علیه تفسیر ایدئولوژیک تاریخ ایران (پاسخ به نقد محمد مشایخی)

چندی پیش در نقد مصاحبۀ سیدمحمد بهشتی با روزنامۀ همشهری یادداشتی را با عنوان «واژگونیِ فهمِ تاریخ در تاریک‌خانۀ اندیشه بهشتی» نوشتم و در آن نشان دادم مشکل شهر و به‌طریق‌اولی مملکت رهاکردن نگاه حکمی نیست؛ بلکه مشکل و ریشۀ آن را باید در مناسبات اجتماعی‌اقتصادی موجود جُست و از آنجایی که آقای بهشتی از اساس نه مسئله را فهمیده و نه به‌واقع می‌داند که مسئله در اصل چیست، از‌این‌رو نمی‌تواند راه‌حلی برای آن ارائه دهد و اگر هم به فرض ارائه دهد، مانند همین مصاحبه یا آن یادداشتشان درمورد حاشیه‌نشینیْ هیچ ارزشی ندارد… محمد مشایخی هم در نقد یادداشت من  به  هشت نکته اشاره کرده است و اکنون برآنم که به آن‌ها پاسخ بگویم. او گفته که «متنش به‌منزلۀ موافقت با مهندس نیست»؛ اما تلویحاً از حکمت ایرانی که آقای بهشتی هم آن را در مصاحبه خود مطرح کرد دفاع کرده و به‌راستی که به بهترین نحو ممکن درستی گزاره «دفاع‌ نکردن بهتر از بد دفاع کردن است» را به معرض نمایش گذاشته است. بگذارید از نکتۀ یک وی آغاز و مانند خود او هشت نکته مطرح کنم.

۱. نخست این که من در یادداشت خود گفته بودم که واژۀ شهر از مصدر خشی به معنی پادشاهی‌کردن برآمده و به‌معنای محل سکونت پادشاه است و در ادامه هم متذکر شده بودم که «شهر در ایران با اوربان، سیتی، تاون و بورگی که هوایش انسان را آزاد می‌کرد یکی نیست». اگر آقای مشایخی جمله‌ام را به درستی می‌خوانْد، آن وقت دیگر چنین نمی‌نوشت که «با این تعریف نیویورک و پاریس هم الآن شهر نیستند؛ زیرا شاه ندارند!» اگر او سیر تاریخی اروپا را می‌دانست و متوجه تفاوت ماهوی بورگ، تاون، سیتی و اوربان بود، در این صورت دیگر این غلط مصطلحِ جریان غالب مطالعات شهری ایران را که به اشتباه همه این واژگان را شهر ترجمه می‌کنند، تکرار نمی‌کرد. اتفاقاً خودِ واژۀ نیویورک در انتهای خود لفظ سیتی را هم یدک می‌کشد و نام کاملش نیویورک‌سیتی است. دو اینکه از قضا وجه تسمیه در فهم تاریخی یک مفهوم کاملاً نقش دارد. اگر آقای مشایخی متوجه این قضیه بود، متعاقبش به این مسئله هم پی می‌برد که شهر برآمده از تاریخی دیگر و متفاوت از اروپا است و از این لحاظ کاملاً با بورگ و تاون و… تفاوت دارد. این برداشتِ نادرست آقای مشایخی از مفاهیم اگر از کم‌اطلاعی وی از تاریخ ایران و اروپا نباشد، ناشی از چه چیزی است؟!

