زادۀ یک معاشقه، یک مشاهده و دو مکالمه: از تخریب خانۀ خیابان پانزدهم امیرآباد

اول.
در میانۀ سر به آسمان ستاندن بی‌وقفه و اضطراب‌آور ساختمان‌های مجاورش، آنجا، نبش خیابان، خاموش و خیره برپا بود. بالکن‌هایی به یادگار از خطوط ممتد رایت، ترکیبات و اتصالاتی خوش‌قامت، توده‌های پر و خالی از فضا و مصالحی سنگین و گزیده‌گوی. گرچه این عبارات هیچ خطی از معماری را در ذهن هیکل نمی‌بخشد، اما تکه‌هایی متکثر از یاد یا یادها را چرا: عبور می‌کردیم، می‌ایستادیم، رفت و گاهی آمد می‌کردیم، اما همیشه او را، خاموش و خیره بر نبش خیابان پانزدهم می‌دیدم. او همیشه آنجا بود. از فواصل نامطبوع ساختمان‌های اطرافش بری بود. اقلاً به این عبارت راضی شوید که چشم‌نواز بود. بدون هیچ توصیف دیگری. اما چه باک! چه باک از مشت‌مشت عواطفی که در ذهن از این یادها موج می‌زند، وقتی داس سرنگونی را بر جانش نشانده‌اند. صدای پوزخندی ذهنم را می‌لرزاند، این یکی هم خراب شد. هزار و یکمی بر هزار تخریب قبلی. که چه؟ جایش برج تجاری بسازند. تا آسمان هفتم، چه بسا آسمان هشتم قد بلند کند. اصلاً به‌جای کفتر بر بامش فرشته‌ها بنشینند. اتصالات و ترکیب‌های خوش‌قامت به چه کار می‌آید وقتی هر واحد تجاری غولی جادویی است که هر لمسش خروارخروار پول بر جای می‌گذارد. این معاشقه با خانه‌ای خرابه چه کار؟ آن یکی سوخت، دیگری ریخت، آن یکی را قبل‌تر، ناغافل ترکاندند؛ آن‌ها که وصله‌های بیشتری بر جانشان از تاریخ داشتند، این یکی چه دارد که برای خراب شدندش ماتم گرفته‌ای؟

 

 

دوم:
وقتی با شیرین سروقت خانه می‌رسیم که مهندس مسئول تخریب خانه، سوار هیوندایش می‌شود و می‌رود. صدای مته‌های برقی مغز را هزارپاره می‌کند. رهگذری می‌گذرد، با انگشت ریختن تکه‌های سیمان و بتن را نشان می‌دهد و می‌گوید وحشتناک است، وحشتناک. شیرین دورتادور خانه را می‌چرخد تا بتواند یقۀ کسی را برای سوال‌هایش بگیرد. پیدا می‌کنیم. شیرین پیدا می‌کند. ناظر کارگاه است و اصرار دارد که خانه، کلنگی بود، مشکل داشت، مدرسه بود و پلانش را تغییر داده بودند، اصلاً به خاطر همین تغییر کاربری، دیوارهای زیادی را به پلان اصلی اضافه کرده‌اند، دیگر به درد نمی‌خورد. می‌گفت که تخریبش می‌کنیم. شاید تا یک هفته، شاید بیشتر، برج تجاری بسازیم به‌جایش، زمین خوبی دارد برای این کار. جواب‌های ناظر قانع‌کننده نیستند. منتظر می‌مانیم تا روز بعد. روز بعد که مهندس و هیوندایش در حوالی خانه هستند، با اصرار شیرین داخل خانه می‌رویم. ضلع شمالی خانه حیاط کوچکی دارد که سه برش را بنا گرفته است، وارد که می‌شویم در مرکز، اتاق چوبی برابرمان ظاهر می‌شود که درونش را کاشی‌کاری کرده بودند. شیرین عکس می‌گیرد. داخل بنا قدم می‌زنیم، روی تکه‌هایی به‌جامانده از درهای چوبی و خردشده، حتی سقف بنا جزئیاتی دارد که هنوز سالم و دست نخورده‌اند، از پله‌ها نمی‌گذارند بالا برویم، اصرارهای شیرین هم حتی کارساز نیست. مهندس هیونداسوار جواب سوال‌هایمان را با «نه» و «نمی‌دانم» بی‌پاسخ نمی‌گذارد. برای آخرین‌بار از ساختمانی عکس می‌گیریم که به‌زودی به تل آوار و نخاله‌های ساختمانی بدل خواهد شد.

 

 

 

 

سوم.
سوار تاکسی از مقابل خانه رد می‌شویم، من و شیرین و پوریا، اشاره می‌کنیم به خانه، به تخریبش، پوریا از ما دلیل منطقی می‌خواهد برای ناراحتی از این تخریب. می‌گوید که با تاریخ معاشقه نکنید، این ساختمان تاریخ ماست یا گذشته‌ی ما؟ خودخواهانه می‌خواهیم بماند که درموردش بنویسم؟ یادهایمان را به آن وصله بزنیم یا در حین عبور از این دیوانه‌خانه‌‌ای به اسم خیابان، با دیدنش لحظه‌ای از لذت نصیب ببریم؟ از هدررفت سرمایه صحبت می‌کنیم، از این‌که تغییر کاربری بنا تمام هزینه‌هایی را که قبلاً برای ساخت و پرداختن خانه انجام شده بود را ذخیره می‌کند. از طرفی شاید ساختن بنای جدید جبران‌گر تمام آن هزینه‌های پنهان باشد. چه منطقی را برای نگهداشت بنایی از دورۀ پهلوی دوم برشماریم، منطقی که یارای توازن در برابر سود سرشاری متعلق به سیستمی مشخص، کارآ باشد. می‌گویم که می‌شد این بنا را مرمت کرد و تغییر کاربری داد و مرکز فرهنگی و آموزشی و گالری در جانش کاشت، بسترش از جنس فرهنگ است و شاید صحبت‌کردن از همین گفتمان برای بنا سودی داشته باشد. اما مگر سود فعالیت فرهنگی می‌تواند کارفرمایی را قانع کند، چه سودی دارد و چه تضمینی برای بازگشت سرمایه خواهد داشت. صحبت می‌کنیم و این مکالمه به درازا می‌کشد. در این حین مته‌ها و چکش‌ها بر جان بنا فرود می‌آید و هیچ کدام از این مکالمه‌ها نمی‌تواند حتی دور آن لوله‌ای را ببندد که در میانۀ آسمان ترکیده است و آب همچنان از آن به بیرون می‌ریزد و کسی حتی به فکر از دست رفتنش نیست.

 

 

چهارم
درست یک واژه مانده است تا جمله پایان پذیرد
و هرچه گوش می‌سپارم تنها
سکوت خود را مى‌آرایم[۱]
روز هفتم اردیبهشت، آخرین ضربه‌های بیل مکانیکی به جان دیوارها می‌خورد. تلی از خاک و غبار خیابان را می‌گیرد و جای ساختمان برای همیشه در افق خالی می‌شود. در انتها، گربه‌ای سیاه، مات و مبهوت نظاره‌گر ماجراست و آن طرف، مردی به روال همیشگی، با لبخندی گشاده، به نرمش روزانۀ خود می‌پردازد.

 

[۱] شعر از محمد مختاری.

نیلوفر رسولی

هیچ نظری وجود ندارد