به استقبال یادگارنوشته‌های احمد حسین‌زاده و سلیمان صالحی بر روی سنگ قبر حافظ

۱-«در سال ۱۱۵۳ به دستور کریم‌خان این سنگ مرمر برای حضرت حافظ تهیه شد تا احمد حسین‌زاده و سلیمان صالحی بیان و اسمشون رو با چاقو یا میله روش حک کنن…». چندی پیش علی اوجی، «تهیه‌کننده‌ی موسیقی [پاپ]»، «استندآپ کمدین»، «بازیگر» و «سفیر اوتیسم» این توضیح را زیر تصویری از سنگ قبر حافظ در صفحهٔ اینستاگرامش منتشر کرد. این توضیح، که با چند ناله و فغان در رثای از کف رفتن تمدن دیرین ایرانی همراه شده بود، دست‌به‌دست در تلگرام چرخید و در بعضی گروه‌های فعالین میراث فرهنگی هم بازنشر شد که «وای از فرهنگ والای ما که دود شد و به هوا رفت».

۲-لابه‌لای حجره‌های غیاثیهٔ خرگرد، روی در و دیوار مسجد جامع ساوه، روی دیوارهای زیر گنبدخانهٔ مزار ابوبکر تایبادی، بر دیوارهای داخلی سلطانیه و چند بنای تاریخی نقش دست‌هایی کشیده شده بود. روی بعضی‌هایشان نقشی شبیه به بودای در حال مراقبه به چشم می‌خورد، بر دیوارهای برخی دیگر قوچ و بز کشیده شده بود و یر کتبیهٔ ثلث خوش‌تراش فلان مسجد، علی‌اکبر نامی با ذغال و خطّ لرزانش بیت شعری نوشته بود به تاریخ سنهٔ ۱۱۷۴. دست‌کم برای من، این یادگاری‌ها بسیار مستندتر، واقعی‌تر و جذاب‌تر از آن کتیبهٔ ثلث جلوه می‌کردند. فاصله‌ٔ خودم و نویسندهٔ آن یادگاری‌ها را کم‌تر می‌دیدم و تاریخ را می‌توانستم بسیار زنده‌تر تصور کنم. این فاصلهٔ کم نه به این خاطر بود که من هم به یادگاری نوشتن علاقه داشته باشم، بلکه به این دلیل بود که روبه‌رویم شاهکاری ظریف جلوه‌گر نشده نبود که چند هزار درهم و دینار پایش ریخته شده باشد تا صنعت‌گری بسیار ماهر آن را پدید آورد. گذشته از این نکته، از آن یادگاری می‌توانستم اطلاعات جالب‌تری کسب کنم:‌ خطّ روزمرهٔ آن قلیل مردم باسواد –اگر به کتابت و خوشنویسی مشغول نمی‌شدند- چگونه بوده، چه دغدغه‌های روزمره‌ای داشته‌اند، چه باورهایی داشته‌اند، و اگر قرار بود بدون صرف وقت چندانی یک جملهٔ ساده حک کنند چه می‌کردند. اگر روان‌کاو بودم درک شخصیت نویسندهٔ یادگاری‌ها برایم بسیار راحت‌تر از آن کتیبه‌های آن‌چنانی می‌بود. در یک کلام، دست‌کم در بسیاری از این موارد، یادگاری‌های ساده‌ٔ روی دیوارها نه تنها جذاب‌تر، که احتمالاً از بعضی جنبه‌ها مفیدتر از آن کتیبه‌ها می‌نمودند.

۳-چرا روی آن آثار بلندمرتبه، آن‌قدر بلندمرتبه که دست‌نایافتنی و ترسناک، یادگاری می‌نوشتند؟ نمی‌دانیم. شاید بهتر باشد خودمان را جای آن‌ها، یا جای احمد حسین‌زاده و سلیمان صالحی بگذاریم. چیزی بر این دیوارهای استوار باشکوه ثبت کردن انگار تقلایی‌ست برای هم‌سنگ با آن‌ها شدن؛ خود را «در داخل بازی» و «بااهمیت» احساس کردن و دلخوش بودن به اینکه «من»، با تمام هیچ بودنم، با تمام فقر و بی‌اهمیت شمرده شدنم، نامم به یادگار می‌ماند چون کنار کتیبهٔ نستعلیق آرامگاه حافظ حک شده. من هم برای خودم کسی شده‌ام؛ به این خاطر که خود را بر دیواری نشانده‌ام که علیرضا عباسی بزرگ دست‌نایافتنی آن را چنین فریبا آراسته. من و دست‌خطّم به یادگار می‌مانیم، چون دیوار سلطانیه از گزند در امان است، امّا من در امان نیستم چون هیچم؛ چون کسی به پای دیوارهای خانهٔ من زر و درهم و دینار نریخته که صنعت‌گری شاهکاری بر آن نقش کند. یادگاری فریاد «وجود داشتن» است، سودای در «یاد» ماندن است، در سرزمینی که هر دم بیم نابودی بر ذهن و جان و مال هراس می‌افکنده؛ اینکه «ما را هم ببینید»، واقعیت ما فقط آن نقش و رنگ و لعاب نیست؛ اینکه روایت باشکوه و کامل کتیبهٔ ایوان جامع ساوه را باور نکنید. وزوز ما را هم روی دیوارهایش بشنوید. اگر دیوار خانه‌های ما خراب می‌شوند، اگر از ما صدایی به گوش شما نرسیده، باکی نیست. ما خود را بر دیوارهای مزار فلان امیر ثبت می‌کنیم و شما جز نگاه داشتن ما و جز شنیدن ما چاره‌ای ندارید. ما می‌مانیم و صدای گوش‌خراش ما خواب کتیبهٔ باشکوه آن‌جهانی شما را برهم می‌زند.

کامیار صلواتی

هیچ نظری وجود ندارد