کوبه: مرغ پنداشتن غاز همسایه؛ سوزنی بر خود زدن و جوالدوزی بر دیگران

 

در قیاس با آن بلندپروازی نخستین هیچ نیست مگر پروژه‌ای شکست‌خورده، اما در قیاس با آشفته‌بازار معماری‌نویسی کنونی فضایی است درخور و محترم و چه‌بسا از ستودنی‌ترین‌ها: کوبه.

از آنچه نامش را گذاشتیم آن بلندپروازی آغازین نمودار است؛ «کوبه» نه آن بلندقامتی «مناره» را داشت و نه آن صلابت «ستون» را و نه به روشنی «روزن» بود و نه در حد موقرنمایی «ایوان» و «رواق». از اندک اجزای «صدادار» و «متحرک» معماری بود که نوید «آمدن» می‌داد و خبرهای «نو» با خودش داشت. و ما می‌خواستیم پویا باشیم و طرح و صدایی نو دراندازیم.

چنان منتقد وضع زمانه بودیم که نه به آمدنِ متن‌هایمان در کنار متن‌های حجت و بهشتی رضا می‌دادیم (گیرم که می‌دادیم، نمی‌گذاشتند!) و نه دل به افسون پرزرق‌وبرق «رویدادها» و «همشهری» و «هنرمعماری» و این‌ور و آن‌ور خوش می‌توانستیم داشت. خیال می‌کردیم یکّه افتاده‌ایم در این هراسناکی جهان بی‌معنای فاسدِ تحمیلی و باید مبارزه کنیم. می‌دیدیم که بر دنیای معماری‌نویسی دو گروه سیطره دارند: «خاله‌خانباجی‌ها» و «قدّاره‌کش‌ها»؛ دستۀ اول از شکوه و قداست معماری ایران شعر می‌ساختند و دستۀ دوم بر این قداست دروغین و بر آن معانی یاوه مُهر تأییدی در قالب ساختمان‌سازی و نوشته‌های دانشگاهی می‌زدند. خیال می‌کردیم باید آن خرمگسی باشیم که نمی‌گذارد خواب بر چشم این‌ها بیاید.

بیشتر «سلبی» بودیم تا «ایجابی»؛ از فضای مزخرف سنت‌گرایانۀ حاکم بر معماری‌پژوهشی‌ها بیزار بودیم. از اینکه دانشگاه، چونان جزیره‌ای سر فرو کرده در خود، از زمانه و زمینه‌اش دور افتاده غصه‌دار بودیم. از تعارف‌ها و حرف‌های درِگوشی و نقدهای مصلحت‌اندیشانۀ بی‌خطرِ بی‌اثر ناامید بودیم.

اما بی‌تجربه هم بودیم و جوانی و جسارتِ زیاده گاه کار دستمان داد. خواستیم «آزاده» باشیم و با همه آشتی؛ آش شدیم. هر چه از هر کجا می‌شد جمع کردیم و در یک دیگ بزرگ ریختیم و هم زدیم و آشی پختیم که بیست‌سی تا آشپز داشت. یکی چپ می‌نوشت؛ یکی منتقدِ صرف بود؛ یکی دفترچه خاطراتش را گم کرده بود و بهتر از کوبه برای خاطره‌نوشتن گیر نیاورده بود؛ یکی پوزیتویست بود؛ دروغ چرا، یکی دو تا هم سنت‌گرا بودند! چیزهایی هم داشتیم که هیچ چیز نبودند و از سرِ فضیلتِ لزوم به‌روزرسانی! نگاشته یا بازنشر می‌شدند. البته آن‌قدرها هم بد نبود؛ هر چه زمان می‌گذشت، متن‌ها به‌صورتِ‌نسبی جدّی‌تر می‌شدند و این چندسانی محتوایی هم گاه عجیب به دل می‌نشست.

گفتیم مبادا افکار ما بازتولید دستگاه قدرت دیگری بشود و باز سرکوب کند؛ چنان‌که دیگران می‌کنند. «هیئت ژوری» را دموکرات کردیم و مدام بزرگ‌ترش کردیم تا ناهمسویی متنی با اندیشۀ ما مانع انتشارش نشود. گاه این هیئت ژوری شجاع می‌شد و به متنی در نقد «علیرضا تغابنی» و «سیدمحمد بهشتی» رأی مثبت می‌داد؛ گاهی می‌ترسید و رأی به منتشرنشدن متنی در نقد «محمود گلابچی» می‌داد.

