رؤیای ریخته؛ درّۀ زیبا؛ مرگ: هذیان و هلاکت‌هایی به‌وقت اعتراف در برابر دیوارهای سفید

 

هذیانِ اول: مرگ در خیابان

بعد از اینکه در اتاقش را می‌بندم لب‌هایش را جوری روی هم فشار می‌دهد که باید بفهمم که دارد لبخند می‌زند؛ سلامی می‌دهد و سلامی‌ می‌دهم و بعد نوبت چندین بارِ دیگر فشردن لب‌ها روی هم است؛ از چهار اتاق دیوارش سفیدی می‌بارد و صفرهای چک‌هایی توی چشمانم فرو می‌رود که برای قاب پنجره‌ها، میخ‌های روی دیوار، میز بلوط، دستگیرۀ در و حتی نوری که از لامپ بیرون می‌آید نوشته شده است. مولکول‌های هوا چنان فاخر در میان این چهار دیوار سفید چرخ می‌زنند که می‌ترسم با نگاه کردنم ترک بردارند یا چرک رویشان بنشید، یا اینکه کج‌و‌کوله شوند. «بفرمایید»؛ می‌فرماییم روی صندلی با حاشیه‌های طلایی؛ روی لبۀ آن، جا خوش می‌کنم و از چند سانتی‌متر بیشتر جایی را اشغال نمی‌کنم. عینکش را روی چشم‌هایش جابه‌جا می‌کند؛ نور نگین‌های عینک و برق دندان‌هایش می‌تواند کورم کند. به این فکر می‌کنم که ای کاش با حق ویزیت من نگینی برای عینکش نخرد. ای کاش نخرد. از پشت آن نگین‌ها نگاهم می‌کند و تنها یک بار می‌گوید «خُب» و بعد می‌پرسد که مشکل چیست.

