چند پاره از روزنامهٔ خاطرات حاج باقر معمار؛ نوشته شده در ۱۳۲۵ هجری‌قمری؛ بخش اوّل

چندی پیش در یکی از کتاب‌فروشی‌های انقلاب، یک‌نفر داد می‌زد «پایان‌نامه، آی‌اس‌آی، کتاب‌های قدیمی». منتظر دوستی بودم و او هم دیر کرده بود و فکر کردم اگر به این کتاب‌فروشی بروم شاید وقتم کم‌تر تلف شود. رفتم تا ببینم «کتاب‌های قدیمی»اش چیست. لابه‌لای کاغذپاره‌های کتاب‌فروش، به چند برگ دست‌نویس قاجاری برخوردم که متعلق به یک معمار قاجاری به‌نام «حاج‌باقر معمار» بود. نتوانستم آن‌ها را بخرم امّا خوشبختانه کتاب‌فروش آن‌قدر مهربان بود که بگذارد از آن‌ها عکس بگیرم. در این اسناد اشارات جالبی دربارهٔ آموزش معماری در دوران قاجار، نحوهٔ برگزاری مسابقات معماری در آن زمان، پژوهشگران معماری و دیگر مسأئل مرتبط با عمل و نظر معماری به‌چشم می‌خورند که به‌تدریج آن‌ها را در اختیار علاقه‌مندان قرار خواهم داد.

[بالای صفحه سمت راست: ] غرض نقشی‌ست کز ما بازماند/ که هستی را نمی‌بینم بقایی. روزنامهٔ خاطرات حاج‌باقر معمار، سنهٔ ۱۳۲۵

۷ رجب‌المرجب: امروز شاگرد اسماعیل‌خان بزاز آمده بود می‌خواست حجرهٔ اسماعیل‌خان را کاشی‌ کنم. پسرهٔ ریقو دماغش را هم نمی‌توانست بالا بکشد آمده کنار من نشسته جسارت می‌کند. گفتم مگر من کاشی‌کارم؟ چرا خود اسماعیل‌خان نیامده؟ به احمد گفتم او را بیرون کند. احمد خوب پسری است. ده سالی است شاگردی می‌کند. دارد کم‌کم فوت و فن را یاد می‌گیرد. همین‌طوری بماند تا بیست سال دیگر برای خودش کسی می‌شود. احمد را حالی کردم که پنج یک کمتر با پسره نبندد. اجرت هم جدا. چیزکی هم به خود پسرک بدهیم تا صدایش پیش اسماعیل درنیاید.

۹ رجب: منصورالدوله یک معمار فرنگی آورده می‌گوید از او یاد بگیر؛ ببین چه ابزاری دارد، دیوار می‌سازد آخ نمی‌گوید نه مثل دیوارهای تو که ماهی سه بار باید گِل‌مالی‌اش کنیم. گفتم این‌ها همه از حرص دنیاست. دیوار را می‌سازند که بریزد. این‌ها عرفان چه می‌دانند چیست. معمار باید قانع باشد؛ باید صوفی باشد. دیوار ما از دل است و دیوار آن‌ها از گِل. دیوار ما ذکر می‌گوید و دیوار آن‌ها کفر. آخر که ما همه‌مان رفتنی هستیم، چه امروز بریزد چه فردا. در او اثر کرد. حقیقتْ چه صنعت پرمغزی داریم. خودمان هم این‌ها را از فرنگیان شنیده‌ایم. نمی‌دانستیم گُل و قمری و کاشی این‌همه حکایت دارد.