۲. مشایخی می‌گوید که «سابقۀ شهرنشینی در ایران به‌مراتب کهن‌تر از میان‌رودان و شهرهای سومری است» و به یافته‌های باستان‌شناسی «در جیرفت، تل یحیی و برخی پهنه‌های باستان‌شناسی دیگر در مرکز و جنوب ایران» و به‌علاوه تمدن عیلامی هم زمان با سومریان اشاره می‌کند. این در حالی است که اگر آقای مشایخی به‌درستی متنم را می‌خوانْد، متوجه می‌شد که من همان جا هم گفته بودم که «اگر یک باستان‌شناس از ناآشنایی با مفهوم شهر، هر سکونتگاه به نسبت پر جمعیتی را شهر بنامد و هیچ تفاوتی میان شهر و روستا قائل نشود حرجی بر وی نیست» زیرا بدیهی است که باستان‌شناس که تخصصش چیز دیگری است با این مفاهیم آشنایی نداشته باشد. از این رو استناد به سخن باستان‌شناسان در اثبات شهر بودن یا نبودن یک آبادی درست نیست. بنابراین موارد یادشده صرفاً آبادی‌اند نه شهر به مفهوم دقیق واژه. ضمناً تمدن عیلام نسبت به تمدن سومر متأخرتر است و سومریان باستانی‌ترند. در نتیجه همان‌گونه که گفته بودم نخستین شهرنشینی‌ها در بین‌النهرین در کنار دجله و فرات شکل گرفته است. وانگهی در آن هنگام موجودیتی به نام ایران اصلاً وجود خارجی نداشته و ایران مدت‌ها بعدتر از تمدن بین‌النهرین شکل گرفت و طبق نظر مهراد بهار، تمدن بین‌النهرین «نه‌تنها شکل حکومت را در ایران تعیین کرد، بلکه تأثیری چنان عمیق بر فرهنگ ایرانی ما گذاشت که امروزه هر چه بیشتر در فرهنگ ملی خود دقیق شویم، نشانه‌های عظیم این تأثیر را بیشتر می‌یابیم» و در حقیقت شیوۀ حکومت هخامنشیان و احتمالاً مادها «تقلید دقیقی از نظام حکومتی بین النهرین است».

۳. آقای مشایخی مدعی است که حکمت کهن ایرانی نسبت به فلسفۀ یونان باستان «زمینی‌تر و کاربردی‌تر بوده» و شاهد مدعای خود را هم «انتشار گستردۀ آن در میان عموم مردم» می‌داند. بخش نخست این ادعا گزاره‌ای است بی‌سند و بی‌مدرک که بعید می‌دانم بر مطالعات تاریخی محکمی استوار شده باشد و بخش دوم هم صورت یک مغلطه را دارد که به‌ترتیب به آن‌ها خواهم پرداخت. نخست اینکه من در یادداشت خود اصلاً حرفی از فلسفۀ یونان باستان نزدم چه رسد به اینکه بخواهم مقایسه‌ای میان فلسفۀ یونان باستان و حکمت کهن ایرانی انجام دهم! بحث من انسان مدرن در نتیجۀ عصر روشنگری و ظهور فلاسفه و اندیشمندانی مثل هیوم، ولتر و مارکس بود که با ترّهات ایدئالیستی مانند حکمت مبارزه می‌کردند؛ پس بحث من مطلقاً ارتباطی به فلسفۀ یونان باستان نداشت، هر چند که نمی‌توان همۀ آن‌ را به یک چشم نگریست؛ زیرا در میانشان فردی مثل اپیکور نیز وجود دارد همان‌گونه‌که در میان ایرانیان نیز مزدک نامی. دوم اینکه به فرض فلسفۀ یونانیان «آسمانی» و ایدئالیستی باشد، این چه ربطی دارد به ایدئالیستی بودن یا نبودن حکمت ایرانی؟! این دیگر چه توجیهی است! سوم این که پذیرفته‌شدن یا انتشار گستردۀ چیزی در میان مردم دلیلی بر درستی یا زمینی‌تر بودن آن نیست؛ آقای مشایخی در این جا مرتکب مغلطۀ توسل به اکثریت شده است و با این سبک استدلال و مغلطه، او باید از خرافات رایج در میان مردم ناآگاه نگه‌داشته‌شدۀ کشورها دفاع کند و البته که سرانجام این سخنان همین است. چهارم اینکه در دوره‌هایی که اقوام مهاجم در ایران حکمرانی می‌کردند یا دوره‌هایی که ثبات سیاسی و امنیتی در ایران وجود نداشت، دکان جبری‌مسلکان، عارفان و صوفیان رونق داشت و خانقاه‌ها پر بود از انسان‌های ناامید و سرخورده از شرایط و اوضاع احوالات جامعه و آن خاصیت «افیونی» خود را نشان می‌داد؛ حکومت‌ها نیز از این تفکر افیونی حمایت می‌کردند و عقل‌گرایان را آزار می‌دادند و حتی می‌کشتند. این باورهای خردستیز از اساس در آسمان‌ها به سر می‌بردند و به مانند تریاکی، خَلقِ ناراضی و ناامید و خسته را به خود معتاد می‌کردند. به نظر می‌رسد ایدئولوژی شِبه‌نژادپرستانه و ایدئالیستی «ایرانشهری» که آقای بهشتی از حامیان سفت‌وسخت آن است، نیز می‌خواهد جای خالی «اسلاف صالحش» را پر کند و به مدد حمایت نهادهای رسمی حاکمیتی از جمله وزارت شهرسازی عرض خود برد و زحمت ما دارد.

