ردیه‌ای بر دفاع از تاریکخانۀ بهشتی

 

.

مقدمه

نه قصد واژه‌آرایی دارم و نه نیازی به پیچیده‌گویی می‌بینم. نه نقد (این آخرین ابزار باقی‌مانده در دستان دانش) را محتاج به تعارف و ملاحظات نامه‌نگاری قاجاری می‌دانم و نه وامی بر شانه حس می‌کنم که سنگینی‌اش قلم را منحرف کند.

از یادداشت امیر مصباحی بسیار لذت بردم. مصباحی ساده سخن گفته بود. هم‌وزن با متنی که بر آن تاخته بود از ارجاع و منابع در گفتارش استفاده کرده بود.[۱] بدیهیات را دیده بود که نقض شده و احتمالاً مثل من بسیار رنجیده بود. رنجی که ما می‌بریم بخشی‌اش به کلام برمی‌گردد بخشی دیگر به گویندۀ کلام.

اول به سراغ خشم و قهر نوشتار بروم. انکار نمی‌کنم که هنگام خوانش متن مصباحی گاهی از شدت قهر نوشتار متعجب شدم، گاهی در دل گفتم تندروی می‌کند،‌ گاهی گفتم نکند حرمتی بشکند این قلم…

ادامه دادم اما و بعد با خودم فکر کردم دلیل این قهر چیست؟

۱. مصباحی به مصاف چه رفته است؟

مهندس بهشتی سال‌هاست به یکی از پایه‌های سخن در حوزۀ معماری و شهرنشینی ایران بدل شده است. بی‌تعارف سال‌هاست مقامات دارد و مناصب. مداوم در حال سخنرانی در سازمان‌ها، دانشگاه‌ها و مراکز پژوهشی است و انتشار یادداشت به نام او در دستور کار مجلات و روزنامه‌های ایران است. خبرنگاران او را بِرَند میراث فرهنگی ایران می‌دانند و برای دانشجویان به یک سلبریتی کم‌نظیر تبدیل شده است.

همۀ این‌ها هیچ ایرادی ندارد. اتفاقاً پیشبرد گفتارهای صحیح در جوامع اسطوره‌دوستی مانند ایران، و در عصری که جامعه در التهاب سلبریتی و میان‌مایگی کم‌حوصله از کنار دانشگاه می‌گذرد،‌ با چنین موقعیتی تسهیل می‌شود.

وضعیت وقتی پروبلماتیک می‌شود که فردی برآمده از دانشگاه، اساس دانش جاری در دانشگاه را به سخره گیرد و نقض غرض کند. جمعی نیز مریدوار بر هر خطای او چشم پوشند و در تکریمش بکوشند.

ریشۀ خشم و قهر مصباحی از نظر من این است. خشمی که اگر همگان این‌قدر صادقانه آن را بروز می‌دادند وضعیت این نبود.

۲. تاریکخانه به دفاع برمی‌خیزد!

به نقد «محمد مشایخی» بر یادداشت امیر مصباحی بازگردیم.

یک‌بار برای همیشه باید گفت که پدیده‌ها تاریخ‌مندند. اگر با این گزاره موافق نیستید می‌توانید ادامۀ یادداشت را نخوانید.