۱۳ رجب: احمد و مهدی‌خان آمده‌اند بالا می‌گویند جعفر معمار در جریده‌ اباطیل نوشته که حاج‌باقر مداخل می‌خورد. ما را «انتقاد» کرده. گفته شعرهامان لاطائل است؛ به‌طرز قدیم است. حالا به خاطر یک‌ذره مشکل وزنْ، شعر ما را می‌گویند لاطائل؟ نشانمان دادند. به احمد گفتم پوزش را به خاک بمالد؛ مکتوبی بنویسد به جریده و کاشی‌هایی که جعفر از موزه‌ٔ همایونی برداشته به فرنگیان «قرض» داده به رویش بیاورد؛ بقیهٔ دسته‌گل‌هایش بماند برای بعد. مهدی را گفتم ملایم‌تر جواب بدهد. وقتش رسیده فکری به حال احمد کنم. خوب دارد ترقی می‌کند.

۱۴ رجب: نمی‌دانم کی به این جعفر یک‌لاقبا اجازهٔ بنّایی و معماری داده. معمار باید سختی بکشد، شاگردی کند، حمّالی کند، مرید باشد، حرف‌گوش کن باشد. این صنعت تقدس دارد. کتب قدیمه را خوانده‌ام، معماری صنعت اولیاءالله بوده، صنعت ابراهیم بوده. نمی‌دانم اصلاً صلاحیت جعفر از کجا آمده؟ پیش پای کدام استاد را بوسیده؟ پاچهٔ کدام استاد را مالیده؟‌ در حلقهٔ کدام معمار شده؟ یک سال آمد به حجرهٔ من و غیبش زد. گفتند شوهرعمه‌اش در دربار است توسط کرده آن الدنگ را فرستاده‌اند فرنگ اِکول بوزار تحصیل مهندسی کند. می‌گوید به من بگویید «آرشیتکت ژوفروا» ولی برای من همان جعفر مُفنگی است. آن‌همه ما اندرونی و مطبخ برای وزیر و میرزا ساختیم آخرش جعفر را فرنگ بردند. حالا کت‌و‌شلوار می‌پوشد. شاگرد هم می‌گیرد ولی به شرط اینکه «اسکیس» بدانند. جل‌الخالق! یک‌ذره ادب داشت که آن [را] هم از کف داد.

۱۷ رجب: اسماعیل‌خان به شکایت درآمده که کاشی‌هایم همه ریخته. گفتم اسماعیل‌خان! این‌ها همه حکمت دارد. مشکل از دیوار بوده. جعفر دیوارت را ساخته؟ اسماعیل‌خان گفت کار خود ناکسش بوده. گفتم دیوار را که به فرنگی‌مآب بدهی آخرش همین می‌شود. ما راضی‌ایم به رضای خدا؛ نصف اجرت او را بده خودم برایت از نو می‌سازم. اسماعیل گفت ندارم. گفتم پس برو پیش همان جعفر شیک‌پوش قرتی. البته این‌طور نگفتم؛ این حرف‌های تند را می‌گذارم برای احمد.

رجب: یک آقایی آمده بود با ما صحبت می‌کرد. می‌گفت «پژوهش‌گر» است. گفتم این چه صیغه‌ای‌ست دیگر؟ گفت یعنی شما را مطالعه می‌کنیم. گفتم آخر مگر ما هم مطالعه داریم؟ تصدیقش را نشان داد؛ در فرنگ تحصیل «مطالعهٔ ابنیه» کرده بود. گفتم اصلاً این تحصیل شما به چه درد می‌خورد؟ بیایید دیوار ساختن یادتان بدهم؛ درس عشق که در دفتر نیست. سوال‌های غریبی می‌پرسید. ما هم خوب جوابش را دادیم؛ کلّی هم بدوبیراه بارِ این فرنگی‌ها کردیم. دلمان خنک شد. کار ما را کساد کرده‌اند. می‌گفت رفته پیش جعفر، آن مفنگی از معماری طرز قدیم تمجید کرده؛ گفته همه‌اش معنویت است؛ از آسمان آمده. تحیر کردیم. این جعفر وامانده هم گاهی خوب حرف‌هایی می‌زند.

کامیار صلواتی

یک نظر