۴. نقطه عطف نوشتۀ آقای مشایخی، نکتۀ چهارم وی است. او مدعی شده که در خودِ غرب هم بحث بورژوازی و پرولتاریا، فرادست و فرودست مرده و دیگر کسی در تحلیل‌های شهری خود این‌گونه نگاه نمی‌کند. بهتر است منظور وی را از غرب به شکلی واضح مشخص کنیم. منظور او از غرب در اینجا، دقیقاً «جریان غالب مطالعات شهری» اعم از جغرافیا، اقتصاد، جامعه‌شناسی و برنامه‌ریزی شهری است که مانند ربات‌های بدون مغزی تمام و کمال در خدمت مناسبات سود و سرمایه‌اند تا به میانجی تخصص خود، خون فرودستان را بیشتر بمکند و بیشتر به حاشیه‌شان برانند تا سود اربابانشان را به حداکثر میزان ممکن برسانند. بدیهی است که این جریان مدعی شود بحث پرولتاریا و بورژوازی مُرده است. البته همۀ برنامه‌ریزان و جغرافی‌دانان و… این گونه نیستند و بسیاری از آنان «بر قدرت‌اند» نه با قدرت اما متأسفانه مشایخی آن‌ها را نمی‌شناسد زیرا جبهۀ خود را با همان جمله‌اش مشخص کرده و دیگر لزومی برای شناخت و مطالعۀ آثار لوفور و هاروی و دیویس و فریدمن و دیویدف و ساسن و…  نمی‌بیند. ما اما، «زمانی تصوری از اسفل‌السافلین این ندانستن را پیدا می‌کنیم که بدانیم کسانی ایدئولوژی [دفاع از ایرانشهر] در این جهل مرکب می‌آمیزند و داستان‌ها می‌بافند.»

