متن کامل سخنرانی «روایت‌هایی دربارهٔ شهر و دیالکتیک عام و خاص در ایران»؛ دکتر پرویز پیران

نشست «روایت‌هایی دربارۀ شهر و دیالکتیک عام و خاص در ایران» به‌همت انجمن علمی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران در روز دوشنبه ۲۵اردیبهشت۱۳۹۶در سالن قضاوت دانشکدۀ شهرسازی پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزار شد.

دکتر پرویز پیران لیسانس جامعه‌شناسی از دانشگاه ملّی (شهید بهشتی امروز)، فوق‌لیسانس روان‌شناسی اجتماعی از دانشگاه ایالتی مورهد و نیز جامعه‌شناسی از دانشگاه کانزاس دارد. او دارای مدرک دکتری در رشتۀ جامعه‌شناسی از دانشگاه کانزاس است. پرویز پیران همچنین نمایندۀ بانک جهانی در ایران، عضو آکادمی توسعۀ سوییس و مشاور ارشد سازمان ملل است.

تخصص پرویز پیران جامعه‌شناسی شهری است. از پروژه‌هایی که پرویز پیران در آن‌ها مشارکت داشته است می‌توان به پروژۀ شورایاری‌های تهران و توسعۀ شهر بم اشاره کرد. هم‌چنین طرح او برای کاهش فقر در شیرآباد زاهدان مورد استقبال سازمان یونسکو قرار گرفته است. نیز او مؤلف مقالات و کتاب‌های بسیاری در حوزۀ جامعه‌شناسی و جامعه‌شناسی شهری است.

سخنرانی دکتر پیران در دانشگاه تهران را «یاسمین نعمت‌اللهی» و «سیده‌شیرین حجازی» به متن تبدیل کرده‌اند و «محمدمهدی طاهری» آن را ویرایش کرده است.

«روایت‌هایی دربارۀ شهر و دیالکتیک عام و خاص»

پرویز پیران

سلام عرض می‌کنم به دوستان عزیز. حقیقت این است که من آدم گرفتاری هستم، ولی وقتی صحبت از دانشجویان و جوان‌ها می‌شود، فرزندان عزیزم، دیگر بی‌تاب می‌شوم و نمی‌توانم [به درخواست برگزاری جلسه‌ای برای آن‌ها] نه بگویم. به‌هرحال من سال‌هاست که در دانشکدۀ معماری دانشگاه شهید‌بهشتی درس می‌دهم؛ روش تحقیق در معماری درس می‌دادم؛ چند سال هم اینجا درس داده‌ام. برای دانشجویان دکتری، روش‌های پیشرفتۀ طراحی شهری را درس می‌دهم. از جامعه‌شناسی هم مدتی است که رانده شده‌ام، چندین بار رانده شدم و برگشتم؛ ولی «معجزۀ هزارۀ سوم»[۱] تیر خلاص را به ما زد. این مقدمه را گفتم برای اینکه بگویم این روزها هرکس که جایی می‌آید و وقت کسی را می‌گیرد، باید قبل از هر چیز، بگوید که چرا این کار را می‌کند. چون مدرک تحصیلی که دیگر موضوعیت خودش را از دست داده است. من سال‌ها پیش برای مسئولان دانشگاه علامه نوشتم که اگر نامه‌ای با عنوان «دکتر» برای من بفرستید، آن را پس می‌فرستم. آن‌ها فکر کردند که حالا یک چیزی گفته‌ام ولی واقعاً همین کار را هم کردم تا بالاخره با اسم و فامیلم با من مکاتبه کردند. چون توضیح دادم که وقتی می‌بینم که این مدرک‌ها چگونه گرفته می‌شود، واقعاً احساس شرم می‌کنم. این مقدمه را گفتم، امیدوارم این مدت برایتان مفید باشد.

عنوانِ توافقی این جلسه چنین است: «دیالکتیک عام و خاص و روایت‌هایی دربارۀ شهر». من در ابتدا مقدمه‌ای بگویم و بعد وارد بحث سابقۀ این موضوع شوم.

سال‌ها پیش که از آمریکا آمدم، در دانشگاه تهران شروع به تدریس کردم. روز اول که کلاسم را شروع کردم، شش‌هفت نفر دانشجو سر کلاس بودند. هفتۀ بعد به من گفتند که شما بروید در «تالار عبدالعظیم قریب». رفتم در تالار و دیدم نزدیک به سیصد نفر نشسته‌اند؛ خیلی تعجب کردم. مثل هر آدم دیگری که گرفتار اژدهای هفت‌هزار سری خودش است، باید اعتراف کنم که خوشحال هم شدم. بعد با خودم فکر کردم که من برای موضوعی که تدریس می‌کنم، خیلی کار کرده‌ام و به قول فیلمِ مارمولک «دیگه اِندِشَم». سال‌ها درس می‌دادم؛ یک جایزه هم برده بودم، رساله‌ام یک جایزه برده بود و فکر می‌کردم که «خب یعنی همین دیگه». ولی واقعیت این است که چند جلسه که درس دادم، از درون فروپاشیدم و باید با فرزندانم، با کسانی که سر کلاسم می‌آمدند، صادق باشم. همان موقع هم به آن‌ها گفتم که من واقعاً احساس می‌کنم از درون فروپاشیده‌ام. با خود می‌گفتم این‌ها چیست که من می‌گویم؟ چه دردی را از جامعه دوا می‌کند؟ به چه درد شما می‌خورد؟ ما طوطی‌واری یک چیزهایی یاد گرفتیم، من به شما می‌گویم، یک معلم دیگر می‌گوید، و شما همین‌طور طوطی‌واری یاد می‌گیرید. آخرش هم نمی‌فهمید که چه می‌گویید. نتیجه‌اش را هم که نگاه می‌کنیم باعث شرمندگی ماست. اینجا بود که گفتم باید چکار کنم؟ یا باید افسرده شوم و همۀ این‌ها را کنار بگذارم؛ یا به فکر یک علاج باشم؛ یا حداقل خودم را قانع کنم و بگویم آروزیم چه بوده است: آروزیم بود که یک معلم و یک محقق متعهد باشم. سیاسی هم نبودم؛ ولی خب این خیلی هزینه داشت: اینکه گفتم به کار تدریس و به تحقیقی که می‌کنم، متعهد باشم. خیلی مسائل هم بعدها پیش آمد که به آن‌ها ورود نمی‌کنم. راه‌حلی که می‌توانستم فکر کنم این بود که به متن جامعۀ خودمان برگردیم. اول ببینیم که این بحث‌وفحص‌ها چگونه بوده، آن‌چیزی که ما امروز به آن آکادمی می‌گوییم، چه شرایطی داشته، چه کسانی می‌آمدند اینجا، چه مباحثی را مطرح می‌کردند، آبشخور بحث‌هایی که مطرح می‌کردند از کجا شروع می‌شده، این‌ها را بگردیم و پیدا کنیم. بعد ببینیم این روند کجا منقطع می‌شود؛ چرا منقطع می‌شود و ایراد کار الان کجاست. چرا زبانِ رشته‌های مختلف را نمی‌فهمیم؛ البته زبانِ رشته‌هایی که کمتر به انسان مربوط است، طبیعتاً جهانی‌تر است؛ زیرا مادی‌تر است. ولی هرچه به سمت انسان نزدیک می‌شویم، واقعاً وضع وخیم‌تر می‌شود؛ مثلاً در علومی همانند علوم اجتماعی و علوم انسان، من به‌طورکلی می‌گویم «انسان» نه علوم انسانی. زبانمان واقعاً زبان مغلقی است. نمی‌دانیم راجع‌به چه حرف می‌زنیم، ترجمه‌ها را می‌بینیم. من بارها شده کتابی خوانده‌ام و هیچ نفهمیده‌ایم که راجع‌به چه حرف می‌زند؛ ناگزیر شده‌ام بروم و اصلش را پیدا کنم تا موضوع کتاب را بفهمم. چرا این‌گونه شده است؟ حتی اگر مترجم‌های حقه‌باز و شارلاتان را کنار بگذاریم، باز وضع همین است. می‌دانید که من اسم دورانمان را چه گذاشتم، من می‌گویم ما در دوران «فراشارلاتانیسم» هستیم؛ مثل پست‌مدرن و این‌ها. حتی مترجمانی می‌شناسم که برای ترجمه‌ها زجر و زحمت می‌کشند، ولی حتی کار آن مترجمان را هم نمی‌فهمم. نمی‌فهمم راجع‌به چه چیزی حرف می‌زنند، ‌پس ایراد کجاست وقتی مترجمی زحمت می‌کشد و دود چراغ می‌خورد. البته ستارگان محدودی در هر رشته هستند؛ ولی ‌چرا باید ستارگان محدود باشد؟ چرا هر کاری باید قهرمانی باشد؟ چرا عمومی نمی‌شود. وقتی می‌گوییم Public Space این public کجاست؟ سؤالاتی از این دست برای من مطرح شد. آن موقع که در رشته‌های مختلف درس می‌دادم، آمدم و با بچه‌های معماری و علوم اجتماعی گفت‌وگو کردیم که چه باید بکنیم. خب نتیجه این بود که کاری نمی‌توانیم بکنیم. هرچیزی از قدیم مانده را ببینیم، که وارد بحث‌های مکانی‌فضایی می‌شود، بنشینیم و تجزیه‌وتحلیلشان کنیم. شروع کردیم به ایرانگردی. از طرف دیگر گفتیم بیاییم متن‌ها را بخوانیم، کتاب‌ها را بخوانیم و ببینیم این‌ها چه چیزهایی به ما می‌گویند. تصمیم گرفتیم که خودمان هم دخالت نکنیم تا ایدئولوژیک و سوگیرانه نشود. پیش آدم‌های مطرح رفتیم. کسانی بودند که من از سال اول دانشکده افتخار آشنایی با آن‌ها را داشتم؛ مثل دکتر شفیعی عزیز که خدا حفظشان کند، و بعضی دیگر از استادان تاریخ و ادبیات. اولاً به این نتیجه رسیدیم که حکمت ایرانی در ادبیات مستتر است. به‌هیچ‌وجه نمی‌توانید در هیچ رشتۀ علوم انسان موفق باشید اگر ماهیت شعر و نظم گذشته را ندانید. حداقل نظم و شعر گذشته، زبانتان را برای اندیشیدن به آن دسته از مسائلی آمده می‌کند که به انسان مربوط است.  نزد آن استادان رفتیم و درخواست کردیم که به ما کتاب معرفی کنند. با دانشجویان دکتری تاریخ صحبت کردیم، با استادان تاریخ صحبت کردیم، لیست‌هایی تهیه شد. خودمان هم رفتیم کتابشناسی‌ها را پیدا کردیم. خوشبختانه بعد از انقلاب به نسبت گذشته، حداقل در زمینۀ تاریخ خیلی کتاب چاپ شده است. هنوز فقیریم، هنوز نمی‌شناسیم؛ ولی وقتی فقر سایر جاها را می‌بینیم، می‌فهمیم که در این زمینه کسانی مثل خانم اتحادیه، که نشر تاریخ ایران را درست کرد‌ه‌اند، و دیگران واقعاً زحمت کشیده‌اند و خوشبختانه برعکس بقیۀ کارها در ایران که زود بریده می‌شود و ابتر است، چند سالی و چند دهه‌ای ادامه پیدا کرده است. کم‌کم سیصد عدد کتاب جمع کردیم و دیدیم که نباید تنها به شهر قناعت کنیم،‌ آمدیم عنوانش را کردیم «شهرشناسی و جامعه‌پژوهی ایران». مرحلۀ بعد، فهم شیوۀ خواندن کتاب‌ها بود. در ابتدا سؤال طرح کردیم، رسیدیم به صدوسه عدد سؤال. البته سؤال‌ها را هم ما طراحی کردیم. دائماً از داورها و کسانی که دوروبرم بودند استفاده می‌کردیم تا مبادا دخالت ایدئولوژیکی در کار کنیم. کم‌کم این صدوسه سؤال شد نزدیک به صدوچهل عدد سؤال. به هرکدام از دانشجویانی که در کلاس‌هایم با من کار می‌کردند، یک کتاب و یک پرسش‌نامه دادیم. گفتیم این کتاب‌ها را که می‌خوانید، پاسخ این سؤالات را عیناً دربیاورید. اگر هم مجبورید خلاصه کنید، مشخص کنید که خلاصه می‌کنید؛ یعنی دستورالعمل دقیق یک تحلیل محتوای متن را به آن‌ها دادیم. بعد از چندین ترم من از دانشگاه اخراج شدم و دستم از بچه‌ها بریده شد. البته در آن مدت شروع کردم به کارکردن روی این متن‌ها و طبیعی‌ست که شما نمی‌توانید تحلیل محتوا را یک‌باره انجام بدهید. یک راه مهم تحلیل محتوا این است که چند بار تکرار کنید تا کدگذاری‌ها را با هم مقایسه کنید و ببینید برداشتشان از این متن واحد چقدر تفاوت دارد و چرا تفاوت دارد. بعد از چهار سال که همۀ «ممنوع»‌ها را آقایی به من داد، به شوخی گفتم: «یکی را یادتان رفته»؛ گفت: «چیه؟»؛ گفتم: «نفس کشیدنه»؛ گفت: «این‌قدر پررو باشی اونم بهت بدیم». ولی حقیقت این است که درواقع من در طول آن چهار سال، مدتی را که اصلاً کار نمی‌کردم و بعد از یک مدت هم با اسم‌های مستعار با مهندسین مشاور و بچه‌های معماری کار کردم. خلاصه بعد از چهار سال برگشتم به دانشگاه و این کار را ادامه دادیم. از سال ۱۳۶۳ این کار ادامه پیدا کرده تا الان که بخشی از آن در خدمت خانمی هست که کارهای نهایی آماری را انجام می‌دهد و واقعاً زحمت می‌کشد. این سیصد متن را پنج بار از کیسۀ خلیفه تکرار کردیم. خب این کار را بچه‌ها دوست داشتند، من هم با آن‌ها رفاقت داشتم. پنج بار تکرار شد؛ بیش از هزار دانشجوی شهرسازی، معماری، هنر، برنامه‌ریزی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی و روش‌های تحقیق روی این پروژه کار می‌کردند. بعد از مدتی این سیصد عدد کتاب، تبدیل به پانصدوپنجاه عدد شد که هنوز تعدادی از آن‌ها را بررسی نکرده‌ایم، ولی یک سری از آن‌ها را آوردیم و در بعضی کارهایمان دخالت دادیم.

