پیکری که تراشیدیم و برایش زانو زدیم

 

پیکری که تراشیدیم و برایش زانو زدیم، آنگاه سرمان را به زیر کشید. مرحوم امیرکبیر در سال‌های افول فرهنگی ایران دست به اصلاحاتی زد که می‌توانست سرنوشتمان را دگرگون کند. کمی پس از آن میجی امپراتور ژاپن نیز که کشور خود را بسیار عقب‌افتاده و جامانده از دنیای پیشرفته می‌دید دست به اصلاحاتی مشابه زد. از او به‌عنوان رهبر مدرنیزه‌کردن ژاپن و پدر ژاپن مدرن یاد می‌شود. امیرکبیر چندی پس از آغاز اصلاحاتش و زمانی که داشت میوۀ زحماتش را می‌چید در یک توطئه کنار گذاشته و کشته شد. اما تفاوت این دو در چه بود و چرا ژاپن و ایران سرنوشت مشابهی نیافتند؟ خودِ امیرکبیر در سال‌های پایانی عمر در نامه‌ای می‌گوید «گمان می‌کردم مملکت وزیر دانا می‌خواهد؛ و مدتی بعد به این نتیجه رسیدم که مملکت، شاهِ دانا می‌خواهد، اما اکنون می‌فهمم که مملکت، ملتِ دانا می‌خواهد» و این اصل مسئله است.

تفاوت مهمی که میان میجی و امیرکبیر بود نه جایگاه و نه اطرافیان، بلکه مردمی بود که مدرن‌کردن کشور را در راستای ارتقاء و تبلور شخصیت ژاپن می‌دیدند و نه غیرژاپنی ‌دن یا چهرۀ بیگانه گرفتن. این شد که کم‌وبیش یکصد سال بعد که نخستین کارخانه‌ها در ژاپن به رقابت با تجارت در آن سوی زمین پرداختند و در جنگ جهانی سهم‌خواهی ژاپن معنادار بود؛ در مقابل ایران که در هر دو، حاشیه‌ای بی‌طرف بود. ژاپنی‌ها هنوز در خانه‌های تاتامی زندگی می‌کردند و زیر کرسی گرم می‌شدند، کیمونو زنانشان را ماشین‌های ریسندگی ژاپنی تولید می‌کرد و کفش گِتا را کارخانه‌ای ژاپنی تبدیل به کفشی مدرن و راحت کرده بود؛ در‌حالی‌که در ایران رضاخان بافت تاریخی را به‌سرعت تخریب می‌کرد تا اثری از کالبد زندگی سنتی ایرانی باقی نماند، چادر را از سر زنان می‌کشید تا مردم را مدرن کند و تجهیزات صنعتی و راه‌آهن را از غرب وارد می‌کرد تا شکل غربی به زندگی ایرانیان بدهد.

درواقع ایرانیان سرخورده از هویت خویش اجازه دادند از مشروطه تا دهۀ پنجاه همۀ مظاهر زندگی آنان غربی شود، مگر این غربی‌شدن اکسیر حیاتی شود و درد عقب‌ماندگی ما را جبران کند. و ژاپنی ها هویت خود را که ابتدا عاشقانه دوست داشتند احیا کردند و هر چیز را در جایگاه خود امروزی کردند و امروز پاناسونیک، کرسی‌های مدل ۲۰۱۷ تولید می‌کند و کتانی‌های ژاپنی نه در ژاپن که در همۀ دنیا طرفدار دارد و زنان ما پارچۀ کیمونو را برای لباس میهمانی می‌خرند و بافت تاریخی شهرهای شلوغ ژاپن با اینکه چوبی است، بسیار سالم‌تر و زنده‌تر از مرکز شهرهای پوسیدۀ ماست که دیگر نه هویت تاریخی دارند و نه هویت غربی.