۵. من در یادداشت خود به این امر اشاره کرده بودم که ایران در طول تاریخ به جز دورۀ کورش هخامنشی و چند دورۀ کوتاه دیگر، ارتش دائمی نداشته و مثال ارتش‌های صفویه و افشاریه را زدم که طبق گفته جان فوران از خاندان‌های ترک و لُر تشکیل شده بود که با فراخوان شاه وارد نبرد می‌شدند. آقای مشایخی بدون دانستن علت فقدان ارتش دائمی که وجود شیوۀ تولید آسیایی، کمبود آب و درنتیجه کمبود مواد غذایی لازم برای سیر کردن ارتش دائمی است، پای ساسانیان را به میان کشیده و سعی کرده حرف من را نقض کند. اجازه دهید پیش از آنکه به ساسانیان بپردازم، به طور فشرده و کوتاه دربارۀ ارتش دائمی توضیح دهم. بدیهی است کشوری که با تهدید خارجی روبه‌رو است به یک ارتش دائمی نیاز داشته باشد. ژاپن، روم شرقی و غربی و حکومت عثمانی اغلب دارای ارتش دائمی بودند. این کشورها از آنجایی‌که همواره در معرض هجوم یا جنگ و جدال بودند نیاز به یک ارتش دائمی داشتند که همواره در حالت آمادگی به سر بَرَد تا بتواند در مواقع لازم از آن‌ها دفاع کند. درواقع فرد نظامی حرفه‌ای کسی است که در فرایند تولید حضور ندارد و از اضافۀ محصول تولیدشده استفاده می‌کند تا بتواند وظیفه‌اش را، که دفاع از جامعه است، انجام دهد؛ اما بخش قابل‌توجهی از نیروهای نظامی ایران در طول تاریخ مشغول آبیاری، زهکشی، ساخت سد و ساختمان‌های حکومتی می‌شدند؛ افزون‌بر‌این نبودِ اضافه تولید و کم‌بودن درآمد دولت هم مزید بر علت بود تا تقسیم کار ارگانیک به کار مولد و خدماتی صورت نپذیرد. در حقیقت جامعه توانایی تأمین یک ارتش حرفه‌ای را نداشت و سازمان‌دهی نیروی نظامی، ناگهانی و به دستور شاه بود. همین امر، هزینۀ فراوانی روی دوش جامعه می‌گذاشت و ازآنجایی‌که درآمد دولت کفاف این هزینه‌های کمرشکن را نمی‌داد، مجبور می‌شدند مانند همین «دوران طلایی» ساسانی، خرج ارتش را از منابعی دیگر در آورند.[۱]

اساساً طبق نظر یکی از تاریخ‌نگاران قرون وسطی به نام لوت، ارتش‌های خاورمیانه فاقد نظم مالی بود. این سازمان‌دهی ناگهانی و بدون آمادگی پیشین علاوه بر هزینه‌های گزاف، ناآماده‌بودن نیروی نظامی را در پی داشت و سبب می‌شد که سپاه ایران به‌رغم فزونی نیرو، دربرابر یونانیان در جنگ اسپارت و آتن، در برابر حملۀ اسکندر در زمان هخامنشی و دربرابر حملۀ اعراب باوجود ده‌ها رأس فیل، کاری از پیش نبرد و شکست بخورد زیرا نه تاکتیک‌های نظامی ارتش‌های فیل‌سوار را می‌دانست و نه آرایش نظامی مناسب را داشت.

مشایخی در قسمت دوم بند پنج مدعی شده است که  ایران تا پیش از انقلاب صنعتی پیشرفته‌تر از اروپا بوده و کمبود آب هم به دوران پهلوی به بعد مربوط است.  از‌آنجایی‌که با خواندن نوشتۀ مشایخی مطمئن شدم که وی با مفهوم جامعۀ آب‌سالارِ ویتفوگل آشنایی ندارد، به‌ناچار توضیح مختصری در‌این‌باره می‌دهم. نخست اینکه تنها حدود ۱۰٪ از زمین‌های کشور قابلِ‌کشت بوده‌اند و مابقی یا بیابان‌اند یا به دلایل مختلف برای کشاورزی مناسب نبوده‌اند. پس خاک حاصلخیز برای تولید فراوان در ایران موجود نبوده؛ وجود آبِ کم هم که اظهر‌من‌الشمس است و دلیلش هم موقعیت جغرافیایی طبیعی ایران است. ویتفوگل جوامعی را که در آن‌ها کم‌آبی و بیابان‌های گسترده وجود دارد جوامع آب‌سالار یا هیدرولیک می‌نامد؛ زیرا در کشاورزی اهمیت آب محوری است. این امر موجب آن می‌شد که تقسیم و تخصیص و توزیع آب در این جوامع را دولت به شکل مصنوعی انجام دهد. نقش میراب‌ها در اینجا برجسته می‌شود؛ میراب‌هایی که به‌گفتۀ ویتفوگل توسط شاه یا وزیرش تعیین می‌شدند و در دوران عباسی اهمیتشان در حد یک وزیر بود. بدیهی است که پیشرفته‌خواندن کشوری که نه آب کافی برای کشاورزی داشته، نه ارتش دائمی در آن شکل گرفته، نه تقسیم کار صورت پذیرفته، نه اصنافش پیشرفته بودند و نه امنیتش همواره تأمین بوده، گزارۀ کاملاً بی‌معنایی است.

