عدم مسجدیّت معمارانه: نقدی بر نوشتۀ «من مسجد نیستم»

.

 

نوشتۀ اخیر مصطفا مرادیان، «مسجد ایج» را معرفی می‌کند، ویژگی‌هایی از آن را برمی‌شمارد و نهایتاً آن ویژگی‌های برشمرده را با معیارهایی که از مسجد در نظر داشته تطبیق می‌دهد و چنین نتیجه می‌گیرد که «خودِ بنا با ما سخن می‌گوید که ”من مسجد نیستم“». معیارهای مسجدبودن در نظر او را از گزاره‌هایش می‌شود دریافت. بنا به نوشتۀ او مسجدها باید، لااقل، این ویژگی‌ها را داشته باشند:

«موقعیت طبیعی بنا شرایط مسجدبودن را دارا» باشد؛ «قلب شهر و نماد یکتاپرستی» باشد؛ «در مرکز شهر قرار» داشته باشد؛ و «محلی برای برگزاری نماز جماعت» داشته باشد. مرادیان «تنها وجه مشترک» مسجد ایج با مفهوم معمارانۀ مسجد را «محراب» آن لحاظ کرده و نیز گفته «در تمام طول تاریخ، مسجد برای مسلمانان تعریف مشخص» داشته است.

درنظرداشتن معیارهای این‌چنینی برای «مسجدبودن بنا از منظر معماری»، را «مسجدیّت معمارانه» می‌نامم. مسجدیّت مفهومی فقهی است؛ شرط «ضروری» مسجدبودنِ بنایی از منظر فقه، «مسجدیّت» آن است؛ به‌این‌معنا که صیغۀ مسجد را بر آن خوانده باشند. اگر بر بنایی صیغۀ مسجد خوانده شد و یکی که نمازش به صحت محکوم است در آن نماز خواند، بنای مزبور «مسجد» است و تاابد هم مسجد خواهد ماند.

احکام مسجدبودن بنا از منظر فقهی، معیاری مشخص دارد اما نمی‌شود وضع مشابهی را برای مسجدبودن بنایی از منظر معماری در نظر گرفت. تقریباً همۀ معیارهایی که مرادیان برشمرده است، مثال‌نقض‌هایی فراوان دارند. بررسی طرح و مکان و وضعیت مسجدهای تاریخی ایران، که تعداد ثبت‌شده‌هایش به ۱۳۰۰ بنا نزدیک می‌شود، نشان می‌دهد که تنوع در آن‌ها چنان زیاد است که سخن از مسجدیّتِ معمارانه عملاً ناممکن است.

«موقعیت طبیعی» هر بنایی می‌تواند درخور مسجدبودن باشد؛ درواقع اصلاً «درخوربودن» موقعیت طبیعی از شروط فقهی و معمارانۀ مسجد نیست. هیچ نیازی نیست که مسجد در «قلب شهر» یا در «مرکز شهر» باشد. همچنین تعریف عددی مشخصی هم، نه در فقه و نه در معماری، برای ابعاد و ویژگی‌های محل برگزاری نماز وجود ندارد. بنابراین در هر فضایی، در هر موقعیت طبیعی‌ای و در هر ابعادی می‌شود صیغۀ مسجد را خواند و آنجا را مسجد کرد (البته از منظر فقه، فضا/بنای مدنظر ویژگی‌هایی را باید داشته باشد؛ همچون غیرغصبی‌بودن). حتی «محراب» هم شرط ضروری مسجدبودن بنایی نیست. مسجدهایی هم هستند که محراب ندارند و در مسجدبودن آن‌ها تردیدی نیست.

گاه معماری و مردم، بر احکام سفت‌وسخت فقهی هم پُشت می‌کنند و مسجدیّت فقهی را هم زیر پا می‌گذارند؛ چه رسد به معماری و چه رسد به مستحب‌ها و مکروه‌های مسجدسازی. کم نبوده‌اند مسجدهایی که ویران شده‌اند و بر جای آنان، کاربری دیگری سر بر آورده؛ حال آنکه چنین امری با ابدی‌بودن صیغۀ مسجد کاملاً در تضاد است. به‌هرحال در این گزاره که «در تمام طول تاریخ، مسجد برای مسلمانان تعریف مشخص داشته است»، لااقل از منظر معماری، باید تجدیدنظری اساسی کرد. هیچ مسجدی ندای «من مسجد نیستم» را سر نمی‌دهد؛ چه آن مسجد، مسجدِ سده‌پنجی ایج باشد، چه مسجد سده‌پانزدهی چهارراه ولیعصر تهران.

پرسش «چه چیزی مسجد را مسجد می‌کند؟» را پیش‌تر نیز پژوهشگرانی از خود پرسیده بودند. یکی از این پژوهشگران، رابرت هیلن‌براند (احتمالاً ضمن آگاهی از تنوع حیرت‌انگیز کالبد مسجدها) چنین گفته بود: «فقط دیواری که به‌دقت در جهت قبله است». هیلن‌براند «فضایی محصور و جهت‌دار» را یگانه ویژگی تعیین‌کنندۀ مسجدها برمی شمارد. حُکم او احتمالاً برآمده از تدقیق در چندسانی کالبد مسجدهاست. شاید مُراد هیلن‌براند از چنین شرط ساده‌گیرانه‌ای این بوده که هیچ مسجدی را از مسجدبودن نیندازد؛ اما همین حکم هم مصداق‌هایی متضاد دارد. حتی نیازی نیست دیوار قبله، «به‌دقت» در جهت قبله باشد؛ چنان‌که پرشمارند مسجدهایی که اختلاف درجه‌ای نسبت به جهت قبله دارند. مصداق مسجد ایج نیز نشان می‌دهد که «محصوربودن» آن هم چندان واجب نیست. بنابراین پرسش «چه چیزی مسجد را مسجد می‌کند؟» یک پاسخ دارد: از منظر معماری چیزی نیست که مسجد را مسجد بکند؛ یا به‌عبارتِ‌دیگر مسجدیّت معمارانه بی‌معناست.

 

محمدمهدی طاهری

هیچ نظری وجود ندارد