قلب و دست و تن که نبایست به یک شکل برخورد کرد.

تصویر شمارۀ سه: بارگاه یونس نبی در موصل
آیا بایست تکهپارهها را جمع کرد و این خوردهها را بهعنوان باقیماندۀ تاریخ نگاه داشت؟ صدالبته که این کار شدنی است، اما این کار چقدر به درد موصلیها و عراقیها میخورد، اگر امروز بتوان حوزهای معنایی به اسم «ملیت» برای عراق تصور کرد؟ موصل امروز چگونه با این تروما روبهرو شود؟ چقدر خود داستان این تخریبها میبایست در تاریخ جدید موصل بماند؟ در بازسازی گنبد رایشتاگ آلمان، حتی یادگاریهای سربازان روسی در فتح برلین بر دیوارۀ ساختمان نگاه داشته شد تا تاریخ، هرچند تلخ برای گذر از آن بماند. تاریخهای فراموششده و پاکشده تکرار میشوند. چه روایتی و ساختی میتواند بستر ادامۀ زندگی موصل شود؟ اینجا معماری و شهر با موضعی روانکاوانه روبهرو است.
بیایید پرسشی کلیدیتر بپرسیم: آیا اصلاً باید به فکر بازسازی موصل بود؟ آیا خاورمیانه زیر بار تاریخ خود هلاک نشده و این بههمریختگیها، از سرِ بازی روزگار یا هر چیز دیگر، فرصتی برای حیات بیرون از این بار نیست؟ آیا این مصداق تخریب خلاقانه است؟ آیا موصل به پایان تاریخ خود رسید و این پایان، نوید بهسرانجامرسیدن است تا بیدغدغۀ جریان تاریخ، با خاطری رها در منتهیشدنش زندگی کند؟ آیا همچون پلاسکو میتوان گفت یکی بهترش را میسازیم، گویی اصلاً اتفاقی نیفتاده است و آن را فرصتی برای احیا ببینیم؟ طنزپردازی انگلیسی از جداییطلبان ایرلندی تشکر میکرد که بعد از انفجار مرکز تجاری منچستر، یکی بهتر از قبلی گیرشان آمد. پدر پیری زمینگیر شده است، بچه ها در عین احترام، از ته دل منتظر مرگش هستند تا زندگی خود را شروع کنند. آیا پس از یک سوگواری، موصلِ رها از بار تاریخ نمیتواند آزادانهتر زندگی کند؟ آیا این نوید خوبی برای کل خاورمیانه نیست تا دست از خود بردارد و دست از سرش بردارند تا در کوچکیاش، بدون بار تاریخ زندگی آرامی بگذراند؟ آیا بهتر نیست موصل را صاف کرد تا این تاریخِ پر از درد از آگاهی جمعی حذف شود و سنگاپور و دبی دیگری اینجا ساخت؟ مگر نه اینکه از چشم مادرمرده ای، هرچه را که او به یاد مادر میاندازد دور میکنند تا او بتواند به حال برگردد و به زندگیاش ادامه دهد؟ با تاریخِ درد نبایست همین کار را کرد؟ آیا باید همچون شهرهای جدیدی که کنار شهرهای زلزلهزده سر بر میکنند، اصلاً از خاک موصل قدیم رفت و جایی دیگر موصلِ نو ساخت؟ آیا الان موصل بهترین موزۀ جنگ دنیا در قیاس با موزههای دروغین شجاعت و درد که اینجا و آنجا برپا می شود، نیست؟ موصل جدیدی کنارش بسازید، دیواری دور موصل قدیم بکشید، بلیت بفروشید تا توریستها اینجا را هم پر کنند. مراقب باید بود، چندی که میگذرد، عدهای عروسکهای مضحک داعشی میپوشند تا توریستها با آنها عکس یادگاری بگیرند، عجب طنز تلخی میشود! دردها شاید بخشیده شوند، اما فراموش نمیشوند. دور نیست روزی که یکی از همین جوانهایی که درون عروسک داعشیهاست، ناگاه یاد خانومان و رفتگان میافتد، در میان لودگیهایش اشک و گریه امانش را میبرد، قهقهۀ توریستها نفرتش را بر میانگیزد، تفنگی دست میگیرد و آنها را به تیر میبندد. این میتوانست صحنۀ یک فیلم برای موصل پس از جنگ باشد، کابوسی که اگر حل نشود سر بر میکند. آیا باید همچون هیروشیما، یادمانی که در خود موزهای دارد در پیش میدان بزرگی بسازی و هر سال، در روز آزادیاش جمع شوی و گُل نثارش کنی، تا بعد بتوانی به زندگی روزانهات برگردی؟ شاید این برای ازمابهتران باشد، تاریخ خاورمیانه آنقدر تاریخ پُردردی است که از این مصیبتها کم ندارد و بههمینخاطر، بلد است چگونه از کنارش گذر کند. شاید! همین برای استیصال نوشتن در مورد موصل کافی است که جز پرسش نمیتوان مطرح کرد، هر جوابی دردناک خواهد بود.
