فلسفۀ ساخت

دوشنبه ۱۱اردیبهشت۱۳۹۶، در نگارخانۀ دانشکدۀ هنرهای تجسمی پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران، مهندس حمید نوحی سخنران سمیناری با عنوان «فلسفۀ ساخت» بود. حمید نوحی متولد ۱۳۲۳ خورشیدی در اصفهان است. دوران دبستان و دبیرستان را هر سه سال در یک منطقه از ایران سپری کرد و به‌لطف این جابه‌جایی‌ها، با استاد شریعتی (پدر دکتر) و احمدزاده‌ها در مشهد و با آیت‌الله طالقانی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی و بسیاری از بزرگان جامعۀ روشنفکران مذهبی ایران هم‌سخن و هم‌سفره شد.

نوحی در سال ۱۳۴۸ در رشتۀکارشناسی‌ارشد معماری از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. او سپس در سال ۱۹۷۶ میلادی مدرک دیپلم مطالعات پیشرفتۀ «شهرسازی و آمایش سرزمین» را از دانشگاه کرتی (پاریس دوازدهم) دریافت کرد و در سال ۱۹۸۰ رسالۀ دکترای ناتمام خود را در رشتۀ جامعه‌شناسی با موضوع «توسعۀ جمعیتی در شهر تهران» در آرشیو مرکزی رساله‌های دکتری در دانشگاه نانتر پاریس ثبت کرد. او هم‌اکنون هیئت‌علمی دانشکدۀ معماری و شهرسازی دانشگاه علم‌وصنعت است.

اینک متنِ سخنان مهندس نوحی در سمینار «فلسفۀ ساخت»، در کوبه همرسانی می‌شود تا مورد استفادۀ علاقه‌مندان و پژوهشگران قرار گیرد. صوت سخنرانی را «احمد علاالدین» و «یاسمین نعمت‌اللهی» به متن تبدیل کرده‌اند و نیز متن حاضر ویراستۀ «سیده‌شیرین حجازی» و «محمدمهدی طاهری» است.

.

.

«فلسفۀ ساخت»

حمید نوحی

دوشنبه ۱۱اردیبهشت۱۳۹۶؛ نگارخانۀ دانشکدۀ هنرهای تجسمی پردیس هنرهای زیبا؛ دانشگاه تهران

 

 

از دانشگاه تهران خاطراتی خوش و پرشور و پرهیجان دارم؛ حتی بدم نمی‌آید اگر وقت کردم نگاهی هم به ساختمان دانشکده بیندازم. البته گویا ساختمان‌های هنرهای زیبا قدری تغییر کرده‌اند؛ مثلاً کلونادهای زیر کارگاههای دانشکدۀ‌ معماری را بسته‌اند. نمی‌دانم دیده‌اید یا نه، اخیراً کارهای دانشجویان دهۀ چهل منتشر شده است؛ مهندس غفاری که هم‌دورۀ من بود این‌ها را جمع‌آوری کرده است. از هر جهت دیدنی است. آتلیه‌ها بسیارفعال، پرشور و پرنشاط بودند؛ روی کاغذ کانسون و شاسی‌های سه‌متر در سه‌متر کار می‌کردیم. همیشه امکان داشت که این شاسی‌های بزرگ بترکد و بشکند، من به‌عنوانِ یک مبتدیِ سال‌اولی، که سبک هم بودم، گاهی یک کوسن (متکا) زیرم می‌گذاشتم و یواش‌یواش خودم را سُر می‌دادم و می‌رفتم وسط آن تا بتوانم دِسَن کنم. فقط دِسَن فونداسیون آن یک ماه طول کشید. آن زمان به ما سال‌اولی‌‌ها می‌گفتند مقدماتی؛ سال‌ پایینی هم باید به سال‌بالایی‌اش خدمت می‌کرد. درواقع سال‌بالایی‌ها فرماندۀ ابتدایی‌ها بودند. آشتیانی، که نمی‌دانم اکنون کجاست و چه می‌کند، سال‌بالایی ما بود. ساخت ماکت پروژۀ نهایی او یکی دو سال طول کشید؛ آشتیانی که به خانه‌اش می‌رفت، با سنگِ‌مرمر آن ماکت را می‌ساختند. یک سنگ‌تراش هم آورده بود که کمکش می‌کرد. این ماکت تا ده‌بیست سال پیش در کتابخانۀ دانشکده نگهداری می‌شد؛ بعد نمی‌دانم چه بر سرش آمده و اکنون هم که گویا اینجا نیست. این ماکت را با جرثقیل به هنرهای زیبا آوردند. شبانه دربِ ژوژمان را با اره‌برقی از وسط نصف کردند و ماکت را به داخل بردند و بعد هم آن را جوش دادند. سیحون که ماکت را دید، شاخ درآورده بود که این ماکت، به این بزرگی، چطور از این در رد شده است. نظام آموزشی معماری دانشگاه تهران، کارگاهی بود؛ حدود ده سال پیش یا شاید بیشتر سمیناری بود دربارۀ آموزش معماری که آنجا نظام آموزشی آتلیه‌ای، که دانشگاه تهران درحقیقت میراث‌دار آن است، را توضیح دادم. این خاطره‌ای بود که از سال اول حضورم در دانشگاه تهران به‌خاطر دارم که ما چطور برای آشتیانی کار می‌کردیم. همۀ سال‌اولی‌ها از کارکردن برای سال‌بالایی‌ها کار یاد می‌گرفتند. این درس‌هایی که شما دارید، این واحدهای مختلف خسته‌کننده، دانشجوی سال‌اولی در دورۀ ما همه را به‌طور خودبه‌خودی و بازی‌گونه با کارکردن برای سال‌بالایی‌ها یاد می‌گرفت: از شیوۀ پاک‌کن زدن تا کار با کاغذهای کانسون (که احتمالاً شما اکنون حتی کاغذ کانسون را نمی‌شناسید)؛ زیر هرکدام از این سه ساختمان دانشکدۀ معماری، قبلاً یک آتلیۀ نجاری بود، شاسی را آن‌جا می‌ساختند، کانسون را خیس می‌کردند و روی شاسی می‌چسباندند و می‌گذاشتند تا خشک و کاملاً سفت بشود، بعد روی آن کار می‌کردند و طرح می‌زدند. کتاب تأملات در هنر و معماری مجموعۀ مقاله‌ها و گفت‌وگوها و مصاحبه‌های من است؛ می‌توانید از همین کتابفروشی پرهام تهیه‌ کنید. هنوز چاپ دومش موجود است؛ چاپ سومش هم در حال آماده‌سازی است که دانشجویان دانشگاه علم‌وصنعت مشغول تصویرسازی آن هستند. در آن کتاب مقاله‌ای است با عنوان «نظام آموزش آتلیه‌ای» که توضیح داده‌ام نظام آتلیه‌ای چه ویژگی‌ها و چه خصوصیاتی دارد.

فلسفۀ ساخت

سعی می‌کنم مطلبم را در یک ساعت ارائه دهم تا بعد از آن فرصتی برای پرسش‌وپاسخ بماند. از کلیدواژه‌های این بحث «فلسفه» است؛ فلسفه چیست؟ مفهوم عمومی آن چه چیزی است و در اینجا فلسفه را به چه معنایی به کار می‌برم؟

اولین بار بیست‌و‌خرده‌ای سال پیش بود که عبارت «فلسفۀ ساخت» را به کار بردم؛ کنفرانسی بود با عنوان «جغرافیا، جهان‌بینی، سیاست و محیط» که در دانشگاه تربیت‌مدرس برگزار شد. آنچه آنجا گفتم بعدها تبدیل به دو مقاله شد. فلسفه «شالوده» است؛ وقتی فرهنگ را باز می‌کنیم فلسفه را مطالعۀ مبانی، شالوده‌های یک علم، مثلاً شالوده‌های هنرومعمای و زیربناهای آن معنا کرده است.

در معماری دو نوعِ فلسفۀ فضا و آثار معماری داریم؛ یکی مستقیم است و یکی پنهان. در واقع هر فضای معماری و هر اثر معماری، چیزهایی را خودش می‌گوید، چیزهایی را هم اهل علم یا اهل هنر از درونش استخراج می‌کنند و می‌بینند. همیشه با این کارکردِ فلسفه سروکار داریم؛ مثلا فرض کنید دیکانستراکشن، فلسفۀ شالوده‌شکنی، فلسفۀ دریدا، نفی روایت اعظم: بخشی از این فلسفه ارادی و خودآگاه و بلافصل است. ارادی است، منظورم چیست؟ یعنی طراحان و شهرسازان و معماران، طراحی کرده‌اند و می‌دانند از طریق این ساختار چه چیزی را می‌خواهند اشاعه دهند یا تبلیغ کنند. به‌خصوص امروزه که معماری تبدیل به رسانه شده است؛ بدین‌معنا رسانه شده است که مایل است پیامی را به مخاطبش برساند. شما که نمی‌توانید با انرژی هسته‌ای پیامی را منتقل کنید، مگر اینکه سیاسی باشد، با شیمی و با الکترونیک و با متالورژی که پیامی منتقل نمی‌کنید؛ اگر هم این‌ها پیامی داشته باشد، آن پیام را باید با ساختارها و با محصولاتش کشف کرد. اما در معماری و هنر بخشی از این فلسفه مستقیماً مستفاد و مستقیماً فهم می‌شود.

