بیرون از اُلمپ

بهنام سلطانی

 

نوشتن از فرزاد دلیری به نوعی نوشتن از یک مجموعه است. یک مجموعۀ مطول اقتصادی-اجتماعی که به همان اندازه که کارهای فرزاد دلیری برای ما معماران -در این ما به زودی شک خواهم کرد! – عجیب می‌نماید، فهم مناسبات اقتصادی-اجتماعی این مجموعه نیز گنگ و نامفهوم است. دلیری متولد ۱۳۳۳ در تهران است و می‌توان دوران حرفه‌ای او را به دو بخش عمده تقسیم نمود:

 

 

فرزاد دلیری به هنگام تولد خویش و هنگامی که از المپِ خویش‌ساختۀ معماران رانده نشده بود، امیدوار بود. در مصاحبۀ سال ۱۳۷۴ فرزاد دلیری با مجلۀ آبادی می‌توان از گفتار او امیدواری یک نیروی نوپا و سرحال و سازنده را دید:

معلوم نیست ساکنان آپارتمان‌ها و کودکان آنها چگونه در این برج‌ها زندگی می‌کنند».

 

-«مسأله‌ای که به نظر من شاید بسیار مهم است اهمیت دادن به نما و ظاهر ساختمان‌هاست که متأسفانه شهرداری و  هیچ سازمانی در این کشور کاری به آنچه بر سر نمای ساختمان می‌آورند ندارد».

 

سازوکار اقتصادی که فرزاد دلیری در آن درگیر شد و شرایط سیاسی-اجتماعی که تهران در آن قرار داشت اما به گونه‌ای دیگر وضع را برای او رقم زد. فرزاد دلیری اینک یک ضد نماد(؟) است. او از یک معمار فارغ‌التحصیل ۲۳ساله از علم‌وصنعت آغازید، اما اینک تبدیل به یک ضدنماد شده است. حتی دلالت‌هایی که از شنیدن نام او در ذهن شکل می‌گیرد ورای کارهای اوست. چیزی به گستردگی ساختمان‌های پنج طبقۀ معمولی و شلوغ نواب و شرق تهران که یک اوستای افغان مهاجر می‌سازد تا همان «چناران پارک» خود او که گویا کعبۀ آمال بازاریان و سرمایه‌داران تهرانی است.

 

فرزاد دلیری درست یا غلط تبدیل شده به یک ضد معماری و دقیقاً از همین منظر دیالکتیکی است که قابل ستایش است. البته او چنان که خود ادعا می‌کند نئوکلاسیک را درست طراحی می‌کند و مدرن را هم می‌شناسد! او در ۱۳۷۴ (۴۱ سالگی) همچون بسیاری از نسل جدید معماران امروزی ما امیدوار بود. کجا و کی؟ در پایتخت و در دولت سازندگی. آنجا که بسیاری از قوانین شهری داشت نضج می‌گرفت و او نیز به این مسائل حساس بود و از آن کلاف پیچ‌درپیچ ساختمان‌سازی کلافه بود و به دنبال راه برون رفتی از آن می‌گشت.

 

متأسفانه اما دلیری در همین نقطه منجمد شد. و شاید بدتر. دقیقاً در لحظه‌ای که تلاش می‌کرد اوج بگیرد، فکر و خط و دست و کاغذ او همه مچاله و منجمد شد. او به جای تغییر وضعیت و تلاش برای اصلاح آن به معلول آن تبدیل شد. چرا؟ طعم خوش پول ؟‌ البته که او خود حکایت دیگری می‌کند. (نگاه کنید به قیاس خودش با دوستش در مجلۀ معمار). اینک در ۱۳۹۳ (۶۰ سالگی) دلیری آن ویژگی‌های مثبت جوانی و میان‌سالی خویش را فراموش کرده. دلیری شده است دلیری منهای امید و نیاز به تغییری که در ۱۳۷۴ به دنبال آن بود و به نظرم دقیقاً از همین زاویه است که می‌توان به او حمله کرد.

