نقد برای نفی اجتناپ‌ناپذیریِ اعظم؛ پاره‌هایی در ستایش شکستن حرمت‌های بازدارنده

۱
راه را برای رژۀ نظامی بسته‌اند. راهی که در تملک همه است و در تملک هیچ کس نیست. عرض اندامیان، حق تو را به شهر بازنمی‌شناسند. تملک خودشان بر یک پهنه و عرصه را به تو یادآوری می‌کنند و هر دست از پا دراز کردنی برای تو یعنی حرمت‌شکنی. یعنی اینکه سزاوار عقوبتی. اگر پا را از خطی که برایت مقرر کرده‌اند فراتر بگذاری، احتمالاً به درگیری می‌انجامد و ننگ تخطی هم از آن توست. اگر بمانی تا بگذرند، حقت به عرصه را واگذار کرده‌ای. این عرض اندام گذشتنی نیست و ایستادن پشت آن خط فرضی تا همیشه اجتناب‌ناپذیر است.

۲
در یک رابطۀ قدرت که اعمال‌کننده قصدِ سوژه‌پردازی اعمال‌شونده را دارد، نقد ابزاری است که می‌تواند این معادلات را دگرگون کند. معلمی را در نظر آورید که ایده‌ای را به آن باور دارد به شاگردانش می‌آموزاند. در این رابطه‌‌، معلم در جایگاه اِعمال قدرت به شاگرد است. احترام، روالی انضباطی است که صاحب قدرت به واسطۀ آن بر تحقق رابطه نظارت می‌کند و نقد یگانه راه شاگرد یا مخاطب ایده برای دگرگون کردن جهت اِعمال قدرت و تغییر این رابطه. رابطۀ قدرت آنجا مسأله‌ساز می‌شود که جای خود را به رابطۀ «سلطه» می‌دهد. در یک رابطۀ سلطه، سلطه‌گر راهی برای دگرگونی رابطه باقی نمی‌گذارد. یعنی امکان تمرد از ایدۀ مسلط یا مقاومت در برابر آن برای تحت سلطه وجود ندارد و این امکان را سلطه‌گر از او سلب کرده است. رابطه‌ای مبتنی بر اجبار و ارعاب که نه فقط سعی در تملک سوژۀ دیگری، بلکه سعی در تملک تمامیت او دارد. به دیگر سخن، اگر قدرت می‌خواهد سوژۀ دلخواهش را با قانع کردن او شکل دهد، سلطه از آن سوژه آبژه‌ای بی‌ چون و چرا طلب می‌کند که ابزار دستش باشد. حالا معلمی را در نظر بگیرید که واضع ایده‌ای مقدس است یا حتی جایگاه معلمی او این تصور را برایش ایجاد کرده که تمرد از «حقیقتی» که او رسول آن است، انحطاط است. در این موقعیت است که «حرمت» جای احترام را می‌گیرد. ابزاری نظارتی که دیگر روالی انضباطی نیست. بلکه روالی ارعاب‌گر است. شکستن آن عواقب دارد و دردنمونِ قطعیِ انحطاط اندیشه و اخلاق کسی است که سلطه بر او اعمال می‌شود.

۳
غالب حرف‌هایی که دربارۀ نگاه داشتن حرمت در نقادی می‌شنویم، در رابطه‌ای شدیداً از بالا به پایین مطرح می‌شوند. اگر احترام نوعی انضباط متقابل است که بر حدود رابطۀ جاری نظارت می‌کند، حرمت اجباری یک‌سویه است که حدود رابطۀ جاری را تعیین می‌کند. رعایت احترام امری دل‌خواه است و رعایت نکردنش احتمالاً کمی مقاومت بیشتر طرف مقابل را برمی‌انگیزد یا نهایتاً بحث را به بیراهه می‌برد. اما شکستن حرمت علیه شما حکم صادر می‌کند. به محض شکستن حرمت شما را به انحطاط و انحراف متهم می‌کنند و اینکه سزاوار عقوبتید را مسلم جلوه می‌دهند. حرمت همان است که فقه می‌گوید: حکم به ترک فعل به صورت الزامی. در این بساط نقد با آنکه هنوز تنها راه نپذیرفتن این آبژه‌ه‌سازی است، دل‌مشغولی دیگری هم دارد؛ دل‌مشغولی رهاسازی خویش از حرمتی که آن را از اثربخشی باز می‌دارد. به بیان بهتر نقد حالا دیگر دو رسالت بر دوش دارد. یکی مقاومت در برابر پنجه‌های احاطه‌گر سلطه و دومی نفی بوسه‌هایی که باید بر این پنجه زد. بوسه‌هایی که چنبرۀ این پنجه را مدام محکم‌تر می‌کنند. اگر می‌گویم رسالت دقیقاً به همین دلیل است که فراتر از رهایی از موانع جاری است. اگر ایده‌ای سلطه‌گرانه را نقد می‌کنید، نمی‌توان از ابزارهای انتقالیِ آن ایده غافل بود.

