سرگردانی یک شهر

هنگامی که در کوچه‌ها و خیابان‌های تهران قدم می‌زنم گاهی از تنوع مصالح و فرم‌هایی که در طول سالیان، چون غریبه‌هایی ناآشنا کنار هم نشسته و وجود همدیگر را تحمل کرده‌اند، تعجّب می‌کنم. نگاهی گذرا به ساختمان‌ها نشان می‌دهد هر کدام ساز خود را می‌زنند و چندان ارتباطی با هم ندارند. در تهران، ما به هیچ مصالح و فرمی «نه» نگفته‌ایم. در نمای ساختمان‌هایمان سیمان و مرمر به کار برده‌ایم، آجر سه‌سانتی کار کرده‌ایم، گرانیت هم زده‌ایم. باید خوشحال باشیم که کامپوزیت به مذاق سازندگان خیلی خوش نیامد و موجش زود فروکش کرد. تراورتن که آمد و موج نماهای کلاسیک بناها را غرق کرد، «کمیتۀ نما» در شهرداری شکل گرفت که صحبت از آن خود فرصتی دیگر می‌طلبد. حالا هر روز به مدد سایت‌های معماری تصاویر نماهای جدید، دست‌به‌دست می‌چرخند و کپی می‌شوند؛ نماهایی جایزه‌برده که به‌عمد از زاویه عکاسی می‌شوند که در آن همسایگانشان حذف شده‌اند. شاید چشم ما موقع قدم زدن در شهر، حتی اگر بنایی به واقع زیبا طراحی شود، می‌تواند آن را از بافتی که در آن شکل گرفته متمایز کند و همسایگان رنگارنگ کوتاه و بلند آن را نادیده انگارد و از معماری آن تک‌نما لذت ببرد!

اخیراً امّا نمای جدیدی در تهران مد شده است که «مدرن» نامیده می‌شود. در این نوع نما می‌توان همه نوع مصالحی را در ترکیب‌های عجیب و غریب مشاهده کرد؛ از آجر نسوز گرفته تا ترمووود، سنگ قیچی و تراورتن. همه با هم در نوارهای عمودی، افقی و گاهی شیبدار و منحنی بدنۀ ساختمان را از بالا تا پایین می‌پیمایند و دور می‌زنند. گویی به هر دستاویزی متوسّل می‌شوند که خودشان را در چشم رهگذران فرو کنند. آشِ ‌شله‌قلمکاری که بیشتر، ساختمان‌های واقع در نبش معابر را در برگرفته است که نمای دوبر دارند و اجازۀ مانور بیشتری برای بازی‌های حجمی می‌دهند. نمی‌توان قابلیتی که کنج و نبش در اختیار طراح قرار می‌دهد، نادیده گرفت اما گویا کنج و نبش تبدیل به جایی شده است که در آن بلندپروازی‌ها، سرگردانی‌ها و بی‌بندوباری‌های طراحی را در قالب نما می‌توان مشاهده کرد. گویا ترکیب‌های حجمی که قسمتی از آموزه‌های دانشکده معماری بود بالاخره در نمای ساختمان‌های نبش مجال بروز می‌یابند.

در دانشکده تمام طرح‌های معماری در زمین‌های از چهار طرف باز، به صورت تک‌بناهای مجزّا و منفک از محیط طراحی می‌شد. ما دانشجویان معماری باید هر بار ایده‌ای متفاوت نسبت به طرح قبلی و طرح‌های دیگران ارائه می‌کردیم و ناخواسته در دور رقابتی بی‌حاصل می‌افتادیم. باید کانسپت می‌دادیم، پیش از آنکه معنای آن را درک کرده باشیم. ترکیب‌های حجمی ارائه می‌کردیم و سوار بر بال پرندگان به آسمان رفته و معماریمان را به‌تماشا می‌نشستیم. نهایتِ تلاشمان برای انطباق طرح با سایت، در امتداد دادن خطوطی از سایت به درون طرح، به صورت انتزاعی و لایه‌هایی که به چشم نمی‌آمد خلاصه می‌شد. ما به هر «ژانگولری» متوسل می‌شدیم که طرح بهتری ارائه کنیم. اما مگر غیر از این است که در اکثر ساختمان‌ها در واقعیت همسایگی دیواربه‌دیوار وجود دارد و آنچه که برای طراحی باقی می‌ماند تک‌نمای ساختمانی است؟ حتی بناهای بدون همسایگی هم به دلیل محدودیت‌های مالی و سازه‌ای امکان ایجاد چنان ترکیب‌های حجمی را نمی‌دهند، مگر در پروژه‌هایی معدود. پس ما برای طراحی در کجا آموزش می‌دیدیم؟ چرا قرار بود همهٔ ما لوکوربوزیه، رایت، حدید و گهری از دانشکده بیرون بیاییم؟ چند نفرمان شانس آن را داشت که در آینده «موزۀ نور» یا «بنای یادمان نیما یوشیج» طراحی کند؟ چرا هیچ نسبتی بین آنچه که در دانشکده طراحی می‌کردیم با آنچه که بیرون قرار بود بسازیم وجود نداشت؟ پس آموزه‌های دانشکده را قرار بود کجا به‌کار بندیم؟ آیا غیر از این است که همۀ آن اشتیاق به خلاقیت در ایجاد ترکیب‌های حجمی بلاخره در نمای ساختمان‌های نبش مجال بروز می‌یابند، آن هم در ترکیبی از همه نوع مصالح که تمام آموزه‌های دوران دانشجویی را به‌صورت فشرده به مرحله اجرا درمی‌آورد.

حالا اگر شهر پُر می‌شود از ساختمان‌هایی که در آن همه نوع مصالحی با ترکیب‌های عجیب کنار هم قرار می‌گیرند، نباید تعجب کرد. چرا که رقابتی که برای «خاص» بودن در دانشکده آغاز شده بود، در بازار کار برای جذب کارفرمایی که هر بار طرحی متفاوت می‌طلبد ادامه پیدا می‌کند. از تعلیم‌دیدگان سیستمی که منحصربه‌فرد بودن و تفاوت با دیگران را تشویق می‌کند، نمی‌توان انتظار رعایت «هماهنگی بنا با معماری زمینه» را داشت. بلندپروازی‌های طراحی حجمی در دانشکده با فراهم بودن انواع و اقسام مصالح متنوع در ساختمان‌های نبش، مجال بروز می‌یابند، که البته این عارضه به بناهای نبش منحصر نمی‌شود و به تک‌نماها نیز سرایت کرده است.

فریده کلهر

هیچ نظری وجود ندارد