دهر عجب بازیگردانی است. موصل اگر در این خرابشده نبود، شاید شهری میشد پر از توریست و کافه و بازار، اما تقدیرش خرابی بود. این موصل ۱۹۳۲ است (تصویر شمارۀ چهار). میتوانست بهتر از هر شهر اروپایی، الان شهر عشاق، شهر باستان یا شهری با هر برچسب توریستی دیگر شود و آرام و زیبا و پرغرور از تاریخش، با تراسهایی چوبی رو به دجله باز شود و قایقها و قهقههها آهنگ لالایی شبهایش شود. بازی دهر است دیگر، یکی ایاصوفیه میشود و بر مرکز تاریخ میایستد، یکی هم ایوان مدائن باشکوه میشود که از تاریخ میماند و تنها از دریچۀ خرابیاش آیینۀ عبرت میگردد.

تصویر شمارۀ چهار: موصل، ۱۹۳۲
البته فکر نکنیم که مسئلۀ موصل فقط مسئلۀ چگونگی بازسازی آن است. تاریخهایشان چگونه باید از این وضعیت یاد کنند، چگونه به خاطر بیاورند یا فراموش کنند؟ در کتابهای درسی چگونه باید این مصیبت را روایت کرد؟ آیا ساختن سریال تاریخی در موصل کار درستی است؟
و در آخر اینکه نبایست فراموش کرد که ما در این خطه از دنیا قبلاً در مقیاس کوچکتری با مدلی از موصل روبهرو شده بودیم. تخریب، همزاد مدرنیتۀ خاورمیانهای بوده است. آیا دمشق پیش از جنگ، از دریچۀ مدل اینوَرِآبی مدرنیزاسیون، خراب نشده بود؟ در این چند دهۀ زندگی من هم اصفهانِ آشنای من نیز پیش چشمانم گم شد، کوچهها، خانهها، دوچرخهها… . راستی، زبانم لال، چه میشد اگر نقشِجهان از صورت جهان اصفهانیها زدوده می شد، حتی دست فکر هم به قامت این فکر سیاه قد نمیدهد! آیا من میتوانستم با فقدان این نقش از جهان روبهرو شوم؟ اصفهان بدون نقشِجهان چه جور اصفهانی است؟ به دوستی گفتم، آنقدر راحت گفت: همانطورکه مغولها آمدند و رفتند و ما ماندیم، اصفهان نیز خاکی سر خودش میکرد. راستی نیشابور بعد از حملۀ مغول چه کرد؟ و در آخر کار بیایید مرثیهای برای موصل بگوییم. گوته در شعری در مورد آمریکا گفته بود: خوش به حالت آمریکا، تو مثل ما قلعههای قدیمی نداری (۱)، ما هم با خندهای همراه با اشک چشمی به موصل میگوییم: خوش به حالت، از دست تاریخ بزرگت خلاص شدی، موصل تو از دست خود آزاد شدی!
(۱) America, you’ve got it better
By Johann Wolfgang von Goethe
America, you’ve got it better
Than our old continent. Exult!
You have no decaying castles
And no basalt.
Your heart is not troubled,
In lively pursuits,
By useless old remembrance
And empty disputes.
So use the present day with luck!
And when your child a poem writes,
Protect him, with his skill and pluck,
From tales of bandits, ghosts and knights.
استادیار گروه مرمت و مطالعات معماری دانشگاه تهران
- 16 مهر 1401
- 12 فروردین 1399
- 30 آبان 1398
- 3 اسفند 1397






