روایتی از معمار ایرانی در سفرنامه مادام دیولافوآ

مادام دیولافوا و همسرش سه بار به ایران سفر کرده‌اند. حاصل این سفرها دو سفرنامۀ خواندنی «ایران، کلده و شوش» و «خاطرات کاوش‌های باستان‌شناسی شوش، ۱۸۸۶-۱۸۸۴» است. دیولافوآ در این دو کتاب روایت‌هایی ناب و دست اول از اوضاع اجتماعی ایران دورۀ ناصری پیش چشم قرار می‌دهد. وی در این دو کتاب نه مانند یک گزارشگر صرف که اطلاعاتی سرد و بی‌روح در اختیار می‌گذارد، بلکه چون نویسنده‌ای زبردست خواننده را همراه خود به هزارتوی ایران دورۀ ناصری می‌کشاند.

کتاب‌های مادام دیولافوآ مرجع خوبی برای آشنایی با نحوۀ سفر در ایران دورۀ ناصری، مشکلات اقامت بین‌راهی، وضع جاده‌ها، وضعیت چاروادارها و وسایل سفرند. دیولافوآ به دلیل سفر به شهرهای مختلف ایران توانسته به خوبی تفاوت زندگی شهری، روستایی و عشایری و همچنین معماری آن‌ها را نشان دهد و جزییاتی از وضع معماری ساختمان‌ها و حتی چادرهای عشایری به دست دهد. او در این سفرها توصیف‌های زیادی از وضع غیربهداشتی شهرها ارائه می‌کند. از آنجا که او زن است صاحب این امتیاز بوده که به اندرون و حرم‌سرای اعیان وارد شده و با زنان ایرانی معاشرت کند. دیولافوا همچنین در خلال خاطراتش از خرافات و باورهای عامیانه مردم بسیار گفته و رذائل اخلاقی ایرانیان چون ترس، دروغگویی و چاپلوسی را بارها مذمت کرده است.

او در سفرنامه‌هایش وضعیت نابه‌سامان مالیات گرفتن و ظلم و ستم حکام بر مردم و رذائل اخلاقی ایرانیان را گاه با طعنه، گاه با نگاهی از بالا به پایین و تحقیرآمیز و گاه از سر همدلی با ایرانیان روایت می‌کند. نگاه تحقیرآمیز او به ایرانیان در کتاب دوم که خاطرات کاوش‌های او و همسرش در محوطۀ باستانی شوش طی سفر دوم و سوم است، پررنگ‌تر می شود. این، به دلیل تجربه‌های به دست آمدۀ وی در سفر اول و آشنایی او با فرهنگ و احوالات ایرانیان و برهم خوردن ذهنیت او از راستگویی و درستکاری ایرانیان است.

زوج فرانسوی دیولافوآ همچنین عکس‌های بسیار خوبی از بناهای تاریخی ایران و اشخاص مختلف ثبت کرده‌اند. گراورهایی که در کتاب‌ها چاپ شده از روی همین عکس‌هاست.

مادام دیولافوآ در فصل دهم سفرنامۀ «ایران، کلده و شوش» روایتی بسیار خواندنی از معماری ایرانی دارد؛ معماری که نام وی ذکر نمی‌شود اما رفتارش به کمک عکس و کلمات ثبت می‌شود.

از آنجا که مارسل دیولافوا مهندس راه و ساختمان بود هنگام اقامت در تهران، کامران میرزا نایب‌السّلطنه از او می‌خواهد مأمور تهیۀ نقشۀ تعمیر و برآورد مخارج سدّ ساوه شود. در این راه سرتیپ عباسقلی‌خان به نمایندگی از کامران میرزا با آنان به طرف ساوه روانه می‌شود. هنگامی که به ساوه می‌رسند با معماری روبرو می‌شوند که او نیز وظیفه داشته تا مخارج تعمیر سد را برآورد کند. مارسل پس از تهیۀ صورت برآورد مخارج تعمیر سد و مقابلۀ آن با صورت برآورد استاد معمار متوجه می‌شود استاد معمار مبلغی هنگفت و بسیار بیشتر از مقدار لازم برای مخارج تعمیر برآورد کرده است. این کار با تبانی سرتیپ عباسقلی خان صورت گرفته بود. به این ترتیب معمار و عباسقلی خان می‌توانستند مازاد مبلغ موردنیاز تعمیر سد را به جیب بزنند. مارسل سعی در مجاب کردن استاد معمار می‌کند اما چون راه به جایی نمی‌برد تصمیم می‌گیرد تا نقشه و صورت برآورد مخارج سد را پس از اتمام به تهران فرستاده تا خود نایب‌السّلطنه رسیدگی کند. چون این کار به مذاق عباسقلی‌خان خوش نمی‌آید در تهیۀ اسباب سفر مادام دیولافوا و همسرش کارشکنی می‌کند.