این پیکره‌ای که ما از خویش تراشیده‌ایم، پیکره‌ای است به رنگ زندگی بیگانه‌ای در اروپا و مهم‌ترین علتش این است که خود را دوست نداشتیم. درواقع به قول مرحوم شریعتی احساس تهی‌بودن و عربانی کردیم، آن‌گاه هر لباسی به ما دادند، هر چند برازنده نبود و اندازه نبود و زیبا نبود، پوشیدیم. ماشدیم مصرف‌کنندۀ هر چه برای غرب تولید شده بود و زیاد آمده بود و انصافاً این فرایند را به نحو احسنت انجام دادیم تا آنجا که نه فقط خانه و حمام و کفش و لباس ما غربی شد، که دانشگاه‌های ما محل نشخوار دیدگاه‌های اضافه‌ماندۀ غربی شد و از مارکس و ماکس وبر که هرگز شرق را ندیده بودند تا نومارکسیست – سوسیال‌های درمانده از سرمایه‌داری شرق و به‌ویژه آسیا را تفسیرهای غیب‌گویانه کنند؛ و از چیزی که نه دیده‌اند و نه‌چندان دربارۀ آن خوانده‌اند بر اساس نظریاتی که شکست‌خورده‌تر از آن در غرب هم پیدا نمی‌شود و تنها از جهت نوگویی و بدیع‌گویی مطرح شده‌اند، در سرزمین‌های غرب‌زده برای تحقیر و تعمق‌بخشیدن به غرب‌زدگی و بت‌سازی از این پیکرۀ بی‌جان هویت متلاشی و بی‌هویت آن‌ها کاربردی پیدا کنند. بماند که چقدر تمسخر و بدنامی برای دانشجویی باقی بگذارند که جلو این بت زانو نزند و سرخم نکند.

برگردیم به امیرکبیر، با دقت در اینکه اقتصاد ایران همواره از تجارت بیشتر نفع برده تا کشاورزی، چرا که ایران موقعیت تجاری بی‌نظیری در دنیا داشته و دارد، توجه ویژه به بازاریان داشت. در دورۀ او سماور و بخاری‌های روسی به‌عنوان یک نمونه از ابزار وارداتی مطرح بود و یکی از صنعتگران هم قول ساخت نمونۀ ایرانی آن را به امیرکبیر داد و همین قول نخستین تأمین اعتبار دولتی برای پیشبرد صنعت در دورۀ او به حساب می‌آید؛ ولی زمانی که سماور را برای عرضه به دربار برد، خبر تبعید امیر را شنید؛ یا هیئت اتریشی که برای تدریس در دارالفنون عازم ایران بودند زمانی رسیدند که شاهرگ امیر زده شده بود. و بسیاری از جرقه‌ها برای جبران عقب‌ماندگی که در فضای مسموم پس از او خاموش شد.

در مقابل در بیست یا سی سال قبل از آن، پدر انقلاب صنعتی با یک تسمه، یک مخزن و کوره‌ای کوچک موفق شده بود نخستین پروانه را با نیروی بخار به گردش در آورد و با اینکه جامعۀ طبقاتی انگلستان، به دلیل مسائل مالی او را از دانشگاه بیرون انداخته بود و مأموران به‌دنبال زندانی‌کردن این رعیت‌زادۀ فقیر بودند، حمایت یک ثروتمند از طبقۀ اشراف انگلستان ساخت نخستین ماشین بخار را برای او به همراه آورد و طبقۀ تجار انگلستان به‌شدت علاقمند به اختراع او شد. جالب است زمانی که «وات» مُرد، امیرکبیر بنیان‌های اصلاحات خود را ایجاد می‌کرد و میجی هنوز ولیعهد هم نشده بود. و جالب اینجاست که در صنعتگری ساخت دیگ سماور و دیگ بخار روش‌های مشابهی دارد. و البته نیم قرن تا تأسیس شرکت فورد و پس از آن ایجاد خط تولید و فوردیسم مانده بود.

از امیرکبیر و سماور و دیگ بخار که بگذریم، در همین معماری خودمان هم از‌فرنگ‌برگشته‌های بی‌فرهنگ پس از امیرکبیر، که معماری کارت‌پستالی را به معماری ریشه‌دار و ارزندۀ ایرانی ترجیح دادند و به‌جای کشیدن یک لوله‌گاز به خانه یا ساخت یک چراغ‌‌برقی برای کرسی، همه را به خانه‌های بی‌کیفیت آپارتمانی حراج دادند، همان ادبیاتی را می‌بینیم که در خیابان‌کشی رضاخانی. همین اخلاق است که هر چیزِ خودی را بی‌اعتبار و بی‌ارزش می‌پندارد و هر بی‌سر‌و‌پای فرنگ‌رفته را الگو و میزان دانش و پژوهش. همین ادبیات است که حرف از بارقه‌های انقلاب صنعتی و هم‌ترازی و برتری ایران بر اروپا را تا پیش از یکی دو سدۀ اخیر را باور نمی‌کند. بلکه از چشمی به دنیا نگاه می‌کند که وارداتی است و بر پیکره‌ای زانو زده است که جز غرب‌پرستی و غرب‌زدگی را نمی‌پذیرد.

 

محمد مشایخی

هیچ نظری وجود ندارد