معنای قبول این تاریخ‌مندی فهم اثر زمان، پیشینه‌های منحصربه‌فرد و بسترهای برسازندۀ این پیشینه‌هاست. اخلاق واژه‌ای یکتا و در عین حال حامل مفاهیم متنوع است. لذا آنچه در منظر ارسطو اخلاق است با آنچه نوام چامسکی در نظر دارد برابر نیست. تفاوت‌های «شهر اروپایی» و «آبادی ایرانی» نیز چنین است و موضوع ناهمزمانی تکامل مفهوم «شهر» در تاریخ اسکان ایران با همتای اروپایی‌اش نه از سر تحقیر است، نه غرب‌گرایی و نه برچسب‌هایی ازاین‌دست. قدمت اسکان در جیرفت یا هر نقطۀ دیگر واقع در مرزهای ایران فعلی نشان‌دهندۀ یکجانشینی در این خطه است نه برخورداری از مرحله‌ای خاص از تکامل تاریخی. فهم نادرست مشایخی ازآنچه مصباحی گفته است نیز از همین‌جا مشخص می‌شود. ملاک شهرنشینی در «بورگ» اروپائی به گریز سرف‌ها از محدوده‌های اربابی و به‌تبع آن تشکیل بازارهای مکاره، سطحی از تولید منوفاکتور و نهایتاً ایجاد نظام خودکفای دفاعی‌تجاری بازمی‌گردد. بدیهی است که چنین وضعیتی در همان مقطع زمانی در ایران قابل ردگیری نیست. مثال‌هایی همانند انگشت و ماه نیز راهگشا نیست. وقتی از سرمایه‌داری صحبت می‌کنیم منظور ما یک مرحلۀ تاریخی خاص با ویژگی‌هایی معیّن است. اینکه برخی ویژگی‌های ظاهری سرمایه‌داری را در سرزمینی با مناسبات اقتصادی و اجتماعی فئودالی پیاده کنیم و مثلاً در کنار عمارت اربابی، بانکی احداث کنیم تا رعایا سکه‌های خود را در آن پس‌انداز کنند باعث نخواهد شد تا آن سرزمین را دیگر فئودالی ندانیم. به همین سیاق، بر خلاف تصور مشایخی، که فکر می‌کند مناسبات سرمایه‌داری محصول «تولید انبوه» و انباشت سرمایه است، نمی‌توان فکر کرد که حتی اگر در آن دوره، در «ایران مشعشع» آقایان، اگر ذوب آهن و مجتمع پارس جنوبی‌ای هم وجود داشت، حتماً به مناسبات سرمایه‌داری منجر می‌شد. مسیر تاریخ، معادلۀ یک‌مجهولی و خط نیست و بر خلاف نظر بهشتی و هوادارانش، نمی‌توان به این سادگی‌ها از یک نقطه، نقطۀ بعد را پیش‌بینی کرد.

اثبات زمینی‌تر بودن «حکمت کهن ایرانی» (اگر چنین ماهیتی وجود یکتا و مدون قابل ارجاع داشته باشد) نسبت به فلسفۀ یونان باستان بخشی دیگر از نقد مشایخی را شکل داده است. البته آن‌ هم با ارجاع به توده‌ای‌بودن فلسفه در ایران در مقابل نخبه‌گرایی فلسفه یونان![۲] اولاً که در این دوگانه پیروزی از آن هرکدام باشد به متن مصباحی دخلی ندارد. مصباحی از امر روزمره و مشکلاتی همچون حاشیه‌نشینی شهری می‌گوید و از اینکه بهشتی به‌جای مواجهه با این مشکلات از طریق ابزار دانش معاصر (هیوم، مارکس، هاروی و …) به دامن موهوم حکمت می‌آویزد.[۳] من برعکس مصباحی این طریقۀ مواجهه را خنده‌دار نمی‌دانم و جز خشم و تأسف کلمه‌ای مناسب بیان نمی‌بینم.

مشایخی گفته است که «تفکر مبتنی بر پرولتاریا و بورژوازی در خود غرب هم مرده است.» گویندۀ چنین کلامی اگر برای جایگاه علمی خود ارزشی قائل نیست لااقل به فکر آبروی آکادمیکش باشد، نکند فردا دانشجویی بر او خرده بگیرد که گیرم شما کتاب نمی‌خوانید استاد، تلویزیون هم نگاه نمی‌کنید؟! مگر می‌شود لباس تولید چین بر تن داشت و از طبقۀ کارگر چینی تحت استثمار خبردار نشد؟ مگر می‌شود مزۀ شور این آش را متوجه نشد وقتی در بهشت رؤیایی سرمایه‌داری هم فراگیری شبح جنبش وال‌استریت و ۹۹درصد عیان است؟ می‌شود سمیرامین‌ها، دیویدهاروی‌ها، فریبرز رئیس‌داناها و بسیارانی دیگر (که هر روز در تلاش برای افشای چهرۀ سیاه بورژوازی در خزیدن به کالبد شهرها و به افلاس کشیدن و پرولتریزه‌کردن طبقات متوسط شهری هستند) را ندید؟ اگر تکرار این کلمات گوش‌ها را آزار می‌دهند از هراس تغییر رادیکالی است که در پس خود نوید می‌دهند. و الا چون صوفیانِ در پوستین خزیده می‌توان قرن‌ها از اوراد بی‌خطر گفت و به ارضای کلامی مشغول بود.

بسیار متأسفم که هنوز هم هستند کسانی که از دانشگاه اعتبار می‌گیرند (نه از کوچه‌بازار) اما عبارت «متن روشنفکرانۀ غرب‌زده» را در هجو یک تفکر به کار می‌برند.

