حق همیشه با معمار است: شوشترِنو و بندرخت‌ها

 

در زمانۀ ما معماران را زیاده مهم می‌انگارند. معمار به چنان جایگاهی رسیده است که نه‌فقط در روند طراحی مخاطب و کاربر بنایش را لحاظ نمی‌کند بلکه اگر هم در گذر زمان، محصول معماری او را کاربر ساختمان تغییر بدهد یا از آن ناراضی باشد، آن‌که مقصر می‌شود همان کاربر بناست. در روند طراحی معماری، معماران از پشت میز شیکشان با انواع نرم‌افزارهای شبیه‌سازی، در بناها قدم می‌زنند و در سه‌بعدی‌هایی که از بنا به کارفرما ارائه می‌کنند، غالباً یکی دو کودکِ خوش‌لباس در حال بازی در مرکز محله و یکی‌دو فیگور خوش‌قد‌وبالا در واحدهای تجاری‌شان هستند. در تصوراتشان هم به انواع مفاهیم انتزاعی فکر می‌کنند و از معنا و معماری ایرانی و سنت هم دم می‌زنند اما موضوعاتی دم‌دستی به چشمشان نمی‌آید: رخت‌ها را کجا پهن کنند؟ تکلیف حریم و محرمیت چطور مشخص شود؟ ماشین را کجا پارک کنند؟ ماشین آتش‌نشانی چطور به همۀ واحدها دسترسی داشته باشد؟ پردۀ بالکن را اگر نکشند، تا کجای خانه‌شان را از کوچه می‌شود دید؟ در بالکن خانه اگر بایستند، اتاق‌خواب خانۀ روبه‌رو از دیدشان در امان می‌ماند؟

 

شوشترنو را می‌شود زیبا دید؛ حتی هنوز هم زیباست، بافتش به‌صورت نسبی یکپارچه و منسجم است، حرف‌های قشنگی هم درباره‌اش می‌زنند:‌ الگوی چهارباغ برای ساماندهی معابر، معماری ایرانی‌اسلامی، پویایی اجتماعی،‌ برنامۀ کاریِ اجتماعی و… . طبعاً علت تغییرهای کنونی مجموعه را هم در بیشتر اوقات، ناآگاهی کاربران بنا، جنگِ هشت‌ساله و کثرت پناهندگان، تعطیلی آن کارخانه و نایکدست‌شدن بافت اجتماعی مجموعه، مدیریت نادرست و ساخته‌نشدنِ دیگر فازهای مجموعه می‌دانند. اما آیا از منظر زندگی زیستۀ کاربران مجموعه هم شوشترنو طرحی مناسب دارد؟

 

تصویر پیوست‌شده به این یادداشت را ببینید، یکی بالکنش را با پوششی زردرنگ پوشانده است، یکی بندرخت‌هایش را در بالکن  و بر جان‌پناه بالکن آویز کرده، دو تا از خانه‌ها، حیاطشان را با ایرانیت‌های فلزی مسقف کرده‌اند، یکی بالکنش را در حصاری مشبک مدفون کرده و دیگری هم احتمالاً به‌قصد فرار از هم‌شکل‌بودن همه چیز، در بالکنش رنگِ آبی پاشیده است. این تصویر را می‌شود از منظرهایی گوناگون و به روش‌هایی متفاوت بررسی کرد؛ باری این نوشته معطوف به بندرخت‌هاست.

 

بندِرخت‌ها در فرهنگ ما موضوعی جالب هستند: در پندار ما لباس‌های شسته‌شده را باید بَرِ آفتاب بیندازیم تا هم خشک شوند و هم میکروب‌هایشان! زدوده بشود، از سویی لباس‌هایمان را هم نباید کسی ببیند، مخصوصاً لباس‌های زن‌های خانه را. در فرهنگ ما افتادن چشم غریبه‌ها به لباس‌های اهل خانه قباحتِ بسیار دارد؛ حتی نام بعضی از آن‌ها را هم نباید ببریم، تابو است. این دوگانۀ عجیب تاحدی با هم در تضاد است، نمی‌شود که هم طالب انداختن لباس‌ها برِ آفتاب باشیم و هم نخواهیم کسی آن‌ها را ببیند. البته در خانه‌های پیشینیان ما این تضاد وجود نداشت، میانسراها را نمی‌شد از کوچه و حیاط همسایه دید؛ خانه‌ها هم (احتمالاً به دلیل محدودیت‌های سازه‌ای و قانون‌های نوشته یا نانوشتۀ فرهنگی) معمولاً در ارتفاعی هماهنگ و مشخص ساخته می‌شدند و محرمیت و حریم‌ها حفظ می‌شد. اما در خانه‌های جدیدمان یا باید پهن کردن رخت‌ها روی بندِرخت را فراموش کنیم یا از معدود فضاهای باقی‌مانده، مثل بالکن و بام و حیاط استفاده کنیم و هراس دیرینه از دیده‌شدنِ لباس‌ها را به کناری بگذاریم. به‌هرحال در این دورۀ گذار بلاتکلیف مانده‌ایم، آپارتمان‌نشین‌ها به خشک‌کردنِ لباس‌ها در فضایی مسقف عادت می‌کنند و ویلایی‌نشین‌ها هم لباس‌هایی را که دیده نشدنشان مهم‌تر است زیر باقی لباس‌ها پنهان می‌کنند.