گاهی هم حضور فلسفه، غیرارادی و ناخودآگاه و غیرمستقیم است. اینجا، هم با بحث‌های هرمنوتیکی سروکار داریم و هم با پارادایم‌ها. غیرارادی و ناخودآگاه آن چیزی است که ما می‌توانیم در پسِ آثار معماری کشف کنیم. برای مثال، ویتگنشتاین فیلسوف مشهور و تأثیرگذار قرن بیستم که مهندس هواپیما بوده، خانه‌ای برای خواهرش ساخته است. شما در کار او آنچه را غیرآشکار است کشف می‌کنید؛ وقتی خانۀ ساختۀ ویتگنشتاین را نگاه می‌کنید، متوجه می‌شوید که دقت میلی‌متری دارد، دقتی بسیار زیاد؛ گفته می‌شود یکی از سقف‌ها را برای یکی‌دو سانتی‌متر خراب کرد و دوباره ساخت. یعنی منطق ریاضی آن فیلسوف را در این اثر می‌بینید.

یونگ هم به همین ترتیب است؛ یونگ هم به‌جز مطبی که برای کار روان‌کاوی در وین داشته، خانه‌ای برای خودش ساخته است؛ ویتگنشتاین فیلسوف بود و یونگ روان‌کاو. یونگ با ابزارهای خودش و با دست خودش این ساختمان را ساخته است؛ جایی که نه آب و برق داشته و نه هیچ تسهیلات و تجهیزات دیگری، در جایی که کس دیگری هم نبوده این خانه را ساخته است. از خانۀ یونگ تفسیرهای زیادی کرده‌اند؛ خودش هم دربارۀ آن خانه صحبت کرده است.

همین‌طور رایشتاگ: ساختمان رایشتاگ. برای پی‌بردن به روح این فضا، باید آن گنبد شیشه‌ای را مدنظر قرار دهید که بازدیدکنندگان دور آن می‌چرخند و سالن مجلس را می‌بینند. رایشتاگ ساختمان فوق‌العاده‎ای است. در چه چیزی؟ در نماد دموکراسی؛ در اینکه چگونه مردم بر مجلس نظارت می‌کنند یا حق نظارت بر آن را دارند.

این سه نمونه نشان می‌دهند که چگونه از یک بنا می‌شود به ساختارهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی زمانه پی برد. رایشتاگ نمونۀ برجسته و عالی‌ای است. درحالی‌که بسیاری از ابنیه، درست نقطۀ مقابل رایشتاگ هستند. اینجا رایشتاگ کاملاً شفاف است؛ شفافیت شما را به تفسیر و تأویل و نیز به فهم و پرده‌برداری از نظام سیاسی زمانه می‌رساند، در‌حالی‌که دیگر فضاها گاه کاملاً بسته هستند. نمونۀ دیگری را مثال می‌زنم: پارک‌ها و فضاهای باز و ابنیۀ عمومی در گذشته با دیوارهای بلندی محصور می‌شدند. این دیوارهای بلند و این قلعه‌ها، نمایش نظام سیاسی و اجتماعی زمانه است. یک قدم به‌سوی دموکراسی زمانی است که تمام این دیوارها و نرده‌ها را بردارند. بعضی‌ها به چنین فضاهایی «فضاهای دموکراتیک» می‌گفتند؛ من نامشان را گذاشته‌ام «فضاهای ادغامی».

حصارهای موزۀ لوور چگونه برداشته شد؟ در زمان فرانسوا میتران، رئیس‌جمهور سوسیالیست فرانسه که در دو دوره رئیس‌جمهور فرانسه بود، خیلی از دیوارهای جاهای مختلف را برداشتند. به‌صورتِ‌کلی ساختار شهری متفاوتی در قیاس با ساختارهای شهری پیشین، از حدود شصت‌هفتاد سال قبل در اروپا رواج پیدا کرد. بدین‌صورت که بین پهنۀ عمومی و خصوصی فاصله‌ای نباشد؛ اصلاً گاهی اوقات شما تشخیص نمی‌دهید که در حال گذر از یک عرصۀ عمومی هستید یا یک عرصۀ خصوصی. درحقیقت از سی‌چهل سال پیش در اروپا این مدل همه‌گیر شد؛ مثلاً فرمانداری‌ای را می‌بینید که دیوار ندارد، ساختمان‌هایی که مرز ندارند. همین الان در کرته در حومۀ جنوبی فرانسه، ممکن است وقتی از یک معبر عمومی رد می‌شوید، مجتمع مسکونی‌ای در کنارتان باشد و هیچ مرزی هم بین مجتمع و معبر وجود نداشته باشد. اکنون فضای سبز را متعلق به همه می‌پندارند. البته چنین وضعی وقتی محقق‌شدنی است که جامعه از نظام حقوقی مناسب و امنیت زیادی برخوردار باشد؛ در غیر این صورت چنین شرایطی ممکن نیست. موزۀ لوور را در نظر بگیرید؛ بعد از اینکه طرح هرم شیشه‌ای برنده شد. همین الان می‌توانید از پارک جلوی موزۀ لوور [۱] و ایستگاه متروی آن پایین بروید بی‌اینکه از دروازه یا مرزی رد بشوید. می‌توانید از زیر هرم شیشه‌ای وارد شوید و بدون گرفتن بلیت بسیاری از جاها را ببینید؛ فقط به یکی از آن سه بخش موزه که رسیدید، ناگزیر به گرفتن بلیت هستید. البته همان سه بخش هم یک روز در هر ماه مجانی است.

در دوره‌ای که من دانشجویی در فرانسه بودم، بعد از اینکه درسم در هنرهای زیبای تهران تمام شده بود، موزۀ لوور نظم‌وترتیب زیادی داشت؛ باید از سه دروازه بلیت می‌گرفتی تا داخلِ موزه شوی. این مرزها برداشته شد. بین عرصۀ عمومی و خیابان و آن بام‌موزۀ لوور، که هم‌سطح خیابان است، مرزی نیست؛ برای ورود به موزه از زیر هرم وارد می‌شوید و این هرم در فضای شهری قرار دارد. هیچ دروازه و دیواری نیست؛ از خیابان با تاکسی یا با دوچرخه می‌آیید و از آن هرم بزرگ پایین می‌روید و بعد می‌توانید از آنجا وارد مترو شوید؛ همۀ این دیوارها را برداشته‌اند. خودِ این برداشته‌شدنِ دیوارها هم، همانند برافراشتنِ دیوارهای بزرگ، معنا دارد. مراد من از فلسفه همین چیزهاست؛ آنچه شما کشف می‌کنید و آن زیربناهای که بدان می‌رسید، از خصوصیت‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی زمانه سخن می‌گویند و این همان فلسفۀ ساخت است.

فلسفۀ ساخت حکایت و داستان می‌گوید؛ داستان اعصار را تعریف می‌کند؛ فلسفۀ ساخت روح آثار است. معماری تعریف‌هایی دارد؛ برای مثال می‌گویند معماری «آیینۀ مدنیت» است یا می‌گویند معماری «موسیقی منجمد» است. ولی تعریف علمی معماری این‌ها نیست. بهتر بگوییم، تعریف علمی معماری چیست؟ «تعریف» هم به‌نوبۀ خود مشخصاتی دارد؛ مثلاً اینکه جامع و مانع باشد و مختصر و مفید؛ تکرار خودِ واژه در تعریف نیامده باشد. این‌ها لازمۀ تعریف علمی معماری است. مانع‌بودنِ تعریف معماری یعنی مثلاً خوراکی را در بر نگیرد؛ یعنی چیزهای دیگر نتواند درونش قرار گیرد. جامع‌بودنِ تعریف هم یعنی همۀ آنچه در آن عرصه است را در بر بگیرد. موسیقی منجمد و آیینۀ مدنیت، توصیف معماری هستند و نه تعریف علمی آن. ولی همین «آیینۀ مدنیت» به این معنا است که معماری حکایت دوران‌ها را برای شما بازمی‌گوید. مثل باستان‌شناسی: باستان‌شناسان خصوصیت‌های زندگی گذشته را کشف می‌کنند و برای شما می‌گویند و برخی از آن‌ها هم برآمده از آثار معماری است. این کشف‌های باستان‌شناسی، از ابنیه تا کوزه و سفال و دیگر چیزها، نشان می‌دهند که گذشتگان چگونه زندگی می‌کردند، رابطۀ زن و مرد در زمانشان چگونه بوده، خانواده چطور بوده، نظام سیاسی آن‌ها چه بوده و … .

بنابراین منظور من از فلسفۀ ساخت رمزورازی است که در درون ساختارهای فضایی است. پرده برافکندن است؛ به نوعی شهرآشوب است. شهرآشوبی را خواهم گفت که چیست. به‌عنوانِ نمونه «میدان نقش جهان» و «شهر بغداد منصوری» را توضیح خواهم داد. آنچه تقدیس شده، من این قهرمانِ مقدس را خواهم شکست و نشان خواهم داد که آن همه هم مقدس نبوده است.