می‌گویم که مشکلی که نیست. اصلاً چرا باید اسمش را بگذاریم مشکل؟ اینقدر واژه ریخته روی سرمان. اما اگر یک چیز این میان لیاقت تحملِ بار واژۀ «مشکل» را داشته باشد، آن حق ویزیت شما است که بسیار بسیار بسیار است. می‌فهمید؟ به اندازۀ کافی «بسیار» گفتم؟ خُب؛ این مشکل اصلی من است. اسمش را بگذارید مشکلِ «بسیاری». دیگر اینکه اینجا یک طوری است؛ نه اینکه بگویم بد است، اتفاقاً همه جا بوی خوبی می‌دهد، انقدر بوی خوب که دماغم شرمنده است. تمیز هم است، حتی خطِ میانِ این سنگ‌هایتان را هم سابیده‌اید، اما یک جوری است، یعنی جوری است که وقتی از مطبتان بزنم بیرون، خیابان و ترافیک و این مسائل این جور نیستند، اتاق و تخت خودم این جور نیستند، این جا یک جوری است و می‌ترسم که حتی حرف‌هایم دیوارها را کثیف کنند. البته عصا هم قورت داده‌اند، دنبال همین اصطلاح بودم، می‌دانید حافظه‌ام آن‌قدرها قوی نیست، فقط جزئیات خاطرم می‌ماند، جزئیات آزاردهنده و اضطراب‌آور، اما این را باید می‌گفتم که خود شما هم عصا قورت داده‌اید، و این هم خودش یک جوری است، البته می‌فهمم، بله می‌فهمم و مشکلم را می‌گویم. حتی می‌فهمم که این یادداشت‌هایی که روی کاغذ می‌نویسید به چند قرص ختم خواهند شد، بله بله تعریف می‌کنم، نه من شتر نیستم که بارم را روی زمین بگذارم، باری بر دوشم ندارم. فقط چند روایت است که باید بگویم و بزنم به چاک، بله این روایت‌های لعنتی را می‌گویم و می‌زنم به چاک، فقط لب‌هایتان را محض رضای خدا بر هم فشار ندهید که تعریف کنم: ⬇️
⬆️ تقریباً هر روز از جلوی بیمارستان قلب عبور می‌کنم، نه اینکه برای قدم‌زدن از آن حوالی بگذرم، مجبورم؛ روزهایی هم که از مقابلش عبور نکنم، این بیمارستان پا در می‌آورد و در خواب و بیداری از روی ذهن من عبور می‌کند. درِ اصلیِ بیمارستان در کنار خیابان امیرآباد است، و هر بینوایی مثل من که اردوگاهِ زندگی‌اش به این خیابان ختم شود، مجبور است که از مقابلش بگذرد، نه مجبور نه، واژۀ بهتری دارم: ناگزیر. این بیمارستان بنایی است با سنگ‌های قرمزِ نمناکِ بی‌رمق در نما؛ چیزی شبیه رنگ قلب بعد از خروج خون‌ ازرگ‌هایش و مردنش. ابتکار جالبی است، بیمارستانِ قلب به رنگ قلبِ جان‌داده؛ این معمارها با خود چه فکرهایی که نمی‌کنند. البته آدمی که بخواهد برود روی تخت بیمارستان و در آن‌جا بخواهد با خیال راحت بخوابد که بمیرد به این چیزها فکر نمی‌کند. به قولی «اکنون من و تو خموشانیم، دیگر غم سود و زیان اندوه و درد و جراحت چرا‌؟» شما به‌جای «سود و زیان» بگذارید این ترکیب‌بندی و رنگ نمای بیمارستان. کل داستان از بازار شام مقابل این بیمارستان شروع می‌شود. از همان در اصلی که گفتم. مقابل درب ورودی پر است از دکه‌هایی که حریصانه در کنار هم صف کشیده‌اند و تمامی لوازم مورد نظر را برای مراحل قبل مرگ، هنگام مرگ و بعد از آن می‌فروشند. بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر می‌توانستند، همانجا چند تا قبر هم می‌کندند و کفن و دفنی هم انجام می‌دادند. پیاده‌رو حوزۀ سلطنت این دکه‌ها هست و در حین عبور از این مسیر، باید از میان انبوه کمپوت‌ها و دمپایی‌های سفیدرنگ، و شاید فردا پس‌فردا که قبرستان‌های تهران پر شدند: کفن و کافور، راهی برای رد شدن پیدا کنید. اصلاً از این مسیر که عبور می‌کنید لازم می‌شود که یک جفت دمپایی سفید و دوتا کمپوت آناناس هم برای خودتان بگیرید، بالاخره راه هر کسی اگر به مقابل این بیمارستان نیفتاده باشد، به داخلش و روی تخت‌هایش که خواهد افتاد. اما از وقت ملاقات بگویم، وقت ملاقات که می‌شود، مردم پشت درهای قرمزِ قلبیِ این بیمارستان جمع می‌شوند، بعضی‌ها که مسافرند روی پیاده‌رو پارچه‌ای پهن می‌کنند و چرت می‌زنند، بعضی‌ها سیگار می‌کشند، یعنی فقط مردها سیگار می‌کشند و زن‌ها نگاه می‌کنند، نمی‌دانم شاید به جایی در اندوهِ افق‌های ترافیک. حجم سیگاری که در مقابل این بیمارستان کشیده می‌شود خود تضمینی است برای تهیۀ بیماران بعدی. از این لحاظ بیمارستان را می‌توان عاملی خودکفا محسوب کرد. در کنار این ملغمه، چه وقتی که خورشید آن بالا باشد، چه ماه چه هیچ‌کدام از این‌ دو، راننده‌های تاکسی بی‌وقفه بوق می‌زنند، موتورسوارها فحش می‌دهند، زنان پشت چشم نازک می‌کنند و پیرمردها روی آسفالت تف می‌اندازند و بچه‌ها انگشتانشان را در دماغشان فرو می‌کنند و هی می‌چرخانند و هی می‌چرخانند. در این میان، مرگ در وجود گلایل‌های سفید، حی‌و‌حاضر ایستاده‌ و همان‌جا، به نرده‌های بیمارستان تکیه داده است. دیدنش آن قدرها هم دقت نمی‌خواهد، همان‌جاست، در نگرانی و استیصال قدم‌هایی که در پیاده‌رو و از میان دکه‌ها و گل‌فروشی و کمپوت‌های ردیف‌شده بالا‌و‌پایین می‌روند؛ در صدای شیونی که بلند می‌شود و زنی که با صورت خیس از بیمارستان بیرون می‌زند و دیدن تردد ماشین‌ها ماری را در شکمش می‌چرخاند؛ همان‌جا ایستاده است و شما را می‌پاید، مثل برج میلاد، «مجسمۀ اضطراب»، حتی اگر لازم باشد دستش را از میان آهن و بتن‌هایش بیرون می‌آورد و چانۀ شما را به سمت خودش می‌گیرد و می‌گوید که: «ببین. ببین. ببین. ببین. من تو را می‌بینم، تو هم باید مرا ببینی. ببین. ببین. ببین. ببین». به هر سو هم بدوید کسی دارد از آن بالا شما را می‌پاید و دست‌های چشم‌هایش روی خرخرۀ شما قفل شده است. ⬇️

⬆️ این تشکیلاتی که مثل دل‌و‌رودۀ بیمار در مقابل خیابان پخش شده‌اند، ابتدای مسیری هستند که اسمش را می‌گذارم جادۀ مرگ. این جاده متشکل از چند عنصر مجزاست که هر کدام غیرعامدانه در گوشه‌ای از این خیابان رها شده‌اند، و در نظم و ساختاری اتفاقی، سیستمِ عملکردی کامل و پویایی را عرضه می‌کنند: سیستم نمایش مرگ؛ فکر کنم «کارناوال مرگ» هم بتواند اصطلاح جایگزین جالبی باشد. عنصر اول این نمایش بیمارستان قلب است. از آن‌جا که بزنید بیرون، بر فرض اینکه خودتان آنجا نمرده‌ باشید، در مسیر خود به سمت شمالِ شهر، که آن مسیر آرزوی دردناکی برای بسیاری است، به چند گل‌فروشی می‌رسید که دومین عنصر از این حلقۀ شوم است. خُب گل‌فروشی چه اشکالی دارد؟ از این یکی چه ایرادی می‌خواهم بگیرم؟ اشکالی که ندارد، اما این گل‌فروشی‌ها کلاً بوی گلایل سفید می‌دهند، گلایل سفید با روبان‌های مشکی. اصلاً هم آن گل‌فروشی‌های شعر براهنی نیستند و اگر هم هر روز یک شاخه گل از آن‌ها خریده شود، احتمالاً هر روز یک شاخه «گلایل» است. بهتر است از همین‌جا یک دسته گل سفارش بدهید چون کمی بالاتر، به مسجد رسول می‌رسید که هر روز مراسم ترحیم بنده‌خدایی در آن‌جا برپاست و شاید آن دسته‌گل لازم شود.

