تصدیقی در پاسخی که به نقد من بر «صومعهٔ مطالعات معماری ایران» نوشته، نکاتی را مطرح کرده که به گمان من بیش از همه ناشی از عجله است؛ عجلهای که در پاسخگویی به نقد من به خرج داده است و ایبسا اگر به منابعی که در پایان یادداشتم قید کرده بودم هم سری میزد شکل نوشتار او دیگرگونه میشد. او در یادداشت اخیرش بیشتر به روانکاوی من پرداخته تا مواجهه با محتوای نوشتهام و به این ترتیب عملاً از پاسخ به آنچه نوشته بودم طفره رفته است. من اما سعی میکنم به بهانهٔ پاسخی هرچند نالازم، به ایضاح برخی از مفاهیم یادداشت پیشین بپردازم. لازم است بگویم که اگر در خلال این متن اثری از «مطالعات معماری ایران» نمییابید هم ازآنرو است که مجید میرنظامی پیشتر نسبت درونماندگار مطالعات معماری ایران را با سیاستهای نئولیبرال بهخوبی کاویده است (۱) و هم به این خاطر که هدف من، در ادامهٔ یادداشت میرنظامی، نقد وضعیتی است که نهتنها بر این رشته که بر کل سامانهٔ آکادمیک ایران حاکم شده است و دور نیست که آخرین سنگرهای حق آموزش رایگان را فتح کند. در یادداشت پیش رو از «تولید دانشگاه»، «دانشگاه در خدمت حقیقت» و «تبار» ی سخن خواهم گفت که درست در مقابل «مذاکره» ی مورد دفاع تصدیقی، از «مبارزه» ــ مبارزهای سخت نابرابر اما ممکن ــ دفاع میکند.
- دانشگاه تولید میشود
نخستین ایرادی که تصدیقی وارد میکند آن است که اصلاً قرار نبوده در آن یادداشت از آرمانهای دموکراتیک سخن بگوید و راهحلی هم ارائه کرده که من ظاهراً ردش نکردهام. نخست آنکه اگر او از هماهنگی با بازار و دولت سخن گفته یعنی از بیعدالتی و سیطرهٔ بازار و روابط مزدی بر دانشگاه سخن گفته است و لزومی به تأکید مؤکد او بر این موارد نیست. دوم آنکه من ازقضا در همان متن کوتاه پیشنهاد بسیار مشخصی ارائه کردم: اگر تصدیقی برای فرار از دانشگاه در خدمت مذهب، دانشگاهی میخواهد در خدمت دولت و بازار، (که میرنظامی بهخوبی نشان داده است که این هر سه هیچ تضادی هم باهم ندارند!) میتوان بهجای این وادادگی، دانشگاهی داشت در خدمت حقیقت. البته شرط فهم آنچه نوشتم آن است که دانشگاه را همچون هر فضای دیگری نه امری ثابت که فضایی همواره در حال تولید شدن بدانیم. به یک معنا: دانشگاه تولید میشود و من میکوشم در ادامه شکل تولید دانشگاه در خدمت حقیقت را بیشتر معلوم کنم.
- دانشگاه در خدمت حقیقت: مبارزه بهجای مذاکره
تصدیقی در گام بعدی یادداشتش مرا به کشف ذات دانشگاه متهم میکند، حالآنکه سخن ما از چهار سنت تولید دانشگاه بود. نیز از آن گفتیم که دانشگاه موجود دانشگاه در خدمت مذهب/دولتی است که در حال دگردیسی به دانشگاه در خدمت دولت/مذهب/بازار است. (اتصالش به بازار و دولت موردحمایت تصدیقی است.)