بغداد منصوری را همۀ شما می‌شناسید؟ پلانش در نظرتان هست؟ این شهر در قرن دهم میلادی (قرن چهارم هجری) ساخته شد. البته این تصویر من مقیاس ندارد، شما مقداری این فاصلۀ دایره‌ها را بیشتر کنید. در مرکز، کاخ منصور خلیفۀ عباسی است. تاریخ اسلام این را می‌گوید که بعد از بنی‌امیه، عباسیان خلافت را به دست می‌آورند. در نظر مستشرقین، بغدادِ عباسی دوران شکوفایی تمدن اسلامی و دوران شکوه و عظمت است. با پوپ که همه آشنا هستید؟ مورخ و معرف اساسی تاریخ معماری است. مستشرقین و معمارانی مثل پوپ و چند نفر دیگر، که پوپ پدر همۀ این‌ها است، کتاب‌هایی دربارۀ تاریخ معماری ما نگاشته‌اند. درواقع مع‌الاسف اروپایی‌ها هستند که تاریخ ما را تدوین کرده‌اند. هم ضبط آثار ما به‌همت آن‌ها بوده است و هم تدوین آن‌ها.

این عصر، قرن دهم میلادی، در نظر مستشرقین، عصر درخشان تمدن اسلامی است. حدس می‌زنم بحث تفاوت «اسلامی» با «مسلمانان» چندان جدید نباشد، به‌ویژه برای شما که دانشجویان رشتۀ مطالعات معماری هستید. در نظر مستشرقین تفاوتی میان «اسلامی» و «مسلمانان» نیست و این دو واژه برای آن‌ها دارای تفاوت معنایی نیستند. برای ما که یک جامعۀ مسلمان و اسلامی هستیم، این نگاه (نگاه مستشرقین)، برون دینی است. اما از نگاه درون دینی چه؟ آیا می‌توانیم یک پسوند «ی» به «اسلام» اضافه کنیم و با استفاده از «اسلامی»، هرچه وابسته به اسلام است، توصیف کنیم؟ «اسلامی‌بودن» مانند «مارکسیستی‌بودن» و «مسیحی‌بودن»، شرط‌وشروطی دارد. برای مثال از نگاه درون ایدئولوژیک با آن حساسیت‌ها و تعصب‌های ایدئولوژیک، هر مارکسیستی نمی‌پذیرد که شما دوران استالین را یک حکومت مارکسیستی بنامید، ولی جهان (در نگاه برون‌دینی)، آن را «مارکسیستی» می‌شناسد.

می‌خواهم برایتان مرزی ترسیم کنم که چه چیز «اسلامی» است و چه چیز «برای مسلمانان» است. باید میان این دو تفاوت قائل شد. آنچه ما از جلوه‌های تمدن در این سرزمین بزرگ، با سابقۀ حکومت مسلمانان می‌شناسیم، رنگِ ملی، تاریخی و جغرافیایی دارد و لزوماً منبعث از گزاره‌های اصلی یا نصّ دینی نیست و این در مورد مسیحیت هم صادق است.

تولستوی را همگی می‌شناسید، کتاب «هنر چیست» او را بخوانید، فکر می‌کنم این کتاب با ترجمۀ «کاوه دهگان»، تا به ‌حال بیست‌ نوبت تجدید چاپ شده باشد. زمانی که ما دانشجو بودیم چهاردهمین چاپِ این کتاب با همین مترجم بود. تولستوی هم میان «هنر مسیحیت» و «هنر ارباب کلیسا»، میان «هنر کلیسایی» و «هنر مسیحیت واقعی» مرز معیّن کرده است. او معتقد است هنری که به نام «هنر مسیحی»، همه‌جا اعم از اپراها، سمفونی‌ها، تالارها، نقاشی‌ها و مجسمه‌ها شناخته می‌شود، متعلق به مسیح و مسیحیت واقعی نیست. چرا؟ او تعریف خود را ارائه داده و مشخص می‌کند «مسیحیت» و به‌تبع آن، هنرش مبتنی بر چیست. او این هنر را بر یگانگی انسان‌ها، برادری، برابری و حذف فواصل طبقاتی مبتنی می‌داند. ولی محصولات «هنر کلیسایی» در دوره‌های مختلفِ گوتیک و رومانسک و سایر دورانی که می‌شناسیم، تماماً مبتنی بر یگانگی نیستند. این محصولات، به‌نفع و برای طبقات بالای جامعه و سلسله‌مراتب کلیسایی به‌وجود آمدند و مبلّغ چنین سلسله‌مراتبی هستند. برای فهم بهتر این توضیحات، «هنر چیست» تولستوی را بخوانید و ببینید این موضوع را چطور توضیح داده‌است.

باقی کتاب‌های تولستوی را می‌شناسید؟ در میان کتاب‌های معروفش مانند «جنگ‌وصلح» و «آناکارنینا»، من با اثری از او مواجه شدم به‌نام «حاجی‌مراد»، که تصویری از جامعۀ قفقاز است.

تولستوی مانند بسیاری دیگر، در جوامع مسیحی و جوامع یهودی طرد می‌شود. مانند «اسپینوزا» فیلسوف پایه‌گذار مدرنیته، از جامعۀ یهودی طرد شده و مرتد اعلام می‌شود. تولستوی هم در جامعۀ مسیحیت مرتد اعلام می‌شود. چنان‌که پس از مرگ هم مانع مراسم کفن‌ودفن او مطابق آیین مرسوم کلیساها می‌شوند. او در مظلومیت کامل، خارج از محوطۀ کلیسا دفن می‌شود. با وجود چنین وضعیتی، در نقاط مختلف دنیا شخصیت‌های بزرگ مانند یک پیغمبر جدید، با او مکاتبه می‌کردند و شخصیتی رومانتیک و بسیار الهی بود. اگر چنین شخصیتی نبود، اصلاً وارد این دست مباحث دربارۀ «هنر کلیسایی» و «هنر غیرکلیسایی» و تفکیک «هنر کلیسایی» از «هنر مسیحیت» نمی‌شد.

این موضوعات نظیر هنر کلیسایی، غیر کلیسایی، مسیحیت واقعی، غیرواقعی، اسلام ناب، اسلام آمریکایی و غیره، همه از نگاه درون‌دینی است که مطرح می‌شود. در نگاه برون‌دینی، چنین بحث‌هایی مطرح نمی‌شود. آن‌ها به آثار بیرونی‌اش نگاه می‌کنند؛ مانند بغداد، شهری که نیویورک امروزی، شیکاگوی امروزی، مرکز علم، دانش، فن، تجارت، شهر رویایی افسانه‌های هزار و یک شب، وفور نعمت، ثروت، کنیزهای بزرگ و کوچک و همه‌رقم، حرم‌سراها و رویاها بود.

اگر امروز نقاشی‌هایی را که ۴۰۰ سال قبل، در دورۀ عثمانی کشیده شده، ببینید، نوستالژیِ وفورِ نعمت و خوشی و زیباییِ عربی-مسلمان در آن‌ها قابلِ‌مشاهده است. اثری از یک نقاش فرانسوی به نام انگر[۱] وجود دارد با نام «زن ترک» که آن را با عنوان «کنیز بزرگ»[۲] هم می‌شناسند، این اثر نماد افسانه‎های شرقی، زیبایی زنانه و حرم‌سراهای دوران عثمانی است که تنها در حدود دویست سال پیش از این در سال  ۱۸۱۴ میلادی از روی نمونۀ واقعی یا با الهام از مشاهده‌های هنرمند خلق شده است.

افراد و جهانگردانی مانند شاردن و خیلی‌های دیگر، آمدند شرق را دیدند، ایران را دیدند و بعد دیده‌هایشان را تصویرسازی کردند و کتاب‌ها و سفرنامه‌های زیادی نوشتند. اتفاقاً یکی از منابع معتبری که ما برای مطالعۀ گذشته‌مان و شناخت خودمان داریم، همین گزارش‌های جهانگردان است.

شکی نیست که دارالحکومه، قرن دهم میلادی، بغداد و قرن پانزدهم، اصفهان، مرکز افسانه است. قرن ۱۵ و ۱۶ میلادی، در دوران صفوی در اصفهان آثاری ساخته شده و شما امروز هم می‌بینید که توریست‌های خارجی به میدان شاه (نقشِ‌جهان یا میدان امام) می‌آیند، و با چه حس نوستالژیکی و چه ذهنیتی، این آثار را می‌بینند. این ساخته‌ها برایشان جذاب و پر رمزوراز است، برای من و شما هم، به‌عنوانِ میراث تاریخی، میراث فرهنگی و چیزی که باید از آن نگه‌داری کنیم و به ما تصویری از گذشته می‌دهد، جذاب و پررمزوراز است.

اگر شما بروید اسپانیا یا کشورهای شمال اروپا، یا بروید به کشورهایی مثل آمریکا و کانادا که تاریخ پرباری ندارند- که تمدن سفیدپوست در این دو بیش از ۴۰۰ سال سابقه ندارد- می‌بینید یک سنگ را چطور نگه‌داری می‌کنند و گاه احیایش می‌کنند و بعد قیاس کنید با برخوردی که ما با آثار تاریخی‌مان داریم. تمام ایران سفرۀ بزرگی از آثار تاریخی است، هر کجا که دست بگذارید، یک اثر تاریخی فوق‌العاده در آن وجود دارد. اسپانیا در حال حاضر از این طریق و از هشتصد سالی (از سال ۷۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی) که اعرابِ شمال آفریقا، که به آن‌ها «مور»[۳] می‌گویند، در آن منطقه حکومت می‌کردند، درآمد کسب می‌کند. «الحمرا» برای غربی‌ها همان داستان بزرگ هزارویک شب است. اتوبوس‌ها مثل زنجیر کارخانه‌ها، توریست به این منطقه وارد و خارج می‌کنند؛ ولی با نظم‌وترتیب، با نظارت و به‌صورتِ مدیریت‌شده. من همین چند روز پیش کاشان بودم و شاید ۲۰ سال بود کاشان نرفته بودم. تعداد توریست‌ها با گذشته قابلِ‌قیاس نبود، محشر بود از جمعیت، ولی مدیریت‌نشده و حتی امکان بازدید از برخی مکان‌ها هم به‌دلیل ازدحام جمعیت نبود. در سال‌های اخیر کمی فضا آزادتر شده و این تازه شروع این جریان است، اگر فضای ایران باز شود، جمعیت توریست‌هایی که به ایران می‌آیند، سیل‌آسا خواهد بود که البته اگر مدیریت نشود مخرب هم خواهد بود.