در مقابل این مسجد که از قضای همان غیرعامدانگی که گفتم، در بر خیابان امیرآباد جا خوش کرده است، صف دسته‌گل‌ها و پاشنه‌های بلند کفش بانوان حاضر در مجلس می تواند از شان آن به گور رفتۀ مرحوم حکایت کند. این بزم هر روز برپاست. بزمی با دسته گل‌هایی که گاه برای یادآوری شأن مرده یا احتمالا شأن تسلیت‌دهنده به شعاع‌های چند متری هم دیده می‌شود؛ که اگر احیاناً کسی کوری هم داشته باشد بتواند آن‌ها را با آن هیبت و جلال ببیند. گاهی شمار دسته‌گل‌ها و پارچه‌ها و اعلامیه‌های سیاه به قدری طویل می‌شود که شاید صاحبان عزا بدشان نیاید این ردیف را تا وسط خیابان هم بکشانند، از این سوی پیاده‌رو به خیابان و حتی به پیاده‌روی آن سمت خیابان. اصلاً می‌شود ادامۀ این پارچه‌های سیاه و عرض تسلیت از سمت فلان رئیس و فلان سازمان را دست مردم داد تا با خودشان در طول پیاده‌رو حمل کنند. چند وقتی هم هست که دکۀ گل‌فروشی در مقابل این مسجد برپا شده است که هر روز خروار خروار گلایل سفید را روبان مشکی می‌زند. شاخه‌های گلایل خشک‌شده روی پیاده‌رو می‌ریزند و وقتی که از آن‌جا رد می‌شوی مثل این است که از کنار مزاری تازه رد می‌شوی که رویش را با گلایل پوشانده‌اند.

طبق تحلیل‌های من، این سه عنصر برای شما می‌تواند امکان‌های زیادی را فراهم کند. مثلاً اول برای خودتان گل بخرید و بعد به بیمارستان بروید و بمیرید تا نوبت مراسم ختم شود؛ یا اینکه اول بمیرید و بعد مراسم ختم شود و بعد بقیه برای شما از همان گل‌فروشی گل بخرند. این حلقه را به روش‌های مختلفی می‌توان نوشت. به‌هرحال بعد از تمامی این غوغا، «نگاه کن چه سکونی بر جهان فرو می‌نشیند». باز هم شب می‌شود و روز دیگر و مرگ‌های دیگر در خیابان سر راه شما سبز می‌شوند و اینکه «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در هیاهوی خیابان امیرآباد شمالی روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد». البته من دارم این زخم‌ها را برای شما اظهار می‌کنم. کاملاً می‌فهمم که آن‌خط‌هایی که شما روی کاغذ می‌کشید نشان از خبر خوشی ندارند، اما رفت‌و‌آمد روزانۀ من در این مسیر به‌قدری بوی مرگ گرفته است که حتی شکل پیچ قلم شما مرگ را در ذهن من تداعی می‌کند، البته قبل از آن به قیمت قلمتان هم فکر می‌کنم و اینکه عجب تراشی دارد. اما ای کاش عینک شما اینقدر نگین نداشت و این نمایش مرگ یک پرده از سطح خیابان عقب‌تر می‌نشست تا اینقدر به روزمرگی ما گره نخورد و لازم نبود هر روز از نعش نخ‌نماشدۀ مرگ دیگران عبور کنیم تا اینقدر گوش‌هایمان از شنیدن این خبر پُر شود که واکنش‌هایمان در مقابل این خبر به چیزی کمتر از هیچ تقلیل کند. فکر نمی‌کنم کار سختی می‌شد. البته متوجه هستم که زمانِ ما در حال تمام‌شدن است و در شهر مسائل بسیار مهم‌تری از این مسئله هستند و اگر این داروها را مصرف کنم چنین مسائلی اصلاً به چشمم نخواهد آمد. اما این تمام ماجرا نیست. من چشمم را به این مسائل پیش‌پاافتاده می‌بندم، اما گفتم این تمام ماجرا نیست.

عنوان این یادداشت برگرفته از شعرهایی باعناوین «رؤیایی ریخته» و «درۀ زیبا» و «مرگ» از کتاب «هفتاد سنگ قبر» نوشتۀ یدالله رؤیایی است.

 

 

نیلوفر رسولی

هیچ نظری وجود ندارد