 

پس اینک و در ۱۳۹۶ باید دانست که اگر از فرزاد دلیری ناراحتیم، در واقع از یک وضعیت منجمد ۲۳ساله ناامیدیم. و البته از اینکه چگونه این منش و رفتار حرفه‌ای او برای این مدت توانسته در نظام ساخت‌وساز و تولید معماری کشور نقش بازی کند و خودمانیم(!) دست بالا را نیز داشته باشد. هرچه هست برای ما بالانشین‌ها نباید یک معمار مطرود دست بالا را داشته باشد. قبل از رانده شدن از این المپ، فرزاد دلیری بر ران اقتصادی جمهوری‌اسلامی و هیاهوی سازندگی دولت خوب پرورده شده و جا خوش کرده بود. اما آیا اینک و در این ۲۰ سال انجماد زمان طرد شدنش از جامعۀ المپ‌نشین معماری کشور فرا نرسیده؟ بله. می‌توان دلیری را نافُرم نامید یا نامعمار و بر المپ خویش تکیه زد. اما واقعیت این است که او در کارگاهی به بزرگی تهران -و اینک تا دوبی و ترکمنستان و ازبکستان- به برج‌سازی مشغول است؛ کارگاهی به عمر ۴۰سالۀ جمهوری‌اسلامی.

 

در این پرسپکتیو دلیری دقیقاً آن نقطه گریزی است که نشان می‌دهد جایگاه رانده‌شدگان نظام پرورش معمار در ایران به کجا ختم می‌شود. او حد نهاییِ آن است و از همین رو قابل تقدیر است. چون اگرچه زیباییِ دست‌وپنجه و ظرافت‌های حقنه‌شدۀ تک‌بعدی معماران جایزه‌بگیر داخل المپ را ندارد، مهارت‌هایی دارد که آنهای دیگر ندارند.

 

دلیری اما یک مشکل دیگر نیز دارد؛ این رانده‌شدگی عملاً او را از ابزارهایی که در داخل المپ داشت، دور کرده است؛ احترام حرفه‌ای از جانب هم‌صنفان و رفتار مورد انتظار حرفه‌ای در قبال آثار خویش. این چنین او پس از هرگونه نفوذ به حوزۀ زیبایی‌شناسی -فضایی- تزئینات و هر نظام دیگری از معماری که منجر به برانگیختن قضاوتی در معماران المپ‌نشین شود، وامانده است. به همین دلیل هم هست که حتی اگر کارهای سبک او را نتیجۀ طبیعی وضعیت‌های فرهنگی-اقتصادی ببینیم، نمی‌توان برای کارهای غیرنئوکلاسیک او توجیهی تراشید. یک حجم شیشه‌ای ناجور که وسط هوا و زمین مانده و با یک رفتار غیر‌حرفه‌ای رها شده است. نوارهای طویل کامپوزیتِ راستِ کارهای اداری که اولین پاسخی است که به یک ذهن بازار اندیش متبادر می‌شود و گاه به اشاره‌های نئوکلاسیک سنگی او ختم می‌شوند. فرم‌های گرد ناتمام این‌وَروآن‌وَر که انگار گذاشته شده‌اند روی کارها تا دهان کارفرما را برای رسیدن به خواسته‌های فرمی‌اش ببندند. نوعی تمایل به تقارن در کارهایی که گویی تقارن باید قباحت داشته باشد. گرایش به قاب‌بندی‌هایی که ما آنها را در کارهای آجری و سنتی می‌توانیم زیبا ببینیم اما اینجا و در یک برج اداری-تجاری چه؟ و اخیراً هم که ملغمه‌ای از ساختمان‌های یادآور برج‌های دوبی که اندکی معماری سبز هم درونشان چپانده شده است. اینها همه رفتارهای ناتمام معماری اوست. می‌بینید! ‌انگار از یک وضعیت دیکانستره سخن می‌گویم. من بر این باورم که این وضع خیلی هم دیکانستره نیست. اینها همه در گفت‌وگو با ساختارهای فرهنگی-اقتصادی درک‌ناشدنی معاصر و مکمل آنهاست.