در شهرهای جنوبی اسپانیا، میراث دوران حکومت مسلمانان شمال آفریقا وجود دارد که بحث‌های بسیاری هم در مورد آن‌ها هست، که اعراب چگونه بودند و یهودی و مسیحی در کنار هم، در صلح‌وصفا زندگی می‌کردند، درحالی‌که می‌دانید بین خود مسیحی‌ها و یهودی‌ها جنگ‌ها و شورش‌های زیادی بوده است و یهودیان در این کشورهای اسلامی (برای نمونه، اسپانیا در همین دوران)، کمتر از کشورهای مسیحی آسیب دیدند.

برگردیم به بغداد. گفتیم که بغداد مرکز و نماد یک دوره از تمدن مسلمانان ثروتمند و پرشکوه است، همان‌طورکه ۵۰۰ سال بعد، اصفهانِ صفویه نقش چنین مرکزی را داشت. هم در مورد اصفهان و هم بغداد می‌گویند که هرروز کاروان‌هایی از امتعه و کالاها، از کشورهای مختلف داخل شهر و از آن خارج می‌شد. کشاورزی چگونه بود؟ صنعت چگونه بود؟ اصفهان هم در دوران صفویه پیشرفت سخت‌افزاری خوبی داشت، توان مقاومت در برابر عثمانی را داشت و نظامات کشوری محکمی ساخته بود؛ می‌گویم محکم و نه پایدار، که اگر پایدار می‌بود، نباید بلافاصله بعد از صفویه سقوط می‌کرد.

می‌بینید که از ۳۰۰ سال پیش و درست از دوران صفویه انحطاط ما شروع شد، چرا؟ همه‌جا همین‌طور است، همان بغداد یا باقی قدرت‌ها هم چنین شدند، چرا؟ ما اگر نظام پایدار داشتیم، نظام فرهنگی‌سیاسی پایدار داشتیم نباید این‌گونه می‌شد و از همان موقع است که همه چیز در اروپا مثل علم، صنعت، هنر، فرهنگ، ادب، فلسفه و… رو‌به‌رشد می‌رود. این جایی است که فاصلۀ ما با اروپا زیاد می‌شود و الان خیلی از مصیبت‌هایی که داریم به‌دلیل همین فاصله است. تا مانند چین و ژاپن، این فاصله را پُر نکنیم و جهش‌های بزرگی برای پریدن به جلو و رفتن به صف مقدم پیشرفت‌های علمی و فرهنگی نداشته باشیم، به جایی نخواهیم رسید.

یک نظریه در جامعه‌شناسی هست که می‌گوید: وقتی نهضت یا انقلاب[۴]، تبدیل به نظام می‌شود، از درون تهی می‌شود. می‌توانید این را تطبیق دهید با آنچه در مورد بغداد گفتم؟ نهضتی به وجود آمد، اسلام در عربستان جاهلی یک نهضت بود؛ نهضتی در میان مردمی که به نوعی به بت‌پرستی معتقد بودند. در برابر پرستش بت‌های ملموس، پرستیدن خدای انتزاعی غیرقابلِ‌لمس، یک پیشرفت و جهش بود که مفاهیم  انتزاعی از وجود، هستی و آفرینش را جایگزین مفاهیم قابلِ‌لمس مادی کوچک کرد.

موتور پیشرفت، در همان دوران اولیه که پر از هیجان و شور پیشرفت و حرکت بود، کار گذاشته شد و این به معنی نهضت و جنبش است. مدرنیته هم همین‌طور است. مارکسیسم هم همین‌طور است. ایدئولوژی‌ها، فلسفه‌ها و مکاتب هنری هم همین‌طور هستند. در هنگام پیدایش‌شان یک شکوفایی بزرگ اتفاق می‌افتد، بعد از مدتی که می‌گذرد، و این نهضت به نظام تبدیل می‌شود، قدرتْ مستقر شده و حکومت تأسیس می‌شود، یا مُد می‌شود (چون در هنر حکومت تأسیس نمی‌شود ولی مُد می‌شود، مانند مدرنیته که بحث طولانی‌ای دارد) و آسیب‌ها کم‌کم نمایان می‌شوند. تا زمانی که دولت تشکیل ندادید، انقلاب هستید؛ دولت که تشکیل شد همان دولت گردنتان را می‌گیرد و این چیزی است که آن نظریۀ جامعه‌شناسی بیان می‌کند. وقتی که انقلابی مستقر می‌شود، تبدیل به نظام می‌شود، نهادهای قدرت را تشکیل می‌دهد و تبدیل به نظام سیاسی می‌شود. به این فرایند «نهادینه‌شدن»[۵] می‌گویند. نهادینه که می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ تهی می‌شود، لغت خوبی است، از درون تهی می‌شود. دینامیسم آن فرو می‌ریزد، دیگر دینامیسم ندارد، توخالی می‌شود و پویایی‎اش را از دست می‎دهد. ۴۰۰ سال بعد از بعثت این اتفاق می‌افتد. در دوران صفویه هم به نام اسلام این اتفاق می‌افتد. اسلامِ صفوی پوک است. اسلامِ علوی نیست. اسلامِ علی‌ابن‌ابی‌طالب (ع) نیست. بحث اصلی من همین است که گذشته را مقدس نکنیم. درست است که آثار بسیار عالی معماری و هنر و پیشرفت‌هایی در بازرگانی و صنعت و کشورداری و نظام از دوران صفویه وجود دارد، ولی از درون تهی شده و به‌همین‌خاطر بلافاصله بعد از خودش فرو می‌ریزد. چون نهاد قدرتی است که با زور و با جباریّت نگه‌داری شده است. شاید شنیدن آنچه در ادامه می‌گویم، برایتان تازه باشد. شاه‌عباس سلطان شیعه بوده و این سلطان شیعه چه پادشاه جباری بوده است (خواهم گفت چرا)، یکی از جبارترین پادشاهان تاریخ ایران و شاید هم جهان.

فلسفۀ ساخت مانند باستان‌شناسی، لایه‌های زیرین را کاوش می‌کند و به زیربناهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی می‌رود تا ببیند که این ابنیه و فضاها در چه شرایطی به وجود آمده‌اند. به قصد کنکاش در حقیقت رسوخ می‌کند، به لایه‎های زیرین ساختارهای فیزیکی (فیزیکی یعنی آجر، دیوار، عالی‌قاپو، مسجد شیخ لطف‌الله، میدان نقشِ‌جهان، بازار) و می‌بیند که چه داستان‌ها و حکایت‌هایی در لابه‌لای این‌ها خوابیده و نهفته است. این، آن فلسفۀ ساخت است.

چه زمینه‌هایی منجر به این «ساخت» شده است؟ آیا آن زمینه‌ها که منجر به ساخت چیزی شده‌اند، همان اندازه که آن چیز، در صورتش زیباست، زیبا هستند؟ آقای «نصرالله فلسفی»، دوجلد کتاب شاه‌عباس کبیر دارد. نصرالله فلسفی مورخ معتبری‌ است و کتاب‌هایش را انتشارات دانشگاه تهران چاپ کرده است. در این دو جلد کتاب داستان‌هایی در مورد شاه‌عباس گفته می‌شود. از کرامات شاه‌عباس، پیاده رفتنش تا مشهد مقدس، کَلبِ آستانِ علی بودن، منتقل‌کردن کتیبۀ «أَنَا مَدِینَۀ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا» بر سردر عالی‌قاپو و این قول معروف که هرکه خود را به زنجیرِ درِ عالی‌قاپو برساند در امن‌وامان است و به شکایتش رسیدگی می‌شود و داستان‌هایی از این قبیل. در این کتاب دو جلدی، بسیاری از این داستان‌های رازآمیز در مورد شخصیت افسانه‌ای شاه‌عباس آمده است و این نگاهی‌ است که عوام به شخصیت شاه‌عباس دارند.

اما این در حقیقت فولکلور است. بخشی از آن در فولکلور، در ادبیات، اشعار، داستان‌های مردمی در مورد شاه‌عباس ِکبیر است و خب خیلی هم «قشنگ» است. اما واقعیت شاه‌عباس کجاست؟ حقیقت شاه‌عباس چیست؟ ببینید فلسفه یعنی حقیقت، یعنی کشف‌کردن. حقیقت شاه‌عباس چیست؟ پدرش را حبس می‌کند، او را کور می‌کند، برادرش را می‌کشد. در نمونه‌ای، شاه‌عباس ضیافتی ترتیب می‌دهد با وزیر و همراهان:

– گوارا بود وزیر اعظم؟ – جانم به فدای سلطان، مگر می‌شود سفرۀ سلطان گوارا نباشد؟ – دانستی چه بود؟ – هرچه سلطان بفرمایند بود. – سر پسرت بود!