بر این خیالِ خام بودیم که اگر فضایی مناسب برای عرض‌اندام آنان که از مناسبات زر و زور جدایی می‌جویند بیافرینیم، رونقی خواهد گرفت خرابۀ معماری‌نویسی و معماری‌پژوهی. اما هر بار که سخن از گسترش کوبه می‌گفتیم، هر بار که جلسه‌ای برای تقسیم و تخصیص وظایف می‌گذاشتیم، آخرش علی می‌ماند و حوضش. به استاد و دانشجو می‌سپردیم که اگر نقدی بر این ساختار فاسد دانشگاه، بر این بازار پرآشوب ساختمان‌سازی، بر این فضای مردۀ معماری‌نویسی و معماری‌پژوهی دارند، بنویسند؛ باشد که در بهبود اوضاع سودمند افتد. اما مگر کسی سفره‌ای را لگد می‌کند که به‌زحمت خود را در پای آن جای کرده است؟! خب کوبه نه پول داشت که بدهد، نه تبلیغات می‌گرفت، نه وابسته به دانشگاه یا نهادی بود و از همه مهم‌تر، نه «رزومه» می‌شد. راستی شما که غریبه نیستید، پولِ همین سایتِ کوبه هم با گلریزانی که برایش گرفتند جور شد.

خودمان هم چندان آشِ دهن‌سوزی نبودیم. می‌دیدیم که در همین دانشگاه تهران چه‌ها می‌گذرد؛ می‌دیدیم که رسوایی مسابقه‌های معماری و داوری‌هایشان به کجا رسیده؛ می‌دیدیم که دانشگاه و بازار معماری تجسد استثمار و دروغ و شیادی شده است؛ اما آنقدرها که لازم بود واکنش نشان نمی‌دادیم. حتی در آن جا که متن‌نوشتن هم بیهوده می‌شد؛ ما جز نوشتن و ننوشتن چیزی در سر نداشتیم. این آن کوبه‌ای نبود که قرار بود باشد.

کارهای خوبی هم کردیم؛ به همین‌ها هست که هنوز دلخوشیم و فعالیت می‌کنیم. سال‌هاست در این مملکت نشست و سمینار برگزار می‌شود؛ اما هر کدام که تمام می‌شود چنان از یاد می‌رود که گویی هرگز برگزار نشده است. آمدیم و در همکاری با انجمن علمی‌دانشجویی مطالعات معماری ایران دانشگاه تهران، سمینار برگزار کردیم و گفته‌های ردوبدل‌شده در سمینارها را مکتوب کردیم و به‌رایگان و بی‌دردسر در اختیار همگان گذاشتیمشان؛ امیدوار به اینکه مجموعۀ این‌ها مصداق «تولید محتوا» باشد و به کار پژوهشگری بیاید و جلوی تکرارها را بگیرد. انواعِ دیگر نوشتن از معماری، با قالب‌های متنوعی چون داستان و ارائه‌های گرافیکی و طنز و…، را وارد فضای معماری‌نویسی کردیم. دربارۀ چیزهایی نوشتیم که پیش‌تر در «شأن» نوشتن قلمداد نمی‌شد. دربارۀ آن‌هایی نوشتیم که پیش‌تر نوشتن دربارۀ‌شان «مصلحت» نبود. و از همه مهم‌تر لب بر لب جسد «نقد» گذاشتیم و یکی دو نَفَس در کالبدش دماندیم؛ شاید جان بگیرد و نجاتمان دهد.

