روش‌شناسی مزارشناسان در تعیین شخصیت‌های مدفون در بناهای آرامگاهی

حجت‌الاسلام بحرالعلوم در روز دوشنبه ۱خرداد۱۳۹۶، از ساعت ۱۰:۳۰ در سالن قضاوت دانشکدۀ شهرسازی پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دربارۀ «روش‌شناسی مزارشناسان در تعیین شخصیت‌های مدفون در بناهای آرامگاهی» سخنرانی کرد و اینک گفته‌های آن سخنرانی به متن تبدیل شده و به مخاطبان کوبه تقدیم می‌شود.

حجت‌الاسلام دکتر محمدمهدی فقیه محمدی جلالی (بحرالعلوم) زادۀ ۱۳۵۱ است و از تابستان ۱۳۷۳ پژوهش دربارۀ بقاع متبرکه و مزارها را آغاز کرده است. آنچه در ادامه می‌آید بخشی از تألیف‌های او دربارۀ مزارهای ایران است:

۱. مزارات قم؛ ۲. تاریخ تشیع و مزارات شهرستان ساری؛ ۳. مزارات یزد؛ ۴. مزارات کرمان؛ ۵. هزار مزار ایران (در ۳۱ جلد)؛ ۶. مشاهیر مزارات ایران (در ۶ جلد)؛ ۷. مزارات زنان ایران؛ ۸. مزارات تویسرکان؛ ۹. مزارات فاروج؛ ۱۰. مزارات قزوین؛ ۱۱. مزارات تهران

تعداد تألیفات ایشان دربارۀ مزارها بسیار بیش از این چند نمونۀ مزبور است. کتاب «مشاهیر مزارات ایران» به بررسی تاریخ و معماری و شرحِ‌حال مشاهیر زیارتگاه‌های ایران معطوف است و «مزارات زنان ایران» پژوهشی است در معماری و شرحِ‌حال زیارتگاه‌های زنان صاحب‌نام در ایران. کتاب «مزارات تویسرکان» نیز به معماری مزارهای تویسرکان و زندگی دفن‌شدگانِ در آن‌ها اختصاص دارد. از دیگر تألیفات او نیز می‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد:۱. مشاهیر زنان خراسان؛ ۲. نقش علویان در تشیع گیلانیان و نگاهی به دو قیام بزرگ در کوچان و کیسم؛ ۳. تاریخچۀ آستانۀ اشرفیه و معرفی بانیان و واقفان آن‌ها؛ ۴. دانشنامۀ جامع بقاع و اماکن متبرکه.  به‌صورتِ‌کلی شمار تألیف‌ها و تصحیح‌ها و ترجمه‌های حجت‌الاسلام بحرالعلوم، در مجموع، عدد دویست را رد کرده است؛ تخصص او در علم رجال و انساب و تاریخ امامزادگان و شرحِ‌حال آن‌ها است و در سال ۱۳۸۶، از شورای عالی مدیریت حوزه در رشتۀ «رجال و انساب» مدرک دکتری‌اش را دریافت کرد.

دکتر بحرالعلوم متنِ زیر را دربارۀ نشست برای مخاطبان کوبه نوشتند:

«علم مزارشناسی، زیرمجموعۀ علم نسب‌شناسی است و دانشمندان انساب و مزارشناسان برای تشخیص خفته‌گان در مزارات پنج قاعدۀ کلی دارند که به‌وسیلۀ آن‌ها هویت شخص مدفون را معرفی می‌کنند:۱. تصریح به نام ونسب؛ ۲. تطبیق موقعیت جغرافیای مهاجرت ۳. اشارۀ سیاحان و تواریخ محلی به مزار؛ ۴. کتیبه‌های تاریخی و سنگ مزار؛ ۵. اسناد موقوفات و هدایا و نذورات. ازآنجایی‌که اکثر بناهای آرامگاهی در جهان اسلام متعلق به سادات یا همان امامزادگان است لذا هجرت علویان و دلایل آن مدنظر مزارشناسان است تا دربارۀ شخص مدفون در بقاع گمانه‌زنی کنند. این در حالی است که در برخی از شهرها چند مزار به یک نام و نسب قرار دارد که در اینجا دقت مزارشناسان و تخصص آن‌ها راه‌گشا خواهد بود و سره از ناسره را معلوم خواهد نمود. اینکه علم مزارشناسی از چه تاریخی به وجود آمده از دیگر مباحث این نشست می‌باشد.»