در این سفر این زوج فرانسوی همراه خود بطری عرقی داشته‌اند که گاهی چند قطره از آن را برای بهداشت در آب آشامیدنی می‌ریختند. استاد معمار این بطری را نیز از آنان گرفته و به بهانۀ آنکه گناه آشامیدن یک پیاله با یک بطری یکسان است تمام آن را می‌نوشد. دیولافوآها از این معمار در حالی که بطری عرق جلوی اوست و پیاله‌ای در دست دارد عکس برداشته و آن را ثبت کرده‌اند.

مادام دیولافوا پیش از این روایت هنگام توصیف سد ساوه به ساختمانی با گنبدی آجری در پایین سد اشاره می‌کند و عنوان می‌کند طبق حکایات محلی اینجا قبر معمار تعمیرکنندۀ سد است. طبق نظر اهالی، معماری که در گذشته سد را تعمیر کرده، برای اطمینان از استحکام آن در دهکده‌ای در نزدیک سد توقف داشته است. همین که رودخانه طغیان می‌کند، فشار آب سد را خراب می‌کند و معمار از مشاهدۀ سد ویران شده از غصّه سکته کرده و می‌میرد و جسد او همانجا دفن می‌شود.

حکایت معمار مرده چه واقعیات تاریخی را منعکس کند و چه نکند جالب است، زیرا آن چیزی را که به نظر می‌رسد جایگاه معماران در نظر مردم بوده، شرح می‌دهد. شاید این حکایت برخاسته از حسرت گذشتگان نسبت به یک گذشتۀ بهتر باشد، شبیه همان حسرتی که ما نسبت به یک گذشتۀ باشکوه تاریخی داریم. امثال این حکایات هنگامی که در کنار روایت مادام دیولافوا از معمار متقلّب زمانه قرار می‌گیرند این نکته روشن می‌شود که واقعیت تا چه اندازه می‌تواند با حکایات متضاد و بیگانه باشد. معمار تعمیرکنندۀ سد ساوه می‌توانست تعمیرکنندۀ مسجد جامع ساوه نیز باشد؛ وی حتی می‌توانست سازندۀ یک مسجد با کتیبه‌های قرآنی، کاشی و گنبد فیروزه‌ای باشد. در صورت تحقق این فرض تا چه حد ممکن است در تاریخ‌نگاری معماری از واقعیت انحراف پیدا کرده باشیم؟ گویی تاریخ‌نگاران بیشتر از آنکه بر مدارک معتبر اتکا کنند، تاریخ معماری را بر چنین حکایت‌هایی بنا کرده و خواسته یا ناخواسته روایت‌های دیگرگون را حذف کرده‌اند.

مواجهه با یک معمار دزد و متقلب آنقدر که برای ما تازگی دارد دیولافوا را متعجب نمی‌کند. چنین معماری برآمده از جامعه‌ای است که وی در سرتاسر سفرش با آن مواجه بوده است. دیولافوآ با قرار دادن این دو روایت در کنار هم گویی تصویر غالب معمار ایرانی را از عرش به فرش و بلکه به قعر چاه می‌کشاند و این تردید را ایجاد می کند شاید معماران عارف و قدسی تنها به حکایات تعلق داشته و وجود خارجی نداشته‌اند. گویی ما خوشتر داشته‌ایم از دل تاریخ بیشتر به این حکایات دل خوش کنیم تا آنچه  دیولافوآ به صورت مستند برایمان روایت می‌کند. اکنون و با دانستن این موضوع زمان آن رسیده تا در چهرۀ ترسیم شده از معماران ایرانی بیشتر شک کنیم و با جستجو در منابع و اسناد، روایت‌هایی متنوع‌تر و متفاوت‌تر از معماران ایرانی پیدا کنیم.


منابع:

دیولافوآ ، ژان. ایران، کلده و شوش. ترجمۀ علی‌محمّد فره‌وشی به کوشش بهرام فره‌وشی. تهران: دانشگاه تهران، چاپ پنجم، ۱۳۷۱٫

دیولافوآ ، ژان. خاطرات کاوش‌های باستان‌شناسی شوش. ترجمۀ ایرج فره‌وشی. تهران: دانشگاه تهران، چاپ چهارم، ۱۳۷۶٫

فریده کلهر

هیچ نظری وجود ندارد