«تاریخ چیست؟» نقدی بر نوشتۀ «تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن»

 

«سعید خاقانی» در یادداشتِ «تاریخ معماری در عصر بازتولید چینی آن» با گفتاری از بنیامین و هشدارش دربارۀ «اصالت اثر» آغاز می‌کند؛ سپس به بازتولیدهای شانگهای از آثارِ معماریِ جهان می‌پردازد. او از این بازتولید‌ها یا همان کپیه‌های آثارِ هنری که بدونِ‌شک نقشِ پررنگی در شناختِ ما از تاریخ دارند، بحثش را به «تاریخ» و «شناختِ تاریخی» بسط می‌دهد؛ تاریخ و شناختی از تاریخ که او نگرانِ آن است. خاقانی می‌گوید «یادمان نرود، چین دیگر سرزمین دورافتادۀ شرق دور نیست؛ نوید بسیاری از اتفاقات است که در آیندۀ نه چندان دور بر سر جهان ما می‌آید». این جمله یکی از بهترین‌ شاهدانِ متنش برای عمقِ نگرانی اوست: ترس از آیندۀ جهان. جلوتر با طعنه‌ای به این دنیای بی‌مروت  و در پیِ همان نگرانی‌اش می‌گوید به شما قول می‌دهم که عشاقِ اصفهانی از برج ایفل و شانزه‌لیزۀ دروغین در اصفهان، لذتِ بیشتری از سپاهان‌شهرِ اصیل می‌برند. سپس نتیجه می‌گیرد و خب این نتیجه نیز قهراً و جبراً این است که:«ما هم از تاریخ، واقعیت نمی‌طلبیم؛ شیرین‌شده و ترو‌تمیزشده‌اش را می‌طلبیم». لازم نیست که دیگر نگرانی‌های او را از تاریخی که به‌زعمِ او لباسِ شیکی بر تنِ لختمان است برشمارم. متن را بخوانید و گواهِ سخنِ من از نگرانیِ او را بیابید.

خلاصه آنکه جانِ کلامِ «سعید خاقانی» واردِ یکی از مهم‌ترین مباحثِ تاریخ‌نگاری و فلسفۀ تاریخ می‌شود. جانِ کلامش این است که با اسلحۀ «اصالت» بنیامین و فغان از عصرِ بازتولیدی که با تمامِ کپیه‌های تاریخی‌گرای رنسانسی و قرنِ هجدهمی و نوزدهمی تفاوت دارد، به تحریفی که این‌ بازتولید از تاریخ ارائه می‌دهد حمله کند. هرچند او از واژۀ تحریف در نوشته‌اش استفاده نکرده است؛ ولی بارها از «واقعیتِ تاریخ» سخن رانده است. واقعیتی که او به‌جایِ گنبد‌های شیخ‌لطف‌الله بر سرِ یک برج در دبی، در پسِ شیخ‌لطف‌اللهِ نقشِ جهانِ اصفهان می‌جوید؛ اما اگر در دبی یا شانگهای کپیه‌ای از آن زده شود چیزی نیست جز «تحریفِ واقعیت». او نگرانِ آگاهی از تاریخ است، می‌گوید درختِ دانشِ تاریخ را ما بریده‌ایم؛ عصرِ امروز را با نامِ «شبه‌علم» صدا می‌زند و در نهایت هم برای تاریخ (نه به‌ معنای پایان جهان) پایانی اسفناک پیش‌بینی می‌کند. پایانی که تمثیلش «پایانِ تاریخ» فوکویاما است. من اما نامِ آنچه خاقانی از آن نگران است را نه «تحریف» که «تفسیر» می‌گذارم. اما همچو او نگران نیستم؛ نگرانِ تاریخ نیستم؛ چرا که برای «تاریخ» تعریفی قائل نیستم که تحریفی برایش قائل باشم.