 

اما از این معیارهای درون-المپی هم که بگذریم می‌توان فرزاد دلیری را به‌عنوانِ یک انگیزۀ بنیادین در تحرکات معمارانۀ خودمان مؤثر بدانیم. پرسشی بنیادگرایانه که ما معماری را چه می‌بینیم؟ آیا منظور ما از معماری در منظومه‌های مختلف دانشگاهی، بازار، مهندسین مشاور و دفاتر باکلاسِ شخصی یکی است یا تولیدات اینها با هم فرق می‌کند؟ آیا برای اینها سلسله‌مراتبی قائلیم؟ اگر منظور ما از معماری، تولید معماری و فرآیندهای وابسته به آن است نمی‌توانیم به همان سیاقی که به فرزاد بند کرده‌ایم به آن دسته‌ای که داخل دفترشان نشسته‌اند و چند رِندر به اسم معماری به کارفرما می‌دهند هم بپیچم؟ به نظر من یک چنین سلسله‌مراتبی از بند کردن‌های بی‌اساس را می‌توان در لایه‌های مختلف معماران کشور تقریباً به همین ترتیب جست:

 

می‌گویم بی‌اساس از این جهت که در تمام نقدهایی که به دلیری شده چسبیده‌ایم به ظاهر کارهای او و زود سراغ قضاوت‌های اخلاقی‌مان در رد یا توجیه کارهای او رفته‌ایم؛ یعنی مرز میان بررسی علمی، زیبایی‌شناسی و اخلاقی را در این میان گم کرده‌ایم. در حقیقت نمی‌دانیم وقتی از فرزاد دلیری حرف می‌زنیم، یک ساختار درهم‌تنیده و از نظر من یک کلاف سردرگم اقتصادی-فرهنگی را نقد می‌کنیم و نه یک شخص را.

 

فرزاد دلیری این هنر را داشته که چنین سیلی محکمی را به گوش دیگر نمایندگان معماری کشور بزند که: «هی! تصور تو از تولید معماری چیست و این تصور در چه فضای ایزوله‌ای شکل گرفته است» و حتی یک مرتبه بالاتر: «اصولاً آیا می‌دانی تولید معماری در ترازی که من قرار دارم یعنی چه؟» فرزاد دلیری آیینۀ تمام‌نمای تقابل دوگانۀ کاذبی است که برای ما در دانشگاه تولید کرده‌اند؛ دوگانۀ معمار-خدای المپ‌نشین و کارفرمای نفهم و همین موضوع است که ما را می‌آزرد. ما آزار می‌بینیم چون سرمان را کرده‌ایم در مجلۀ معمار و مفهوم معماری را تقلیل داده‌ایم به آثار و تصاویر متعال و ارزشمند چاپ‌شده در آن. معماری همان‌هایی است که جایزه می‌برد. اینجاست که دلیری قواعد جاری بر این دوگانه را به هم ریخته و مبانی غالب ارزش‌گذاری ما در ترازهای دیگر-و از نظر ما بالاتر- تولید معماری را به هیچ می‌گیرد. من بر این باورم که از خاکستر قضاوت‌های بی‌اساسی که ما دلیری را در آن سوزانده‌ایم، شعله‌هایی خواهند توانست زبانه کشید. یعنی معمارانی که توانایی بازاندیشی در تولید معماری -در ترازی که دلیری در آن طرح می‌ریزد و خط می‌کشد- را دارند و برای آن برنامه ارائه می‌دهند. اینجاست که به نظر من اتخاذ چنین رویه‌ای -چه خودآگاه باشد و چه ناخودآگاه یا نیمه‌خودآگاه!- توسط دلیری او را با دو فرد قابل ستایش دیگر در معماری ایران نیز پیوند می‌زند؛ دوندۀ تنها، نادر خلیلی و دوندۀ امدادی (مشارکتی) تازه‌نفس و خوش‌فکر دیگری به نام پویا خزائلی. دو فردی که از نظر من هر دو بر این دوگانۀ کاذب سنتی در تفکر معماری ایران شوریدند و قواعد خویش را به سهم خویش بر آن وارد آوردند و می‌آورند.