این‌ها مدرک دارد و تمام مدارکش موجود است. شاه‌عباس یک گروه جلاد داشته که می‌گویند تعداد اعضایش ۵۰۰ نفر بوده است، با نام «چیگینی». چیگینی یعنی چه؟ یعنی آدم‌خوار، زنده‌خوار. در همان دربار هنگام جلوس به یک اشارۀ شاه‌عباس، این چیگینی‌ها (که برخی می‌گویند از آفریقا و بعضی می‌گویند از شمال روسیه آمده بودند)، در چند لحظه فردی را از صحنۀ وجود پاک می‌کردند و زنده‌زنده او را می‌خوردند. اسناد این ادعا هم هست و من هم در مقالاتم آورده‌ام.

به‌مدد این جباریّت است که نظام و حکومت شاه‌عباس هم هست. بحث پارادیمی که گفتیم، حالا این‌جا معنی پیدا می‌کند. پارادایم آن زمانه این بوده است، در پارادایم آن زمانه، مفهوم دموکراسی مثل امروز وجود نداشته است. پارادایم زمانه‌، امپراطوری‌های استبدادی بوده است. پس چنین چیزی را تقدیس نکنیم، این را الگوبرداری هم نمی‌توان کرد، چراکه متعلق به زمانۀ خودش بوده و ذیل پارادایم خودش قابلِ‌درک است.

«پارادایم» را در هنر می‎توان «آفاق معنایی» ترجمه کرد. شاید در جایی دیگر، شما پارادایم را در معادل‌هایی مثل «سَرنِمون» یا «مادرالگو» ببینید. به هرحال این پارادایم آن دوره بوده است و مربوط به امروز نیست، به‌همان‌دلیل، معماری آن دوره هم معماریِ امروز نیست. دیگر نمی‌تواند آن معماری و آن فضا تکرار شود. این هم بحث خیلی ساده‌ای در معماری است. آیا «لبخند ژکوند» داوینچی قابلِ‌تکرار است؟ کپیِ هیچ اثری در هنر مانند اصل آن اثر نمی‌شود، امکان ندارد بشود؛ چون هر اثر، مولود زمانۀ خودش است. برای زیست‌جهان خودش بوده است. زیست‌جهان خود، بحث مفصلی است. هر اثر معماری محصول زیست‌جهان خودش است.

اگر آن «محصولِ» زیست‌جهان چهار-پنج قرن پیش را آوردیم به زمان حال، نتیجه همین طرح‌هایی می‌شود که امروز در حال اجرا هستند؛ نه خود طراحان خوششان می‌آید و نه مردم. عده‌ای با زور می‌خواهند به همه بقبولانند که نمونه‌اش را داریم. همین‌جا، سر همین چهارراه ولیعصر، مسجد دانشمیر کنار تئاتر شهر (که حالا این قدر دارد تکفیر می‌شود) به آن شکل نوستالژیک گذشته نیست. محصول زمانۀ خودش است. این را مطالعه کنید، در علم‌و‌صنعت بچه‌ها سمینار دادند و همۀ نقشه‌ها را آوردند و بررسی کردند که آن طرح گذشتهگرا اگر آنجا ساخته می‌شد، چه وضعیتی پدید می‌آمد؟ چون محصول نوستالژیک، یک وابستگی قلبی بیمارگونه نسبت به گذشته دارد. آن طرح را که همه می‌شناسید، این دو نمونه، به‌خوبی قابلِ‌مطالعه هستند.

هرچیزی متعلق به زمانۀ خودش است؛ غیر از زمانِ خودش هیچ ارزشی ندارد. چنان‌که آن مدل حکومتی زمان قاجاریه، با آن سازوکارش، امروز جواب نمی‌دهد. خیلی‌ها خواستند این کار را بکنند و همان نظام سیاسی را با نام‌های دیگر در این قالب‌های نهادی جدید بگنجانند. اما نمی‌شود؛ جواب نمی‌دهد. زیرا ما اکنون پارلمان داریم، تفکیکِ سه قوا را داریم. تفکیک این‌ها برگرفته از عصر انقلاب کبیر فرانسه بود؛ ما حکومت‌داری را از فرانسه و بلژیک و چنین کشورهایی گرفته‌ایم. حالا نمی‌شود روحِ قاجاری را در این نظام‌ها به‌زور چپاند. می‌بینید که جواب نمی‌دهد؛ اگر هم هنوز مشخص نیست، روزی صدایش در می‌آید. می‌گویند چوب خدا صدا ندارد؛ الان صدا ندارد ولی روزی صدایش درمی‌آید. روزی هم که صدایش درآید دیگر نه از تاک نشان مانَد و نه از تاک‌نشان!

فلسفۀ ساخت عطف توجه به این چیزها است و باعث می‌شود که نگاهِ ما، فیلسوفانه باشد و مانند فیلسوف از سطح به عمق برویم. ساختار فضایی آن شهرها، تقدیس می‌شود. باشد، بشود؛ اما بن‌مایه‌اش چیست؟ چرا واژۀ اسلامی را برای آن به کار می‌بریم؟ یک واژۀ دیگر برای این طرح معماری بیاوریم. یک نفر اختلاس می‌کند به نام اسلام. من می‌خواهم بگویم اسلام را به این‌ها نچسبانیم. اسلام از این گزاره‌ها ندارد. اسلام نه به گنبد وابسته است نه به چیزهای دیگر؛ مانند همین چیزهایی که امروز تحتِ‌عنوان یونیک و دوریک و اسپانیش می‌گویند و نامش را سنت می‌گذارند. اصلاً این‌ها ضدّ خودش می‌شود. مثلاً به اسم حیاط‌مرکزی می‌آییم در فرمانیۀ تهران چیزی می‌سازیم و نتیجه‌اش هم اینکه مجبور می‌شوند کرکره بگذارند و تمام نما را ببندند. چون آنچه ساخته‌اند که حیاط‌مرکزی نبوده است. حیاط‌مرکزی ساختار زمانۀ خودش را می‌خواهد؛ همان زیست‌جهانی که گفتم را می‌خواهد.

یا مثلاً می‌گویند حکومت شیعه و به شاه‌عباس می‌گویند سلطان شیعه. اما من می‌گویم شاه‌عباس کجا سلطان شیعه است؟ درست است که عالی‌قاپو و معماری این دوره بسیار خوب بوده، ولی این به‌معنای سلطان شیعه بودن نیست. مسجد شیخ‌ لطف‌الله یک بنای متروکه بوده که در این دوران دوباره درستش می‌کنند: برای اینکه شیخ ‌لطف‌الله بدون آنکه دیده شود بتواند از زیر میدان وارد جلسۀ درسش بشود، با یک نقب عالیقاپو را از زیر میدان به مسجد وصل میکنند. بالای عالیقاپو حرم‌سرا و پایینش بزرگترین شراب‌خانۀ دنیا قرار داشته است. حرف من این است که اگر هم شراب خوب باشد و کسی بخواهد بخورد، نوشجانش، ولی این هر چه باشد، «اسلامی» نیست. شاه‌عباس دائماً مجالس بزم و رقص داشته؛ ولی این‌ها اسلامی که نیست. تفاوت «اسلام» و «مسلمانی» این است. شاردن می‌گوید در زیرزمین عالیقاپو یکی از بزرگ‌ترین شراب‌خانه‌های دنیا بوده و چنین شراب‌خانه‌ای در هیچ جای دنیا ندیده است. هر بشکۀ شراب اتیکتی روی خود دارد – آن موقع اتیکت فلزی یا سربی یا هرجوری که بوده- که مشخص می‌کرده این انگور متعلق به کجاست، چه نوع انگوری است، قرمز است، سفید است، از کدام تاکستان است، چه زمانی آمده و… . حرم‌سرا هم در بالا، پشت آن هم، پادگان و شکنجه‌خانه داشته است. آن طرف هم مسجد برای شیخ لطف‌الله ساخته که پدرخانمش بوده، آن طرف هم بازار و همین داستان‌ها که شنیده‌اید. قصد من رمززدایی و تقدس‌زدایی بود.

برمی‌گردیم به مبحث مدرنیته. ما غالباً صحبت از «سبک» در معماری می‌کنیم. سبک معماری مدرن را می‌شناسیم. مکتب را هم می‌شناسیم؛ ولی با فلسفۀ آن کمتر سروکار داشتیم. زیربنای تمام تحولات معماری مدرن از جمله معماری و هنر که در قرن ۱۹‌ام اتفاق افتاد -آثار بزرگ معماری مثل برج ایفل، نمایشگاه‌ها و غیره- اینها در حقیقت مسبوق به یک سابقۀ قبلی هستند که فلسفه نام دارد. تازمانی‌که شکوفایی فلسفه و اندیشه در اروپا اتفاق نمی‌افتاد، هیچ‌کدام از این‌ها به وجود نمی‌آمد. اما سؤال این است که پایه‌های فلسفی چه بود؟ اومانیسم. همان چیزی که در کلاس‌های هنر و معماری خیلی به آن اهمیت داده نمی‌شود (نمی‌دانم در هنرهای زیبا چگونه است ولی در علم‌و‌صنعت این کمبود مشهود است. جاهای دیگر هم همینطور است) چون یک خوانش ضدّخدایی از انسانمداری و راسیونالیسم دارند. منطق خردمداری را در این مثلث می‌بینید. درواقع خردباوری، همان راسیونالیسم است، انسان‌گرایی، اومانیسم است و تجربه‌گرایی پوزیتیوسیم علمی است. این سه شالوده اگر نبود، اروپا به اینجا نمی‌رسید. ما هم داریم جا پای آن‌ها می‌گذاریم، منتها با کتک! در حقیقیت شلاق جبر تاریخ بر پشت ما هم می‌خورد؛ ولی فقط ناله می‌کنیم. این شلاق خردباوری، انسان‌گرایی و پوزیتیوسیم علمی خوب است، ما را مجبور می‌کند تا در واقع از جهانِ نو تمکین کنیم. می‌دانم که در کلاس‌های دانشگاهی همان‌ کسانی که پارادایم‌های منسوخ کهن و آن جو را تقدیس می‌کنند و می‌خواهند که دوباره آ‌ن‌ها را زنده کنند، برعلیه همۀ این‌ها، منظورم این سه پایۀ اصلی مدرنیته است، همواره در  حال تبلیغ هستند. در واقع دیکته میکنند و برای همین است که می‌گویم تفاوت «فلسفه» با «مکتب» و «سبک» چیست. و در این بحث، در حقیقت سخن از فلسفۀ ساختارهای فضایی کردم. بازهم می‌گویم در لایۀ زیرین هرچیزی فلسفهای نهفته است.