مشایخی در بند هفتم نقدش از حیرت و شگفت‌زدگی غربیان و سیاحان در بازدید از اصفهان و قزوین می‌گوید. همسنگی اصفهان و تبریز با پایتخت‌های اروپایی چه ربطی دارد به انقلاب صنعتی؟ انقلاب صنعتی را که دیگر می‌شناسید؟ ماهیتی دارد وابسته به تغییر فرایند تولید و ساخت که از اروپا آغاز شد و دوره‌ای مابین ۱۷۶۰ تا ۱۸۴۰ میلادی را به خود اختصاص داد. مثالی بگویم و به ذکر یک نتیجۀ انقلاب صنعتی قناعت کنم، چیزی است تحت عنوان «فوردیسم» که به تولید سرعت بخشید و ماشین و تقسیم‌کار، در آن مفاهیم مبنایی بودند. حالا اینکه در زمان شاه عباس کبیر در فلان شَعربافی، غیاث‌الدین یزدی می‌توانست روزی (فرض بفرمایید) ۵۰ مترمربع پارچه ببافد نه از جنس فوردیسم است نه در رابطه با انقلاب صنعتی! تغییر دوره‌های تاریخی صرفاً در نتیجۀ تغییر ابزار تولید نیست و تغییر مناسبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را در کنار تغییرات تکنیکی طلب می‌کند. تغییری تا بدان حد بنیادین و انقلابی که امکان گنجیدن در پوستۀ فرسوده دورۀ تاریخی پیشین را نداشته باشد.[۴]

جمع بندی: در ابتدای یک راه!

مسئلۀ اصلی در این بده‌بستان‌های قلمی «اندیشۀ ایرانشهری» است. سید جواد طباطبایی و همدستان او، هستۀ گفتمانی را گذاشته‌اند که در همه‌جا بازوهای آن را می‌توان ردگیری کرد. پروژه‌ای مبتنی بر هویت‌طلبی «ملت ایران». کلیدواژه‌هایی را می‌گویم و بسط آن‌ها و نسبتشان با سید جواد طباطبایی را به فضای گفت‌وگوی مناسب‌تری واگذار می‌کنم. ناسیونالیسم، کشور ایران، ملت ایران، بورژوازی ملی، نوسنت‌گرایی، حکمت، فلسفۀ ایرانی، شروین وکیلی، عباس آخوندی، وزارت راه و شهرسازی و… .

جریان نقد اندیشۀ ایرانشهری در ابتدای کار است. سرعت‌بخشیدن به صف‌آرایی در مقابل بلوک متحد لیبرالیسم و سنت از وظایف فضاهای آموزشی و رسانه‌های مرتبط با معماری و شهرسازی خواهد بود چراکه «اندیشۀ ایرانشهری» از مسیر دانشگاه‌ها و نهادهای مرتبط با وزارت راه و شهرسازی در حال پیشروی است و منافع حمایت از آن به‌زودی بسیارانی را بسیج خواهد کرد.

[۱]– و حتی بیشتر

-[۲] من اشتباه می‌کنم یا حقیقتاً منظور مشایخی این است که مردم کوچه‌بازار ما فلسفه، آن‌هم از نوع ایرانی می‌دانند؟

[۳] – تا نتیجه‌ای این‌چنین رقم زند: «حاشیه‌نشینی امری ذهنی است»! و لابد در پاسخ به آن باید خودشناسی نمود و مدیتیشن کرد.

[۴] – البته این خاص بودگی به هیچ عنوان منافاتی با پیوند یافتن هر مرحله (مثلاً سرمایه‌داری پیشرفته) با هر بوم و اقلیم و دین و حکومت و فلسفه‌ای ندارد.

.

.

.

پیش‌تر امیر مصباحی نوشته‌ای با عنوان «واژگونی فهم تاریخ در تاریک‌خانۀ اندیشۀ بهشتی» نوشته بود که در کوبه منتشر شد: http://koubeh.com/am1

محمد مشایخی پاسخی به این متن داد که عنوانش «نقدی بر یادداشت “واژگونی فهم تاریخ در تاریک‌خانۀ اندیشۀ بهشتی”» بود: http://koubeh.com/mm1

متن حاضر پاسخ کاوۀ اسدپور است به نوشتار محمد مشایخی.

کاوه اسدپور

یک نظر