مادر روایت می‌کند: رختشویخانهٔ زنجان

اول
نوروز می‌رسد، به خاطرمان می‌آید که باید از میراث فرهنگی کشورمان بازدید کنیم ، همانطور که نمایشگاه کتاب می‌رسد و یادمان می‌آید که باید کتاب بخریم، حالا تا می‌توانیم بخریم، بعداً فرصت خواندن هست. ما به تکاپو می‌افتیم که توریست فرهنگ خودمان شویم، سازمان میراث فرهنگی هم فعالانه بروشور چاپ می‌کند و قفل بناهایی را که سایر روزهای سال درشان تخته است و آب از سقفشان می‌چکد، باز می‌کند، مقابلشان گیشۀ بلیط‌فروشی راه می‌اندازد، ما هم مقابل این گیشه‌ها صف می‌کشیم، خوشحال می‌شویم که توریست خارجی نیستیم تا به جای سه هزار تومان، بیست هزار تومان پول بلیط بدهیم، سنگینی نفس‌های در هم تنیده را تحمل می‌کنیم تا بتوانیم از میان سیل جمعیت و بدن‌هایی که درهم پیچیده‌اند یک نظر گنبد شیخ لطف‌الله را ببینیم یا عکسی با مقبره کوروش برای صفای روح آریاییمان بیندازیم و بعد برویم تا سال بعد و عید بعد. میراث فرهنگی هم بروشورها و راهنماهایش را جمع می‌کند و دربِ بناهای نه چندان شاهکار را می‌بندد.

چنین است که از کنار بناها تنها عبور می‌کنیم، پله‌ها را بالا و پایین می‌رویم، آبی و طلای کاشی‌ها را تنها برای عکس گرفتن «قشنگ» می‌دانیم، و اگر بنا آن‌چنان «شاهکار» نباشد که به آن افتخار کرد، غر می‌زنیم که برای دیدن «دوتا آجر و یک حوض و چَن‌تا مجسمه» چرا این‌قدر خرج کرده‌ایم. این جمله را از دهان مردی شنیدم که از پله‌های رختشویخانه بالا می‌آمد. زنی که همراهش بود در تأیید حرف او دست پسرش را محکم‌تر به دنبال خود کشید و گفت که از اوّل هم باید می‌رفتند اصفهان، می‌رفتند تخت جمشید یا می‌رفتند شمال. پسرشان در لباس‌های نوی عیدش بیش‌تر از پنج سال سن نداشت، دو چشمش محکم روی تبلتی که در دست داشت گره خورده بود و نه می‌دانست اصفهان کجاست و نه شیراز، نه حتی آن دوتا آجر و یک حوض و «چن‌تا مجسمه» را دیده بود.

دوم
محال است که زمستان شود و مادر یاد آن روزهایی نیفتد که زمستان‌های زنجان، به قول او، زمستان بود؛ با تمامِ جان زمستان بود، زمستان‌هایی که برف می‌بارید، برف به قدری می‌بارید که دربِ خانه به سمت کوچه باز نمی‌شد. برف می‌بارید، به قدری که آب چاه یخ می‌زد، مادر با دست‌هایش یخ آب را می‌شکست، صبر می‌کرد تا کمی از یخ‌ها آب شوند و بعد، کهنۀ بچه‌هایی که زنده مانده بودند را می‌شست و کهنۀ بچه‌هایی که از سرما سینه‌پهلو می‌کردند و می‌مردند، به بچه‌های بعدی به ارث می‌رسید. مادر می‌گوید زمستان‌ها برف می‌بارید، برف به قدری می‌بارید که کندن گوری برای بچه‌های مرده در میان برف‌ها دشوار بود.

مادر می‌گوید که باید آن سرما را با استخوان‌هایت لمس می‌کردی، این را که می‌گوید دست می‌کشد روی پینه‌های انگشتش، می‌گوید باید استخوان‌هایت در آن سرما می‌لرزیدند که می‌فهمیدی بودن جایی مثل «رختشویخانه» برای ما چه نعمتی بود. مادر می‌گوید که لباس‌های چرکشان را جایی در پستوی خانه جمع می‌کردند، بعد با همسایه‌ها چادر و چاقچور سر می‌کردند، لگن و حلبی (۱) برمی‌داشتند، صابون و چوبک (۲)، لقمه‌ای نان و پنیر و اگر تابستان بود کمی انگور را در سفره‌ می‌پیچیدند و بعد، دست بچه‌ها را می‌گرفتند و می‌رفتند به سمت محلۀ باباجامال چوقوری (۳) تا برسند به رختشویخانه. مادر می‌گوید که ابتدای کار یک یا دو قران پول می‌دادند به سرایداری که در هشتی می‌نشست. بعدِ هشتی حیاط کوچکی بود؛ اگر هوا مساعد بود بچه‌ها را همان‌جا رها می‌کردند که در حیاط بازی کنند و اگر هوا سرد بود، بچه‌ها را زیر چادرهای گل‌گلیشان می‌پیچیدند و به سمت گرمای رختشویخانه می‌دویدند. چند پله پایین می‌رفتند تا به خزینه برسند و بعد بساطشان را پهن می‌کردند، لباس چرک را در آب پایین دست می‌شستند و آب بالا دست حتی برای آشامیدن قابل استفاده بود. زنان به لباس‌ها چنگ می‌زدند و چنگ می‌زدند و چنگ می‌زدند و در این حین، با همسایه و دوستانشان صحبت می‌کردند، زیرچشمی دختری را برای پسرشان می‌پسندیدند و بعد لباس‌های تمیز را می‌چلاندند و داخل تشت می‌انداختند.

این روزها بنای رختشویخانه در دل بافت تخریب‌شدۀ زنجان تبدیل به موزه مردم‌شناسی شده ‌است، به‌رسم سایر موزه‌های مردم‌شناسی، موزه‌ای پر از مجسمه، زنانی به هیئت مجسمه در جای‌جای خزینه نشسته یا ایستاده‌اند، با روسری‌های ترکمن و به قول مادر با شلته تومان (۴)، مادر مجسمه‌ها را که می‌بیند خنده‌اش می‌گیرد، اصرار دارد که آن روزها چنین لباس‌هایی نمی‌پوشیدند، نه با این رنگ. آن روزها چادرمشکی قجری بود با چارقدهای سفید. مادر خنده‌اش می‌گیرد که آن مجسمه‌ها با آن لباس‌های ساتن  چگونه از زمستانی که به‌قول او، «زمستان بود»، جان سالم به در می‌بردند.

۱. حلبی: سماورهایی فلزی که با استفاده از زغال برای گرم کردن آب استفاده می‌شدند.
۲.چوبک: ریشهٔ پودر شدهٔ درخت که از آن برای شستن لباس‌ها استفاده می‌شد.
۳. گودال باباجمال
۴. دامن کوتاهِ پُرچین

نیلوفر رسولی

یک نظر