گفتار سمینار مزبور را «شهاب‌الدین تصدیقی» و «محمدمهدی طاهری» به نوشتار حاضر برگردانده‌اند.

.

روش‌شناسی مزارشناسان در تعیین شخصیت‌های مدفون در بناهای آرامگاهی

حجت‌الاسلام دکتر محمدمهدی فقیه محمدی جلالی (بحرالعلوم)

دوشنبه ۱خرداد۱۳۹۶؛ پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران

.

.

بسم الله الرحمن الرحیم

در ایران اسلامی ۸۱۳۴ بقعه وجود دارد که شامل انبیا، امامزادگان، امراء، سلاطین، عرفا، شعرا ، حکما و حکام محلی و برخی از مشایخ اهل طریقت و صوفیان هستند؛ و در این ۸۱۳۴ بقعه بیش از ۱۰۰۰۰ شخصیت مدفون هست. یعنی ۱۰۰۰۰ موضوع پژوهشی که متأسفانه در حوزه و در دانشگاه به آن پرداخته نشده است. اگر ازمیان این ۱۰۰۰۰ مدفون، در حوزه علما را و در دانشگاه حکام و امرا و شعرا را بررسی می‌کردند، بسیاری از مشکلات ما، چه در مورد شخصیت‌های مدفون و چه در مورد معماری بقاع، حل می‌شد.

اگر ایران عصر صفویه را در نظر بگیریم، یعنی به ایرانِ کنونی، جمهوری آذربایجان، ترکمنستان، ارمنستان، تاجیکستان، افغانستان و بحرین را هم بیفزاییم، بیش از ۱۲۲۴۲ بقعه خواهیم داشت با بیش از ۲۵۰۰۰ شخصیت مدفون. اینکه می‌گویم صفویه بدان‌سبب است که بسیاری از این بقاع متبرکه را مدیونِ دولتِ صفویه هستیم.[۱] اگر ۵۴ کشور اسلامی را در نظر بگیریم، بیش از ۴۰۰۰۰ زیارتگاه داریم که ایران با دراختیارداشتن بیش از ۲۰درصد این زیارتگاه‌ها (۸۱۳۴ بقعه)، در رتبۀ اول است. بعد از ایران، مصر با ۱۸۹۶ بقعه، عراق با ۱۲۶۰، سوریه با ۱۰۵۰، افغانستان با ۸۷۲، پاکستان با ۳۷۲ و ترکیه با ۴۰۰ بقعه قرار دارند؛ البته این آمارها تا همین لحظه هستند و امکان تغییر در آن‌ها وجود دارد. در مجموعِ این زیارتگاه‌ها ۶۰۰۰۰ شخصیت مدفون هستند و جالب اینجاست که در ۸۰درصد این بقاع متبرکه «علویّون» مدفون‌اند: علویّون یا از حکّام محلی بودند، یا از علمای منطقۀ‌شان، یا از شرفا، یا همچون شاه نعمت‌الله ولی از مشایخ طریقت بودند. البته ۱۰درصد این بقاع متبرکه هم مخصوص زنان است؛ ۸۰۰ نفر در ایران و ۴۰۰۰ نفر در سراسر جهان. مثلاً در هند، چند زنی که حاکم بوده‌اند گنبد و بارگاه بسیار مفصلی دارند، همین‌طور هم در پاکستان. در ایران هم بقاعی مثل آبش‌خاتون در شیراز و سیده‌خاتون در شهرری را داریم. از طرفی حدود ۸۰درصدِ تمامی بقاعِ متبرکۀ جهان اسلام، امامزادگان هستند.