بعد من کاری را خودم شروع کردم که از قبل، از دوران دبیرستان می‌کردم؛ شروع کردم به کارکردن با متون مذهبی و خوشبختانه مادربزرگم در زمانی که من رفته‌ بودم، این‌ها را برای من به‌خوبی نگه داشته بود و در دوران اخراجم از دانشگاه، این‌ها را برای من فرستاد و من مطالعه‌ای روی تاریخ ایران و مطالعه‌ای هم روی متون مذهبی کردم. یادداشت‌های گذشته‌ام را مرور و تکمیل کردم و آمدم روی فلسفۀ ایرانی کار کردم. مجبورم بگویم که به‌دلیل نام فامیلی‌ام در خانواده‌ای بزرگ شده بودم که از خیلی سال پیش با عرفان آشنا بودند و از سال‌ها قبل، از بچگی، مثنوی می‌خواندم و با این‌ها آشنا بودم و یک مقدار هم روی این‌ها کار کردم. وقتی‌که ما این داده‌ها را آماده کردیم، سیصد عدد کتاب داشتیم و هزاروپانصد عدد پرسش‌نامه، چون پنج بار تکرار شده بود. دو عدد نازنین که خودشان الان استاد دانشگاه هستند، یک روز این‌ها را از من گرفتند و رفتند و دیگر پیدایشان نشد. به دلایلی هم ارتباطم با آن‌ها قطع شد، چون برای من دوباره مسائلی پیش آمد. یک روزِ بعدازظهرِ پاییزی بعد از دو ‌سه سال این‌ها با وانت آمدند جلوی منزل من و تمام این پنج‌ تا را با هم با دانشجویانشان مقایسه کرده بودند و روی برگه‌های مقوایی، نصف برگۀ A4 وارد کرده بودند. تفاوت‌ها را زیرش نوشته بودند و این‌ها را آوردند دم منزل ما. خب دعوای من و خانمم آغاز شد، چون تمام قفسه‌ها شده بود فیش. خانمم می‌گفت خب بشقاب را ما کجا بگذاریم؟ گفتم: «یک میخی بکوب بر باد صبا و آنجا بیاویز». این را هم از نیما یوشیج یاد گرفته بودم. شعر نو که وارد شده بود، یک نفر خوانده بود و دیده بود نمی‌فهمد. یک جمله دید که نوشته بود: «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را» جواب داده بود که: «بر باد صبا میخی بکوب و آنجا بیاویز». منبعش را گفتم که بدانید از من نیست و امانت‌داری کنم.

اینجا چیز جالبی اتفاق افتاد، به‌هرحال در این جلسه باید نکاتی بگویم که شاید برای شما مفید باشد. هنگامی‌که به این فیش‌ها نگاه کردیم، دیدیم که داده‌ها خودبه‌خود یک جاهایی قلمبه می‌شود. ببینید ما نه در انتخاب کتاب دخالت داشتیم و نه در انتخاب سؤال. تعداد کدگذارها هم آن‌قدر زیاد بود و تکرار شده بود که می‌توانستیم بگوییم به‌معنایی پوزیتیویستی بود؛ که من اصلاً اعتقادی هم به آن نداشتم. ولی گفتیم روش‌های فنی رو‌ش‌‌ پژوهش را دقیق رعایت کنیم که فردا نگوییم کاش این کار را هم می‌کردیم. خلاصه خواستیم که به اعتقاد خودمان اهمیت ندهیم. دیدیم که این داده‌ها در جاهایی قلمبه می‌شود. این زمینۀ پیدایش Grounded Theory  هست. البته یکی از همین بچه‌هایی که کار این فیش‌ها را انجام داد، خانم دکتر محبوبه بابایی واژۀ grounded را از منبعی دیده بود یا خودش ترجمه کرده بود و این واژه را به «بنیادی» برگردانده بود؛ که غلط هست البته. مشکل همین جاست. حالا من می‌گویم که ما چطور رسیدیم به این مسئله و چطور رسیدیم به دیالکتیک عام و خاص. واژۀ grounded یعنی نظریه‌ای که بدون قصد محقق و از طریق داده بیان می‌شود و با «بنیادی» فرق می‌کند. ما می‌گوییم تحقیق بنیادی یا نظریۀ بنیادی یعنی نظریه‌ای که زمینه می‌شود برای صدها کار دیگر. مثل پژوهش‌های بنیادی که کاربرد مستقیم ندارند، ولی آماده می‌شوند برای اینکه خیلی‌ها از آن استفاده کنند. این واژۀ grounded  یعنی نظریۀ برخاسته از داده بدون قصد محقق. پنج عدد از این‌ها شکل گرفت که من اسامی‌شان را برایتان می‌نویسم.

۱. نظریه، راهبرد و سیاست سرزمینی جامعۀ ایران[۲]

۲. نظریۀ آبادی جانشین نظریۀ شهر در ایران

منظور از این آبادی، دِه نیست. این آبادی یعنی محیط مصنوع و انسان‌ساخت. پس وقتی یک بوته می‌کارید، آبادی شروع می‌شود. در منابع بعداً برایتان می‌گویم که آباد که می‌بینید در مقابلش گذاشتند، «معطل، متروک، رها و بکر». پس ببینید وقتی شما یک مکان بکر یا رهاشده یا متروک یا معطل‌مانده را یک کاری در آن انجام دهید، آبادی شروع می‌شود. پس منظور، روستا و دِه نیست.

۳. مقیاس شهری در مقابل مقیاس تک بنا یا ابنیۀ منفرد و شهروندی[۳]

۴. ناگزیری از امتناع مشارکت به معنای فنی و تخصصی آن در ایران

۵. پنجمین مورد درواقع ردّ بحثی بود که از زمان یونانی‌ها گفته‌اند؛ مثلاً کتاب جامعه‌شناسی خودمانی[۴] آقای نراقی را خوانده‌اید که می‌گوید ایرانی‌ها حقه‌بازند، چند چهره‌ دارند، دروغ‌گو هستند. مثلاً مرحوم جمالزاده می‌گفت: «همۀ ملت‌ها دروغ می‌گویند، تنها ملتی که برای رضای خدا دروغ می‌گوید ایرانی‌ها هستند». و بی‌برنامه‌اند، روی قول‌وقرارشان نمی‌توان حساب کرد، حرف و عملشان یک دریا با هم فاصله دارد و … . درواقع این‌ها خیلی زیاد است. در کتاب یونانی‌ها هم گفته شده که ایرانی‌ها خیلی عالی هستند، ولی از دور، نزدیکشان نشوید. من می‌خواستم در دانشگاه بازل سخنرانی کنم، داشتم کار می‌کردم روی بحث شخصیت فردی و جمعی ایرانی‌ها، به کتابی برخوردم که نوشتۀ فولر هست و مترجم عزیز و نازنین آقای عباس مخبر آن را ترجمه کرده است. فولر سرجاسوس سی.آی.اِی بوده در منطقۀ خاورمیانه، کسی بوده که عربی بلد بوده، کردی و ترکی و بلوچی و فارسی و همه را بلد بوده و به ادبیات ایران مسلط بوده است. این کتاب با عنوان  قبلۀ ایران: ژئوپلتیک جامعۀ ایران[۵] ترجمه شده است. دیدم که در کتاب گفته جامعۀ ایران یک جامعۀ اسکیزوفرنیک است. مدت‌ها من هم خودم فکر می‌کردم شاید ما یک جامعۀ اسکیزوفرنیک باشیم، ولی خیلی رنجیده شدم وقتی دیدم این آقا این انگ را به ما زده است. رفتم روی نوشته‌ها کار کردم، دیدم اصلاً اینجور نیست. اینجا بود که رسیدیم به بحثی به‌ نام «ویژگی‌های منفی انسان ایرانی و جامعۀ ایرانی» یا «سازوکارهای انطباق، بقا و دفاع». جالب است که ببینید این داده‌ها که قلمبه می‌شود، چگونه به شما درس می‌دهد. ببینید ما اصلاً دیگر دخالت نداریم. من به شما می‌گویم روش ‌تحقیق، رساله می‌خواهید بنویسید، قدم اول را شما برمی‌دارید. اگر قدم اول را درست بردارید خودش باید شما را هدایت کند. اگر می‌بینید نمی‌توانید، بدانید که قدم اول را درست برنداشتید.

ما رفتیم یادداشت‌ها را نگاه کردیم. دیدیم که بیشتر این توهین‌ها را به ما، خارجی‌ها در سفرنامه‌هایشان کرده‌اند و ایرانی‌ها هم خیلی از آن‌ها را درواقع از خارجی‌ها اقتباس کرده‌اند. بعد گفتیم خب این خارجی‌ها از زمان صفویه به بعد با چه کسانی سروکار داشتند؟ با دو گروه: یا با حکومتی‌ها سروکار داشتند یا با بازاری‌ها. بازاری می‌خواسته سرش را کلاه بگذارد و جنسش را گران‌تر بفروشد. حکومتی هم که نوکری‌اش را می‌کرده و چیزی که خیلی می‌گویند این است که ایرانی‌ها خیلی زود نوکر می‌شوند و مجانی جاسوس می‌شوند و در راه رضای‌ خدا علیه کشورشان جاسوسی می‌کنند. خب این‌ها چه کسانی بودند؛ نظام حکومتی قاجار که اکثر سرانشان نوکر آن‌ها شده بودند. نقش مترجم‌ها در ایران هم مهم است. وقتی دیالکتیک عام و خاص را توضیح بدهم، به این موضوع می‌رسم. من دیدم با این دو گروه رابطه داشتند. پس نمی‌توانیم این موضوع را به تودۀ مردم ایران تعمیم بدهیم. جالب است که دیدیم جاهایی که آرامش بوده، فراوانی این‌ها کم می‌شود. جاهایی که ناامنی می‌شود این فراوانی بالا می‌رود. بعد برخورد کردیم به اینکه اگر ایرانی‌ها اینجور بودند، پس چگونه فاخرترین ادبیات جهان را تولید کردند؟ چگونه عرفان ایرانی در قلۀ عرفان جهان هست؟ و این چیزی نیست که من بگویم، ده‌ها نفر متخصص خارجی که مطالعه کردند، حتی عرفان تطبیقی مطالعه کردند، در بودایی‌ها، در هند، در عرفان کابالای یهودی، در عرفان مسیحی، سن‌فرانسیس قدیس و… گفتند که عرفان ایرانی با جان مردم ایران است. یکی از آن‌ها می‌گوید من آمدم ایران و دیدم باربری که چمدانم را می‌برد جمله‌ای را به زبان محلی به رفیقش گفت. بعد دیدم که این جمله متعلق به ابوالحسن خراقانی است. دیدم که وارد زبان و ضرب‌المثل شده و به زبان‌ روزمره تبدیل شده، بدون آنکه بدانند اصلاً منشأ آن کجاست یا مثلاً فِرِد هالیدی[۶] که سال‌ها رئیس مدرسۀ اقتصاد لندن بود و می‌دانیم که این مدرسه از برجسته‌ترین مدارس علوم انسان در دنیا بود، می‌گوید که ادبیات ایران در قلۀ ادبیات جهان است. ولی جملۀ بعدی معنای واقعی را می‌گوید: «درحالی‌که کشورهای برجستۀ صاحب ادبیات جهانی، در دامنۀ این کوه هستند»؛ یعنی گوته و آلمان و یونان و این‌ها در دامنه‌اند و ادبیات ایران در قله است. ده‌ها نفر این بحث را مطرح کردند و واقعاً هم شما می‌بینید که مثلاً مثنوی برای مدت‌ها، در میان کتاب‌هایی که در آن رده چاپ می‌شدند، از پرفروش‌ترین کتاب‌ها بود. مدونا اشعار مولانا را می‌خواند. مولانا مگر چگونه است که تا این حد پست‌مدرن می‌شود. حالا چند نفر از شما مثنوی را خوانده‌اید؟ چه اتفاقی افتاده؟ چند نفر شاهنامه‌ای را خوانده‌اید که تمام روستایی‌ها زیر کرسی می‌خواندند و نقالی می‌کردند و یک نفر باسواد برایشان می‌خواند؟ آیا می‌توانید معمار بشوید و شاهنامه نخوانید؟ آیا می‌توانید شهرساز بشوید و شاهنامه نخوانده باشید؟ به تمام مقدسات نمی‌توانید. همین است که نتوانستیم و همین شهری هم که درست کردیم محصول نخواندن چنان کتاب‌هایی است. آیا حاضرید بپذیرید که شما شهرسازان این شهر هستید؟ آیا حاضرید این سرافکندگی را بپذیرید؟ البته من معتقدم که این شهر را شهرساز نساخته، این را رانت و فساد دستگاه‌های اداری، و بعد تبدیل شهرساز و معمار به رابطۀ آقا-نوکری برای کارفرمایی که نمی‌رود کار کند،‌ ساخته است. که یکی برود و ببیند کارفرما چه چیز دوست دارد، آن‌ها را بگذارد در کتاب‌های سنگین و حتماً به‌قصد درآوردن ادای سنگینی آن‌ها هم هِن‌هِن کند و بگذارد این کتاب‌ها را روی هم و بشود طرح جامع، طرح فلان. بعد می‌روی مطالعه می‌کنی می‌بینی ده درصدش اجرا نشده و بعد یکی از بچه‌های شما از همین دانشکده خیلی باذوق در روزنامۀ همشهری بنویسد: «طرح‌های شهری یا زینت‌القفسات». این طرح‌های جامع آخرش زینت قفسۀ مدیرکل و دیگران می‌شود. بعد تازه این‌ها که تولید شد، حتی اگر درست تولید شده باشد، همه را می‌دهند به شهرداری که اصلاً تربیت و تعلیم این کار را ندارد. یعنی کل ماجرا سراسر تناقض است.

