بر نَجْد (به مناسبت یک‌سالگی کوبه)

در روزگاری که صاحبان آرشیوها‌، خود را مالکان تاریخ و روایتی‌ می‌دانند که از گذشته برساخته‌اند، ضرورت خلق روایت‌های بدیل بیش از پیش احساس می‌شود؛ زیرا تا زمانی که «گذشته»ی ما از افسون روایت مسلط -روایتی معمولاً یکدست، ساده و منسجم – رها نشود، بعید است که «امروز» و «فردا»ی ما از آن خلاصی یابند. در مورد کوبه نیز داستان از همین قرار است: نگارش متن‌های گوناگون دربارۀ تاریخچۀ تأسیس کوبه و انگیزه‌های پشت آن، از ساخته‌شدن روایتی یکدست جلوگیری می‌کند. قطعاً در میان مؤسسان کوبه کسانی هستند که آن را طور دیگری می‌دیدند و امروز ساکت‌اند؛ کسانی‌که ممکن است با غلبۀ گرایشی خاص بر کوبه عرصه را بر خود تنگ دیده باشند و آن را ترک کرده‌اند. چه بسا اگر آنان هم دست به قلم ببرند و دربارۀ تجربۀ حضورشان در کوبه بنویسند، متنشان به بازاندیشی دربارۀ کوبه بیشتر کمک کند.

من هم می‌خواهم داستان خودم را از کوبه بازگو کنم؛ داستانی نسبتاً منسجم که بر هم زدنش بر دوش روایت‌های دیگر خواهد بود: روزی دلبستۀ تغییر و متنفر از محافظه‌کاری گروهی بودم که ظرفیت رقم زدن آیندۀ بهتری برای رشتۀ معماری را در آن می‌دیدم. اما از آن گروه طرد شدم. از آن روز تا کنون کوبه برای من به مقامی تبدیل شده است که می‌توانم از آنجا با سرکوبگرانم سخن بگویم. نسبت من با کوبه مشابه نسبتی است که قیس(مجنون) با بلندی‌های «نجد» داشت. جنون قیس، میان او و جامعه‌اش فاصله انداخت. با این همه، او نمی‌توانست کاملاً از جمع جدا بماند. از سویی، کین‌توزی اهل قبیلۀ لیلی او را طرد می‌کرد و از سوی دیگر، مهر لیلی او را به قبیله پیوند می‌زد و از همین روست که او بر نجد گام نهاد:

چون گرم شدی به عشق وجدش / بردی به نشاط گاه نجدش

بر نجد شدی چو شیر سرمست / آهن بر پای و سنگ بر دست

چون برزدی از نفیر جوشی / گفتی غزلی به هر خروشی

از هر طرفی خلایق انبوه / نظاره شدی به گرد آن کوه

هر نادره‌ای کز او شنیدند / در خاطر و در قلم کشیدند

بردند به تحفه‌ها در آفاق / زان غُنه غنی شدند عشاق

نجد عرصه‌ای است که فرد مطرود را با طردکنندگانش رویارو می‌کند. نجد نه به‌تمامی بخشی از محیط زندگی مردم است و نه کاملاً به طبیعت تعلق دارد. نجد جای دیگری است. جایی‌که افراد ساده‌اندیش دوستش ندارند؛ آن‌ها که قادر به درک این آمیزۀ مهر و کین در رابطۀ قیس با جامعه‌اش نیستند؛ آن‌ها که یا طرد را می‌شناسند یا ادغام را؛ آن‌ها که نمی‌توانند این حالت بینابینی و ذاتاً گفت‌وگویی میان قیس و قبیله را هضم کنند؛ آن‌ها که در نمی‌یابند منتقد وضع موجود در عین اینکه تا بن استخوان با ارزش‌های حاکم بر جمع‌اش مخالف است، به‌منظور تحقق آینده‌ای متفاوت، به گفت‌وگو با همان جمع دلبستگی دارد.