بخش پرسش‌وپاسخ‌

سؤال: در قسمتی از صحبت‌ها، تأکید داشتید که ما باید میراثی را نگه داریم که از گذشته برایمان مانده. می‌خواستم بپرسم جایگاه میراث در پارادایم امروزی ما چگونه توجیه می‌شود؟ این را ما باید در چه قالبی تأکید کنیم که بفهمیم باید آن را نگه داریم؟

جواب: میراث گذشته، پدر و مادر ما است. مگر نباید پدر و مادرمان را نگه داریم؟ سال‌خورده‌ها را مگر نباید نگه داریم؟ ریشه‌های ما هستند. درست است که آن‌ها را نقد می‌کنیم، ولی ریشه‌های هستی و وجود ما هستند. غیر از جنبۀ مادی و اقتصادی که از نگاه متریالیستی می‌توانیم از آن‌ها پول پارو کنیم (مثل اسپانیا)، ولی از نگاه هستی‌شناسانه نشانگر هویت ما هستند. مشکل اینجاست که بعضی‌ها می‌آیند و این هویت را مقدس می‌کنند. در اینجا بحث دیگری به ذهنم رسید. آیا هویت امری ثابت است؟ یا هویت هم دائماً در حال دگرگونی است؟ برای بررسی جوابِ این سؤال نگاه کنید به مقالۀ من در سایتم با عنوان: «هستی شی و بیکرانگی وجود». اینجا بحث دیالکتیک پیش می‌آید. نه به مفهوم سقراطی- افلاطونی آن که پیش از این به آن اشاره شد. یک دیالکتیک دیگر هم داریم که متعلق به قرن ۱۷ و ۱۸ است، هگل و پس از آن مارکس گفته‌اند. این دیالکتیک فلسفی چهار اصل دارد

اولین اصل، تضاد است. موتور اصلی وجود تضاد است. در درون هر چیز و هر پدیده‌ای جنبه‌های متضاد وجود دارد. در درون شما، در درون هرکسی، جنبه‌های متضاد وجود دارد. کشاکش، آن چیزی که در ادبیات و اسطوره‌ها وجود دارد؛ خیر و شر، نیکی و بدی، اهورا و اهریمن، روشنایی و تاریکی. در درون هر شی جنبه‌های متضاد در حال جدال‌اند و موتور اصلی هرچیز همان تضاد وجود است. مرگ و زندگی در هر کسی در جدال است. در بچه‌ای که به دنیا می‌آید، از همان اول مرگ و حیات با هم در جدال‎اند تا آخر یکی بر دیگری غلبه کند و دوباره شاید تضاد دیگری جایگزین آن شود. در همین صندلی هم تضاد وجود دارد ولی ما نمی‎بینیم. کار فلسفه همین است، به کلی‌ترین وجوه هستی یک شی می‌پردازد. کلی‌ترین وجه همین تضاد است. صد سال دیگر که ببینید، این صندلی آیا به همین شکل است؟ کار فلسفه همین است؛ می‌گوید اگر این شی صد سال دیگر پوسیده است، به یکباره که نپوسیده، پس از همین حالا در حال پوسیدن است و استحاله دارد پیش می‌آید. هرکدام از این‌ها مبحث مفصلی است. ولی ما چاره‌ای نداریم جز اینکه از داستان فلسفه و جامعه و تاریخ، از هر کدام، یک تکۀ کوچک برداریم، فقط برای اینکه دست‌کم زبان این‌ها را بفهمیم. این خیلی مهم است، یعنی از سطحی‌نگری خارج شویم ولی فیلسوف یا جامعه‌شناس نمی‌شویم، فقط این زبان را می‌فهمیم. در ادبیات هنر و معماری همۀ این‎ها به‌کاررفته است. در ادبیات، هرمنوتیک به‌کاررفته، پارادایم به‌کاررفته و… . چون همۀ این‌ها زیربناهای فلسفی فهم مباحث هنری و معماری هستند. در نظام مملکت‌داری هم تضاد هست. بین رئیس و کارمندانش تضاد هست. بین کارگر و کارفرما همین‌طور. تضاد بزرگ تاریخی مارکسیستی از اول قرن نوزدهم بین پرولتاریاها و صاحبان سرمایه تلقی می‎شد. انقلاب‌ها از همین تضادها به وجود می‌آید. بین تودۀ مردم و حکومت‌گران تضادهای زیادی هست.

اصل دوم، اصل حرکت است. هیچ‌چیزی ثابت نیست، همه‌چیز در حال حرکت است. ونگوگ این اصل را تصویر کرده؛ مزرعه، آفتابگردان، همه‌چیز. واقعاً مجنون حرکت بوده. لمحه‌ای جهان ثابت نیست. هراکلید، فیلسوف متریالیست ماقبل مسیحیت می‌گوید: «هیچ‌کس دوبار در یک رودخانه شنا نمی‌کند.» چرا؟ چون نه آن رودخانه همان رودخانه است و نه شما که شنا می‌کنید همان آدم. هر نفسی که بر می‌آید و فرو می‌رود، شما تغییر می‌کنید. من همان آدم لحظۀ قبل نیستم. این را فلسفه می‌گوید، اما علم و ابزار علمی هنوز ابزار آن را ندارد که در هر لحظه حرکت را درون همه اشیاء از جمله این صندلی ببیند.

من زمانی که هم‌سن شما بودم، به کلاس‌های آقای دکتر آریان‌پور در بهارستان می‌رفتم. ما در کلاس، تاریخ دیرینه‌شناسی انسانی را می‌دیدیم؛ اینکه اندام بشر چه تغییراتی کرده. گفته شد که چند صد سال است که آناتومی انسان تغییر نکرده. سؤال شد که شاید دستگاه‌های اندازه‌گیری ما نمی‌تواند تغییرات را ثبت کند. فلسفه کارش همین است، چون تعمیم منطقی می‌دهد. می‌گوید اگر چیزی در طول دویست سال تغییر کرده، پس الان هم در حال تغییر است. یک روزی دستگاه‌های علمی قادر به ثبت این تغییرات می‌شوند کما اینکه روز‌به‌روز دقتشان بیشتر می‌شود. پس همه‌چیز در حال تغییر است، حتی زن‌ها! در نظر فیکسیست‌ها  همه‌چیز ثابت است، هویت، ماهیت و ذات زن ثابت است. اما وقتی نگاه می‌کنی، همین زن در طول تاریخ چه دگرگونی‌هایی را از سر گذرانده. ظاهر، پوشش، روابط و… تغییر کرده. الان دیگر ضعیفه نیست. این زن کجا دیگر آن ضعیفه است؟ مادربزرگ‌های ما این‌گونه بودند که سنگ می‌گذاشتند جلوی دهانشان تا هنگامی‌که حرف می‌زنند صدایشان باعث تحریک مردها نشود. الان در فرانسه زن فرانسوی آشپزی و بچه‌داری بلد نیست. بنابراین ذات و هویت هم دگرگون شونده است.[۶]

اصل سوم تأثیر متقابل است. فقط من نیستم که روی شما تأثیر می‌گذارم، همین الان شما هم دارید روی من تأثیر می‌گذارید. ماه نیست که روی جزر و مد زمین اثر می‌گذارد، زمین هم بر ماه اثر می‌گذارد. این اصل تأثیر متقابل است. هر چیزی تابع این اصل است. این اصل را با ابزار علمی نمی‌توان مشاهده کرد. وقتی می‌گوییم فلسفه پیش‌آهنگ علم است، یعنی همین. یعنی علما و دانشمندان با این رهنمودها به دنبالش می‌روند و پیدایش می‌کنند.

اصل چهارم جهش است. تغییرات اندک روی همدیگر انباشته می‌شود. نارضایتی عمومی در جامعه همین‌طور است؛ هی مردم خفه‌خون می‌گیرند. یک روز سروصدایی از آن‌ها درمی‌آید. یک دادی می‌زنند، سرکوب می‌شوند. یک روز ۱۰ نفر می‌آیند، سرکوبشان می‌کنند. یک روز میلیونی می‌آیند، باز سرکوبشان می‌کنند. اما آخر انباشته می‌شود، عقده و نارضایتی انباشته می‌شود و یک دفعه بیرون می‌ریزد، همچنان که دیده شده؛ انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب ایران، انقلاب مشروطه، انقلاب اکتبر شوروی، همه یک شبه که به وجود نیامده‌اند. در زیست‌شناسی هم دیده می‌شود؛ آب، تا ۹۰ درجه هنوز آب است، تا ۹۹ درجه هنوز هم آب است، بعد با یک درجه یک دفعه تبدیل به بخار می‌شود، ولی شرطش همان یک درجه‌ای است که گرم‌تر شده تا یک دفعه انفجاری می‌شود.