برخلاف نظر تصدیقی، دانشگاه به هیچ روی قرار نبوده که از اول در خدمت این دو یا سه باشد. نمیدانم از کدام مطالعهٔ تاریخی برآمده است که باید دانشگاه را از آغاز در خدمت دولت و بازار در نظر آورد؟
اما تصدیقی آشکارا دست به دامان رئالپولیتیک میشود و خود را طرفدار «مذاکره» با دولت و بازار نشان میدهد: «کوتاه بیا و بپذیر!»؛ اما لااقل سنت جنبش دانشجویی نشان داده است که امکان تولید دانشگاهی دیگر یعنی دانشگاه در خدمت حقیقت وجود دارد؛ سنتی که نشان میدهد میتوان بهجای دفاع از دولت و بازار و پذیرش چنگال آهنین آنها و سر فرود آوردن در برابرشان و تن دادن به وضع موجود و نیز آن آیندهای که هواداران وضع موجود در پی تحققش هستند، تغییر رادیکال آنها را از پایگاه دانشگاه فریاد زد. از همین رو است که تلاش نیروهای مخالف وضع موجود برای خودآیینی نهادها و ایستادگی در برابر نظم «طبیعی» (!) برآمده از بازار، تلاشی است برای حفظ سنگر تغییر رادیکال وضع موجود. برای ما هر نوع “مذاکره” با بازار یعنی افتادن در دام کالاییسازی؛ و دولت هم تا وضع حالش اینگونه که هست باشد برای ما هیچ نیست جز بازوی اجرایی نئولیبرالیسم. ما دانشگاه را مستقل میخواهیم و البته پایگاهی برای تغییر آن دو دیگری.
اما اگر دلدادگان نظم نئولیبرالی بازار خواسته و ناخواسته با اصرار و ابرام از ما میخواهند که با بازار و دولت «مذاکره» کنیم و سیطرهٔ کنونیشان را امری طبیعی بپنداریم، باید پاسخ دهیم که گوش ما با نداهای دیگری است: ما از دانشجویان معترض می ۱9۶۸ این را آموختهایم: «واقعگرا باشید و ناممکن را بخواهید!».
اگر بهجای وادادن در برابر این امر تاریخی، همسانی شرایط استثمارمان در دانشگاه را با شرایط استثمار دیگر دانشجویان و معلمان و کارکنانهمدرد ما در سراسر جهان را در نظر آوریم و نیز خط تبارمان را تا جنبش دانشجویی ایران و نیز دیگر کشورها دنبال کنیم، بهجای رئالپولیتیک از سیاستی دیگر ــسیاست رادیکال ــ دفاع خواهیم کرد: ما بهجای «مذاکره» از «مبارزه» ــ گیرم مبارزهای سخت نابرابر ــ با دولت و بازار سخن میگوییم؛ مبارزهای نه بههیچروی ناممکن و نه محدود به طیف مشخصی از راهحلها. مقاومت در برابر، راهحل تصدیقی ــ هماهنگ شدن دانشگاه با نئولیبرالیسم و کالاییسازی دانشگاه ــ که ازقضا سخت هم مورد حمایت جریانهای مسلط بر دانشگاههای ایران است، امری است مرسوم در جایجای جهان. از همین ایران گرفته (۲) تا یونان و فرانسه و انگلستان، دانشجویان و استادان و کارکنان دانشگاه در کنار هم سعی کردهاند برخلاف میل دولتها، بازارها و «روشنفکران ارگانیک»شان، کالاییسازی دانشگاه را گامبهگام به عقب برانند. به روایت آلکس کالینیکوس، دانشجویان منتقد در این کشورها بهجای حمایت از بازار و دولتها ــ دولتهایی که اسمشان عوض میشود اما رسمشان همان حمایت از «خصوصیسازی همهچیز» است ــ اتحادیه میسازند و با اتحادیههای کارگری و اتحادیههای کارکنان دانشگاه و استادان متحد میشوند تا دولتها نتوانند دانشگاه را با نظم بازار هماهنگ کنند. باید از تجربیات آنها سود جست و خود را نه دانشجویی منفرد که بخشی از «ما» دانشجویان سراسر جهان در نظر آورد. دانشجویانی که خود را همچون یک طبقه با منافع مشترک به رسمیت میشناسند و میتوانند و میباید دانشگاه عادلانه و در خدمت حقیقت را تولید کنند. (۳) راستی که دانشگاه عادلانه و در خدمت حقیقت ــ دانشگاهی خارج از سیطرهٔ دولت و بازار و پایگاهی برای تغییر این هر دو ــ قابلتولید است؛ آنهم با مقاومت همزمان دانشجویان، استادان منتقد و کارمندان. «با هم میتوانیم همهچیز را تغییر دهیم.» (۴) شاید باید به احیای ایدهٔ «بینالملل دانشجویی» بیش از اینها فکر کرد.
