محراب بر آب: مرثیه‌ای برای محراب یگانهٔ مسجد پالنگان

بهار ۱۳۹۱
نفسمان بند آمده بود. زیر آفتاب آن‌قدر کوچه‌های شیب‌دار روستا را بالاو‌پایین کرده بودیم که دیگر نای کوفتنِ بر درِ خانهٔ این‌و‌آن را نداشتیم. هیچ‌کس راهمان نداده بود و ما باید لااقل سه خانه را برای پروژهٔ روستا برداشت می‌کردیم. از کنار ساختمان در حال ساخت «منظر فرهنگی پالنگان» که گذشتیم به علی گفتم نترسد؛ اوّلی که راهمان بدهد بعدی‌ها هم درشان را بر ما می‌گشایند. نمی‌دانم چرا این را گفتم؛ احتمالاً خودم هم باورش نداشتم. برای اینکه هجوم یأس را پشت گوش بیندازیم و کار مفیدی انجام بدهیم، تصمیم گرفتیم ساختمان بغل «منظر فرهنگی پالنگان»، یعنی مسجد را ببینیم. در خانهٔ خدا را که بر کسی نمی‌بندند.

به مسجد رفتیم. در سمت راست ورودی‌اش چند مبال قدیمی وجود داشت و وضوخانه‌ای با ستون‌های چوبی هم کنار هم مبال‌ها دیده می‌شد. روی دیوار شرقی مسجد نصفِ یک کتیبهٔ‌ کوفی باقی مانده بود. جلوی مسجد کفش‌کنی (۱) کوچک و سنگی جلوی در مسجد قرار داشت. دیوارهای درون مسجد همه کاه‌گلی بودند و «الله اکبر» سفیدرنگی بر دیوارهای آن نقش بسته بود. لولهٔ پیچ‌درپیچ بخاری قدیمی مسجد شبیه مجسمه‌ای عجیب وسط شبستان به‌چشم می‌خوردند و ستون‌های چوبی مسجد زیر بغل تیرها را گرفته بودند. برای ما امّا این‌ها در مقابل آن‌چیزی که در ضلع قِبلی می‌دیدیم چندان جذابیتی نداشتند.

در تاریکی قهوه‌ای مسجد، نوری ضعیف و رقصان از سمت قبله چشممان را گرفت. حجمی چوبی از دیوار جنوبی مسجد بیرون زده بود. روی کف این حجم بیرون‌زده پارچه‌ای بود و روی آن پارچه مُهری. نیمی از این حجم بیرون زده شیشه‌ای بود و می‌توانست مانند یک در از کف به‌سمت بیرون باز شود. محراب مسجد پالنگان نه کتیبهٔ ثلث و نستعلیق داشت، نه گچ‌بری و نه کاشی‌های عشوه‌فروش. محراب مسجد خودِ رود خروشان روستا بود.
***
بهار ۱۳۹۶
ساختمان «منظر فرهنگی پالنگان» کامل شده بود. نمایی کاذب از سنگ لاشه روی اسکلتش سوار کرده بودند. ایوانی هم داشت؛ امّا نرده‌هایش رونوشتی از گره‌چینی‌های یزد و کاشان بودند. انگار میراث و تاریخ معماری که حضور عینی‌اش نوعی مقاومت دربرابر یکدستی بود، خود بدل به ابزاری شده بود تا تاریخ پالنگان و فهادان را یکی کند. پالنگان شلوغ شده بود؛ آن‌قدر که روی مسیر سیمانی کانالش نمی‌شد راه رفت. مثل تمام شهرها و روستاهایی که توریست‌زده می‌شوند، احساسی دوگانه دربارهٔ روستا داشتم: خرسندی از اینکه بالاخره به آن توجه شده و لااقل ساختمان‌های خاکستری و آبی‌اش به‌راحتی از کف نمی‌رود، و غم اینکه احتمالاً در آینده‌ای نه‌چندان دور جز پوسته‌ای کالبدی و توریستی از پالنگان باقی نمی‌ماند. به‌هزار امید به دیدن مسجد رفتم که باز آن محراب سحرآمیز را ببینم؛ دلخوش به اینکه «منظر فرهنگی پالنگان»، اگرچه ملغمه‌ای‌ست از بتن و سنگ لاشهٔ تزیینی و گره‌چینی یزدی، لااقل چشم بینایی است که نگران ساختمان کنار خود است. به‌‌هزار ذوق دوستانم را بردم تا آن محراب شاعرانه را به‌چشم خود ببینند.

آنچه دیدیم امّا بُهت‌آور بود. حالا فهمیده بودم که آن در و پنجرهٔ چوبی سبزِ روی زمین، در و پنجرهٔ همین مسجد بودند. اثری از آن محراب نبود و به‌جایش نیم‌دایره‌ای فلزی، سبز با نرده‌های نزدیک به‌هم جاخوش کرده بود. جای کفش‌کن سنگی قبلی هم نواری فلزی جلوی در مسجد نشانده بودند. مضحک بود: در مسجد را قفل زده بودند و مسجدی جدید در آن‌طرف رودخانه ساخته بودند؛ امّا مسجد قبلی را هم ناقص کرده بودند. محرابی که نمونه‌اش را در هیچ مسجد دیگری ندیده بودم، جای خود را به بدقوارگی محض داده بود و هیچ اثری از آن حجم چوبی ظریف پیشین نبود. به‌همین‌سادگی محراب یگانهٔ مسجد پالنگان از دست رفته بود؛ محرابی که بر آب بود و به باد رفت.

۱۳۹۱: دید از یکی از پنجره‌های مسجد به رودخانه

سال ۱۳۹۱: فضای داخلی مسجد پالنگان. بعدها دیوارهای کاه‌گلی آن را سنگ کردند.

۱۳۹۱: محراب مسجد از داخل

۱۳۹۱: حجم بیرون‌زدهٔ محراب از بیرون

 

۱۳۹۶: محراب و پنجره‌های فلزی جدید

(۱) نمی‌دانم آنچه دیدیم کفش‌کن بود یا نه. این را با توجّه به آنچه بعدها به‌جایش ساخته‌اند حدس زده‌ام؛ امّا اطمینانی هم به آن ندارم.

کامیار صلواتی

هیچ نظری وجود ندارد