جای خالی نقد اثر: وضعیت نقد معماری در ایران نیازمند بازنگری جدی است

کتابی را در سال‌های اول دانشگاه به هر دانشجوی معماری پیشنهاد می‌کنند با عنوان «۱۰۱ نکته که در مدرسهٔ معماری آموختم». مضمون یکی از آن ۱۰۱ نکته این است: بدترین شروع برای ارائهٔ یک طرح معماری آن است که ویژگی‌های فیزیکی و بدیهی اثر را شرح دهیم؛ مثلاً بگوییم این ورودی مجموعه است. این نگاه حاصل ذهن مبتدی دانشجویانی است که هنوز از سواد تصویری، راهکارهای معمارانه و مبانی نظری سرشاری برخوردار نیستند. حالا معماری ما دچار همان نگاه سطحی دانشجویی است. اگرچه رسانه‌های معماری به انضمام شبکه‌های اجتماعی بیش از هر زمان دیگری بر سلیقهٔ بصری جامعه تاثیر می‌گذارند، نباید خطر معماری پوپولیستی و سطحی‌نگری را فراموش کرد. شاید از تصویر اشباع شده باشیم، اما تا زمانی که در فقدان مبانی نظری مستحکم، نقد جدی وجود ندارد، معماری در خطر است.

روزگاری تعدد و تکثر فعالیت و همچنین سودآوری اقتصادی در صنعت ساختمان نفس کیفیت را گرفته بود و معماری را خاموش کرده بود. در ایامی که رسانه‌های نوپای معماری هنوز قدرت امروز را نداشتند، معماری صرفاً در قید مسابقاتی محدود گرفتار بود که میان سوپراستارها برگزار می‌شد و نقد اسطوره‌ها تخطی از قوانین نانوشته بود. اگر نقدی هم بر اثری نوشته می‌شد در نهایت تبدیل به منازعه‌ای شخصی می‌شد و بیشتر از اثر، مولف نقد می‌شد. در همین شرایط نیز نقدنویسی بر آثاری با کاربری‌های متداول نظیر معماری‌های مسکونی یا ساختمان‌های صنعتی دون شأن ژورنالیسم معمارانه بود. این فقدان نقد جدی اثر میراث نامبارکی است که هنوز با ما همراه است. ما اکنون در آستانهٔ یک تحول ایستاده‌ایم و ابزارهای آن را در دست داریم؛ معماری با اقبال عمومی‌ مواجه است، بازار کار رقابتی تر از هر زمان دیگری شده و از همه مهم‌تر آنکه فضای شبکه‌های اجتماعی بهترین مجال برای راه‌اندازی گفت‌وگو‌ها و  جدل‌های فکری هستند.

برای آن که جای خالی نقد را بهتر نشان دهیم و ضد جریان غالب حرکت کنیم، باید تجربهٔ نقد در گذشته را تفسیر کنیم. آن چه در مقام مقایسه برای شفاف‌تر شدن موضوع اصلی در نظر می‌گیریم، دو پدیدهٔ فراگیر هستند در بافتار اجتماعی ایران: یکی سیاست و دیگری سینما. سیاست را از آن جهت برگزیده‌ایم که به شکلی ویژه با هنر و کنش هنری در ایران معاصر گره خورده است و شناخت اثر فارغ از زمینه‌های سیاسی یا خوانش مستقل اثر از کارکرد سیاسی آن غیر ممکن به نظر می‌رسد؛ سینما هم به واسطهٔ ارتباط مستقیمی که با مخاطب خود، خواه در قالب اثر و خواه در قالب رسانه، برقرار کرده است.