- دولت مادر است: یا آنچه نئولیبرالها میخواهند دربارهٔ دولت بدانند؛ اما میترسند از لکان دربارهاش بپرسند. (۵)
تصدیقی در جای دیگری از نوشتهاش بهجای مواجهه با محتوای نقد وارده به خود، روانکاوی نگارنده را پی میگیرد و رابطهٔ مرا با دولت از جنس رابطهٔ کودک با مادر به تصویر میکشد: رابطهای از جنس هول و هراس و ابهام و اهمیت. در مورد این صورتبندی باید چند نکته را متذکر شوم:
این شابلونسازی از مدلهای نظری از آفتهای دامنهداری است که امکان صورتبندی درست وضع موجود و نقد انضمامی آن را از میان میبرد و ما را در برهوتی از صورتبندیهای ایدئولوژیک (به معنای کلاسیک کلمه) رها میکند. متأسفانه اوضاع وقتی وخیمتر میشود که مدلهای نظری ما هم خوانشهایی بسیار مغشوش از صورتبندیهایی بهغایت پیچیده باشد و بدبختانه بلایی که در متن تصدیقی بر سر لکان هم آمده از این قصه خارج نیست و اساساً این شکل از اینهمان دانستن رابطهٔ من با دولت با رابطهٔ کودک با مادر بیشتر ناشی از تلقی اساساً مغشوش تصدیقی از لکان است تا هر چیز دیگری. (۶)
اما از زاویهای دیگر میتوان گفت تصدیقی رد پای مادر را بهدرستی در صورتبندی من از دولت یافته است؛ اما نه آن مادری که او و دیگر مدافعان به [صورت ساختاری نرسالار] نئولیبرالیسم مراد میکنند: اگر مادر بودن را معادل حمایت بیدریغ بدانیم، چرا دولتی را نخواهیم که مثل این مادر [آرمانی و انتزاعی] دقیقاً حامی تمامی مردم باشد و منبع تغذیهٔ آنها؟ به نظر میرسد ایدهٔ دولت حامی بهجای دولت کارگزار سرمایهداری ازآنرو تا به این حد برای هواداران نئولیبرالیسم ناراحتکننده است که در آن جای دولت نرینهٔ پدری (دولت حامی رقابت) را دولت مادرانهای میگیرد که کارش حمایت محض از حیات تمامی شهروندان است. (۷)
پیشنهاد مشخص من و ما ـ همانکه نئولیبرالها دوستش ندارند ـ آن است که دولت در کار دانشگاه فضولی نکند و فقط به این نهاد پول مفت تزریق کند تا ما بیهیچ دغدغهٔ امنیتی و مالیای، کارمان را بکنیم.۸) این هم نه چیز عجیبی است نه پدیدهای بدون سابقه در تاریخ؛ اما ظاهراً استیضاح (9) تمام و کمال دانشجویان بهظاهر منتقد وضع موجود، افق ذهنی این دسته دانشجویان را آنچنان بسته است که اندک تصوری از دانشگاه مستقل هم در ذهن ندارند و دائماً به «مذاکره» میاندیشند؛ امری که این هم خود دلایلی تاریخی دارد اما اینجا مجال گفتنشان نیست. (۱۰)
- تبارسازی: راه عبور از انقیاد/راه عبور از فردیت
تصدیقی در آخرین بند پاسخهایش نخست تنها نشانههای همدردی مرا با خود پاک میکند و بهصراحت میگوید که در مورد مرید و مرادی به «جمعبندی» نرسیده است. این اگر نشان نوعی مخالف خوانی بیدلیل نباشد، نشان از جدایی فهم تصدیقی از رواج اظهرمن الشمس این پدیدهٔ شوم در رشتهای دارد که در دل رشتهٔ معماری هم- که مرید و مراد پروریاش را عدهٔ زیادی به چشم دیدهاند- به افراط در این خطای بزرگ علمی مشهور است.