علاج درد قیس چگونه ممکن است وقتی جامعه‌اش عشق را گناه می‌داند؟ او نیک می‌داند که درد عشق نه دردی فردی که از قضا امری است سراپا اجتماعی. علاج مجنون، ناگزیر به علاج جامعه‌اش بستگی دارد. او نه‌تنها در رویدادهای عشق دائماً دگرگون «می‌شود»، بلکه باید جامعه را نیز همگام با خودش دگرگون کند. اما در جمع اهل قبیله، همیشه کسانی پیدا می‌شوند که نفعشان در «بودن» است و لاجرم این «شدن» را بر نمی‌تابند:

شخصی دو ز خویش آن جمیله / گفتند به شاه آن قبیله

کاشفته جوانی از فلان دشت / بدنام کن دیار ما گشت

آید همه روز سرگشاده / جوقی چو سگ از پی اوفتاده

در حله ما ز راه افسوس / گه رقص کند گهی زمین بوس

هردم غزلی دگر کند ساز / هم خوش غزلست و هم خوش‌آواز

او گوید و خلق یاد گیرند / ما را و تو را به باد گیرند

در هر غزلی که می‌سراید / صد پرده‌دری همی‌نماید

لیلی ز نفیر او به داغست / کاین باد هلاک آن چراغست

چون بز بنمای گوشمالش / تا باز رهد مه از وبالش

چون آگه گشت شحنه زین حال / دزد آبله پای و شحنه قتال

شمشیر کشید و داد تابش / گفتا که بدین دهم جوابش

من هم به چشم دیدم که هر مجنون‌شدنی، آدمی را به آماج تیر حافظان وضع موجود ـ بخوانید پلیس ـ بدل می‌کند. حال که به تجربۀ حضورم در کوبه نگاه می‌کنم می‌بینم که کوبه هم ــ اگر مراقب نباشدــ می‌تواند «پلیس» خود را ایجاد کند؛ می‌تواند  اقلیتی بسازد و آن را با دگنک گزمه‌اش طرد کند. در این وضعیت، خودانتقادی برای ما نه فضیلت که یک نیاز است؛ چه آنکه بی چنین نقادی دائمی و بی‌رحمانه‌ای، کوبه هم به سرنوشت همان گروه‌هایی دچار خواهد شد که روزگاری آزاده بودند؛ اما پس از قدرت گرفتن، مجموعه‌ای متنوع از آپارتوس‌های ایدئولوژیک و سرکوبگر ساختند و آهنگ حذف «عناصر رادیکال» کردند.

آن روزی که «کوبه» ماهیتی مستقل از گردانندگان و دست‌اندرکارانش پیدا کند و از «شدن» باز ایستد، آن روز که روابطش به جای تضاد و افتراق، بر سازگاری و اتحاد استوار شود، آن روز که جای برابری حاکم بر روابط اعضای کوبه را بروکراسی سلسله‌مراتبی یا بدتر از آن، نمونه‌های سنتی وطنی‌اش بگیرد، مرگش فرا می‌رسد. امید که داستان کوبه هرگز تکراری نشود. امید که قصۀ کوبه همواره پر از تناقض و ابهام باقی بماند و به آدم‌های مختلف اجازه دهد که تاریخ خاص خودشان را بر آن حک کنند؛ قصه‌ای برای سست کردن زیر پای تمام روایت‌های مسلط؛ حتی اگر آن قصه، قصۀ خودش باشد.

.

.

.

این یادداشت از نوشتارهای مجموعه‌ای است که به‌مناسبت یک‌سالگی کوبه منتشر شد. برای خواندن باقی نوشته‌های مرتبط، از منوی اصلی وب‌سایت کوبه به بخش «پرونده‌ها» بروید و متن‌های موجود در پروندۀ «یک‌سالگی کوبه» را ملاحظه کنید.

 

مجید میرنظامی

هیچ نظری وجود ندارد