«ای.اچ.کار» مولفِ کتابِ «تاریخ چیست؟» در بخش اول کتاب از فیلسوفان و مورخان قرن نوزدهمی نقل می‌کند که آن‌ها گمان می‌کردند تاریخ، هسته‌ای سخت از واقعیات است که با پوسته‌ای از تفاسیرِ اندکی متفاوت احاطه شده است و باید روزی برسد (و می‌رسد) که مورخ به هستۀ واقعیات برسد. اما خودِ «کار» در ادامه به این تحلیل می‌رسد که «اعتقاد به یک هستۀ درونی واقعیات تاریخی که به‌طور عینی و خارج از تأویل و تفسیر مورخ وجود دارد، سفسطۀ مهملی است». (کار، ۱۳۵۶: ۱۵). در جای دیگرِ کتاب می‌گوید که «تاریخ به معنی تفسیر است». او می‌گوید تاریخ «هستۀ سخت تفسیراتی است که به‌وسیلۀ گوشتِ بیرونیِ واقعیاتِ قابل بحث احاطه شده است» (کار، ۱۳۵۶: ۳۴). هرچند این سخنِ آخر را هم همچون سخنی که می‌توان به «واقعیتِ تاریخی» رسید، خطرناک می‌داند؛ اما به‌گمانِ او کفۀ ترازو به سمتِ این گزاره سنگین است که «تاریخ همه تفسیر است». من می‌خواهم در این نوشتار بگویم که درحقیقت «تاریخ چیزی جز تفسیر نیست». آن چیزهایی که از تاریخ واقعیت دارد چیزی نیست جز مادۀ تاریخیِ وقایعِ مهم و چند موضوعِ دیگر که تمامِ مورخان بر سرِ آن اجماع دارند. (که آن‌ها هم بسیار کم و در تفسیرهای تاریخی چندان ارزشی ندارند).

حال من از «سعید خاقانی» می‌پرسم؛ مگر تاریخ چیزی جز «تفسیر» است؟ از کدام آگاهیِ تاریخی و از کدام واقعیتِ تاریخی سخن می‌رانید؟ به کدام دل‌خوشیِ آن چند جوانِ عاشق طعنه می‌زنید؟ به‌کدامین جوانِ جینِ لوکاست پوشیده خُرده می‌گیرید؟ مگر نه‌آنکه شانگهایِ چین «تفسیری‌ست معمارانه از تاریخ؟ تفسیری که خوراکی‌ست برای هرآن‌کس که می‌پسندد که «این» تفسیرش باشد؟». همچو من؛ فارغ از اصالت و این وهمِ اصیل‌پنداری، کپیه‌ای هزارتومانی از مونالیزا را سال‌هاست به‌تماشا می‌نشینم و بعید می‌دانم لذتی که از مونالیزای هزارتومانی‌ام می‌برم، کمتر از لذتی باشد که گامبریج از مونالیزای «اصیل» در موزۀ لوور می‌برد. پس بازتولیدهایِ شانگهای تفسیری‌ست از معماری؛ اگر قرار است کشیشی در کلیسای سالزبری بنشیند و از مسیح استغفار بجوید، اگر قرار است آن محققِ معماری از مسجد عتیقِ شیراز نتیجه‌ای تاریخی کشف کند، بگذارید آن عاشق نیز در کنارِ مسجد شاه اصفهان سیگاری روشن کند و به دنیایش فکر کند. لذا عمقِ نگرانیِ «سعید خاقانی» به‌گمانِ من بی‌وجه است؛ چراکه «هر آنچه هست، تفسیر است». من هم نگرانِ تفسیر نیستم؛ چراکه همان‌طور که نمایشگاهِ کلمبیای قرنِ نوزدهمی بلایی بر سرِ تاریخ نیاورد؛ همان‌طور که پندارِ پست‌مدرن‌ها از تاریخِ سطحی بلایی بر سرِ تاریخ نیاورد؛ همان‌طور که کپیه‌های متعددِ اندی وارهول بلایی بر سرِ اصالتِ اثرِ هنری نیاورد، شانگهای هم قتلِ عامی را سبب نمی‌شود. قتلِ عام این است که این تفسیر‌ها را پایانِ معنایِ تاریخ بدانیم و آن‌ها را زایل‌کنندۀ آگاهی‌بخشیِ تاریخ بدانیم.

