سوگ‌نامه به‌جای سوگ، متن به‌مثابه سلفی؛ در باب واکنش‌های جامعۀ معماری به فاجعۀ پلاسکو

 

نشسته‌منتظرانیم بر لب میز تا یکی بمیرد و عرصۀ هرزگی قلم برسد. فضیلتِ اول‌نوشتن‌ها، وجاهتِ کامل‌نوشتن‌ها، پرشماری هوده‌های دیگرگونه نوشتن‌ها: نیک‌دانستن قاعده‌های بازی.

 

دیگران می‌میرند و ما می‌نویسیم؛ می‌سوزند و ما می‌نویسیم؛ می‌گریند و ما می‌نویسیم؛ آمیختگی ابتذال و انتحال: تولید انبوه متن. پلاسکو خراب بشود ما می‌نویسیم، تا زمانی که پلاسکونویسی خواننده‌ای دارد. بعد منتظر می‌مانیم، بر لب همان میز، تا پلاسکوی دیگری ویران شود، و ما باز بنویسیم، باز بنویسیم. دیگران اگر نویسنده دارند، کنش‌گر اجتماعی هم دارند؛ اگر عده‌ای می‌نویسند، عده‌ای هم روبه‌روی شهرداری جمع می‌شوند و اعتراض می‌کنند. ما اما، فقط نویسنده داریم، منتظریم یکی بمیرد و چیزی بنویسیم.

 

لحظۀ مرگ که فرا برسد، انبوه جماعت «خبرِمرگ‌دهندگان»، گویی آب در لانۀ مورچه کرده باشی، سراسیمه از راه می‌رسند: سرباز مُرد، کارگر مُرد، پلاسکو مُرد، آتش‌نشان مُرد… این اول‌شده‌ها گزین می‌گویند و ایجاز می‌نویسند؛ تا نوبت به «دلقکان» برسد: ترکیب عکس اشک‌های شکسته‌مردی جوان‌پیرشده با یاوه‌نوشته‌هایی جلوه‌گرانه، همرسانی تصویر درآغوش‌کشی آتش‌نشان با هشتگ‌هایی چنگ‌به‌دل‌زن: پُر شدن توئیتر و اینستاگرام و تلگرام از متن و عکس. از دلقکان که گذشت، «قاضیان» می‌رسند: شهردار اگر دیگری می‌بود، معماری سنتی اگر رها نمی‌شد، گسستِ کذا در معماری اگر نمی‌آمد، انقلاب اگر نمی‌شد، خلخالی اگر نمی‌کُشت، یهودی اگر نمی‌بود، نظارت اگر می‌شد، رأی اگر نمی‌دادید، مارکس اگر می‌خواندید، خلق اگر متحد می‌شد، رشوه اگر نمی‌دادید، رشوه اگر نمی‌گرفتند، مدیر اگر می‌داشتیم… هر که همان که بخواهد از این جوی خون، صید می‌کند و تکه‌ای بر سفره می‌گذارد و خام‌خام می‌خورد و خون‌ازدهان‌چکان قهقهه می‌زند در نهان و اشک می‌ریزد در عیان. «تسلیت‌گویان» هم در راه‌اند. به‌نوبت تسلیت می‌گویند و به‌نوبت دستور پیگیری می‌دهند. به‌زودی چند ده کارگروه تشکیل می‌دهند تا عامل و مقصر را بیایند و وقتی یافتند، گزارشی می‌دهند و جریمه‌ای و جرمی و شکایتی و آخرسر دلجویی و گوشِ‌شیطان‌کر عذرخواهی و می‌روند تا نوبت به تسلیت بعدی برسد. دسته‌ای از تسلیت‌گویان هم هستند که بی‌طعنه‌وکنایه‌ای به دیگران، یاد و خاطرۀ کشته‌شدگان را گرامی می‌دارند؛ گویی مجلس ختمی است و خُرما تعارفشان کرده‌ای: سلامت باشید، خدا بر عمر شما بیفزاید، ممنون که آمدید، تسلیت گفتید و خوشحالمان کردید. آخر هم که نوبت به معماری‌نویسان حرفه‌ای می‌رسد، هرکدام همان می‌نویسند که خوش‌تر دارند:

 

«کوبه» در سوگ بنا نشست، نه انسان‌ها؛ نوار سیاهش را آویزانِ نامِ ساختمان کرد و ناجیان جان و مال انسان‌ها را «ناجیان بنا» خواند، خودش را تافته‌ای -روشنفکرمآبانه- جدابافته از جامعه کرد، بادی در گلو انداخت و انذار داد، باصدایی بَم به‌مانند صدای آسمانی‌ها: «آن‌گاااااه که نوبتِ تعیین مقصر فرا برسد… »؛ «آسمانه» از مرگِ برج، با شعری آخرالزمانی، لابه‌لای اخبار پایان‌نامه‌ها، جلوه‌گاهِ بیزاری‌اش از زمانۀ معاصر را ساخت؛ «جلسۀ دفاع پایان‌نامۀ کارشناسی‌ارشد، پلاسکو، القاعده، بی‌قاعده، غوطه‌وریم و بی‌خبر، عذابی سخت، شرر عدم، ابلیس‌شناسی ما، مردم روی ماشین آتش‌نشانی، تعهد آتش‌نشان‌ها، جلسۀ دفاع پایان‌نامۀ کارشناسی‌ارشد.» «رویدادهای معماری» همۀ سلیقه‌ها را پاسخ داد، از هرچه می‌شد نوشت، از تاریخ بنا تا تاریخ بانی‌اش، از اخبار جسدها تا گاوصندوق‌ها، دبیر هرکدام از سرویس‌ها چیزی گفتند؛ چنان‌که «دیده‌بان معماری» پیش‌بینی‌کرده بود، عده‌ای هم ذوق‌زده آمدند و ناآگاهانه نمادسازی کردند و از «مرگ معماری مدرن ایران» سخن راندند: «اگر چارلز جنکس انفجار ساختمان‌های پروت ایگو در ساعت ۳ بعدازظهر ۱۶ مارس ۱۹۷۲ را مرگ معماری مدرن نامید، ما نیز مجبوریم اعتراف کنیم که در ساعت ۱۱:۳۰ روز ۳۰ دی‌ماه ۱۳۹۵، معماری مدرن ایران فرو ریخت». دیگران هم هرکدام به‌نوعی چیزی نوشتند…

 

پلاسکو احساسات جامعه‌ای را برانگیخت که جلوه‌گاه احساساتشان، متن است و عکس. آتش‌نشان‌ها مردند و ما برایشان سوگ‌نامه نوشتیم، با گریه‌هاشان سلفی گرفتیم، برایشان متن نوشتیم. جامعه‌ای که کنش‌گر اجتماعی ندارد، متن به چه کارش می‌آید جز فرونشاندن احساس‌هایی که می‌شد به ممانعت از پلاسکوهای دیگر معطوف بشود. آن آتش‌نشان‌ها مردند و آتش‌نشان‌ها و کارگران دیگری در نوبت مردن‌اند. ما هم در انتظار متن نوشتن، در اتاقی گرم و در کنار استکانِ چای، به‌نقد فاجعۀ بعدی خواهیم نشست. احساسات زودگذر ما زود‌فراموش‌کنندگانِ کوته‌بین، فروکش می‌کند، متن‌هایمان فراموش می‌شوند، شهرداری باز تراکم خواهد فروخت، تجهیزات کهنۀ آتش‌نشان‌ها کهنه‌تر خواهد شد، پلاسکوها یک‌به‌یک فرو خواهند ریخت و همه‌چیز، روز‌به‌روز بدتر و بدتر می‌شود. پلاسکو هم می‌رود و انبار می‌شود در کنار قطار سمنان، مرگ سربازهای نشسته در آن اتوبوس، پرش دو زن از طبقۀ پنجم ساختمانی در جمهوری، مرگ هفده کارگر دراثر ریزش هفت‌طبقه‌ای در سعادت‌آباد، گورخواب‌ها…  می‌رود و انبار می‌شود در کنار ده‌ها فاجعۀ دیگر که یا تاکنون از خاطرمان رفته‌اند یا به‌زودی فراموششان خواهیم کرد.