در گام بعدی اما تصدیقی با شعبدهای فرویدی دست مرا خوانده و رابطهٔ مرا با شاملو از جنس مرید و مرادی میداند؛ اما باید بگویم که متأسفانه در این فقره هم به این شعبدههای ظاهراً روانکاوانه احتیاجی نیست:
من با صراحت و بیهیچ تعارفی تبار خودم را به شاملو متصل کردم و در مقابل «بزرگان» کذایی این روزها بزرگش خواندم. خواستم با اتصال خودم به شاملو، می ۶۸، جنبش دانشجویی و نیز صدای محکم الکس کالینیکوس، خودم را از شر صدای استیضاحکنندهٔ پلیس نئولیبرال که هرلحظه در گوش ما میخواند: «کوتاه بیا!» خلاص کنم. میخواستم به جای مذاکره با دولت، به شوراهای صنفی مستقل بیندیشم و امکانهایی که ورای سر فرود آوردن، پیش رو داریم. شعبدههای روانکاوانهای از این قسم را اما باید نگه داشت برای لحظهٔ آشکار کردن «انکار» های کلاسیک: انکار استیضاح شدن بدست نئولیبرالیسم. ما اما ــ همان «ما» دانشجویان ــ باید قصهٔ خودمان را و تبار خودمان را از نو بسازیم. باید تاریخ را و اکنون را جستوجو کنیم تا دوباره بتوانیم ناممکن را بخواهیم. اگر «… چیزی که بسیاری از کارگران در دانشگاهها و سایر محیطهای کار را دلسرد کرده است این عقیده است که هیچ بدیلی برای سرمایهداری نئولیبرال موجود نیست. مهمترین دستاورد یک جنبش… [این خواهد بود که] نشان دهیم در جهان تا وقتی بازار پادشاهی میکند هیچچیزی طبیعی نیست.» (۱۰)
باید دوباره یکصدا بگوییم که «باهم میتوانیم همهچیز را تغییر دهیم.»
- خط تبار ما بیشک از گرهگاه شاملوی بزرگ میگذرد و چه بهتر که آرزو و اعتراض را از دهان او فریاد بزنیم:.
بر کدام جنازه زار میزند این ساز؟
بر کدام مردهٔ پنهان میگرید،
این ساز ِ بیزمان؟
در کدام غار بر کدام تاریخ میموید،
این سیم و ز ِه، این پنجهٔ نادان؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند
بگذار برخیزد!
زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمهٔ صافی
زاری بر لقاح ِ شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم
زاری بر سپیدار ِ سبز بالا بس تلخ است.
بر برکهٔ لاجوردین ِ ماهی و باد
چه میکند این مدیحه گوی ِ تباهی؟
مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه میکند،
زیر ِ دریچههای ِ بیگناهی؟
بگذار برخیزد مردم بی لبخند
بگذار برخیزد!
پینوشتها و منابع:
(۱) http://koubeh.com/smm7/
(۲) برای مثالی متأخر نگاه کنید به اعتراض دانشجویان دانشگاه تهران به خصوصیسازی در همین یکی دو سال اخیر:
http://www.isna.ir/news/95091609698/%D8%AA%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C
(۳) برای اطلاع دقیق از شکلهای کالاییسازی دانشگاه در دیگر کشورها و انواع شیوههای مقابله با این پدیده ر.ک:
الکس کالینیکوس. دانشگاهها در جهان نئولیبرال. ترجمهٔ پیمان حکمتپور.
(۴) همان، ص۷.