ایشان دلایلی هم برای این فاجعه برمی‌شمارند؛ می‌گوید « وجود فقدان آلترناتیو، استیصال چپ و واماندگی جهان‌های باستانی و شرقی»؛ اما این‌ها هم درپیِ همان تحلیلِ اشتباه برمی‌خیزد. نطفۀ تحلیلِ او اشتباه است؛ این نطفه همان‌جایی‌ست که او چیزی را به‌نامِ «واقعیتِ تاریخی» پذیرفته است. چیزی که برای ما به‌زعمِ او آگاهی می‌آورد؛ آگاهی‌ای از جنسِ «حقیقت»؛ اما کپیه‌های اثرِ هنری این کار را نمی‌کند. لیکن این‌طور نیست؛ چون معتقدم نطفۀ «واقعیتِ تاریخی» بی هیچ ترسی از چیستیِ «واقعیت» و «حقیقت» باید خفه شود. چپ‌ها سال‌هاست بر این طبلِ بی‌صدا می‌کوبند که «تاریخ؛ تاریخ؛ تاریخ» و من در این نوشتار پرسشم این است: تاریخ چیست؟ این استیصالِ چپ نیست که نقطۀ ضعفِ آن‌هاست؛ ضعفشان این است که مستأصل از اینکه چه‌ بلایی بر سرِ تاریخ آمده، از پاسخ این  پرسش که «تاریخ چیست؟» سر باز می‌زنند. نمی‌گویند معنایِ تاریخ برای آن‌ها چیست. لیکن من پاسخ دادم: «تاریخ معنایی ندارد؛ جز همان تفاسیری که برساختِ ما از تاریخ و واقعیتِ تاریخ است». این تفاسیر نیز از جایی جز انسان و جامعه برنمی‌خیزند.

شاید بد نباشد نمونه‌ای دیگر از دلهره را هم در متنِ سعید خاقانی بنمایانم. جایی که او همچون تمامِ متونی که مایه‌های چپ دارند دست به پیش‌گویی می‌زند و می‌نویسد «ما در پایان تاریخ هستیم. تاریخ نه لزوماً به‌معنای پایان جهان، بلکه به‌معنای پایان این انسان و این تاریخ، تا چه پیش آید و در آن انسانی نو زاده شود یا نشود. فعلاً که چراغ علم، در دست نوعی شِبه‌علم و در دست تصویرسازان مجازی آن افتاده است». فارغ از اینکه آیا این پیش‌گویی (نه پیش‌بینی) از آینده، به‌لحاظِ فلسفی ممکن‌ است یا خیر (که می‌توانید جوابش را در کتابِ فقرِ تاریخی‌گری از کارل ریموند پوپر بیابید)؛ باید نکته‌ای را گوشزد کنم: وقتی از چیزی سنگ‌بنا بسازید -چه «سنت»‌ در اندیشۀ اسلام‌گراهای سنت‌گرا، چه مفهومی از «تاریخ» در اندیشه‌های چپ- ناگزیرید تفسیرهای دیگر را محکوم کنید؛ یا محکوم به نابودی؛ یا ترس از خرابی‌هایی که به‌ بار می‌آورند. سخنی که سال‌های سال‌ است اسلام‌گراها و ماتریالیست‌های تاریخی از آیندۀ تاریخ می‌گویند و هر دو در انتظارِ منجی و موعود. هربار هم که موعود نیامد و جهان نظمی دیگر به خود گرفت می‌گویند: «این شرایط، آن نبود که ما می‌گفتیم».

سعید خاقانی نوشته‌اش را با سخنی از «والتر بنیامین»‌ آغاز کرد؛ با چیزی به نامِ اصالت. من هم سخنم را با اشتباهِ بنیامین به‌ پایان خواهم برد. به‌گمانِ من «چپ» مرده است؛ چپ، با این نگرانی از تاریخ و این معنایِ موهومی که از تاریخ در ذهن دارد و «علم» را «شبه‌علم» می‌نامد؛ مرده است، نه الان، که پیش‌تر‌ها؛ آن‌زمان که بنیامین از فرطِ استیصال، برای زنده نگاه‌داشتنِ «ماتریالیسم تاریخی» دست‌به‌دامانِ الهیات و منجی و موعود شد. چیزی که سعید خاقانی نیز دست به‌دامانش می‌شود. بله؛ چپ مرده است.

 

ای.اچ.کار،تاریخ چیست، ترجمۀ حسن کامشاد، تهران: انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۶

 

پوریا محمودی

هیچ نظری وجود ندارد