 

شوشترنو هم همچون دیگر آثار معماری زمانۀ ما، فضایی برای خشکاندن رخت‌ها ندارد. رخت‌ها را یا باید در بالکن پهن کرد یا بر پشت‌بام یا در حیاط‌مرکزی یا در حیاط‌های افزوده. پهن‌کردن آن‌ها در بالکن این ایراد را دارد که نمای مجموعه را تغییر می‌دهد و ایراد دیگرش این است که همسایه‌ها به لباس‌ها دید دارند، باید لباس‌زیرها را زیر دیگر لباس‌ها پنهان کرد. مثلاً در عکس ارائه‌شده برای همین نوشتار، بالکن سمت راستی را ببینید که چگونه کاربر برای پوشاندن دید، از خیر مزایای بالکن گذشته و کاملاً آن را پوشانده است. پهن‌کردن رخت‌ها بر بام هم راهِ‌حلّی است، درشوشترنو هم گرچه بیشتر از بالکن‌ها برای این امر استفاده می‌شد، نمونه‌هایی هم بود که از بام برای خشکاندن رخت‌ها بهره می‌بردند. بندرخت‌های پشت‌بام، به‌رغم بالکن‌ها، مشکل دید و منظر ندارند اما مشکلی دیگر دارند؛ پشت‌بام‌های شوشترنو به هم راه دارد و می‌شد بیشتر مجموعه را بام‌گردی کرد: لباس‌های رهاشده بر بام و عابرِ تنهایی که به آن‌ها هم دید دارد هم دسترسی. وزش باد هم که بر بام شدیدتر است و مبادا لباسی را ببرد تا خانۀ همسایه. بعضی خانه‌های شوشترنو حیاطِ‌مرکزی دارند، میانسراها فضای خوبی برای خشکاندن لباس‌ها هستند که هیچ‌کدام از مشکلات پیش‌گفته را ندارد. مشکل خشکاندن لباس‌ها در حیاط‌مرکزی‌های شوشترنو فقط یک چیز است: حیاط‌ها کوچک‌اند و دیوارها از هرچهارسویشان به‌نسبت ابعاد حیاط بلند، بنابراین لباس‌ها معمولاً آفتاب نمی‌خورند مگر در چلّۀ ظهر. بعضی خانه‌های شوشترِنو حیاط دارند که خشکاندن رخت‌ها در آن‌ها از هر دو راه پیشین آسان‌تر است؛ هرچند طراحی مجموعه چنان است که حیاط‌ها از چشمان غریبه‌ها مصون نیستند. ساکنان مجموعه گاهی حیاط‌ها را با ایرانیت و پوشش‌های دیگر می‌پوشانند تا زیر آن ایرانیت، محرمیت و حریمشان حفظ بشود. نهایتاً، آخرین چارۀ بعضی شوشترنویی‌ها می‌ماند: پهن‌کردن رخت‌ها در حیاط‌هایی که به‌میل خودشان بر مجموعه افزوده‌اند. این حیاط‌ها در طرح معمار وجود نداشته‌اند و مالکان خانه‌ها خودشان به‌صورتی خودجوش بخشی از کوچه را گرفته‌اند (همان کوچه‌ای که در نیت معمارش عریض‌تر شده بوده تا امکان بازی کودکان و تعامل اجتماعی فراهم شود) و حیاط ساخته‌اند؛ و شاید باورتان نشود اما این حیاط‌ها برای خشک‌کردن لباس‌ها از هر سه فضای پیش‌گفته بهتر هستند: لباس‌ها را باد نمی‌برد، کسی به آن‌ها دید ندارد، آفتاب هم خوب می‌خورند.

 

چه‌بسا بد نباشد که در معماری‌کردنمان، زندگی روزمرۀ مخاطبان بنا را هم مدنظر قرار دهیم. انسان‌ها که در خانه‌هایشان فقط غرق در مطالعه و ذکر و پراندن پرندۀ خیال نمی‌شوند! در نمونۀ شوشترنو هم تجربه کرده‌ایم که پویایی اجتماعی و فضای جمعی را چطور فدای پارکینگ و بندِرخت می‌کنند. بنابراین، چه در فضایی مسقف باشد چه در فضایی روباز، جایی هم برای خشکاندن لباس‌های کاربران ساختمان‌هایمان طراحی کنیم! معماران در طراحی معماری زیاده انتزاعی می‌اندیشند و زیاده فانتزی شده‌اند و با این همه، به جای کاربر بنا، حق را هم همیشه با معمار می‌دانیم.

 

محمدمهدی طاهری

هیچ نظری وجود ندارد