۶. کالبدْ خود برآمده از روابط و مناسبات اجتماعی است نه بالعکس. یعنی مناسبات تولید سرمایه‌داری در مسیر پیشرفت خود، کالبد مورد نیاز خویش یعنی صنایع را پدید می‌آورد. سرمایه‌داری نیز نخست، به صورت سرمایه‌داری تجاری و در قرن شانزدهم، دو سده پیش از انقلاب صنعتی در اروپا شکل گرفته است. در این باره توضیحات فراوانی می‌توان داد ولی برای طولانی‌نشدن نوشته از آن صرف‌نظر می‌کنم.

۷. مشایخی مدعی شده که جهانگردان اروپایی از میزان پیشرفت تمدن و فرهنگ ایرانیان شگفت‌زده شده بودند و «حتی تا دورۀ صفویه، سفیران اروپایی، اصفهان و قزوین و تبریز را هم‌سنگ یا برتر از پایتخت‌های اروپایی آن زمان» دانسته‌اند. در ابتدا اجازه دهید نقل‌قول‌هایی بیاوریم از مشاهیر اسلامی و نیز جهانگردی اروپایی که به ایران آمده، تا بتوانیم شرایط و اوضاع شهرنشینی در شهرهای بزرگ ایران از جمله ری و اصفهان را بهتر دریابیم. یاقوت حموی که مدتی پیش از حملۀ مغول از ری که در آن هنگام شهر بزرگی بوده می‌گذشته، به جنگ بین فرقه‌های مختلف اسلامی (حنفی، شافعی و شیعه) و محلات ویران شهر اشاره می‌کند و چنین می‌نویسد «بر اثر نزاع مذهبی میان شیعه و اهل سنت، شیعیان شکست خوردند و چون ایشان نابود شدند، آتش جنگ میان حنفیان و شافعیان درگرفت و شافعیان پیروز شدند. از شیعه و حنفیه هیچ کس نمانْد مگر آنکه مذهب خویش پنهان کنند.» مستوفی که حدود یک سده بعد از ری بازدید کرده اشاره به کشتار بیش از ۱۰۰هزار تن به‌دلیل اختلافات مذهبی کرده و شهر را به‌کلی ویران‌شده توصیف کرده است؛ همین مستوفی درمورد اصفهان گفته که «اکثرشان سنی و شافعی مذهب هستند اما بیشتر اوقات با هم در نزاع و محاربه باشند و رسم دو هوایی هرگز از آن جا بر نیفتد.» ابن‌بطوطه هم به همین دلیل اصفهان را ویران‌شده و مردمش را دائماً در حال جنگ با یکدیگر توصیف کرده است. تاورنیه جهانگرد اروپایی نیز که از قضا در دورۀ صفویه از اصفهان بازدید کرده چنین نوشته که «اصفهان به دو محلۀ حیدری و نعمتی منقسم است و غالب اهالی شهر به دو دسته تقسیم و با هم ستیزه دارند، مانند اغلب شهرها و روستاهای ایران». نمی‌دانم این گروه‌های مذهبی درگیر باهم، چیزی از «حکمت ایرانی» می‌دانسته یا به «ایرانشهر» می‌اندیشنده‌اند یا اساساً چنین چیزهایی به گوششان خورده بوده یا خیر؛ اما اطمینان دارم که  این «حکمت»ها و امثالشان  هیچ دردی از مشکلات این مردم دوا نکرده و نمی‌کند.