 

گفته بودند که چه‌بسا «تداول خیره‌کنندۀ ابزارهای گفت‌وگوی نوشتاری» موجب شود که «نوشته» داد خود را از نقشه بازستاند. باری، گویی نوشته به نابودی خویشتن نشسته است. نوشتن به‌قصد نوشتن، نوشتن برای نوشته‌شدن، نوشته‌هایی که تولید انبوه و سپس مصرف می‌شوند. پرشماری نوشته‌ها، نوشته‌ها را از معنی و از تأثیر خواهد زدود. و از همه بدتر، نوشته‌هایی که بارِ احساسی جامعه‌ای را تُهی می‌کنند. متن می‌نویسیم و دچار وهم کنش می‌شویم؛ در خیال خوشمان، با همین متن‌ها «نوعی از کنش اجتماعی» را به‌ظهور رسانده‌ایم؛ اما ما متن می‌نویسیم و هیجان و احساسمان را ارضا می‌کنیم: انفعال روزافزون، ارمغان سوگ‌نوشته‌هاست.

 

باری سوگ نبود، سوگ اگر می‌بود، لحظه‌ای درنگ داشت، حیرت داشت، سکوت و اشک داشت. سوگ‌واره بود که به‌محض آگاهی، متن شد و بارید. سوگ‌واره بود که جز سوگ‌نامه چیزی نداشت. سوگ اگر می‌بود، فریاد می‌شد، غوغا می‌کرد؛ سوگ‌واره بود که دوسه‌روزی هشتگ و کپشن شد و بعد فراموش. سوگ اگر می‌بود بر سر شهرداری و نظام‌مهندسی و نهادهای نظارتی و مدیریتی خراب می‌شد. صادقانه نبود، اندکی راستی اگر می‌داشت، این روز واقعاً تاریخی می‌شد، زیرورو می‌کرد، تنِ نهادهای نظارتی و مدیریتی را می‌لرزاند: وضع امور به‌سوی بهبودی می‌رفت، قانون‌های ساختمان‌سازی و شیوه‌های نظارت بر آن‌ها، قانون‌های مربوط به حریق، تجهیزات آتش‌نشان‌ها، شیوه‌های مدیریتی و همه‌چیز را متحول می‌کرد. سوگی صادقانه اگر می‌بود، جنبشی به پا می‌کرد و پای مطالبه‌اش چنان می‌ایستاد که دیگرباره رسوایی پلاسکو تکرار نشود. صادقانه نبوده که باز هم، دیر یا زود، دوباره شاهدش خواهیم بود. شهر آتش می‌گیرد و می‌سوزد و ما نیز خواهیم سوخت، نشسته‌ایم و متن می‌نویسیم، جامعه‌ای که کنش‌گر اجتماعی ندارد و متن‌هایش تولید انبوه و مصرف می‌شود، متن‌نویسی به‌کارش نمی‌آید. باری سوگ‌هامان سوگ‌واره و سوگ‌نامه شده و متن‌هامان به‌مثابه سلفی شده‌اند. و همین متن، همین متنی که خواندید، متنی است در اعتراض به متن‌نویسی‌های زیاده: آمیختگی فرط استیصال و ابتذال. و همه‌چیز روز‌به‌روز بدتر و بدتر خواهد شد…

 

محمدمهدی طاهری

هیچ نظری وجود ندارد