کارورزی: فرصتی برای پرسش…!! دانشگاه: فرصتی برای پاسخ..؟!

تجربۀ آقای X از کارورزی

 

از شهریور ۱۳۹۴ تا آذر ۱۳۹۵ در شرکتی مشغول کار شدم، نیمه‌وقت و بعضاً تمام‌وقت. در طول این یک سال و اندی، همچون دانته چند مرحله را گذراندم؛ البته نه بهشتی بود و نه دوزخی. بهتر است بگویم از چند برزخ متفاوت عبور کردم. البته از سفری که کردم راضی‌ام ولی پرسش‌های ناشی از این برزخ‌ها را هنوز بر پشتم حمل می‌کنم. بزرگ‌ترین دستاورد این «کارورزی» برای من همین «پرسش»ها بود. کارورزی به من نشان داد چه پرسشی ارزش پرسیدن دارد.

مرحلۀ نخست البته دوران حمالی بود! داشتند مهارت‌های مرا در کار با نرم‌افزار و امور میدانی محک می‌زدند. مرحلۀ چندان پرسش‌زایی نبود ولی بهتر است بگویم « ذهن من عادت نداشت که در برابر چالش‌های تکنیکی و فنی پرسش بیافریند و راهکار بدهد». به نظرم این یک نقص بود. جز یکی دو موردِ قابل اغماض، در این مرحله برای خودم و صاحب‌کارانم هیچ پرسش‌آفرینی نکردم و همچون کارمندی دون‌پایه به خرکاری مشغول بودم.

🔹 مرحلۀ دوم پس از حدود ۳ ماه از زمانی شروع شد که گفتند برای این پروژه ایده‌پردازی کن. اول خیال کردم وای! مرا طراح این پروژه کردند و در آینده نقش خط خودم را در این میدان خواهم دید!شروع به انواع ایده‌پردازی‌ها کردم و کمی بعد با نخستین چالش مواجه شدم: یافتن زبانی برای فرم‌پردازی و از آن بالاتر طراحی. «چرا استراتژی، فرآیند یا منطقی می‌تواند اثر معماری را از ۰ به ۱۰۰ برساند؟» حال فرصتی به من داده شد تا قریب یک سال، کورمال‌کورمال به دنبال انواع شگردها و زبان‌های متفاوت طراحی بروم: از طراحی مدولار و موتیفی تا منطق‌های خط تولیدی و حتی تخیّل اسطوره‌ای! چندین شکل متفاوت از برخورد با موضوع طراحی را امتحان کردم. مقیاس موضوع که عوض می‌شد، این چالش صورت‌های جدیدی به خود می‌گرفت و هربار این سؤال‌ها برایم پررنگ‌تر می‌گشت: «طراحی از چه مسیری می‌گذرد؟» «چه زبان‌هایی برای طراحی و معماری وجود دارد؟» جلوتر وقتی سعی داشتم ایده‌هایم را قابل اجرا کنم با مسألۀ تولید انبوه و کارخانه‌هایی که محصولات پیش‌ساخته ارائه می‌دهند بهتر آشنا شدم. البته که قبلاً هم آن‌ها را می‌شناختم. ولی در این مقطع بود که به‌طور ملموس به چگونگی تأثیرشان پی بردم. خیلی ذهنم درگیر طراحی با کمک قطعات پیش‌ساختۀ تولیدانبوه شد. چیزی که تا قبل از این برداشت روشنی از آن نداشتم.

🔸 هم‌زمان با این چالش، چالشی دیگر را تجربه کردم: «چگونه از عقیده‌ام درست و قوی دفاع کنم ولی به دام تعصب و کورذهنی نیفتم؟» تقریباً هر ماه جلساتی برای ایده‌پردازی و طراحی گروهی در بخش شهرسازی داشتیم. به جرأت معترفم که در نخستین جلسات واکنش من به انتقادات دیگران به‌غایت کودکانه و ناشی از زودرنجی بود. از سوی دیگر توانِ استدلال و اصرار بر عقایدم را نیز به‌سختی در خود می‌دیدم! مدتی طول کشید تا بتوانم بر این شرایط به‌طور نصفه‌نیمه چیره شوم.