و اما اینک کوبه را دو خطر جدّی تهدید می‌کند: نخست دام «مرغ پنداشتن غاز همسایه»؛ و دوم خطر «به خویشتن سوزن زدن و به دیگران جوالدوز کوفتن». انگاشتن «دیگری»‌ها چونان «علامه‌های نیم‌فاصله» و فروکاستن معماری‌نوشته‌های آن‌ها به «شاعرانگی»‌های محض و ازسویی چشم را بر آزاده‌جانی‌های کم‌/زیاد دیگران بستن، همان چیزی را از کوبه دور می‌کند که از نخست در پی گذاشتن سنگ‌بنایش بود: گفت‌وگو به‌مثابۀ فضیلت موردنیاز وضعیت فعلی. نمی‌شود توقع شکل‌گیری گفت‌وگو را داشت وقتی کوبه‌ای‌ها، خود را نشسته بر برج عاج می‌بینند و دیگران را در قعر جهالت و شاعرانگی. و نیز نمی‌شود بر این فرضِ غلط بود که آنچه محصول «دیگری» است بر اصلِ غلط‌بودن است مگر اینکه بزرگواری پیدا شود و خلافش را ثابت کند. این وضع مرغ پنداشتن غاز همسایه است و بسی ناروا و بسیار تهدیدکننده برای آیندۀ کوبه. ازسوی‌دیگر کوبه‌ای‌ها اگر از سر آزاده‌جانی نقد می‌کنند، این نقد باید بیش‌ازهمه و پیش‌ازهمه متوجه خودشان باشد؛ چه شده که فلان معمار و فلان استاد و فلان ساختمان را از هر در و به هر لحنی نقد می‌کنند، اما تاکنون درباب فساد افسارگسیختۀ حاکم بر فضای دانشگاه تهران چیزی ننوشته‌اند؟ مبادا به «مصلحت‌اندیشی» و «نقدهای بی‌خطر» محکوم شوند؛ که اگر نقدهایشان درِگوشی و یواشکی نیست لااقل چنان از امکانِ اِعمالِ ارادۀ قدرت به‌دور است که گزندی متوجه نویسنده‌هایش نباشد. کوبه‌ای‌ها مدعی نقد هستند؛ و انصافاً چه خوب است که گاه‌وبی‌گاه نوشته‌های منتشرشده در کوبه را یکی پاسخی می‌دهد و پاسخش را در انظار عموم می‌گذارد تا ارزیابی رویکردها و گفت‌وگوی منظرهای متنوع ممکن شود. اما در باور بسیاری از کوبه‌ای‌ها اهمیت «دانشگاه مادر» تهران و اثرگذاری پردامنۀ آن بر دیگر فضاهای آکادمیک امری نهادینه است؛ اینان اگر «واقعاً» سعی در بهبود امور دارند، چه شده که تاکنون از خودشان چیزی ننوشته‌اند؟ هیچ پرزحمت نیست کوباندن جوالدوزی به دیگران و نواختن سوزنی بر تن خودمان، برعکس اگر باشد هنر است. کوبه را بسی بیش از این‌ها شجاعت لازم است؛ اگر این شجاعت را ندارد، بهتر همان باشد که از ادعاهای گزافه دست بردارد و هم‌نوا با دیگر مصلحت‌اندیشان و کنجِ‌عافیت‌نشینان «نوشتن» را مصرف کند و خودش هم مصرف بشود. مگر آن بلندپروازی نخستین، صرفاً نوشتن علیه «شاعرانگی» بود؟ نه اینکه این نبود، یک عالمه موضوع دیگر هم بود که اکنون به حاشیه رانده شده‌اند. گردنِ کوبه‌ای‌ها اگر زیرِ تیغ نمره و مصاحبۀ دکتری و مقاله است و از پس این جبر تحمیلی نهاد قدرت هم برنمی‌آیند، همان بهتر که لاف نزنند و یاوه نسرایند و خود را افتاده از دماغ فیل نپندارند.

هرچند، به‌رغم همۀ این‌ها که گفتم، از این یک سالی که گذشته خاطره‌ای دارم که مرا به آیندۀ کوبه امیدوار نگاه می‌دارد. یکی از فعالان میراث فرهنگی که نسبتی با بزرگان و قدرتمندان سازمان میراث فرهنگی دارد و لابد آینده‌ای برای خودش در آن دستگاه متصور است حرف‌هایی می‌زد درخورِ شنیدن و حتی ستودن؛ گفتمش این‌ها را مکتوب کن تا در کوبه منتشر کنیم و دیگران هم بخوانند. چنین پاسخ داد: «نه. فضای کوبه خیلی انتقادی هست؛ می‌ترسم برام بد بشه».