سؤال: همین‌طور که برای مدرنیته و سبک و مکتب همیشه دسته‌بندی می‌کنند، می‌خواهم بدانم که در ایران از الان یا حتی قاجار به قبل اصلاً ما چنین چیزی داریم؛ یعنی می‌توانیم بگوییم که فلسفۀ خاصی بوده که در امتداد آن مکتبی تشکیل شده و مثلاً بنایی مثل چهل‌ستون یا شیخ لطف‌الله را به وجود آورده؟

جواب: در آن ایام بوده ولی الان من نمی‌شناسم. من خبر ندارم. اگر چنین چیزی وجود داشته باشد که عالی می‌شود. یعنی سکوی پرش می‌شود. اصلاً به چنین چیزی برای پرش احتیاج داریم.

سؤال: خودِ شما امروزه معماری می‌کنید. اگر ما بخواهیم امروز معماری کنیم، فلسفه‌ای که براساس آن معماری بکنیم، چه باید باشد؟ هر معمار باید فلسفۀ شخصی خود را داشته باشد یا همه باید به سمت‌وسوی خاصی بروند؟

جواب: نه، «باید» ندارد. این ساده است که «باید» ندارد. اگر در علم گزاره‌های ثابتی داریم که دو ضرب‌در دو مساوی است با چهار، در هنر و معماری، بحث پارادایم و بحث هرمنوتیک است. بحث نظریۀ فازی مطرح است. نظریۀ فازی‌لاجیک[۷]، نظریۀ نسبیت مطلق است، نسبیت انیشتینی آن‌قدر تعمیم داده شده که حقیقت مطلق مورد تردید واقع شده است؛ چیزی مثل دیکانستراکشن. این هم نظریه‌ای است در ریاضیات توسط آقای لطفی‌زاده معروف به پروفسور لطفی، ایرانی‌الاصل آمریکایی، که در بدو امر این نظریه را در ریاضیات ابداع کرد و موجب پیشرفت‌های شگفت‌انگیز در علوم فضایی و حقوق و همه‌چیز شده است. اول در ریاضیات بود، بعد بازتاب‌هایی پیدا کرد. منطق فازی یا منطق دامنه‌های خاکستری، دامنه‌هایی است که نه سیاه است نه سفید، نه راست است نه دروغ، نه بد است نه خوب. شما در پست‌مدرنیته با آن آشنا هستید. اصلاً یکی از دستاوردهای پست‌مدرنیته این است. تا دوران مدرن جواب یک سؤال آری یا نه است، ولی در دروان پست‌مدرن جواب یک سؤال هم آری و هم نه است. نه آری و نه، نه است، یک چیزی بین این دوتا. فازی‌لاجیک نسبیت انیشتینی را تعمیق داد. نسبیت انیشتینی که در فیزیک بود، به نسبیت هستی‌شناسانه و وجودی رسید.

به ادامۀ سؤال برمی‌گردیم. اولاً معماری این‌گونه نیست. مثلاً در هندسه وقتی در دستگاه هندسۀ اقلیدسی هستید، دو خط موازی در بی‌نهایت همدیگر را قطع می‌کنند. هندسۀ اقلیدسی سه اصل بدیهی اولیه دارد ولو ثابت‌نشده. به آن‌ها بدیهی اولیه می‌گویند؛ پوستولا. در هنر و لذا در معماری غیر از جنبه‌های فنی و علمی، جاهایی که مربوط به زیبایی است، مربوط به احساس است، مربوط به عاطفه است، مربوط به جنبۀ هنری معماری است، دیگر اصل بدیهی اولیه نداریم. بنابراین به نظر من معماری امری است خودمعیار، معیارش در خود هنر است؛ اما وقتی صورت اجتماعی پیدا می‌کند، معیارش، معیار اجتماعی است. معیار جامعه‌شناختی است. نمی‌دانم توانستم به سؤال شما جواب بدهم یا نه. در بحث‌های معماری خیلی کم با واژۀ «اصل» سروکار داریم. «رویکرد» را استفاده می‌کنند؛ شما چنین رویکردی داشتید، من چنین رویکردی دارم. این رویکردها با همدیگر رقابت می‌کنند، همچنان که در معماری غرب رقابت کردند. و بعد یک چیز از آن‌ها به‌عنوانِ سرآمد، یعنی چیزی که مورد اقبال عمومی واقع می‌شود، بیرون می‌آید و می‌شود محصول این نزاع‌ها. ما هم بین سنت‌پرستی، سنت‌ستیزی، و بقیۀ چیزها باید وارد چنین نزاعی بشویم. محصول را بیرون بدهیم، نه که فقط حرف بزنیم. من محصول عقاید خودم را بیرون دادم. چیزی که در اینترنت و کارهایم می‌بینید و می‌توانید بازدید کنید. معمار باید اثری از خود به وجود بیاورد و بگوید این منم. بعد ببینیم که چگونه جامعه با آن مواجه می‌شود. مثل کلیساها، کلیسای رونشان لوکوربوزیه در ابتدا مورد مخالفت واقع شد. متعصبان مذهبی می‌خواستند خرابش کنند؛ به نظر آن‌ها کلیسا نبود. کلیسای گوتیک عظمت و شکوه داشته، انسان در برابرش ناچیز بوده، اما کلیسای لوکوربوزیه دوست‌داشتنی است، کبوتر است، به خیلی چیزها تشبیه‎اش کرده‌اند. خدای انسان‌مدار است، خدای رفیق است، خدای جبار نیست. خدای کلیسای گوتیک خدای دست‌نیافتنی است. کلیسای رونشان انعکاس همین رویکرد بود. خدای انسانی، خدایی که از آسمان به زمین آمده، خدای نرم و ملایم، نه جبار. این کلیسا به‌لحاظ حسی و عاطفی و زیبایی‌شناسانه ملایم و نرم است و خشونت کلیساهای گوتیک را ندارد. پارادیم اینجا مفهوم می‌شود، پارادایم زمانۀ کلیساهای گوتیک، خدای دست‌نیافتنی آسمان‌ها بود. در دوران مدرن خدا از آسمان به زمین آمد، رفیق شد با انسان. ما هم در صفات الهی همۀ این‌ها را داریم. در فرهنگ مذهبی، ما خدا را با صفاتش می‌شناسیم، صفات ثبوتیه و سلبیه. این فکر خیلی بالاست چون خدای اسلام خدای انتزاعی است، قابلِ‌لمس نیست. برخلاف آیین‎های بت‎پرستی شکل ندارد، منزه است، منزه از هر چیزِ شکلی. بنابراین با مفاهیم ادراک می‌شود. با صفات سلبیه و ثبوتیه. در آن صفات هم صفات متضاد داریم. جبار، رحمن، قادر. در مکتب اسلام. مکتب اسلام، نه مکتب صفوی، مکتب علی. وقتی از اسلام می‌گویم، از علی صحبت می‌کنم به‌عنوانِ مفسر اسلام و کسی که اسلام در او متبلور شده. علی از معدود کسانی است که تبلور اسلام ناب اولیه هستند. نهج‌البلاغه را بخوانید و ببینید چه دریایی است. شاید امروز تعداد کمی را پیدا کنید که هم مذهبی باشند و هم ضد سلطان شیعه.

القصه، در معماری و هنر دو ضرب‌در دو مساوی چهار نیست؛ یکی ۲/۲، یکی ۳/۲ و … به دست می‌آورد. اما اگر زیربنای تحول فکری را می‌خواهید، باید در فلسفه و اندیشه پیدا شود. تا پیدا نشود جهشی صورت نمی‌گیرد، ولو اینکه بعضی جوامع آن را از غرب گرفتند و خوب پرورش دادند که اشکالی هم ندارد. همۀ چیزها را باید از آنِ خودمان بکنیم، هضم بکنیم. در حال حاضر تمام تحولات جهان به ما زورچپان شده؛ پس از ورود ماشین، در معماری به وضوح می‌توان این تحمیل بیرونی را دید. ورود ماشین با بافت شهرهای کهن ما چه کرده. آن‌ها را شیار زده و تمام بازارها را از وسط دو نیمه کرده. چون ماشین از خودمان نبوده. به زور آمده. باید اگر چیزی را می‌گیریم، به‌نفع خودمان آن را هضم و جذب و دفع کنیم. این هم یک تلاش بزرگ فلسفی می‌خواهد، حتی هضم و جذب آن چیز، ولو اینکه خودمان نتوانیم چیزی را ابداع کنیم.