(۵) این عنوان را از کتاب زیر اثر اسلاوی ژیژک قرض گرفتهام:
Everything You Always Wanted to Know About Lacan But Were Afraid to Ask Hitchcock
(۶) صورتبندی لکان از مادر بینهایت پیچیده است و رابطهٔ کودک با مادر ــ آنچه فروید مهرآکین (Ambivalenz) اش مینامد ــ هم بس ظریفتر از این حرفها؛ چه مادر برای لکان هم دیگری بزرگ (the big Other) است و هم گاه امر واقعی (the real). سادهخوانی لکان و فروید به این شکل و ترتیب هم از آن اتفاقات نهچندان جالب فضای فکری ما است که از شدت بیچیزی لابد باید دل سیاهمان را به آن خوش کنیم.
(۷) اشارهٔ مارتا نوسباوم را به این نرینهپنداری دولت در فیلم زیر ببینید: Examined life (2008)
(۸) شاید کسی بپرسد که چرا دولت باید چنین «لطفی» را در حق دانشگاه بکند؟ پاسخ آن است که اساساً دولت هیچ حقی ندارد و اگر وجود دارد، تنها و تنها برای سهولت کار شهروندان است و بس. دولتهای موجود، بهجای طرفداری از کار، هوای سرمایه و سرمایهدار را دارند و هدفشان نه تولید شرایط امکان کار غیر بیگانه برای شکوفایی استعدادها و امیال جمعی و فردی کارگران، بلکه هدایت کار کارگران در مسیر انباشت هرچه بیشتر سرمایه است. دولتهای موجود، کار را به نفع سرمایه میخواهند و ما کار را برای شکوفایی انسان. از همین رو است که تا از میان رفتن تضاد کار و سرمایه، ما سرمایه را در خدمت کار میخواهیم.
حال اگر دانشگاه را جایی بدانیم که شهروندان میتوانند از حق خود برای تحصیل رایگان بهرهمند شوند و مرزهای دانش را جابجا کنند و تنها و تنها برای عشق به دانش و خودشکوفایی کار کنند، چنین چیزی ــ یعنی هدایت سرمایه به سمت منافع دانشگاهیان ــ نه «لطف» دولت، بلکه تنها دلیل وجود دولت میتواند باشد: طرفداری از کار در مقابله سرمایه تنها امکان مشروعیت دولت است؛ حال این کار کار فکری باشد (همچون کارگران علمی در دانشگاه) یا کار یدی (کارگران کارخانهها) و یا کار خدماتی.
ما دانشگاه را نهتنها جایی برای «علم» و «حل مشکلات بشر»، بلکه علاوه بر آن مکانی برای «خیالپردازی» های خطرناک برای آینده میخواهیم و طبیعتاً دولتی را هم طلب میکنیم که شرایط امکان چنین فعالیتی را برای ما فراهم آورد.
(۹) حالا که اسم لکان به میان آمد بد نیست بگویم که این دفاع آهنین از هماهنگی با بازار و دولت اتفاقاً کیس پاتولوژیک «استیضاح» (interpellation) آلتوسری است که مبنایش آراء لکان است: پلیس، صدا میزند: «هی تو!» و تو برمیگردی و این لحظه ــ لحظهٔ پذیرش خود به منزلۀ موضوع ندای پلیس/دیگری بزرگ ــ لحظهٔ استیضاح تو است.
متأسفانه دانشجویانی که بنا به تبارشان قرار بوده همگام با همتایان خود در دیگر نقاط جهان، [لااقل] در مقابل کالایی شدن دانشگاه ایستادگی کنند، چنان بدست نئولیبرالیسم استیضاح شدهاند که بیآنکه خود بخواهند نئولیبرالیسم و دولتش را طبیعی میپندارند و چارهٔ کار را در «مذاکره» با آن میجویند. اینها همان کسانی هستند که میتوان نسبت آنها را با دولت تحت عنوان «مردم» جدید در شکل جدید حکمروایی مرئی کرد.
(۱0) زندهیاد هدی صابر در این سه دقیقه بهخوبی از چرایی جا افتادن واژههایی از قبیل مذاکره و چانهزنی در گفتار سیاسی جوانان ظاهراً منتقد ایران پرده برمیدارد:
https://www.youtube.com/watch?v=f-UoC0۲YqaM
(۱۱) کالینیکوس، ص۶0.
- 30 آبان 1398