همین‌جا اجازه دهید بگویم که از نمودهای جوامع آب‌سالار، معماری شکوهمندشان است. فکر نمی‌کنم کسی در دنیا بتواند اهرام مصر، عبادتگاه‌های بین‌النهرینی، میدان‌های شهر ممنوعه و بناهای دورۀ صفویه (دوره مورد علاقه معماران ایرانی، که علاقۀ‌شان ناشی از ندانستن واقعیت‌های آن دورۀ وحشتناک است) را ببیند و منکر عظمتشان شود. عجیب نیست که «بناهای عظیم دولت آب‌سالار در هیچ نقطه‌ای از جهان غیر آب‌سالار نظیر ندارند.» اما وجود بناهای شکوهمند و سبک معماری خاص دلیلی بر پیشرفته‌بودن جوامع نیست، زیرا اگر این‌گونه بود و این جوامع پیشرفته‌تر از جوامع اروپایی و غیرآب‌سالار بودند، در آن صورت باید در سیر پیشرفت تاریخی خود زودتر از اروپا انقلاب صنعتی در آن‌ها به وقوع می‌پیوست؛ یا اگر هم این اتفاق نمی‌افتاد دست‌کم نمی‌بایست تسلیم استعمارگران می‌شدند.

۸. اگر فردی آگاه و پژوهشگر، یادداشت محمد مشایخی در نقد نوشته‌ام را بخواند، به‌خوبی ناآشنایی مشایخی با تاریخ و جغرافیا و فرهنگ ایران را به چشم خواهد دید. اگر به فرض هم همۀ مطالب ادعایی او درست بود، که مطلقاً نیست، باز هم که این نقیض حرف من، مبنی بر این که حاشیه‌نشینی نتیجهۀ مناسبات اجتماعی‌اقتصادی موجود و راه‌حل آن نیز در فراروی از مناسبات موجود است، نبود.

 

قطعاً نقد من به آقای بهشتی آخرین نوشته در نقد افیونی ایدئولوژیک به نام اندیشۀ [شبه‌فاشیستی] ایرانشهر نیست. ما با بهره‌گیری از اندیشه‌‌ها و تجارب اندیشمندان اروپایی از قبیل مارکس به نقد رادیکال این ایدئولوژی‌ها و اعوان و انصارشان در زمینۀ مطالعات شهری، یعنی همان جریان غالب مطالعات شهری، خواهیم پرداخت.

.

.

[۱] کفشگری به پادشاه وقتِ دولت ساسانی (خسرو انوشیروان) پیشنهاد پرداخت خرج ارتش را در ازای صدور امکان تحصیل فرزندش را داد؛ که البته درخواست کفشگر بخت‌برگشته مورد قبول شاه «دادگر» قرار نگرفت

.

.

.

توضیح کوبه:

این گفت‌وگو با متنی از امیر مصباحی آغاز شد: «واژگونی فهم تاریخ در تاریک‌خانۀ اندیشۀ بهشتی» :  http://koubeh.com/am1

محمد مشایخی پاسخی به این متن داد که عنوانش «نقدی بر یادداشت “واژگونی فهم تاریخ در تاریک‌خانۀ اندیشۀ بهشتی”» بود: http://koubeh.com/mm1

بعد کاوۀ اسدپور بود که وارد این گفت‌وگو شد و متنی نوشت باعنوان «ردیه‌ای بر دفاع از تاریکخانۀ بهشتی»: http://koubeh.com/ka2

اینک نیز امیر مصباحی بحث را این متن پیش بُرده است: http://koubeh.com/am2

امیر مصباحی

هیچ نظری وجود ندارد