سؤال: دلیل اصلی اینکه ما در ایران چنین فلسفه‌های پشت‌سرهمی نداریم تا به تکامل برسیم و یک سری سبک‌هایی پشت‌سرهم داشته‌باشیم، چیست؟

جواب: علت، عقب‌افتادگی ماست. چرا آن‌ها جلو رفتند. در این باب خیلی چیزها گفته شده ولی این‌ها باز علت‌العلل نیست. مثلاً گفته شده یکی از عواملی که باعث پیشرفت اروپا شد، دستاوردی است که در جنگ‌های صلیبی از شرق گرفته‌اند، خیلی چیزها را از تماس با شرق که یکی از مفصل‌های مهم آن جنگ‌های صلیبی بوده، گرفتند، در بیزانس، سوریه و لبنان کنونی. آغاز داستانی که می‌بینید در اسرائیل هنوز هم ادامه دارد و به‌همین‌علت عده‌ای می‌گویند که این جنگ صلیب‌صهیون است برعلیه مسلمانان. داعشی‌ها از این نظریۀ صلیب‌صهیونی استفاده می‌کنند: وحدت صلیبی‌ها و صهیون‌ها برعلیه دین اسلام. بنابراین یک دلیل، جنگ‌های صلیبی است ولی این سؤال باقی است که چرا ما وانهادیم و آن‌ها گرفتند؟ خیلی چیزها در فلسفه، در تفکر، در بحث اقتصاد و… وجود دارد. ماشین بخار اختراع شد، جهانگرد شدند، کریستف کلمب به فتح دریاها پرداخت و… ولی علت‌العلل چیست. این‌ها همه علت‌های جزئی یا پسینی هستند. این عقربه آن عقربه را می‌چرخاند و آن هم یکی دیگر را. ولی آن عقربۀ اولی چرا به این سمت یا به آن سمت رانده شد، من نمی‌دانم. در حوزۀ جامعه‌شناسی شروع کردند که علت انحطاط ما فلان و بهمان است. گرچه تلاش‎های بسیار خوبی است ولی باز هم در سطح می‌چرخند. مثلاً آقای نراقی، سید جواد طباطبایی، مقصود فراستخواه، قاضی مرادی، آجودانی و… حدوداً سی سال است که شروع کردند به کنکاش در این که چرا ما این‌گونه هستیم. یا آقای زیباکلام و دیگران. باز هم این‌ها علت‌العلل نیست. این افراد بیماری‌هایی را رصد کردند، مثلاً روحیۀ اجتماعی نداریم، خودمدار هستیم و از این جور چیزها. آقای علی‌محمد ایزدی، وزیر کشاورزی دوران بازرگان، یک مجموعۀ نُه جلدی نجات نوشته که یکی از آن‎ها دربارۀ روحیات و خلقیات ما ایرانی‌هاست ولی باز هم سؤال می‌شود که چرا روحیات و خلقیات ما این‌گونه است، چرا روحیات و خلقیات ما در گذشته شکوه‌آفرین بوده ولی الان بدبختی‌آفرین شده. جمالزاده پیش از همه تحت همین عنوان نوشته. پس از او مهندس بازرگان سازگاری را در این باب نوشت.

سؤال: وقتی داشتید در مورد شاه‌عباس صحبت می‌کردید و نقش‌جهان و چیزهایی که ساخته بود، در واقع فلسفۀ ساخت معماری دوران صفویه را به یک نفر نسبت دادید. مثل این است که وضعیت معماری الان را به آقای خامنه‌ای نسبت بدهیم. با توجه به اینکه معماری در رابطۀ بسیار زیاد با اقتصاد و سرمایه است، من می‌خواهم بدانم که مثلاً ما این لایه‌ها را چگونه می‌توانیم در دورۀ صفوی تعیین کنیم. مثلاً در نقش‌جهان روسپی‌خانه‌هایی بوده که مالیات‌هایی می‌دادند و قطعاً در ساخت یک مسجد مثلاً از همین مالیات استفاده می‌شده. وقتی که الان داریم با رویکردی انتقادی معماری صفوی را بررسی می‌کنیم، معماری صفوی را در ارتباط با شاه‌عباس بررسی می‌کنیم. آیا این امکان را هم داریم که شاه‌عباس را به‌عنوانِ شخص اول مملکت کنار بگذاریم و این لایه را به صورت جدا بررسی کنیم. یا به‌خاطر نوع نظام حکومتی و اقتصادی، این امکان نیست، برای اینکه این‌ها باید در طول هم باشند. شاه‌عباسِ بد، نظام اقتصادیِ بد؟

جواب: من نگفتم روسپی‌خانه. درست است، این افراد در آن زمان شماره داشتند، کارت داشتند،‌ و این هم یکی از پیشرفت‌های ساختاری آن زمان است. خیلی سؤال ظریف و به‌جایی کردید. بحث پارادایم هم همین بود. شاه‌عباس هم محصول آن زمانه و آن جامعه است. بعضیها می‌گویند که دولت و حکومت، قدرت متمرکز است. قدرت جامعه است که متمرکز می‌شود و متصل می‌شود به یک شخص. در تاریخ ایران وقتی نگاه کنیم، می‌بینیم که آن کسی که غلبه داشته، پادشاهان و سلاطین بودند که مغز درستی هم نداشتند و از عجایب ایران است که پادشاهان ابله و وزرای دانشمند داشته است؛ خواجه نظام‌الملک، خواجه نصیر، امیرکبیر و… این هم از اسرار تاریخ ایران است. ولی این پادشاه و سلطان جاهل که از آسمان نیامده، این جامعه بوده که او را بالا برده. یک چیزی درون این ساختار است که این فرد را بالا می‌آورد. بحثی که گفتم آجودانی و نراقی و چند نفر دیگر کار کردند. در اینجا با بحث دیگری درگیر می‌شویم. پیش از انقلاب، ما تصور می‌کردیم که دربار سلطنتی وابسته به امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار اگر از آن بالا بیاید پایین، همه چیز درست می‌شود. این متفکرانی هم که عرض کردم، الان بعد از انقلاب در اثر این تجربه فکر می‌کنند که ای بابا اون هم که رفت پس چرا ما هنوز همان‌جور هستیم. در بعضی جهات پیشرفت کردیم، در بعضی جهات بدتر شدیم. به این نتیجه رسیدند که هر عیبی که هست از مسلمانی ماست. سیدجمال‌الدین اسدآبادی میگفت اصلاً اروپا مسلمان‌تر از ماست. هر عیبی که هست از خودِ ماست نه از آن بالا. فیلسوفان هم همین را می‌گویند. تفکر سنتی فکر می‌کرد که اگر این سکان را از دست این فرد بگیرد و خودش سکان را به دست گیرد، همه چیز روبه‌راه می‌شود. اصلاً دوران مدرن در سیاست و نظام‌های سیاسی و احزاب هم با همین اندیشه شناخته شده است. همۀ احزاب می‌گفتند که من بیایم همه‌چیز درست می‌شود. بعد می‌گویند که نخیر تو هم آمدی و هیچ‌چیز درست نشد. کما اینکه مرتب احزاب سوسیالیست آمدند، احزاب راست آمدند، همین الان ترامپ را می‌بینید. پیش‌بینی می‌شد از اول، که حالا ترامپ هم بیاید شق‌القمری نمیکند. می‌بینید او هم آمده، کارهایی هم کرده ولی جلویش گرفته شده است. برای اینکه بنیاد دموکراتیک دارند. بنابراین شاه‌عباس هم محصول زمانۀ خودش است؛ محصول زیست‌جهان خودش است، آن زمانه اقتضا می‌کرده که یک دیکتاتور در رأس قدرت باشد. تاریخ ایران، تاریخی است که تک‌وتوک نمونه‌هایی داشته مثل برخی پادشاهان زندیه یا آل‌بویه که در دوران موقت امنیت و آرامش به سر میبرده. در آن پارادایم سیاسی زمانه خیلی مهم بوده که این شخص چه کسی باشد، ولی الان دیگر زیاد مهم نیست. آن‌قدر مهم نیست که یک دفعه جهان دگرگون شود. سوسیالیست‌ها و احزاب میانه و دیگران آمدند ولی جهان تغییر نکرده، چون خود این قدرت سیاسی محصول پایه است. برای همین است که متفکران امروزی قدرت در پایه را مطرح کرده‌اند. قدرت در پایه قدرت مردم است؛ نه لزوماً کشتی و سکان کشتی. از همین پایین کنترل کنید. بحث نهادهای مدنی یا «سمن‌ها» (سازمان‌های مردم نهاد) بحثش همین است. بحث متفکرین همین است؛ از طریق این شبکه‌های خیلی گسترده و خیلی کوچک مثل انجمن‌های علمی. ببینید در مقابل همین انجمن‌های علمی هم مقاومت‌های خیلی زیادی از سوی حکومت وجود دارد. من به یک فرانسوی یک بار گفتم که ایران مثل اسب سرکشی می‌ماند؛ این اسب مهار شده و افسارش نگه داشته شده ولی آن چنان پتانسیلی دارد که اگر این افسار رها شود، در عرض بیست سال می‌شود چین. چون همۀ امکانات را دارد. به‌خصوص امکانات نیروی انسانی که در منطقه مشابه ندارد. اروپایی‌ها هم می‌دانند ایران چه پتانسیل‌هایی دارد. به‌همین‌دلیل هم می‌خواهند رابطه برقرار کنند: مسئلۀ برجام و این‌ها. پتانسیل قوی اقتصادی برای بازارهای آن‌هاست. قدرت باید در پایه به وجود بیاید. دیگر تفکر سنتی و اینکه فلانی را بکشیم پایین و خودمان برویم جایش بنشینیم، مطرح نیست. براندازی مطرح نیست. اصلاحات مطرح است بحث NGO ها همین است.

[۱]. Jardin des Tuileries (Tuileries Garden)

[۲] . La Grande Odalisque

[۳] Maur

[۴] revolution

[۵] institutionalisation

[۶] . هر نفس نو می شود دنیا و ما           بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نو نو می‌رسد            مستمری می‌نماید در جسد  (مولانا)

[۷]   .Fuzzy Logic

 

کوبه

هیچ نظری وجود ندارد