چرا بررسی و تحلیل این بقاع مغفول مانده؟ علت این است که ما دیگر «مزارشناس» نداریم. مزارشناسی خود یک علم است و باید آن را تعریف کنیم و مشخص کنیم که اصلا از کجا نشئت گرفته است. علم مزارشناسی از کجا به وجود آمده است؟ امروزه ما آن را به وجود آورده‌ایم؟ یا صفویه؟ آل‌بویه؟ یا دوره‌هایی کهن‌تر؟

علم مزارشناسی سابقه‌ای بیش از ۲۰۰۰ساله دارد و آیۀ قرآن نیز به آن تصریح کرده است. عرب جاهلیت به دو چیز افتخار داشت: یکی به شعر و دیگری به نسب؛ و مزارشناسی زیرمجموعۀ نسب‌شناسی است. اگر مزارشناس، نسب را بلد نباشد، هیچ چیزی بلد نیست. مزارشناس باید نسب‌شناس باشد یا حداقل در کلیات نسب‌شناسی چیزی بداند؛ که اگر نداند یقیناً در تشخیص بقعه اشتباه خواهد کرد.

شعر نیز مایۀ افتخار عرب جاهلی بود؛ عرب حتی اگر سواد هم نداشت شعر می‌گفت؛ برای جنگجویانش اشعار حماسی می‌سرود، برای جذب مخاطبش اشعار عاشقانه، و اشعاری هم برای تفاخر بین قبائل می‌سروده. وقتی اعراب در اجتماع بین خود قصد تفاخر داشته‌اند، به نفوس خود جمع می‌بسته‌اند. که مثلاً «ما در گذشته ۱۰۰۰۰ نفر داشتیم» و این خود برای آنان تفاخر بود. وقتی دو قبیله می‌خواستند تفاخر خود را بر زبان آورند، به سراغ قبرهای موجود در قبرستان‌هایشان نیز می‌رفتند؛ که در زمانِ اسلام، آیۀ قرآن این کار را نهی می‌کند چون این ذهنیت در دوران اسلام نیز برای این‌ها باقی بوده است: «بسم الله الرّحمن الرّحیم، اله‍‍‍کم التکاثر، حتی زرتم المقابر؛ (به نام خداوند رحمتگر مهربان، تفاخر به بیشترداشتن شما را غافل داشت، تا کارتان به گورستان رسید)». این نهی اصلِ تفاخر به قبر است. اینکه امثال داعش می‌گویند این موضوع مربوط به شیعیان است صحت ندارد، بلکه رسمی از خودِ اعراب است. تفاخر به قبر باعث مزارشناسی شد. چون عرب باید می‌توانست بگوید که این مزار برای فلان بزرگ قبیله بوده است. این رسم، با گسترش اسلام به تمام جهان سرایت کرد و اصل آن، یقیناً برای «عرب» بوده است؛ نه عربِ حجاز در امروز، بلکه عربِ متدیّن و متمدّن «یَمَن»؛ که متأسفانه امروز این کشور در رنج بسیار به سر می‌برد. بسیاری از بزرگان و پادشاهان یمنِ قبل‌از‌اسلام، زیارتگاه‌های بسیار مهمی داشتند که لااقل تا همین ده سال پیش که بنده به آنجا رفتم سرِپا بودند. بعد از اسلام نیز در یمن، بقاعِ ائمۀ زیدیه را داریم. همچنین اینکه بعدها ایرانیان و رومیان، بزرگان خود را حتی اگر در جنگ کشته می‌شدند، به زادگاهشان برمی‌گرداندند تا در بارگاهی در زادگاهِ خودشان مدفون سازند، حاصل سرایت این موضوع از فرهنگ عرب به همۀ دولت‌ها و فرهنگ‌ها است.