🔹 از همین‌جا نظرم به فضای فکری حاکم بر طراحانِ شهریِ شرکت جذب شد: چرا همه به دنبال قاتل بروسلی هستند؟! از روز نخست پروژه تا اواخر آن، همیشه تلاش‌هایی در جریان بود برای یافتن مفاهیمی مثل «ریتم»، «خط آسمان»، «کنج» و… که البته هر یک در جایگاه خود اهمیت دارند؛ ولی ذهن طراحان شرکت بسیار بسته و جزمی عمل می‌کرد: از طبقۀ همکف تا طبقۀ آخر، از کنار پیاده‌رو تا قلب میدان تنها با یک فرمولاسیون ریتم‌دار می‌شد! وقتی صحبت از هویت بود، به تاق‌نماهای گرد و یا آجرنما شدن ساختمان‌ها می‌اندیشیدند (حتی منِ معترض، می‌خواستم به شکلی توتالیتری تمام نماها به حال‌وهوای دورۀ پهلوی در خیابان طالقانی تبدیل شود!). بحث از معماری سبز که می‌شد، تصمیم گرفتند بر بالکن و دیوار مردم گلدان بکارند، بدون اینکه تمهیدی برای آبیاری‌شان در نظر بگیرند (جز اینکه «مردم باید آب بدهند!»). گویا تمام کُدهای دستوری ذهن طراحان، از درون چند کتاب خاص نوشتۀ دکتر بحرینی و دیگران بر می‌آمد. به منابع آنلاین و جدید شهرسازی جز برای دیدن عکس‌های خوشگلشان رجوع نمی‌شد.

🔸 این توتالیتاریسم طراحی، ابعادی اجتماعی نیز داشت: وقتی از اهالی محل مشکلاتشان را پرسیدیم، عده‌ای از ناامنی، اوباش معتاد و حضور قماربازان فاسد ابراز نگرانی کردند! در ابتدا یکه خوردیم و بسیج شدیم تا شر این معضلات را بکنیم. ولی بیشتر که تحقیق کردیم، فهمیدیم «اوباش معتاد»، جوانان ۲۰-۲۶ ساله هستند که بعضا سیگار می‌کشند (و حداقل ما اثری از دیگر مواد افیونی نیافتیم!)؛ «قماربازان فاسد» سالخوردگانی در حال بازیِ ورق یا شطرنج با یکدیگرند؛ و «ناامنی» نیز آب‌بازی دختردبیرستانی‌ها و هل دادنشان بود! عجیب نیست که برخی مردم سنتی محل از این پدیده‌های جدید بر خود بلرزند، ولی چرا طراحان شهری ما هم بر خود لرزیدند؟! تا جایی که در نظرسنجی بعدی که چند ماه بعد انجام شد، همکارانم تا حدودی از دادن پرسشنامه به جوانان و ورزشکاران محل خودداری می‌کردند. انگار این محله برای اقشار جوان و جدید نبود! حضور کارفرمایی ایدئولوژیک مثل شهرداری ناحیه عامل مؤثری بود، ولی چالشی اندیشیدنی بود که «چگونه می‌شود با صاحب‌کار و کارفرمای توتالیتر وارد دیالوگ شد؟»

🔵 دیدید؟ کارورزی برای من پرسش‌های ارزشمندی ساخت. ولی مشکل می‌توانستم فرصتی برای بازاندیشی پیدا کنم و پرسش در حد پرسش باقی می‌ماند. غرق‌شدن در این سؤالات بدون هیچ حمایتِ فکری یا فرصت مطالعاتی، اندیشۀ مرا مدفون می‌کرد و خودم را محصور در حجم عظیم پرسش‌هایی می‌دیدم که ناتوانی از پاسخ، باعث بی‌عملی و تسلیم شده بود. قبولی در رشتۀ مطالعات معماری ایران می‌توانست نقطۀ عطفی در زندگی کاری من باشد: کورسویی برای واکاوی و یافتن پاسخ‌هایی به این همه پرسش: «زبان طراحی چطور کار می‌کند؟» «چند نوع فرآیند تولید در معماری داریم؟» «خط تولید معماری…؟» «ذهن کارفرما و کُد ذهنی طراحان از کجا خط می‌گیرد؟» «چگونه بر توتالیتاریسم طراحی فائق شویم؟» و….

🔴 اما متأسفانه دانشگاه سطلی از آب یخ بر سرم ریخت. به جای استقبال از پرسش‌های ناشی از کارورزی، استاد می‌گفت «از صبح شنبه تا عصر چهارشنبه شما دانشجوی این دانشگاهید!» برنامۀ درسی را هم طوری ریختند که حتی‌الامکان نتوان به شکل ثابت و منظمی به کار در شرکت پرداخت. به دانشگاه حق می‌دهم نسبت به دانشجویی که در شرکت کار می‌کند قدری مشکوک باشد، ولی ای‌کاش به جای برخورد خصمانه با این موضوع به بررسی پتانسیل آن می‌پرداختند. کارورزی پرسش‌هایی از جنس تولید معماری در ذهن دانشجو ایجاد می‌کند که شایستۀ توجه و پاسخ است. با این همه، پرسش‌ها هنوز با من هستند و خوب شد که قبل از الحاق کامل به جامعۀ تولیدی با این پرسش‌ها مواجه شدم. شاید در طرح جدید کارورزی بتوان امیدوار بود که سازوکاری برای پاسخ به پرسش‌های تولیدی دانشجویان تمهید شود.

مستعار

هیچ نظری وجود ندارد