راه اثرگذاری کوبه، به‌زعم من، جز از نقد نمی‌تواند بگذرد. زحمت تعریف‌وتمجید و نقدهای درِگوشی را دیگران به‌خوبی بر دوش گرفته‌اند؛ دستشان درد نکند. فضایی لازم است شجاع‌تر و بی‌پرواتر و جسورتر. نه اینکه بی‌پروایی و شجاعت و جسارت، فی‌نفسه فضیلت باشد؛ بلکه زمانۀ مصلحت‌اندیشان و عافیت‌نشینان را «اکنون» تلنگری لازم است. کوبه باید خودش را هم نقد کند؛ آن‌قدر نقد کند که بالاخره راهش را بیابد. کوبه اکنون فضایی ارزشمند است و محترم؛ بر این ارزشمندی و احترام وقتی افزوده می‌شود که «اثرگذاری» هم چاشنی این آش بیست‌آشپزه، اما خوشمزه، شود. و از همه مهم‌تر، کوبه باید هوشیار باشد و مراقب؛ مبادا دامنش را بگیرد آنچه از آغاز منتقدش بود. البته که «نقد» اگر کوبنده و صریح و جسورانه نباشد، ‌شوخی است و جز به بازتولید ساختار قدرت نمی‌انجامد؛ اما اگر «گزینشی» هم باشد و «مصلحت‌اندیشانه»، مفت نمی‌ارزد. انتقاد و گفت‌وگو فضیلت است؛ مشروط بر اینکه صادقانه باشد و محترمانه، و البته از شجاعت و صراحت نیز سرشار باشد:

کوبه‌جان یک‌سالگی‌ات مبارک؛ امید که سربلند و سلامت و سرافراز و سودمند باشی. 🎂🍻🎂

 

«گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی، رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی، ماهی چیه ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه، اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه، دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگیره، بوت تو دماغا میپیچه دنیا ازت رو میگیره

بگیر بخواب بگیر بخواب، که کار باطل نکنی، با فکرای صد تا یه غاز، حل مسائل نکنی، سَرِتو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت، قاچ زین رو محکم چنگ بزن که اسب‌سواری پیشکشت،

حوصلۀ آب دیگه داشت سر میرفت، خودشو میریخت تو پاشوره در میرفت، انگار میخواس تو تاریکی، داد بکشه آهااای زکی، این حرفا حرف اون کسونیس که اگه یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن، خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن، ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره، ماهی که سهله سگشم، از این تغارا عار داره، ماهی تو آب میچرخه و ستاره دست‌چین میکنه، اونوخ به خواب هر کی رفت، خوابشو از ستاره سنگین میکنه

میبرتش، میبرتش از توی این دنیای دلمردۀ چاردیواریا، نق‌نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا، دنیای آش‌رشته و وراجی و شلختگی، درد قولنج و درد پُرخوردن و درد اختگی، دنیای بشکن‌زدن و لوس‌بازی، عروس‌دومادبازی و ناموس‌بازی، دنیای هی خیابونا رو الکی گَز کردن، از عربی‌خوندن یه لچک‌به‌سر حظ کردن، دنیای صبح سحرا، تو توپخونه تماشای دار زدنا، نصف شبا، رو قصۀ آقابالاخان زار زدنا

دنیایی که هر وقت خداش، تو کوچه‌هاش پا میذاره، یه دسه «خاله‌خانباجی» از عقب سرش، یه دسه «قداره‌کش» از جلوش میاد، دنیایی که هر جا میری، صدای رادیوش میاد، میبرتش میبرتش از توی این همبونۀ کرم و کثافت و مرض، به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش، به سادگی کهکشون میبرتش

آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد، علی کوچیکه نشسته بود کنار حوض، حرفای آبو گوش میداد، انگار که از اون ته‌ته‌ها، از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش میزد، آه میکشید، دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد، انگار میگفت:

یک دو سه
نپریدی؟ هه هه هه»

.

.

.

.

این نوشته یکی از نوشتارهای منتشرشده در پروندۀ «یک‌سالگی کوبه» بود. برای خواندن دیگر نوشته‌های این پرونده، از منوی اصلی وب‌سایت کوبه، روی بخش پرونده‌ها کلیک کنید و نوشتارهای پروندۀ «یک‌سالگی کوبه» را بخوانید.

 

 

محمدمهدی طاهری

هیچ نظری وجود ندارد