اشاره‌ای هم به موضوعی دیگر کنم و سپس توضیح مفهوم شهر و بعد بروم سراغ بحث شهر و دیالکتیک خاص و عام. ببینید دوستان عزیز وقتی من خواندن عرفان ایرانی و فلسفۀ ایرانی را شروع کردم، یک چیز عجیب برایم پیش آمد. خیلی از منابع می‌گویند فلسفۀ اسلامی چیزی نیست جز اسلامی‌کردن تفکر یونانی. این به یک معنا درست است ولی بی‌انصافی است؛ چون فقط این نیست. من دیدم که در تاریخ ما هر کس روی هر موضوعی بحث می‌کرده، زمینه و پیشینه‌اش را مطالعه می‌کرده. اینجا باید یادآور شوم که امروز به غلط می‌گویند «ادبیات»، عزیز من ادبیات فیزیک و ادبیات معماری یعنی چه؟ Review of Literature را به غلط به «ادبیات پژوهش» برمی‌گردانند.literature  دوازده معنی دارد. شما سرِ دانشکدۀ ادبیات واژۀ literature را دیده‌اید که دلیل نمی‌شود همه‌جا آن را «ادبیات» ترجمه کنید. در ادبیات فیزیک آمده است فلان، در ادبیات معماری آمده است فلان، در ادبیات شهرسازی آمده است فلان. بعد می‌گویند «غلطِ مصطلح» است، غلطِ مصطلح برای فرهیختگان مملکت مجاز نیست. خودِ من هم در همین قایق هستم، نمی‌گویم که من از خارج از گود می‌گویم شما لِنگش کنید. نه، من سرگَلۀ این قایق سوراخ هستم. به‌هرحال در مطالعات متوجه شدم که اصلاً ما جامعۀ خودمان را نمی‌شناسیم. مثلاً شما نمی‌دانید که بخش عمدۀ مطالب دین یهود از زرتشت اقتباس شده. بعد برای اینکه نگویند این درست است، رفتند تاریخ موسی را تحریف کردند و بردند خیلی عقب که بگویند نه، از این‌ها تأثیر نپذیرفته و حالا که تحقیقات جدید بچه‌های معماری به این نتیجه رسیده، می‌گویند که ما به‌شدت در حال جمع‌کردن داده هستیم که بگوییم اصلاً موسی اسطوره‌ای بوده و اصلاً وجود خارجی نداشته است. البته این فرضیه‌ای است که امیدوارم انشالله بعداً رد بشود. به‌هرحال ما اصلاً جامعۀ خودمان را نمی‌شناسیم.

شما وقتی کتاب‌های معاصر را می‌خوانید، می‌گویند عرفان از کجا شروع شد؟ می‌گویند از اسلام شروع شد. خب بله اسلام در عرفان خیلی تأثیر گذاشته، نمی‌شود آن را کنار گذاشت؛ ولی شما نگاه کنید در گات‌های زرتشت، سروده‌های زرتشت، که تمام متخصصان ایرانی و غیرایرانی گفته‌اند که هفده عدد از این سروده‌ها باقی مانده و زبان خودِ زرتشت بوده است. در این هفده تا، شش‌هفت تا کلیدواژۀ عرفان وجود دارد. ما این هفده عدد را تحلیل محتوا کردیم و می‌بینیم که مرتب می‌گوید «کِی تو را می‌بینم؟» «صدای تو را کِی می‌شنوم؟». بعد گفتند که این ثنویت است. چون اهورامزدا و اهریمن دارند و‌ دوخدایی هستند و شرک. هرگز چنین نیست و اصلاً تنها چیزی که ندارد ثنویت است. یعنی نمی‌خوانیم و قضاوت می‌کنیم. بیشتر اطلاعات ما شنیداری است، نه تحقیق شخصی خودمان. و باید روزی این‌ها گفته شود. روان‌کاوی عمومی بکنیم تا بتوانیم از این وضعیت بیرون بیاییم. دائماً می‌گوییم این این‌جور است، اون این‌جور است، ‌ولی نمی‌پرسیم خودم چه هستم؟ خودم که هستم؟ کجای جهان جایگاه من است؟ تخت‌جمشید داشتیم. مادربزرگ من می‌گفت: «داشتم‌داشتم حساب نیست، دارم‌دارم حساب است». در طبقه‌بندی‌ها کجا قرار می‌گیریم؟ چه حالتی داریم؟ این کشور، این قهرمان زخمی، وطن من ایران، در تنِ این وطن چگونه و چقدر هرکدام از ما سیخ کردیم؟ این وطن چه امکاناتی دارد؟ این همه آلودگی هوا و آلودگی صوتی. ‌حالا صدای آلوده را که هیچ‌کس توجه نمی‌کند. من همیشه گفتم اگر محله‌های تهران را رده‌بندی کنیم، ‌بدترین محله‌ها، محله‌های شمال تهران است؛ الهیه، فرمانیه، سعادت‌آباد، نیاوران و… . ‌کارگاه ساختمانی دائمی هستند. کسی به آلودگی صوتی توجه نمی‌کند. هر روز صدای پتک و تیرآهن و این‌ها از آن محله‌ها می‌آید و بعد آلودگی‌های محیطی‌ای که از این ساخت‌وسازهای دائمی ناشی می‌شود. وقتی جواز می‌گیرند هرکاری که دلشان می‌خواهد می‌کنند. شما می‌بینید هرروز ساختمان می‌سازند، آسفالت کوچه‌ها خراب می‌شود، ترک می‌خورد و از جیب من و شما تعمیرش می‌کنند.