 

اما بگذارید منظورم از تراز تولید که از آن سخن می‌گویم را نیز روشن‌تر کنم. پیوند فرزاد دلیری و نظام اقتصادی در منظومۀ ساختمانی و معماری ایران در کجا قابل ردیابی است؟ فرزاد دلیری را می‌توان فرزند نامشروع نظام تولید معماری و نظام اقتصادی ایران خواند. تمایل این پدرهای بازاری پرمایه -بخوانید کارفرما- همین زنان خوش خط‌و‌خال و آرایش کرده‌اند؛ همان معماری نئوکلاسیک یا لوکس دلیری. در واقع نظام اقتصادی محافظه‌کار نمی‌تواند چیزی جز این بطلبد. محافظه‌کاری مالی او -که در قالب پناه بردن به سرمایه‌گذاری در بخش مسکن نمود یافته- نمی‌تواند رخ نشان دهد مگر در قالب ساختمان‌های نئوکلاسیکی که جواب خودشان را -انگار به صورتی تاریخی- پس داده‌اند.

دقیقاً همینجا و در یک فرآیند مداوم انتخاب‌شوندگی -توسط کارفرمای محافظه‌کار اقتصادی- است که نطفۀ دلیری در معنای مذمومی که ما می‌شناسیم، شکل گرفته است. اینجا معمار انتخاب می‌شود. فرزاد دلیری از ۱۳۷۴ اگرچه به ظاهر و بنا به گفتۀ خودش نمی‌خواست -و قصد داشت تاثیرگذارتر از اینی که هست باشد- بیش از حد انتخاب شد. معماری که در تمام مسیر طرح‌ریزی‌اش بنا به سلطۀ محافظه‌کارانۀ نظام سرمایه توان انتخاب از او دریغ شده باشد را نمی‌توان معمار در معنای المپی آن -یعنی آفرینندۀ معماری یا کشف‌کنندۀ آن- فرض کرد. دلیری در ۱۳۹۳ می‌گوید نیازی به توجیه کارفرما نیست ‌و ما نمی‌توانیم بر سر سلیقۀ کارفرما با او بجنگیم. شاید با تساهل بتوان چنین حرفی را در همان ۱۳۷۴ که سازندگی داغ بود از او پذیرفت اما اینک و بعد از گذر از دوره‌های مختلف فرهنگی و اقتصادی آیا همچنان می‌توان بر آن رأی ماند؟‌

 

دلیری اما یک راه فرار و گریز نیز دارد و آن دقیقاً همان برندی است که نام او ایجاد کرده. از پیِ جستجوی واژۀ «ساختمان لوکس» در اینترنت می‌توانید تأثیر حضور اسم او را در لوکس شمردن یک ساختمان حس کنید. این رانده‌شده می‌تواند با دم هفائیسِتوستیک خودش مفهوم و تلقی عمومی از معماری لوکس را بچرخاند. اینک او برند است و حق انتخاب دارد اما خود نمی‌داند و شاید نمی‌تواند. اویی که بیش‌ از حد به انتخاب شدن شرطی شده است. همینجاست که این دوگانۀ کارفرما-معمار این بار به صورت تمام قد در قامت یک معمار محافظه‌کار خودش را نشان می‌دهد. یعنی نظام محافظه‌کار اقتصادی بازتولید معمارانۀ خویش را در دلیری صورت خواهد بخشید. همان آفتی که گریبان کارفرمایان مسن بازاری خودش را گرفته بود اینک به او نیز سرایت کرده و چیزی مثل «فرآیند پرورش سلیقۀ کارفرما»-که کامران افشار نادری در نقد وی می‌نویسد- انگار برای وی تعریف نشده است. مسأله هم همینجاست. دلیری با لایه‌ای از کارفرما در حال گفت‌وگو است که پرورش برایشان مفهوم تمام شده و کنار گذاشته شده‌ای است.

 

دلیری از یک معمار شروع کرد و در عمر ۴۰سالۀ جمهوری‌اسلامی به یک کارفرمای معمارنما بدل گشت. همان چیزی که منتهای مورد غضب معماران المپ‌نشین است. با این حال دلیری را می‌توان زنگارِ آیینۀ تمام‌نمای معماران معاصر ما دانست. دقیقاً به همین دلیل که طرف دیگر دوگانۀ معمار-کارفرما را گرفته است. همو که این جمله را فریاد می‌زند:

 

«از المپتان پایین بیایید و دست از قضاوت‌های اخلاقیتان بردارید قبل از آنکه برج‌های من -که برج‌های کارفرمایانم- شما را محصور و خفه کنند.»

 

بهنام سلطانی

هیچ نظری وجود ندارد