شهر سیلی‌خورده

اگر درگیر جنگ نبود تا تخلیه شود از کارمندان کارخانهٔ کشت و صنعت کارون تا جنگ‌زده‌ها و محروم‌ترها را اسکان دهد و برنامه‌های طراحی‌اش تغییر کند، شاید هنوز به هذیان نیفتاده بود؛ شوشتر نو. سر سیاه زمستان چهار زن خاکستری با موهای رنگی و روسرهای پلنگی تخمه می‌شکستند و بچه‌هایی با لباس‌های گل‌دار نارنجی و صورتی لایه‌لایهٔ تنشان دور بزغاله‌ای بسته به ساقهٔ شمشادی تُنُک، رقص آتش می‌کردند. اگر جنگ نمی‌شد، شاید پشت‌بام‌ها خرابه نشده بود و پیاده‌راه شهرک را دیوار نزده بودند برای موتور. حتماً اگر جنگ نشده بود و کارمندهای «محترم» اداره‌جات نرفته بودند، سر ظهری زمستان مردم قیلوله می‌رفتند جای گاز موتور را گرفتن و روی تک‌انگشتان پا دم در نشستن.  این جنگ اگر نبود، این جنگ‌زدگی اگر اتفاق نمی‌افتاد و این مرکزگرایی ذهن دولت‌ها را پر نمی‌‌کرد، شوشتر نو از زبان پسرک موتورسوار نمی‌شنید که می‌پرسد «از تهران آماده‌اید یا خارج؟» جنگ اگر نمی‌شد دست‌کم هشت‌سال دست مهاجران روستاها و جنگ‌زده‌ها نمی‌افتاد تا یکی ابرویی که رویش نشسته بردارد و یکی دماغش را بِبُرد. اگر به دنبال انقلاب و جنگ، کشت‌و‌صنعت کارون منحل نمی‌شد، شهر تخلیه نمی‌شد و گرد مرده نمی‌پاشیدند، شاید در سال‌های جنگ دو برابر توانش اسکان نمی‌داد.

بی‌صاحب مانده که مسجدِ در حال ساختش رها شده و مسجد دیگری روبرویش در «گذر مسجد» ساخته‌اند. هرچه همیشه از شوشتر نو دیده بودیم زیبا بود، عینیتش اما، ذهنیتی در شیشه ریخته‌شده است مخلوط شده با یک مشت گِل. ذهنیتش انگار دندانش شکسته و صورتش گلی شده. باید آب بست به در و دیوار، پشت‌بام‌ها را از دمپایی‌های قرمز سفید شده در معرض آفتاب خالی کرد، آجرچینی‌های ریخته را سرجایشان گذاشت، ساکنانش را متقاعد کرد که سرامیک حمام پیشنهاد خوبی برای نما نیست، مسجد نیمه‌کاره را از پَر پرنده و آجر نیمه و خاک‌وخُل خالی کرد، و دستی کشید به سر و صورت این شهر.

شاید اوضاع بهتری داشت اگر جنگ نمی‌شد. اما آیا همه چیز با جنگ‌زدگی‌اش توجیه می‌شود؟ چه‌اندازه ایرادات امروز شهرک، متوجه ماجرای جنگ است؟ اصلا جنگ هم که نمی‌شد، اگر دیوار نمی‌کشیدند ورودی‌ها را برای اتول‌و‌موتور، اتول‌وموتورشان را کجا می‌بردند؟ حالا مثلاً اگر جنگ نمی‌شد بندهای لباس را کجا می‌شد بست جز پشت‌بام؟ این همه یکدستی و یکنواختی، چند طبقه و بلند، مثل یک خندق خاکی، چطور کارمندهای مختلف یک اداره را راضی می‌کرد که شخصیتی برای خانه‌شان متفاوت از همسایگانشان وجود دارد؟ جنگ نمی‌شد خانواده‌های پنج‌شش‌نفرهٔ ساکن، بالکن‌ها را نمی‌بستند تا فضایی به اتاق اضافه کرده باشند؟ جنگ اگر نمی‌شد ۶۶ درصد ساکنان شوشتر نو دیگر فکر نمی‌کردند که حریم شخصی‌شان مخدوش است و از خارج خانه دیده می‌شوند؟ پوست شهر نم‌زده است و گریه شیار انداخته روی صورت گِلی ساختمان‌ها؛ یک‌نفر نباید صورت این شهر را بشورد؟