پس ما متوجه شدیم که اتفاقی افتاده که وقتی آقای فارابی می‌خواهد جامعه‌ای را، فاضله‌ای را طرح کند، از افلاطون هم درواقع الهام می‌گرفته، که خود افلاطون به‌شدت تحت‌تأثیر زرتشت بوده است. وقتی این‌ها را می‌دیده، نمی‌آمده این را شکسته و درهم بگوید و برود، سروگوشش را ببرد و یک کتاب بسازد. این را در بسترهای زمان و مکان پیگیری می‌کرده است. منتها اینجا یک چیز عجیب هم اتفاق می‌افتد که خیلی به درد ما می‌خورد. من یک جمله بگویم بعد ادامه بدهم، چون این شروع دیالکتیک عام و خاص است. این بحثی که آقای فارابی می‌کرده، ابن‌سینا می‌کرده، شیخ شهاب عزیز، شیخ شهاب سهرودی می‌کرده، چنین بوده که تمام منابع را می‌خواندند و بعد می‌گفتند خب، این را من خواندم، این متعلق به یونان است، این در جامعۀ خودم چه معنایی دارد؟ وقتی پادشاهی به آقای ابوریحان بیرونی می‌گوید که بیا راجع ‌‌به هند بنویس، می‌گوید که آیا این سؤال برای اولین بار مطرح شده است؟ اصلاً من روش تحقیق را با همین منابع درس می‌دادم. همۀ درس روش تحقیق با همین شروع می‌شود: از بی‌قراری پاسخ به یک سؤال. ابوریحان می‌گوید اگر فقط الان مطرح شده، من باید از صفر شروع کنم. اما اگر دیگران کار کرده‌اند باید آن‌ها را پیدا کنم. اگر پژوهش‌های دیگران کفایت دارد که به پادشاه بگویم آقا وقت را تلف نکن. به این می‌گویند اقتصاد تحقیق، که در روش تحقیقِ ما اصلاً راجع‌به آن صحبت نمی‌شود. اقتصاد تحقیق همین است که وقت و منابعت را هدر نده، برو این کتاب را بخوان، هند را می‌شناسی؛ اگر هم کتابِ ناقصی است، من روی ناقصی‌ها با دلیل متمرکز بشوم. ببینید این‌گونه کار می‌کردند. جملۀ معترضه‌ای که می‌خواستم بگویم این است که مگر بارها و بارها نشنیده‌ایم که منابع یونان در اثر حملۀ بربرها و سقوط امپراطوری رم غربی نزد عرب‌ها باقی ماند؟ یعنی متفکرانی که عربی می‌نوشتند، اکثراً ایرانی بودند. این را بارها شنیدیم. بعد می‌گویند وقتی رنسانس شروع شد، ‌نهضت ترجمه شروع شد. از منابع عربی ترجمه و دوباره به اروپا معرفی کردند. وقتی هم که منابع را می‌خوانی تردیدی نمی‌ماند که افلاطون را می‌خوانده‌اند. چون تمام واکنش ابن‌سینا و فلسفۀ اسلامی به ارسطوست. پس بدون تردید کتاب Politics یا پالتیکس ارسطو را خوانده بودند؛ چون اشاراتی به آن می‌کنند. کتاب Republic یا جمهوریت افلاطون را خوانده بودند. به شما می‌گویم که در این هزار سال با این منابع آشنا بودند، البته همه فکر می‌کنند که از یونانی ترجمه کرده بودند که درست نیست. چون آن منابع به زبان سریانی ترجمه شده بود و از سریانی به عربی ترجمه شده. اما آن آقای نوافلاطونی که می‌گویند عرفان از نوافلاطونی‌ها شروع شده، با سپاهیانی که به ایران می‌آمدند، می‌آید که در ایران بتواند در مورد مباحث مختلف مطالعه کند و سال‌ها در ایران می‌ماند. تاریخی که می‌خوانیم زندگی شاهان است که به آن می‌گویند Historiography of Captains and Kings . که اصلاً کاری روی آن انجام نشده. این‌ها به زبان عربی ترجمه شده. دختر من، پسر من، خواهر من، برادر من چطور در نوشته‌های هزار سال ما یک کلمه راجع بهPolis  اشاره نکرده، راجع به Community اشاره نکرده، هنوز نمی‌توانیم ترجمه‌اش کنیم. راجع به Civil اشاره نکرده، راجع به Civic اشاره نکردند، راجع بهCivic Center  اشاره نکردند، راجع به Assembly  اشاره نکردند، راجع به رأی‌دهی اشاره نکردند، راجع به انتخاب آگاهانه، رندومی اشاره نکردند. این‌ها که هزار سال قبل‌ از تولد مسیح بوده و تازه در اروپا هم نبوده، در سومر شروع می‌شود. ولی غربی‌ها را بُکشید هم قبول نمی‌کنند که در سومر بوده؛ چون اگر قبول کنند سه‌هزار سال فلسفۀ سیاسی که با ارسطو شروع شده، فرو می‌ریزد. چون همش دوتایی است، دو وجهی است، dichotomy است. غرب دموکراسی‌خواه و دموکراسی‌دوست در مقابل شرق ظلم‌پذیر، ظلم‌خواه، استبداددوست. اگر بپذیرند که این‌ها در سومر شروع شده، انجمن شهر در سومر پدید آمده، آن وقت متوجه می‌شوند که تمام آن حرف‌ها بی‌ربط است. خب حالا ما این‌ها را گفتیم. چه اتفاقی می‌افتد که ما دیگر این زمینه را در ظرف موجودمان بررسی نمی‌کنیم؟ اینجاست که می‌رسیم به دیالکتیک عام و خاص. سی‌ سال است که من فریاد می‌زنم که تا دیالکتیک عام و خاص انجام نشود، این دانشگاه از سترونی بیرون نمی‌آید، این جامعه از سترونی بیرون نمی‌آید. نه تنها بیرون نمی‌آید، بلکه بیشتر فرو می‌رود در این باتلاقی که ما را پایین کشیده و الان صدها متر هم از سرمان بالا رفته ولی متوجه نیستیم، بیشتر فرو خواهیم رفت. چرا دیالکتیک خاص و عام این قدر اهمیت دارد؟ دیالکتیک عام و خاص چه می‌گوید؟ دیالکتیک عام عبارت است از هر آنچه در یک حیطه، آهنگری، نقاشی، رنگ‌زدن اتاق؛ یعنی هر آنچه در هر حیطۀ فکری، تجربی، احساسی، هر چه در جهان اتفاق افتاده را باید عالی بلد باشیم. عالی که می‌گویم منظور این نیست که متخصص در صد رشته باشید. اگر شهرساز هستید، عام جهان را باید استاد باشید. وقتی دکتری می‌گیرید یعنی مجتهد می‌شوید. البته مجتهد هم عملاً مثل بقیه شده ولی بالاخره باید یک چیزهایی بخواند تا یک کاغذ به او بدهند که تو مجتهد شده‌ای. مرحوم آقا شیخ‌ عبدالکریم حائری به کسی اجازۀ اجتهاد نمی‌داد. برای همین در هر شهر که می‌گشتی دو نفر مجتهد بودند. پس باید این عامه را بخوانیم. اگر می‌خواهی کفاش شوی باید ببینی ایتالیایی‌ها چگونه کفش درست می‌کنند که در دنیا مطرح هستند، چه شگردی می‌زنند، چرم را چگونه درست می‌کنند. بعد ببینی که این عام وقتی وارد جامعۀ ایران می‌شود، حالا چگونه می‌شود، ببینی چه اتفاقی می‌افتد. این دیالکتیک عام و خاص می‌شود یک سنتز. خودِ سنتز تا دنیا آمد، می‌شود جزو عام. بنابراین فردا هرکس می‌خواهد بخواند، باید کفاشی ایرانی را هم بخواند. اولاً ما با دنیا شروع می‌کنیم به دیالوگ‌کردن. یک بده‌بستان پیدا می‌کنیم. دانشِ ما هم همین است. جهانی می‌شود. دانش‌های ما کجای جهان قرار دارند؟ چند نفر دانشمند داریم؟ در رشتۀ پزشکی داریم آن هم در پارازیتولوژی یا پارازیت‌شناسی، چون انواع پارازیت‌ها اینجا بوده، آن‌ها نداشتند و در ایرانی‌ها آن‌ها که در این زمینه در دکتری کار کردند، خیلی معروف‌اند. شما اطلس انگل‌شناسی دنیا را بخوانید، هشت‌نُه تا اسم ایرانی می‌بینید. البته الان اسم‌های ایرانی در رشته‌های پزشکی خیلی زیاد است، ولی این‌ها کسانی هستند که از ایران رفته‌اند یا نسل دوم ایرانی‌های خارج هستند که در رشته‌های دیگر هم هستند. خب پس این دیالکتیک عام و خاص. شما الان شهرسازی می‌خوانید یا معماری. واقعاً چقدر راجع‌به ایران مطلب می‌خوانید؟ چند واحد می‌خوانید؟ چرا یک معمار را که می‌بینید خوب است و با زندگی‌اش آشنا می‌شوید، می‌بینید عکاس خوبی بوده. آقای کیارستمی عکاس خوبی بوده. آقای نصرت کریمی وقتی که نمی‌گذاشتند کار کند، شروع کرد به درست‌کردن صورتک. من هم کمکش کردم یک گالری شهری در گالری گلبرگ درست کردیم و در آنجا صورتک‌ها را نشان دادند. باید می‌دیدید چه ازدحامی می‌شد. برای من تعریف می‌کرد -البته الان آلزایمر گرفته و آخرین ‌بار که من با ایشان تماس گرفتم، گفت من شما را از کجا می‌شناسم- یک خانه داشت در اولین کوچه در خیابان شریعتی از سمت میدان تجریش که یک حیاط بزرگ داشت. برای من تعریف می‌کرد می‌گفت وقتی من آنجا بودم، مأمور شهرداری آمد در زد گفت آشغال دارید؟ گفتم نه. فردا آمد باز هم گفتم نه. بعد رفته بود در محله گفته بود یک خانواده آمدند که خانۀ بزرگی هم دارند ولی آشغال ندارند. می‌گفت سرِ ماه که شد، صدایش کردم گفتم عزیزم ببین این روزنامه‌ها، این کاغذها، این بطری‌ها و… ؛ این‌ها مال شما که دائم می‌پرسیدی. این‌ها را بردار ببر، که خیلی هم خوش‌حال شد که این‌ها را می‌تواند بفروشد. بعد پرسیده بود که پس آشغال‌های تَر چی؟ گفتم بیا. ایشان استاد پرورش گیاهان حارّه بود؛ گلدان‌های بی‌نظیری درست کرده بود. خانمش هم استاد بنفشه‌کاری است. بیست جور بنفشه تربیت می‌کند. ببینید دیالکتیک عام و خاص همین است. ایشان پراگ درس خوانده، پاریس درس خوانده، ولی ایران را می‌شناسد. یک بار برای من در چند صفحه نوشته بود که سفرۀ ایرانی چگونه تفکیک می‌شده، سهم چه کسانی می‌شده و چرا زباله نبوده. من مدت‌هاست که در وسایلم می‌گردم که این‌ها را پیدا کنم و ببرم سر کلاس برای بچه‌ها بخوانم. ببینید او آدمی است که دیالکتیک عام و خاص را می‌شناسد. فلسفه خوانده. وقتی در یکی از فیلم‌هایش در لوکیشنی یک نفر نامحرم وارد می‌شود، خانمی که دم طشت رختشویی است، دامنش را می‌کشد روی سرش که خب پاهایش پیدا می‌شود. به من می‌گفت خدا شاهد است که خالۀ من این کار را کرده بود که من دیدم. می‌گفت من اکثر این چیزهایی که دیدم را در زندگی‌ام بررسی کردم و در فیلم‌هایم می‌آورم. خب محله را آباد کرد. خیلی هم برایش دردسر شد؛ ولی خوشبختانه پیدا کردند که بعد آقای مطهری از آن نوشتۀ اولش کوتاه آمد و ایشان را آزاد کرد. به‌هرحال ببینید که دیالکتیک عام و خاص این کار را می‌کند.

قدیمی‌ها همین کار را انجام می‌دادند، از یونان واژه‌هایی را می‌گرفتند و راجع‌به برخی از آن‌ها سکوت می‌کردند. چون اولاً به این نتیجه رسیدند که آن واژه‌ها در ایران موضوعیت ندارند؛ ثانیاً ایلاتی که حاکم ایران هستند ممکن است سرشان را ببُرند. در نتیجه ساکت شدند. حتی به یکی از واژه‌ها اشاره هم نکردند؛ ولی ما می‌دانیم که هزار سال این کتاب‌ها در دسترسشان بوده‌است. در این تردیدی نیست.

جدیداً بعضی از ترجمه‌هایی که در ایران ماندگار شده را جوان‌ترها دوباره ترجمه می‌کنند و چه اشتباهات فاحشی در ترجمه‌های پیشین پیدا می‌کنند. مثلاً شروین وکیلی نازنین، واقعاً کار کرده است. به‌تازگی جملات افلاطون را استخراج کرده و گفته که اصلاً آنچه به عنوان «عشق افلاطونی» می‌شناسیم، عشق به «پسر» است که در یونان باستان هم رسم بوده است. همۀ ما بر این باوریم که عشق افلاطونی عشقی است که در آن سکس وجود ندارد و افلاطونی است و این‌ها. درحالی‌که این عشق، اصلاً عشق به پسرِ نوجوان است و این را به زبان یونانی توضیح داده و آقای وکیلی لغت‌به‌لغت ترجمه کرده است. در صورتی که استاد لطفی که آثار افلاطون را ترجمه کرده، متوجه این نکته نشده‌اند.

حالا من قصد دارم چند کلمه دربارۀ دیالکتیک عام و خاص در شهر، صحبت کنم. ببینید دوستان عزیز شما الان در کار معماری و شهرسازی، مرتب از یک دوگانه صحبت می‌کنید: شهر/روستا. این شهر و روستا از کجا آمده است؟ این شهر و روستا کپی‌برداری از Town and Country side است. واژۀ «روستا» را هم خودمان برای آن انتخاب کرده‌ایم، نه اینکه آن‌ها معادل روستا را نداشته باشند، کلمۀ Village را دارند ولی معنی آن چیز دیگری است. چرا این تضاد و دو گانگی شهر و روستا، شهر و Country side  هست؟ چون روستا در نظام آن‌ها بیشتر farm و مزرعه‌بندی است. village و village‌های متراکم متعلق به شرق و مناطق خشک است. به این دلیل که همیشه بین شهر و country side، تضاد مرگ و زندگی بوده است؛ یعنی چه؟ مثلاً شما الان برده‌هایی را در فیلم‌ها می‌بینید و خیال می‌کنید در شهر بیشتر برده‌ها، نوکر و کلفت بوده‌اند؛ درحالی‌که این‌طور نیست. خیلی‌ها همین سیستم برده‌داری را با کنیز و غلام گرفتن در ایران متناظر کردند و گفتند که در ایران هم برده‌داری رایج بوده است. اصلاً کار اصلی برده در یونان و مهم‌تر از آن در امپراطوری رُم (که فقط ۴۰۰ نوشهر ساخته است و دو سوم دنیای آن روز را در اختیار داشتند و با ایران، جهان را تقسیم کرده بودند) بوده است. در latifundio است که در زبان پرتغالی و اسپانیایی چون مهاجرها به امریکای لاتین رفتند این ایده را بردند و به آن می‌گویند asientos. Latifundio به‌معنای مجتمع‌های عظیم کشاورزی و کارگری با کارِ برده‌ها است. حاصل این کار، گیر برده‌دار می‌آمده که در شهر ساکن بوده است. پس این ریشۀ تضاد مرگ و زندگی بین شهر و Country side است. وقتی می‌گوییم Country side، باید آن را «دشت و دمن» و «کوه و چمن» ترجمه کنیم و نمی‌توانیم نام روستا بر آن بگذاریم. Country side یعنی هر چه که از شهر خارج باشد ولی منظور از Latifundio آن مزارع کار و کارگری بسیار گسترده است که اقتصاد رم را در شبکۀ بازارهای جهانی تأمین می‌کرده است. دسترنج کارِ کارگر را چه کسی می‌برده؟ برده‌دارها و اَشراف به شهر می‌بردند. به برده چه چیزی می‌رسیده؟ نان بخور و نمیر. چرا بخور و نمیر؟ فقط به قدری که این سیستم باز تولید شود که برده‌ها ابقای نسل داشته باشند. ولی شما فکر می‌کنید برده‌داری خیلی ناجور است؛ نه. برای تداوم برده‌داریچرخیدن چرخ اقتصاد، یکی از وظایف شورای خانوادگی در امپراطوری رم این بوده است که اگر فردی، برده را بیش از حد تنبیه کرد صاحب‌برده را محاکمه کند. من سه نمونه پیدا کردم که یکی از این‌ها به نفی بلد (بیرون‌کردن خاطی از پُلیس[۷])، یک مورد به مصادرۀ اموال و یک مورد به اعدام محکوم شده‌اند و اعدامشان کرده‌اند؛ به این خاطر که باعث مرگ برده شده بودند. پس ببینید یک قانون‌مندی‌هایی هست و قانون در کشورهای غربی این‌گونه به وجود می‌آید. مالکیت خصوصی ابتدا مالکیت بر برده است. مادرِ قانون، مالکیت خصوصی است: من اگر چیزی دارم باید مراقب باشم که کسی مالم را از من ندزدد؛ ولی قانونی مراقب باشم.