همان‌طور که نقد سیاسی بخشی از فعالیت کنش‌گر سیاسی است، نقد معماری هم باید بخشی از فعالیت‌های یک معمار باشد، که اگر نباشد باید در زیرلایه‌های تأویل و تفسیر متونی که از واقعیت‌شان درکی صحیح پیدا نکرده‌ایم منتظر فسیل شدن باشیم. یک فعال سیاسی در قالب پراگماتیسم به نقد فعالیت‌های سایر گروه‌ها می‌پردازد و اگر برنامهٔ اجرایی جایگزینی نداشته باشد، نقد نظری او مورد قبول جامعه قرار نمی‌گیرد. بنابراین شرط اول‌قدم آن است که بازیگر این عرصه باشیم و نه تماشاگر. آزادی در خلق اثر به همان اندازه اهمیت دارد که آزادی در نقد. به تعبیری صریح‌تر بر هر اثری نقدی است و بر هر نقد نقدی واجب و این‌چنین چرخهٔ گفت‌وگو شکل می‌گیرد. اما تفاوت نقد سیاسی و نقد اثر معماری شاید در شناسنامه‌دار بودن سیاست‌پیشگان است. در حالی که نمی‌توان در هنر خط‌کشی پر رنگی را برای مولف به عنوان کنش‌گر در نظر گرفت. شاید آن‌گونه که گردش به راست یا چپ یک فعال سیاسی مذموم و مورد نقد است نتوان تغییر گرایش یک هنرمند از سبکی به سبک دیگر را نفی کرد. چارهٔ کار نقدنویسی و حضور فعال معماران مولف در گفت‌و‌گو‌ها است که می‌تواند معیار سنجش اندیشه‌ورزی و خلق اثر آن‌ها قرار گیرد. این بدان معنی نیست که صاحب اثر را در حزب و نحله فکری خاصی محدود و دستهذبندی کنیم، بلکه میزان اثرپذیری آثار آن‌ها را از جریان‌های فکری مرسوم جامعه بتوان مورد نقد و پیگیری قرار داد.

دیگر مشکل بر سر راه نقدنویسی در معماری اما هم‌تراز با نقدنویسی در سینما است. از آفت‌های نقد در سینما یکی اینکه عده‌ای به اصطلاح روزنامه‌نگار سینمایی چند خط ریویو[۱] (اگر بتوان لو دادن داستان را رِویو دانست) به اضافه مقادیری کلی‌گویی فلسفی و اجتماعی را به اسم نقد محتوایی اثر در اختیار مخاطب قرار می‌دهند و بیش از آن که لایه‌های اصلی اثر را نقد کنند، در پی تفاسیر شگرف در بحر مکاشفت مستغرق می‌شوند. نه تنها نقد آن‌ها کمکی به درک بهتر و خوانش صحیح اثر نمی‌کند، بلکه مخاطب را به دام افراط در پیچیدگی می‌اندازند. این ترکیب از نسخه‌پیچی‌های فیلسوفانه و ریویونویسی در معماری به صورت مجزا ظهور پیدا می‌کند. یک سوی ماجرا می‌شود آنچه در در ابتدای یادداشت آوردیم، یعنی شرح بدیهی‌ترین ویژگی‌های اثر مثل متراژ و تعداد اتاق و نحوه نورگیری (حتی نه نقد نحوه نورگیری) که حکم اطلاعات شناسنامه‌ای را دارند. بخشی دیگری از همین قسم نقدنویسی‌ها شامل شرح دیاگرام‌ها و تفسیر خالقان اثر است که به نوعی دموکراسی در نقد را زیر سوال می‌برند و مفهوم هرمونیتیکی معماری را از اعتبار ساقط می‌کنند، به این معنا که صدای اثر شنیده نمی‌شود و تنها معانی‌ای که بر آن بار شده است به شکلی جبری بر مخاطب وارد می‌شود. اما سویهٔ دیگر ماجرا ریشه در گرایش معماران به مصلح اجتماعی بودن دارد. آن‌جا که نقد یک اثر در قامت جزئی از یک کل را موجب میان‌مایگی می‌دانند و در هیئت یک دانای کل، به نقد ساختار‌های کلان می‌پردازند و این بار حق خلق اثر را از معمار سلب می‌کنند و یک‌سره آنچه طراحی و ساخته شده است را به مثابه یک کلیت بی‌سامان نفی می‌کنند.

دراین نوشتار از سیاست و سینما گفتیم چون نقد در این دو مقوله به ساختار یافتگی نزدیک‌تر شده‌اند. هر روزه منتقدین با پرنسیپ بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند و سردرگمان میان بازار مکاره نقادی که یکی به میخ و یکی به نعل می‌زنند ارج و قربی کمتر پیدا می‌کنند. هویت داشتن آن هم در معماری نه به قوس و گنبد که به باورهایی است که بر اساس آن به کنش‌گری می‌پردازیم. نقد معماری در گام اول نیازمند کسانی است که به ایده‌ها و عقاید خود پایبند هستند و از زاویهٔ دیدی مشخص به آثار معماری معاصر نگاه می‌کنند. به نظر می‌رسد که زمان آن رسیده است تا ریویو‌نویسی را به خالق اثر وانهیم و نقد بنویسیم؛ مولف را کم‌رنگ کنیم و زمینه و زمانهٔ اثر را بخوانیم… ما هنوز نقد اثر نداریم.

[۱] review

حمید ترابی

هیچ نظری وجود ندارد