در سال ٩٢ ،بیش از ٧٠ درصد ساکنان کارگر بودند؛ جنگ اگر نمی‌شد کارگرهای کشت و صنعت کارون کارگر نبودند؟ چقدر شغل و سطح درآمد این دو گروه، که با اختلاف چهاردهه از یک صنف در اینجا ساکن بودند، با یکدیگر متفاوت است که آسیب‌های اجتماعی را از تغییر جمعیت استفاده‌کننده بدانیم؟ این که سابقاً همگی ساکنین همکار بودند یا حداقل به یک رشته در جایی می‌رسیدند در حفظ یکدستی مساکن تاثیر دارد؟ چطور می‌توان در نظر نگرفت که عنصر زمان است که این شهر را فرتوت کرده و اگر در دوران جوانی‌اش، همین ساکنینْ اینجا ‌بودند، مثل امروز شکسته و ریخته نبود؟

مشکل بتوان راضی شد که تمام ناکامی‌های طرح آقاخان برده، از تغییرات بعد از جنگ حادث شده است. سیمای شهرک را عوض‌ کردن و دست به ابعاد بنا زدن از نیازی ناشی می‌شود که جنگ‌زده و جنگ‌نزده نمی‌شناسد؛ پاسخگوی آنچه از چهرهٔ نقاشی‌شده‌اش توقع می‌رفته نبوده که امروز کالبدش را تغییر داده و جای دست و سرش را عوض کرده‌اند. گیریم تعلق جنگ‌زده‌ها و مهاجران روستایی به شهرک نوساخته در کنار شهر قدیمی، کمتر از ساکنان اصلی است و اگر آن‌ها بودند حداقل جای دو پا را عوض می‌کردند، اما انگار تحت هر شرایطی کمی تغییر باید در شوشتر نو اتفاق می‌افتاد. حدود اختیارات انسان و حدود زندگی شخصی در شوشتر نو چقدر است، وقتی به‌سادگی از چند بلوک دورتر اتاق پشت تراس را می‌بینی؟ مجموعهٔ مساکنی که برای قشر کارگر ساخته و طراحی شده است که حتی امروزه هم غالباً تحصیلات عالیه ندارند، امکان عرض اندام و نمایش توانمندی به همسایگان را کجای طرح یکدستش نشانده است؟

اگر شوشتر نو را در دستهٔ طرح‌های ساخته شده برای اعمال سیاست‌های دولت پهلوی دوم در زمینهٔ شهرسازی بدانیم، این شهرک، به عنوان یک نمونه برای ساخت شهرهای جدید و توسعهٔ مناطق کمتر توسعه‌یافته، تا چه اندازه توانسته رسالتی را که برعهده داشته به انجام برساند؟ اگر برای توفیق و پاسخ‌دهی چنین طرحی سلسله‌مراتب استفاده‌کنندگان و طراح را از عوامل موثر بدانیم، سیاست‌های کلان دولت‌ها کجای این مراتب می‌نشینند؟ آنچه بنا بود به توسعهٔ بخش‌های کمتر توسعه‌یافتهٔ ایران بیانجامد، امروز از کیفیت نازل تأسیسات، امنیت و منظر شهری رنج می‌برد. با اینکه در این شهر مرکز محله، مسجد و مدرسه پیش‌بینی شده است، اما مرکز محلهٔ طرح دیبا ساکت و بی‌رونق است و شیشهٔ غرفه‌های خاک‌گرفته و ویترین‌های خالی، از حجم پایین مراجعه‌کننده و کسادی کسب فروشندگان خبر می‌دهد. مسجد طراحی‌شدهٔ گروه مشاورین داز هم به اتمام نرسیده، ولی نام کوچه‌ای که زمین مسجد در آن قرار دارد باز «گذر مسجد» است.

اگرچه وقوع یک انقلاب سیاسی، انحلال شرکت کارون، واگذاری ادامهٔ ساخت طرح نیمه‌تمام به بنیاد مستضعفین، خروج گروه مشاور از ایران و هجوم جمعیت جنگ‌زدهٔ جنوب غرب کشور به شهرک تخلیه‌شدهٔ کارمندان کشت‌ و‌ صنعت کارون قابل پیش‌بینی نبودند، امّا این مورد که سطح کیفی شهرک حتی در دوران ثبات هم همچنان رو به افول است، نمایان‌گر انطباق‌ناپذیری و غیرپاسخ‌دهی این طرح شهری است.

شوشتر نو اگر ماکت بود و مخاطبی نمی‌داشت هنوز هم زیبا بود. اگر در سازمان‌دهی این آرمان‌شهر به فرد در جامعهٔ شهری بیش از این‌ها فکر شده بود، لایهٔ زیرین شهر گرفتار ولولهٔ جاری پرخاشگرانه‌ جامعه‌اش نبود، اگر مرزهای این ملک کوچک، همچو سرحدات دامن‌گستر اندیشه بی‌سامان نبود، شاید این شهر سیلی‌خورده هم هذیان نداشت.

 

*عنوان این نوشته برگرفته از منظومهٔ «آرش کمان‌گیر» سیاوش کسرایی است.

سیده‌شیرین حجازی

هیچ نظری وجود ندارد