آنچه گفته شد دربارۀ دوران باستان بود. به قرون وسطی که می‌رسیم این تضاد بین برده‌ای که در Latifundio و برده‌داری که در شهر ساکن است، به نظام Serfage[8] تبدیل می‌شود که estateهای فئودالی هستند. بزرگ‌ترین صاحب این زمین‌ها «کلیسیا»ست که ما به غلط به آن «کلیسا» می‌گوییم. واژۀecclesiastical  در ترکیب «ecclesiastical cities » به معنی شهرهای کلیسیایی، ریشۀ کلمۀ کلیسیا است. شهرهای کلیسیایی و صومعه‌ای (که البته این ترجمه هم ترجمۀ درستی نیست و صومعه، معانی متکثری دارد) در واقع مقر بزرگ‌ترین زمین‌داران است. Serf کجا زندگی می‌کند؟ در محدوده‌های کشاورزی و نظام Serfage زندگی می‌کند. یک زمین کوچک نامرغوب دارد برای به‌دست‌آوردن حداقل‌ نیاز شخصی و با ابزارهای نامرغوب خودش روی آن کار می‌کند و باقی زمین‌های ارباب را هم می‌کارند. در دوران فئودالی هم این تضاد شهر و روستا، ادامه پیدا می‌کند. در نظام سرمایه‌داری این تضاد در رابطۀ کارگر و سرمایه‌دار بازتعریف می‌شود. به این سابقۀ ارتباط میان شهر و روستا کسی توجهی نکرده و حتی دانشجویان فوق‌لیسانس کم‌شماری این‌ها را شنیده‌اند. به همین دلیل در تعریف شهر و روستا یا روستا را «شهر کوچک» می‌دانیم یا با دارا بودن یک جزء یا ارگان، «شهریت» را معین می‌کنیم. بنیاد‌های اصلی شهر را که وجود آدم‌ها و زندگی جمعی و فردی‌شان است، به‌کلی کنار می‌گذاریم چون مفهومی به نام «شهروندی» نداریم. هومر در ایلیاد از «سیکلوپ»‌[۹]ها صحبت می‌کند. سیکلوپ‌ها موجودات افسانه‌ای هستند که یک چشم در وسط سر دارند و «سیکلوپ‌های یک چشم» هم خوانده می‌شوند. هومر می‌گوید این موجودات یک چشم به دو دلیل «بربر» و وحشی هستند. بعدها همین واژه و همین دو دلیل را ارسطو می‌گیرد و به شهر تعمیم می‌دهد. دو دلیلِ هومر یکی این‌ است که فراتر از خانواده، قوم، قبیله یا عشیره، برای «جمع‌بودن» مفهومی ندارند و دوم این است که مجمعی که «وضع قانون» کند ندارند. امروز دربارۀ ایران هم می‌شود با این تعاریف صحبت کرد. چند نفر از ما تا به حال تلاش کردیم که دربارۀ پدر و مادرمان جوری صحبت کنیم که انگار آدم‌های مهمی در روستا یا شهرشان بودند؟ چرا؟ مثلاً می‌گوییم «پدر من دستیار کدخدا بوده»، چرا؟ (البته خوشبختانه در نسل شما این چیزها کمرنگ‌تر شده است)؛ به این دلیل که هویت ما از دریچۀ آن‌ها تعریف می‌شود.

در تمام شوراهای ایران بعد از هر انتخاباتی پچ‌پچ می‌کنند:

-فلانی غریبه‌ها را آورد تا به او رأی بدهند.

-ده‌‌‌پانزده تومان به هر نفر داد تا رأی جمع کند.

-خب پس چرا اعتراض نکردید؟

-هم‌قوم هستیم، هم‌قبیله‌ایم، خویشیم. درست نیست. همگی در این دِه فامیلیم.

-سرنوشت بچه‌هایتان پس چه می‌شود؟ این همه زمینی که دزدیده شده و به آن‌ها اجازۀ ساخت در روستا داده شده چه می‌شود؟

– نمی‌شود دیگر!!

چنین گفت‌وگویی به این دلیل شکل می‌گیرد که هویتشان از آن دریچه تعریف می‌شود. در صورتی که ما موردی داریم که (اگر درست خاطرم باشد) وقتی نادر می‌خواهد با کسی ازدواج کند که ظاهرا ریشۀ هندی داشته، در جواب اینکه آن دختر، دختر فلان و نوۀ فلان و نتیجۀ فلان‌کس بوده دربارۀ خودش که پسر پوستین‌دوزی بوده است می‌گوید: «من، فرزند شمشیر، نوۀ شمشیر نوادۀ شمشیرم»؛ درسی که به ما داده و ما هیچ‌وقت نگرفتیم. درصورتی‌که مثلاً در آمریکا این‌طور نیست. یادم هست که از استاد مطرحی پرسیدم پدرت چه کاره بود؟ گفت: «پدرم بیچاره با گاری یخ توزیع می‌کرد» و از چنین گفته‌ای عار و شرمش نیامد. اتفاقاً جای خوشحالی دارد که استاد مطرح‌شده‌ای که پشت کتابش نوشته بودند « اگر نبود شکسته‌نفسی و فروتنی نویسنده، من او را استاد مسلم زندۀ نظریه در دنیا معرفی می‌کردم». اصلاً احتیاج ندارد که پدرش کسی بوده باشد.

حالا به بحث خودمان برگردیم. دیدید که ما همۀ مفاهیم را ناقص می‌گیریم، ترجمه‌های غلط می‌کنیم، با همان مفاهیم دانشکده درست کردیم، درس‌ها را هم از آن‌ها گرفتیم و رونویسی کردیم. من نمی‌خواهم زحمات استادان را با بی‌انصافی نادیده بگیرم و ستارگان بی‌نظیری در همین دانشکده هستند؛ ولی این، بحث فرد نیست. ما در این منابع و به خصوص در شاهنامه مرور کردیم و دیدیم که اصلاً صورت‌بندی فضا و مکان در ذهن ایرانی این‌ها نیست. صورت‌بندی فضا و مکان در ذهن ایرانی «آباد» و «داد» است و این دو همواره در منابع با هم و در کنار هم آمده‌اند: آباد کردند و عدالت برقرار کردند. منتهی چه عدالتی؟ به قول «محسن مهدی» متفکر بزرگ عرب، دو رؤیا است: رویای شهروند صاحب‌حقوق و رؤیای سلطان عادل. با رجوع به این منابع، می‌فهمیم که چرا سلطان‌ عادل باید بازتولید شود، البته دیگر زمینه‌اش وجود ندارد و این تا صد سال پیش ممکن بود. اولاً مسئله این است که مفهوم شهر در اکثر منابع به معنی قلمرو به کار می‌رود نه به معنی یک نقطه. من فوراً اضافه کنم آقای دکتر توفیق عزیز با خوانش نادرست این گفته‌ها فرمودند که من گفته‌ام اگر ما «شهر» را بگوییم «آبادی» گویا مسئله حل می‌شود. من اصلاً حرفم این نیست. شما در طول تاریخ هزاران شهر داشتید. شهر چیز قراردادی‌ای نیست که اگر ۵۰۰۰ نفر جمعیت داشت به شهر بدل شود. من همیشه سرکلاس می‌گفتم که تصورکنید جایی ۴۹۹۹ نفر جمعیت دارد و همه تصمیم گرفتند که زاد و ولد نداشته باشند، و  انواع و اقسام نهادها را دارند و کارهایشان را مشارکتی با هم به انجام می‌رسانند؛ خب با آن تعریف، چنین جایی شهر نیست. یک نفر پنهانی صاحبِ فرزند می‌شود و سعی دارد او را مخفی کند و نهایتاً موفق نمی‌شود و بالاخره روزی صدای گریۀ کودک بلند می‌شود و آنجا شهر می‌شود! این یک نفر به‌قدری مهم است که باید مجسمۀ او را بسازند که روستا را شهر کرده است. این‌ نوع نگاه به شهر، آن را یک مفهوم قراردادی می‌کند. مثلاً وقتی می‌گویند حداقل جمعیت شهر ۵۰۰۰ نفر است، این عدد از کجا آمده است؟ این ۵۰۰۰ نفر از اینجا آمد که وقتی سازمان ملل تشکیل شد و برای توسعه، نیاز به مطالعۀ اطلاعات شهری و روستایی بود، متخصصان را جمع کردند و به این عدد رسیدند درحالی‌که همان زمان در دانمارک، ۲۵۰ نفر، شهر می‌ساختند. بعد معین کردند که این عدد ۷۰ تا ۸۰ درصد مقاصد را پوشش می‌دهد؛ به این معنی که شهرهایی با جمعیت کمتر از ۵۰۰۰ نفر هم وجود دارد و مناطق بزرگی با بیش از این جمعیت هم هستند که هیچ ویژگی شهری‌ای ندارند ولی در دستۀ شهرها محسوب می‌شوند. حالا اگر شما از من بپرسید «شهر کجاست؟»، من دو جا را می‌گویم، یکی «نیویورک»[۱۰] و دیگری «دوتزا»[۱۱] (قصبه‌ای در نزدیکی بلونیای ایتالیا). من به این قصبۀ ۱۵۰۰ نفره می‌گویم شهر ، چوم تمام نمای این منطقه نقاشی است و برخی متخصصان، نقاشی‌های نقاشان بزرگی مانند پیکاسو را در آن یافته‌اند و به‌عنوان میراثشان نگه‌داری می‌شود؛ هرچند امروز در این شهر حتی یک میخ  هم نمی‌توان به دیوار زد. من جوان‌تر که بودم به ایتالیایی‌ها بی‌شباهت نبودم. وقتی روی سنگ‌فرش‌ها راه می‌رفتم بعضی از آن‌ها شل شده بود. آقایی به من نزدیک شد و به این سنگ‌فرش‌ها اشاره می‌کرد و به ایتالیایی جملاتی می‌گفت. من متوجه شدم که از کسی به اسم آنتونیو صحبت می‌کند و می‌گوید در زمان نصب این سنگ‌فرش‌ها هرچه به او گفته دقت کن، توجه نکرده است. از دوستی پرسیدم گفت می‌گوید که این سمت را من سنگ‌فرش کردم و بی‌اشکال است در حالی که سمت آنتونیو شل شده است. این نکته برای من جالب بود که این‌ها اکثر کارها را مشارکتی انجام می‌دهند. این منطقه ژاندارمری دارد ولی یک بار دیدم که یک موتور راهنمایی‌و‌رانندگی جلوی یک سلمانی ایستاد و صاحب‌مغازه لباسش را تعویض کرد و سوار موتور شد و رفت. پرسیدم ماجرا چیست؛ گفتند که ما خودمان هم‌ارز ژاندارمری، جمعیت‌هایی برای حفاظت و راهنما‌یی‌و‌رانندگی داریم. بار دیگر من به کافه‌ای رفتم که گفتند این کافه‌ای است که در فلان روز در آن جمع می‌شویم و تصمیم می‌گیریم. چنین جایی به‌‌نظر من شهر است. نه فقط به این دلایل جزئی، بلکه به این دلیل که جماعت، یک تَنِ واحد شده‌اند، و این همان مسئلۀ جامعۀ مدرن است. البته این مربوط به جامعۀ مدرن نیست و از قدیم بوده است. برای مثال شما می‌دانید که تمام مشاغل در یونان، انتخابی بوده و هر کس در پست خود تنها برای یک سال باقی‌ می‌مانده است؛ چون معتقد بودند اگر فردی بیش از یک سال در سِمَتی بماند، باند تشکیل می‌شود، بستر سوءاستفاده از سمت فراهم می‌شود و گزینش رابطه‌ای رواج می‌یابد. به همین دلیل وقتی که از امپراطور عصر طلایی یونان می‌پرسند که چرا تو مانند سایر ممالک امپراطور یونان نمی‌شوی، پاسخ می‌دهد که «استبداد جایگاهی بس رفیع و لذت‌بخش است، هرکس او را اشغال کرد، به‌راحتی پس نمی‌دهد». دسته‌ای از مشاغل بوده‌اند که می‌توانستند بیش از یک بار انتخاب شوند؛ اما آن‌ها هم حتماً باید با فاصله انتخاب می‌شدند و بین پایان یک دوره و شروع دوره‌های بعدی برای هر فرد، مدتی فاصله بیفتد. همیشه بایستی ۵۲۰ نفر آماده می‌بودند که از میانشان قرعه بکشند و جالب است که تمام افرادی که انتخاب می‌شوند باید از لحاظ سلامت روانی تست شده باشند. ببینید که اگر در دنیا این رسم رایج بود، در دنیا چند نفر از دولت‌مردان باقی می‌ماندند؟ حداقل من فکر نمی‌کنم که «معجزۀ هزارۀ سوم» از این آزمون بیرون نمی‌آمد و ما در ایران هشت سال گیر او نمی‌افتادیم.