 

نقادی را فارغ از لحن و آثار جانبی‌اش باید ستود. نه فقط از این جهت که تصویری که ما از موضوع مورد مناقشه داریم را غنی‌تر می‌کند، بلکه ازآن‌رو که وقتی در موضع ضعفیم تنها ضامن سوژگی ماست. تنها دستاویزیست که سوژگیِ خود ما را به ما باز می‌گرداند. لحن هرچه هم بد باشد سزاوار محکوم کردن و سرکوب کردن نیست، بلکه رسانه‌ای در دست نقاد است. استفادۀ درست یا غلطش به خود نقاد بر می‌گردد. خود نقد از این جهت هم قابل نقد است اما نه سزاوار سرکوب. دوگانۀ نقد مخرب و نقد سازنده شاید توهمی است که با منطقی سودباورانه به گفتمان نقادی القا شده است تا انضباطی علی‌حده را به منتقدان تحمیل و در آنان درونی کند. اگر پای سلطه راه گلوگاه را بسته است و آخرین صدای صداها زندانی است، راهی جز فریاد باقی نمانده است. نقد رادیکالی که باید از همۀ رسانه‌های ممکنش استفاده کند اینجا غیراخلاقی نیست و شدیداً موضوعیت دارد. سلطه‌هایی که پایشان بر گلوی ماست کم نیستند. از استاد دانشگاهی که در برابر نقد رو ترش می‌کند و صداها را در فریاد وااسفا از این بی‌حرمتی‌ می‌بلعد و از هیچ تهدید کوتاه‌مدت و بلندمدتی (از ارعاب در عاقبت دفاع پایان‌نامه و ترساندن از خصم پدرخوانده تا پیگیری قضایی) فروگذار نمی‌کند تا نهادهای قدرت حاکمیتی که ابزارهای سلطه‌اشان را همه می‌شناسیم و آنقدر خود را بزرگ جلوه داده‌اند که اندیشۀ مگسی کجا تواند که برافکند عقابی را در ذهن پایین دستی‌هایشان درونی و بدیهی کرده‌اند. در این میعادگاه تکثر سلطه‌ها چاره‌ای جز نقاد بودن و حرمت شکستن نیست. چرا که در رابطۀ سلطه حرمت است که هرگونه مقاومتی را نظارت و پیشگیری می‌کند. پس مقاومت و تمرد یعنی به هم زدن تمامیت رابطه و بالطبع ابزار نظارتی آن.

آزاده‌جانی و انتقادپذیری در اندیشه چیزی نیست جز پذیرفتن دگرگونی مداوم سویه‌های اعمال قدرت. اگر بپذیریم که اندیشۀ ما قدرت را در تملک ابدی نخواهد داشت و ممکن است هر آینه رابطه زیر و رو شود از نظارت دائم بر این رابطه بی‌نیازیم. این رویکرد پشتیبان هتاکی‌های خارج از موضوع نقد نیست و واضح است هرچه در باب حرمت‌شکنی مطرح می‌شود که در خود رابطه و مرتبط با آن معنا پیدا می‌کند. اما در چارچوب همین رابطه اگر یک سوی ماجرا خود را «صاحب» قدرت بداند، برای حفظ آن تلاش خواهد کرد و همین متضمن الزامی است برای نظارت بر نقادی با روال‌های انضباطی. این رویکرد رابطه را به سوی سلطه‌جویی پیش خواهد برد و روال نظارتی‌اش را نامنعطف‌تر و سخت‌تر خواهد کرد.

جهت اعمال قدرت در رابطۀ نقد، جهتی دگرگون‌شونده و پرنوسان است و بی‌نیاز از نظارت مدام روال‌های انضباطی. اگر منعی برای هتاکی وجود داشته باشد، چیزی بیش از ادامۀ همان مذمومیتِ مغالطه و سفسطه و فرافکنی نیست. هر چیز که از ابعاد رابطه‌ای مشخص به بی‌راهه رَوَد محکوم است و در این معنی هتاکی در نفس خود و به سبب هتاکانه بودنش نیست که مذموم است. از سوی دیگر آن طرف ماجرا هم که قصد برگرداندن رابطۀ قدرت را دارد اگر نخواهد آن را تملک کند، نیازی به دگرگون کردن روال‌های ناظر نمی‌بیند. این شرایط، ایده‌آلِ نقادی است. هر چه غیر از این باشد عرصۀ نقادی را به نبردی همه‌جانبه تبدیل می‌کند. باید دانست که حرمت نه یک اشتقاق از اخلاقی متافیزیکی، که فقط ابزاری در این نبرد است و باید با ابزاری مناسب علیه آن برخاست. دیر زمانی است که ایستاده‌ایم تا «اجتناب‌ناپذیری اعظم» بگذرد. بگذرد یا نگذرد، زمان آن است که بدانیم خلق از رود خواهد گذشت [۱].

 

[۱]. اشاره به شعری از آلن لانس شاعری فرانسوی (با ترجمۀ احمد شاملو) است که در دهۀ چهل مدتی را در اصفهان سر کرده است. شعر رژه‌ای نظامی در حوالی پل (احتمالاً سی‌وسه پل) را اینطور توصیف می‌کند:
یک درخت یک سرنیزه یک درخت.
سبیلشان
حتا زیر تاقی‌های پل
به چشم میخورد.
پل به محاصره افتاده است و آب زیر علف‌ها پنهان شده!
کلاغان در شاخسارها حق پرواز ندارند.
مردی کور بیرقی رنگین را تکان می‌دهد.
همین که «اجتناب‌ناپذیری اعظم» بگذرد
خلق آزاد خواهد شد
که از رود
بگذرد

فراز طهماسبی

هیچ نظری وجود ندارد