اجازه بدهید کمی هم راجع به مقیاس شهری حرف بزنیم و در ادامۀ بحث دربارۀ شهر صحبت کنیم. چرا می‌گوییم Building space  در مقابل Urban space؟ ما تحقیقی در این‌باره کردیم و از عکس‌هایی که از بلندی گرفته شده بودند یا عکس‌های هوایی شهرهایی مانند اصفهان و یزد، تک‌بناهای ارزشمند را حذف کردیم. این عکس‌ها را به تعداد زیادی مهندس شهرساز نشان دادیم و پرسیدیم که اینجا کجاست؟ بدون استثنا همۀ آن‌ها گفتند این تصاویر هوایی متعلق به روستا هستند. بعد از این مرحله، رسیدیم به نقشه‌های اروپا و آن‌ها را مطالعه کردیم. ببینید وقتی دانشجوها با آدم کار کنند، کار یک مجموعه و ساختمان بیست‌طبقۀ تحقیقاتی انجام می‌شود. هیچ‌کدام از این کارها را به‌تنهایی انجام نداده‌ام، اصلاً مگر من می‌توانم این‌همه کار کنم؟ نه. این کارها را شماها انجام دادید. باور کنید این بچه‌ها، سه تا چهار درصد حقه‌بازی داشتند، پانزده درصد هم از سر نابلدی بود؛ ولی تلاششان را کرده بودند و زحمت کشیده بودند. من وقتی به این بچه‌هایی که با هم همکاری داریم دستمزد می‌دهم؛ همیشه می‌گویم بنویسید چقدر حقتان است، هر چه بنویسند ۱۵درصد به آن اضافه و پرداخت می‌کنم. باور کنید در این سی سال کار، فقط سه یا چهار مورد داشتم که کسی برگه‌ای آورده بود و نوشته بود مثلاً یک پُرس چلوکباب شصت‌هزار تومانی خوردیم و این حرف‌ها، یعنی در وجود همۀ ما خدا هست، اهریمن هم هست. هر وقت به ایرانی، به همین آدم دو چهرۀ حقه‌باز (که این حرف‌ها را خارجی‌ها می‌گویند و ما هم یاد گرفتیم و تکرار می‌کنیم)، اعتماد کردی و دست سرش کشیدی، جانش را داده است. شما وقتی نمی‌دانی امروز، چه کسی سرکار می‌آید و به قدرت می‌رسد، چطور می‌توانی یک چهرۀ واحد را  تا آخر زندگی‌ات حفظ کنی؟ روزی ازبک می‌آید، پس‌فردا تاتار می‌آید، پس‌فردا قجر می‌آید. بحثی هست که چون این‌جا دانشگاه است من مطرح می‌کنم، می‌پرسند که چرا در ایران نسبت به سایر جوامع، سکس این‌قدر بی‌مقدمه و بی‌مؤخره است؟ از من پرسیدند. من جواب دادم وقتی کسی با همسرش نشسته و مدام فکر کند که هر لحظه امکان دارد تاتاری از دیوار پایین می‌آید، فرصت نداری که به فکر مقدمه و مؤخره باشد. شما ببینید، مثلاً یکی از اعیان کشور در حالت احتضار است، فراش‌‌های دربار روی سکو، دم در خانۀ او نشسته‌اند، به‌مجرد اینکه صدای شیون از خانه بیاید، داخل خانه می‌شوند و فرش‌های درجۀ یک و اجناس قیمتی را برمی‌دارند و در جایی انبار می‌کنند و مهر و موم می‌کنند تا اعلی‌حضرت برسند و هر چه قبلاً در میهمانی‌ها دیده بودند و پسندیده بودند، بردارند و بروند.

آن‌وقت ما می‌گوییم Public space؟ من معتقدم ما دو حیطه داریم: حیطۀ «خصم» و حیطۀ «نیمه‌خصوصی». همین! من این حیطۀ خصم را گفتم و دیدم «کلهون»[۱۲] جامعه‌شناس معروف خیلی جاها از آن استفاده کرده و این را جالب دانسته که جوامعی هستند که برایشان، خارج از خانه، حیطۀ خصم محسوب می‌شود. اصلاً این تعارف‌هایی که در خیابان به هم می‌کنیم چه هستند؟ آیا نگرانی یک صدمه‌ای را خنثی نمی‌کنیم؟

-نوکرتم!

-خاک زیر پاتم!

ما این‌ها را هم مطالعه کردیم. هیچ کس به غلظت ایرانی‌ها از این دست تعارف‌ها استفاده نمی‌کند. نه اینکه سایر جوامع این‌طور نبودند، خیر. همۀ جوامع خونین‌اند. تاریخ تمام جوامع پر از جنگ است. ولی به‌رغم وجود دو جنگ جهانی، سیصد سال است که سعی می‌کنند آن گذشتۀ پرخون را از تنشان بیرون آورند. نمی‌گویم آن‌جا بهشت برین است، آن‌ها هم هزار مسئله دارند، ولی تربیت شده‌اند که با هم زندگی کنند. به همین دلیل در دانشگاه‌ها، نباید هیچ‌وقت چراغ‌راهنمایی باشد (البته الان مدتی است که بعضی جاها آمده است) چون معتقدند که فرهیختگان دیگر نیازی به چراغ و فرمان پلیس ندارند. دانشگاه Ohio state، زمانی چهل‌هزار نفر دانشجو داشت، کاش ساعت پنج که همگی تعطیل می‌شدند آنجا را می‌دیدید؛ یک ماشین از شرق می‌آمد، یکی از غرب می‌آمد و همه به‌نوبت حرکت می‌کردند. اصلاً مفهوم جامعۀ مدنی این است. مردم فهمیدند و یک عقلانیتی به آن‌ها فهمانده که برای منافع شخصیِ شخصِ شخیص خودشان، (نه حتی پسرشان، نه حتی عمویشان) برخی کارها باید جمعی انجام شود. ما جامعۀ مدنی را در ایران به «ایثار» ترجمه کردیم در حالی که موضوع، عکسِ ایثار است. تجربه ثابت کرده مادامی‌که فردی این کارهای جمعی را انجام می‌دهد یا رعایت می‌کند، مثلاً زودتر به مقصد می‌رسد؛ استهلاک وسیلۀ نقیله‌اش کمتر و در نتیجه مخارجش کمتر می‌شود و سالم‌ به مقصد می‌رسد. هرچند جهانی‌سازی، سایر جوامع را هم کم‌کم به رشوه و رانت و حقه آلوده می‌کند. چیزی فراتر از این نیست که منافع فردی، ترجمان عمل جمعی و کنش جمعی دارد. من معتقدم جامعۀ مدنی، عرصۀ خودخواهانه‌ترین تمایلات فرد است که تنها راه ارضای درستش، راه جمعی و اصل رعایت دیگران است. اگر زمان ‌می‌داشتیم، برای شما راجع‌به جامعۀ مدنی و پیدایشش در ونیز در قرن دهم میلادی توضیح می‌دادم تا ببینید اصلاً این جامعۀ مدنی آنجا از چه چیزی درست شده است. شما اگر فیلم Dangerous Beauty را دیده باشید، آنجا در محاکمۀ قهرمان زن فیلم توسط کلیسا، به جایی که این داستان شروع می‌شود برمی‌خورید. البته این فیلم قصه‌پردازی است ولی نطفۀ یک واقعیت را بیان می‌کند.

در جایی که شهروندی وجود دارد، به قول «لوئیس مامفورد»[۱۳] فضاهای جمعیت‌خوار باید وجود داشته باشد. یعنی مثلاً شش‌هزار نفر باید در آگورا جمع شوند. در آگورا اگر شخصی قانونی را پیشنهاد دهد و شش‌هزار نفر موافق داشته باشد، آن قانون به نام آن شخص ثبت می‌شود. پس این فضا، باید فضایی باشد که حداقل شش‌هزار نفر را در خود جای دهد. در ایران تمام این مکان‌ها سرپوشیده‌اند. به همین دلیل بقیه فضاها، معبر و محل عبور هستند. به همین دلیل احادیث ما (حالا درست یا غلط)، می‌گویند: «اُستُر ذَهابک و ذهبک و مذهبک»؛ بپوشان از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی و با که رفت‌وآمد داری، بپوشان طلا و ثروتت را و بپوشان به چه می‌اندیشی. در غرب می‌گویند در شهر باید نشست‌گاه‌های شهروندی وجود داشته باشد که مردم وقتی بحث می‌کنند، اگر خسته شدند بنشینند. نه اینکه آنجا بهشت برین و اینجا جهنم است نه اصلاً این‌طور نیست؛ این «دو» زندگی است. دیالکتیک عام و خاص می‌گوید این زندگی‌ها را با هم قاطی نکن، به نتیجه نمی‌رسی. مارکس می‌گوید همۀ جوامع جهان حق دارند از هم بیاموزند، تقلید است که فاجعه می‌آفریند، تقلید است که نشان سترونی ذهن است؛ ولی دانش جهانی متعلق به تمام جهان است و باید از آن استفاده کرد.

پس جامعۀ مدنی، فضاهای جمعیت‌خوار می‌خواهد. ارتباطات این فضاهای جمعیت‌خوار باید تعریف شود. در نتیجه به معماری ماکرو[۱۴] و کلان می‌رسد. وقتی چنین چیزی در یک جامعه نباشد، شهرها هم درست مانند روستاها در ایران، با حرکت آب شکل می‌گیرد، کنار آب‌های جاری شکل می‌گیرد. چون مهم‌ترین چیز این است که آب جاری شهر را بشورد. بیشتر شهرهای ایران کوهپایه‌ای هستند و شهرهای دشتی را هم الگوی حرکت قنات تعریف می‌کند. اینجاست که شهر خودرو شکل می‌گیرد و تک‌بناهای شاخص قدرت، یعنی مذهب و حکومت است که «شهر» را از «غیر شهر» جداً می‌کند. البته بعدها بازار اضافه می‌شود و جمعیت به شهر می‌آید. سال‌ها مسجدجامع عامل تمایز شهر و دِه بود (که بهتر است به جای روستا، بگوییم ده؛ چون روستا هم‌ریشۀ رُستاق است و اصلاً معنی ده ندارد) ولی از  قرن چهارم بعضی دِه‌ها هم مسجد جامع پیدا کردند در نتیجه این عامل تمایز هم تغییر کرد. وقتی شهروندی هست، فضاهای جمعیت‌خوار و ارتباطاتش در سطح شهر هستند و دید شهرساز به دیدی کلان تبدیل می‌شود. وقتی که نیست، شهر خودرو است و دیدش معماری خُرد و تک‌بنا می‌شود. به همین دلیل است که شما در تمام منابع ایرانی یک شهرساز پیدا نمی‌کنید؛ همه شاهان‌اند. حتی برای سازنندۀ میدان اصفهان (که به نظر من رفت‌وآمد دیگران هم برروی آن تأثیر گذاشته است) شش‌هفت نفر نام برده‌اند: شاه عباس، شیخ بهایی و… . تقریباً همۀ بناهای مهم در ایران کتیبه دارند و برای مثال در آن‌ها نوشته: «اثر حسن، پسر استاد حسین معمار». فقط دربارۀ ارگ کریمخانی، چون کریمخان در جوانی بنّا بوده است، طراح و ناظر ساخت ارگ، خود کریمخان بوده است. ببینید ما حتی نتوانستیم ببینیم که این ایده‌ها از کجا آمده‌اند. من راجع‌به چه صحبت کنم؟ مدام واژۀ بومی را تکرار می‌کنیم؛ بومی یعنی دیالکتیک عام و خاص، نه فرصت‌طلبی، نه اینکه عده‌ای از این عنوان نان بخورند. یک چیز جالب به شما بگویم، بدبختی ایران اصلاً با اسلام و حملۀ اعراب شروع نمی‌شود. اتفاقاً اعراب، تمام دستگاه‌های ساسانی را بازتولید می‌کنند. ابومسلم خراسانی بحث تاریخ باستان ایران و اصل فره‌مندی در حاکم را پیش می‌کشد. او می‌گوید وقتی پیامبر اسلام، حضرت محمد(ص) توانسته دو امپراطوری را بگیرد، پس فره‌مندی در وجود ایشان جمع شده است. پس این فره‌مندی که در وجود ایشان است در اولاد ایشان هم ادامه پیدا می‌کند. پس باید قدرت را از بنی‌امیه بگیریم و به بنی‌عباس بدهیم. ببنید او این کار را با رجوع به دیالکتیک عام و خاص انجام می‌دهد. بعد خاندان برمکی می‌آید. مسئلۀ ایران از آمدن ایلات ترک‌زبان (نه آذری، اشتباه نکنید، تاریخ آذربایجان هفت‌هزار ساله است) شروع شده است. وقتی اقوام ایلقاری و سنقری از مرز چین و بعداً از آسیای مرکزی به‌سمت ایران شروع به حرکت می‌کنند و بعد می‌روند به آناتولی، تمام الگوهای شهری و مدنی و تاریخی ایران نابود می‌شود؛ به ویژه در دورۀ سلجوقیان. ولی جالب است که تا حضور نفت در ایران، هم‌چنان دیالوگی بین مردم و حکومت وجود دارد. به همین دلیل حتی در دورۀ سلجوقیان که بدترینش هم هست شاعر می‌گوید:

پیرزنی را ستمی درگرفت/ دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام/ وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنۀ مست آمده در کوی من/ زد لگدی چند فراروی من[۱۵]

بنابراین دیالوگ بین مردم و حکومت موجود است که پیرزنی می‌تواند برود و یقۀ حکومت را بگیرد. نفت که وارد می‌شود این گفتمان از بین می‌رود. چراکه حکومت به‌کلی از مردم بی‌نیاز می‌شود و مردم صدقه‌بگیر دولت می‌شوند. پس ببینید دوستان، هر جای این رابطه را که نگاه کنید حاکی از این است که ما در این صد سال، شروع به نوعی تقلید کرده‌ایم. اما داستان تقلید! ببینید دوستان عزیز! فرض کنید یک نفر، سیصدـ‌چهارصد سال پیش، یک پُتک به سرش می‌خورد و بی‌هوش می‌شود؛ ولی زنده می‌ماند. از این چهارصد سال، سیصد سال بی‌هوش است. صد سال به زمان ما، علائمی از به‌هوش‌آمدن در او پیدا می‌شود ولی وقتی که دارد به هوش می‌آید، یک خواب می‌بیند. خواب را به زبان بیگانه‌ای (یا فرانسه یا انگلیسی) می‌بیند که آن را بلد نیست. ولی لحظه‌ای که بیدار می‌شود از این شکِ بیدار شدن، خواب را بریده‌بریده به یاد می‌آورد ولی هر آنچه به یاد دارد، واضح است. پس از به‌هوش‌آمدن به‌دنبال ترجمۀ آن می‌گردد: این مدرنیته در ایران است. حالا چطور به‌دنبال این ترجمه می‌گردد؟ شما کتاب «دورویی بورژوازی در ایران» آقای حائری را ببینید. می‌گوید در تمام تحقیقاتی که کردیم و این تعداد خارجی که از زمان قاجار به ایران می‌آمدند، حتی یک نفر زبان‌دان کامل پیدا نشده است. به همین دلیل مترجمانشان را یا خودشان می‌آوردند یا کسانی که در غرب آموزش زبان دیده بودند، مأمور آن‌ها می‌شدند. در دستگاه حکومت ایران مترجم‌ها بزرگ‌ترین نقش را پیدا می‌کنند، که آن هم مخرب‌ترین نقش، به سوی بردگی ما و بندگی ما بوده است. حائری گفته یک نفر زبان‌شناس هم نمی‌توان پیدا کرد، پس چه کار می‌کند؟ دیکشنری‌هایی مثل حییم را باز می‌کرده (خدا پدرش را بیامرزد که لااقل دیکشنری نوشته و در آن دیالکتیک عام و خاص را رعایت کرده. مثلاً جلوی واژۀ شهروند یا Citizen نوشته است «رعیت») و از روی دیکشنری ترجمه می‌کرده است؛ نتیجه همین است. مثلاً در روش تحقیق واژه‌ای داریم به نام Snow Balling. لابد در اینجا در حدود ده واحد برنامه‌ریزی مشارکتی دارید؛ راهبرد اساسی جامعۀ ایران، مشارکتی است. امروز برنامه‌ریزی مشارکتی بالاترین پارادایم رشتۀ شهرسازی است. در برنامه‌ریزی مشارکتی شما مصاحبۀ عمیق یا گفت‌وشنود متمرکز گروهی دارید. یکی از این روش‌ها را در کتاب‌های فارسی می‌نویسند «گلوله برف»: ما به‌روش گلوله برف رفتیم و این کار را کردیم!! روش «گلوله برف» چیست؟Snow Balling  در این‌جا باید «حرف، حرف می‌آورد» ترجمه شود، «کل الکلامُ یجر الکلام». یعنی سؤالی مطرح می‌کنی و از جواب آن، سؤال می‌سازی. پس محقق با یک سؤال کلیدی به سراغ تحقیق می‌رود و باقی سؤال‌ها از پاسخ‌های سؤال اصلی مشتق می‌شود. حتی ترجمه کنند «از سؤال کلیدی مادر به بقیۀ سؤال‌ها»، آخر «گلوله برف» چیست؟ Focus Group Discussion هم این است که شما گاهی یک پرسش‌نامۀ ساخت‌مند دارید که در آن سؤالاتتان را مطرح کرده‌اید. در همین روش هم شما یک سؤال کلیدی دارید و گروه شروع به بحث می‌کند، ضبط می‌کنید و مدام حرف می‌زنند و بحث قطع نمی‌شود؛ جز گاهی که مدیر جلسه چیزی می‌گوید. حالا من اگر بخواهم بگویم که ما چه تعداد واژه را غلط ترجمه کرده‌ایم تا صبح باید بنشینیم با هم در این باره صحبت کنیم. کسی نیامده بگوید مترجم! متن باید با عنایت به «فرهنگ» ترجمه شود. گاهی شما معادلی برای یک واژه پیدا می‌کنید که اصلاً هیچ ربطی به ظاهر معانی کلمه ندارد ولی اتفاقاً همان معادل معنای درست را می‌رساند. کارهای مرحوم محمد قاضی را ببینید، ترجمۀ متن زوربای یونانیاش را ببینید. ترجمۀ کتاب گزارش به خاک یونان آقای صالح حسینی را نگاه کنید. کارهای پرویز ناتل خانلری را نگاه کنید. کارهای خشایار دیهیمی را نگاه کنید. ببینید این کارها چقد فاخر هستند. نگاه کنید به این کتاب‌ها، تا معنی ترجمه برایتان مشخص شود. حالا کتاب‌های درسی چه هستند؟ یک کتاب درسی خارجی را جلویشان می‌گذارند و از آن رونویسی می‌کنند. البته به‌غیر‌از شارلاتان‌هایی که فتوکپی می‌کنند، می‌دهند ترجمه کنید، می‌چسبانند به هم و کتاب چاپ می‌کنند. بعد گاهی یک کتاب همین آقای شارلاتان را میبینی که ترجمۀ عالی دارد، جای دیگر در ۵۰ صفحه ۱۰۰ غلط دارد. مثلاً در یکی از کتاب‌های یک استاد جامعه‌شناسی که سی‌‌چهل کتاب دارد، واژۀ Indian را به‌جای «سرخپوست‌ها»، «هندی‌های ساکن امریکا» ترجمه کرده است. در جای دیگری ترجمه کرده‌اند: که خیلی دود سیگار بود و یکی گفت بلند شوید تا برویم و «رفتند روی صخره، نوشابه بخورند». آخر ساعت دوازده شب در یک اتاق پردود صخره از کجا می‌آید؟! وقتی مقابله می‌کنی می‌بینی  در اصل متن نوشته «برویم scotch on rocks  بخوریم»! شما دانشجویان هم مقصر هستید؛ اگر شما امروز کارتان را درست انجام می‌دادید، یک استاد شارلاتانی مثل من نمی‌توانست این‌جا در مقام سخنور بایستد و هر چه خواست بگوید. کسی با آن ویژگی‌ها، در چنین شغلی یکی دو جلسه بیشتر دوام نمی‌آورد. وقتی چند تا سؤال پخته از او پرسیده شود، کم می‌آورد. روزی که من در امریکا شروع به درس‌دادن کردم، ما (مدرسان جدید) را به جلسه‌ای دعوت کردند به اسم Orientation Day یا روز آشناسازی. در آن جلسه یک کتاب آبی به من دادند که چاپ همان دانشگاه بود و هنوز هم آن را دارم؛ به نام On Teaching یا در باب تدریس. در آن کتاب نوشته است اگر استادی بخواهد در درسی که ارائه می‌دهد استاد باشد، برای هر ساعت تدریس، سه ساعت باید مطالعه کرده باشد. حالا حساب کنید کسی که سی ساعت در هفته درس دارد، چقدر باید مطالعه کند. جزوه‌ها را نگاه کنید، جزوۀ جامعه‌شناسی صنعتی همین دانشگاه تهران را من گرفتم (البته مال ده‌‌پانزده سال قبل)؛ جدیدترین مرجع آن مربوط به سال ۱۹۵۲ بود. الان که شما دست به دکمه می‌زنید و به شما یک میلیون ابسترکت تحویل می‌دهد چه می‌کنید؟ الان شما باید در این دانشگاه‌ها به موتورهای جستجوی تخصصی مجهز باشید چون در این موتورهای فعلی نظیر ویکی‌پدیا، هزاران غلط هم وجود دارد.

به بحث خودمان برگردیم. ما تحقیق کردیم و دیدیم هیچ یک از نظریاتی که دربارۀ ایران است، در ایران کار نشده است. تمام آن‌ها تعمیم نظریه‌های جاهای دیگر به ایران است. دیدیم می‌گویند ایران هم مثل کشورهای اروپایی از برده‌داری به فئودالی و از فئودالی به سرمایه‌داری رفته است. به اشتباه هم می‌گویند که این نظریۀ مارکس است؛ در حالی که ربطی به مارکس ندارد و اتفاقی است که در اروپا افتاده است یا می‌گویند نظریۀ پاتریمونیالیسم است در حالی‌که پاتریمونالیسم در روم، انسان آزاد و شهروند فقیر آزاد، خود را از سر فقر در اختیار اَشراف قرار می‌داد. در قرون وسطی هم به‌خاطر جنگ‌آوری و شوالیه‌گری می‌رفت و هیچ‌کدام از این‌ها در ایران موضوعیت ندارد. پاتریمونیالیسم را مدتی «ارباب‌رعیتی» و بعد «آقا نوکری» ترجمه کردند. اصلاً نظامش را باید نظام کفالتی ترجمه کنی، که دو طرف دارد: کفیل و مورد کفالت؛ و در این نظام هر دو طرف آزاد و هر دو طرف شهروند هستند. البته پاتریمونیالیسم یک حالت سلطانیسم هم پیدا می‌کند که نامش را از عثمانی گرفته‌اند که کمی به ایران نزدیک‌تر است اما باز هم از آن فاصله دارد. نظریۀ شیوۀ تولید آسیایی در مورد بین‌النهرین صادق است ولی در مورد ایران اصلاً صادق نیست؛ چون آثاری از بیگاری برای کانال‌کشی و این‌ها وجود ندارد. پس اینجا داده‌ها ما را به این نظریه رساندند: در ایران، به‌دلیل سر راه بودن آن، کلیدواژه و مشخصۀ جامعه «امنیت» است. من دربارۀ افغانستان مطالعه می‌کردم، می‌دیدم هر چه رفت‌وآمد میان شرق و غرب بوده است، باید از این مسیر انجام شود. چون یک ضلع آن ۷۰۰۰ متر است و در طرف دیگر کوه‌های هندوکش قرار دارد؛ لذا راهی نیست که کاروان بخواهد از آن عبور کند. همین را دربارۀ ایران هم مطالعه کردیم و دیدیم هر کاروان برای اینکه به اروپا و شمال آفریقا برسد و نخواهد از ایران عبور کند، یا باید از بالا برود که طول دریای مازندران بلند است؛ یا از شمال دریای مازندان، که ما اطلاعات هفتاد سال Climatology (مراکز آب و هواشناسی) اتحاد جماهیر شوروی را درآوردیم، نه تا ده ماه یخبندان در آن مناطق هست و شرایط مناسب عبور کاروان نیست؛ یا باید از پایین خلیج فارس وعربستان برود که باید از آب‌ها عبور می‌کرد. ما مال‌التجارۀ یک کاروان را با تحلیل محتوا تخمین زدیم و دیدیم برای عبور از این آب‌ها هر کاروان نیاز به دو تایتانیک داشت که با توجه به صنعت کشتی‌سازی گذشته، غیرممکن بود. پس به‌ناچار باید از ایران برود. این از ایران رفتن هفت عامل ناامن‌ساز را در زندگی ایرانی نهادینه و دائمی می‌کند و اصلاً سرنوشت ایرانی را می‌سازد. اینجاست که متوجه می‌شویم اتفاقاً «استبداد» انتخاب آگاهانۀ انسان ایرانی است. ما در این مطالعه تاریخ جنبش‌های ایرانی را هم بررسی کردیم. یک دوره نیست که مردم ایران در آن مبارزه نکرده باشند؛ ولی به شکل عجیبی سر بزنگاه پیروزی اولیه، یا روحانیون با قرآن آمدند و حاکمیت توبه کرده و او را بخشیده و حکومتش را ابقا کرده‌اند (مثلاً دربارۀ رضاشاه پهلوی چنین شد و ما۶۷۰ نمونه را یافته‌ایم که در آن‌ها حاکم توبه کرده و بخشیده شده است) یا اینکه شاه را خلع کرده‌اند و برادرش یا بچۀ شش ماهه‌اش را به‌جای او گذاشته‌اند. چرا به‌رغم این‌همه مبارزه، این الگو مدام تکرار می‌شود؟ چون راه دیگری نداشته‌ایم. ما نمونه‌هایی به دست آوردیم که در آن حاکم شهر، به‌دنبال نارضایتی مردم، دیوار شهر را سوراخ می‌کرده تا دزد‌ها به شهر بیایند و شهر ناامن شود. بعد مردم جمع می‌شدند و از حاکم برای برقراری امنیت کمک می‌خواستند. درگیری بر سر عبور و مرور لشکرها، درگیری اقوام یک‌جانشین و کوچ‌رو، درگیری برسر منابع محدود، درگیری‌های روستایی بر سر راه عشایری، درگیری بر سر آب در روستا، درگیری بر اثر تحریک فرقه‌ها ( اقوام ایرانی هرگز با هم جنگ نکردند جز وقتی که حکومت، مردم را تحریک کرده است)، این منابع ناامن‌ساز باعث باز تولید یک الگو می‌شود. به همین دلیل انگلس[۱۶] دربارۀ ایران و هند می‌گوید «آسمان طوفان‌زای سیاست و چکاچک دائمی شمشیرها به گران‌جانی شیوه‌های پایدار زندگی پیوند می‌خورد و در بزنگاه پیروزی‌ها، دوباره آوار تاریخ بر سر و روی مردم فرو می‌ریزد».

اما سؤال اینجاست که این صد سالۀ اخیر چه؟ اینجاست که بعد از ورود مدرنیته دیگر تو نمی‌دانی که چه بوده‌ای. نه کلاغی نه کبکی؛ نه شتری نه مرغی و هم شتری هم مرغی؛ و این نوع مدرنیته در ظاهر می‌ماند، در لباس و مصرف می‌ماند. هیچ برنامه‌ریزی شهری با این مبانی وجود ندارد. شما به من یک ساعت برنامه‌ریزی فرهنگ شهری در تلوزیون ایران نشان بدهید، متأسفانه نداشته‌ایم و نداریم.

عذرخواهی می‌کنم از شما که سرتان را درد آوردم. توضیح مباحث مربوط به دیالکتیک عام و خاص بحث مفصل‌تری می‌طلبید اما من سرفصل‌ها را توضیح دادم و به قدری که رفع تشنگی کند گفتم.

پرسش و پاسخ:

نه؛ ببینید من فقط یک اشاره کردم و مسائل خیلی جدی‌ای در این باب هست. وقتی می‌گوییم که آن بحث‌ها شکل نمی‌گیرد، مذهب (که در مباحثم توضیح داده نشد) می‌آید و جانشین تمام نهادهایی می‌شود که معرف مردم است و یک دوگانگی پیدا می‌کند. از یک طرف، تا زمانی که اکثریت مردم قیام نکنند، به حکومت مشروعیت می‌دهد. وقتی اکثریت مردم به‌قصد قیام بلند شدند کفه به‌سمت مردم سنگینی می‌کند. تا پیش از این مرحله، مذهب حایل میان مردم و حکومت می‌شود. در غرب و در جوامع قانون‌مدار همین وظیفه را دولت انجام می‌‌دهد و به آن حکومت‌ میانجی می‌گویند. چرا حکومت میانجی سیصد سال است در غرب ادامه دارد؟ ببینید زمانی که در پاریس، یک کودک مراکشی‌الاصل از ترس پلیس به اتاقک برق رفت و مُرد، مردم یازده‌هزار ماشین آتش زدند ولی یک نفر نگفت مرگ بر دولت فرانسه. چون جامعه به اینجا رسیده است که هر اتفاقی بیفتد قابلِ‌تصحیح است؛ چون حکومت میانجی است،؛ هرچند با جهانی‌سازی همین هم دارد از میان می‌رود و خطر بروز شورش‌های نان وجود دارد. حکومت میانجی سعی می‌کند میان سرمایه‌دار و تودۀ مردم تعادلی برقرار کند: مثلاً ۶۰درصد یک طرف و ۴۰درصد طرف دیگر، یا ۶۵درصد یک طرف و ۳۵درصد طرف دیگر. اگر آن‌ها (سرمایه‌دارها) به این ۳۵درصد دست بزنند پدرشان را درمی‌آورد. در نتیجه کارگر غربی فکر می‌کند که کدام کارگر دنیا پایین‌تر است. یک سرمایۀ اجتماعی عام در جامعه شکل می‌گیرد، دادگاه‌ها درست کار می‌کنند، قضاوت درست صورت می‌گیرد، زندگی افراد تأمین است، مسکن اجتماعی دارد، کوپن غذا دارد (به‌ویژه در دولت رفاه). به‌دنبال همین میزان رفاه، بحثی پیش آمده بود که بیکارها به‌قدری تأمین می‌شوند که تمایلی به کار کردن ندارند و به شرب خمر روی می‌آورند. در برلین خیلی‌ها کنار ایستگاه اصلی برلین در خیابان می‌خوابند. در شهرداری (من سه سال مشاور یک پروژۀ محلی در دانشگاه فنی برلین بودم) به من گفتند که این‌ها این شیوۀ زندگی را ترجیح می‌دهند. دولت موظف است به این افراد سرپناه بدهد؛ ولی نمی‌روند چون در این سرپناه‌ها، جمعی زندگی می‌کنند و آزادی‌های خیابانی را ندارند. ولی این میانجی‌بودن یک سرمایۀ اجتماعی عام ایجاد می‌کند. شما به نهادها اعتقاد پیدا می‌کنید در نتیجه به سمت اصلاح حرکت می‌کنید، نه انقلاب. در این سیصد سال، یک انقلاب می ۱۹۶۸ هست و چند جنبش موردی دیگر، اما سیستم پایدار بوده است. از آن گذشته این حاکمیت‌ها گردشی است. اگر چه دو حزب سیاسی وجود دارد ولی به‌هر‌حال رأی مردم تعیین‌کننده است. در نتیجه سیستم همین‌طور پیش می‌رود. مثلاً در مطالعاتی که بر روی قشر کارگر در امریکا شده است، همگی گفته‌اند به اینکه سرمایه‌دار بزرگی باشند تمایل دارند؛ اما همه که به چنین درجه‌ای نمی‌رسند و من هم در زندگی دارای رفاه نسبی هستم، ماشین و خانه دارم و فرزندانم فرصت پیشرفت دارند. مشکل جامعۀ ما این است که هیچ اتفاقی دلیل مشخص و منطقی ندارد. فرض کنید یک دِهی هست به اسم ازقول‌آباد که آن را تا به حال کسی پیدا نکرده است و در سرشماری‌ها هم شرکت نکرده‌اند. با هیچ کس رابطه نداشتند، حتی هواپیما هم از روی آسمانشان رد نشده است. یک روز یکی از اهالی به‌دنبال یکی از گوسفندان از دِه خارج می‌شود و به یک قصبه یا روستایی می‌رسد. اتوبوس تهران هم در حال حرکت است و مسافری، حسنی نامی، سوار نشده؛ شاگرد اتوبوس هم خیال می‌کند این مرد، آقای حسنی است و با اصرار او را سوار اتوبوس تهران می‌کند. در راه به او دربارۀ تهران می‌گویند. این مرد در خزانه از اتوبوس پیاده می‌شود و می‌خواهد بداند که چرا در تهران برج ندارد. کسی نیست که به او بگوید چرا برج ندارد. من می‌توانم ده مورد به شما نشان بدهم که بی‌هیچ دلیلی بیست تا برج دارند. یعنی نه حاصل زحمت و نه حاصل تحصیل است. جوان ۲۳ساله‌ای که ۴ برج در تهران دارد و تنها یکی از آن‌ها را ۲۶میلیارد فروخته است، شغل پدرش هم مشخص است، از کجا می‌تواند به این سرمایه رسیده باشد؟ وقتی چنین چیزی باشد قانون از بین می‌رود و دیگر قانون خریدنی می‌شود. در همین مناظره‌های اخیر ریاست جمهوری، گفته شد که شهرداری به کسانی سپرده که تخلف کنند تا از محل جریمۀ آن‌ها شهرداری درآمد کسب کند. در طرح جامع که نگاه کنید، تمام این خانه‌های مرتفع و بلندمرتبه‌سازی‌ها باید پنج طبقه باشد، این‌ها پس چطور جواز گرفته‌اند؟ شما قانون آب‌رسانی تهران را نگاه کنید، بیش از شش طبقه را نمی‌توان در تهران آب‌رسانی کرد، پس این برج‌ها از کجا آب دارند؟ تخلف در این‌جا اظهر‌من‌الشمس است. به این ترتیب، سرمایۀ شما نابود می‌شود و سرمایۀ پیوندی و خاندانی و قوم و قبیله‌ای مدام تقویت می‌شود. چند سال پیش سفری به سنندج داشتم، در تمام اداره‌های سنندج کارمندان به زبان گیلکی صحبت می‌کردند و بعد فهمیدم که سنندج یک استاندار گیلانی دارد. سرمایۀ پیوندی به زیان دیگران است، به این صورت که با جذب آشنایان و اقوام به سِمت‌ها، افراد اصلح بیرون می‌مانند. در نتیجه تکرار مداوم این روند، اعتماد عمومی را تضعیف می‌کند و نهادها را فاسد می‌کند. اگر خاطرتان باشد شش سال پیش، وزیر مسکن فرانسه به‌دلیل اینکه خارج از نوبت وام مسکن گرفته بود، از تمام مناصب دولتی تا ابد محروم شد. نه اینکه در فرانسه دزدی نیست، بلکه دزدی‌ تعریف شده است. مثلاً حسابدارهایی هستند که به شما آموزش می‌دهند که یک خیریه باز کنی، مالیات نمی‌دهی و حساب‌سازی می‌کنی؛ اما باید جوری عمل کنی که نتوانند خلاف تو را ثابت کنند. مردم از IRS بیشتر از پلیس و FBI می‌ترسند. گذشته از این‌ها، مردم حالا یاد گرفته‌اند که باید مالیات را پرداخت کنند که کیفیت آب، فضای شهری و امثال آن بهتر می‌شود. شما وقتی به شهر Long Island در نیویورک می‌روید که به رودخانۀ Hudson نگاه می‌کند، ساختما‌ن‌های بلندمرتبه را کنار رودخانه می‌بینید؛ با این حال هیچ ساختمانی نیست که دید به رودخانه نداشته باشد و تمام شهر مطبّق است. در ایران دریاچه ساختند و حاشیه‌اش هم در حال ساخت ساختمان‌های بلندمرتبه هستند؛ زمانی که ساختشان تمام شود، یک قلعۀ بلند دورتادور دریاچه را می‌گیرد که فقط ساختمان‌های جلوتر به آن دید دارند. الان در جایی که من ساکن هستم که تراکم مجاز ۵طبقه است، ساختمان ۳۵طبقه ساختند و هنوز ستون‌های انتظار هم گذاشتند که اگر لازم شد بیشتر بالا بروند. با مشاهدۀ چنین بی‌قانونی‌هایی است که شهروندان اعتماد خود را نسبت به نظام شهری از دست می‌دهند.

[۱]  دکتر محمود احمدی‌نژاد از سال ۸۴ تا سال ۹۲ رئیس‌جمهور ایران بود.

[۲] Geostrategic and Geopolitical Theory of Iranian Society

[۳] Building Space vs Urban Scale

[۴] جامعه‌شناسی خودمانی، احسان نراقی، تهران: نشر اختران

[۵] قبله عالم: ژئوپلیتیک ایران، گراهام فولر، عباس مخبر (مترجم)، تهران: نشر مرکز

[۶] Fred Halliday

[۷] polis

[۸] نظام سرفاژ نوعی نظام فئودالی بود که در آن دهقانان متعلق‌به زمین‌دار و قابل خریدوفروش بودند.

[۹] Cyclops

[۱۰] Newyork

[۱۱] Dozza

۲. Craig Calhoun

۳.Lewis Mumford

۴. پیشوند Macro، به صورت macro_architecture برای توصیف معماری‌ در ابعاد بزرگ به کار می‌رود.

۵. داستان پیرزن با سلطان سنجر، از مخزن‌الاسرار، خمسۀ نظامی.

  1. Engels

کوبه

هیچ نظری وجود ندارد