زیرمجموعۀ نسب‌شناسی چند علم است که با مزارشناسی ارتباط دارد. برخی از این علوم دربارۀ ردّ و اثبات شخص مدفون است و برخی دربارۀ ردّ و اثبات مزار. فرض کنید شخصی مرده و از او عقبی مانده است. یعنی متوفی صاحب فرزندانی بوده و فرزند، صاحب فرزندانی و… . این را علمای انساب به اصطلاح «عَقَب» می‌گویند، یعنی تداوم نسل. فایده‌اش برای ما در مزارشناسی چیست؟ از زیرمجموعه‌های علم انساب، یکی «قیافه‌شناسی» است؛ یعنی به‌هنگام دیدن یک انسان، باید بتوانیم بگوییم که ایشان ملحق می‌شود به فلان شخص. نَسَب‌شناس در شناختِ ابرو، چشم، بینی، چانه و نوع هیکل باید آن‌قدر خبره باشد که همۀ طوایف را در اوصاف و روایات شناخته باشد؛ به چنین کسی ، «عالِمِ انساب» می‌گویند. فایده‌اش برای ما در مزارشناسی چیست؟ وقتی ادعا می‌کنند فلانی از نسل فلان شخصیتِ مدفون است، باید در منابع خوانده باشیم که آن مدفون چه شخصیتی داشته تا شخصیت او، معیار ما در تشخیص صحت و سقم حرف کسی باشد که اکنون ادعا کرده از نسل اوست. وقتی شخصی ادعا می‌کند که من نوادۀ فلانی و از نسل صاحبِ این بقعه هستم، عالم انساب از بغداد هم می‌تواند بگوید فلانی شخصیتی چنین و چهره‌ای چنان داشته و نَسَبش را رد کند، بدون اینکه آن فلانی را دیده باشد. یعنی گزارش‌ها چنان دقیق بوده که تصور نمی‌شده که بتوان به یک عالم انساب دروغ گفت. این کمک زیادی به مزارشناسی می‌کند.

چنانچه گفتیم، مزارشناسی تنها بحث قبر نیست، بلکه باید در جریان ملحقّات یک قبر نیز باشیم. اعراب در نسب‌شناسی، «ایام‌العرب» داشتند: وقایع را برای هم نقل می‌کردند. این از علوم پایه است که امروزه ما به آن «تاریخ» می‌گوییم .پس می‌بینیم که «تاریخ» هم برای عرب بادیه‌نشین بوده است. اصلِ علمِ تاریخ از نَسَب‌شناسی است: وقتی می‌گوییم فلان قبیله در موقعیت جغرافیایی خاصی اسکان و کشاورزی داشته یا جنگ کرده، این علمِ تاریخ است. از داخل این علم «جغرافیا» نیز بیرون می‌آید، چون در هجرت این افراد و گروه‌ها، «مکان» شرط است. وقتی «مکان»، «تاریخ»، «نسب» و «هجرت» شرط است، حاصل آن «مزارشناسی» است. اگر کسی همۀ این چهار مورد را در کنار هم نگذارد و صرفاً بیان کند که مثلاً این بقعۀ احمدبن‌موسی در شیراز است، به اشتباه می‌رود؛ چرا؟ چون همۀ علم مزارشناسی را کنار هم قرار نداده است؛ بلکه بزرگی و کوچکی بقعه در او تأثیر گذاشته است. ما به‌عنوان یک مزارشناس، اصل در مزارشناسی را بر اصاله‌البرائه می‌گذاریم. این هنر نیست که بگویند اینجا مزار پسر موسی‌بن‌جعفر است و منابع را کنارش بگذارند. حجم عظیم اشتباهاتی که امروز در کشورمان دربارۀ مزارها داریم، از این روست که مزارشناسان دربارۀ ابنیۀ آرامگاهی نظر نمی‌دهند. متأسفانه متولیان اوقاف ذی‌نفع‌اند و وقتی ذی‌نفع باشند، همان چیزی را که بخواهند، حتی اگر نادرست باشد، از صندوق بیرون می‌کشند و بر سردرب بنا نصب می‌کنند.

روش مزارشناسان چگونه است؟ تمام علمای انساب قدیم و جدید، ۵ اصل دارند. قبل از تمامی اصول، پیش‌فرض مزارشناس این است که اینجا چیزی دفن نیست. بر اساس اصول پنج گانه تعیین می‌شود که اینجا کسی مدفون است یا نه و تا زمانی که (پنج اصل)معلوم نشود،  روش مزار شناسان ، عدم دفن کسی است. پنج اصل نسب‌شناسان موارد ذیل است:

۱. صحت نام؛ ۲. تصریح مورخان و علمای انساب به تاریخ وفات و مکان دفن؛ ۳. جغرافیایی هجرت و وفات علویان یا هر شخصی؛ ۴. تأیید سفرنامه‌ها و تواریخ محلی؛ ۵. کتیبه‌های تاریخی و اسناد و موقوفات.

اصل اول «صحت نام» است. وقتی می‌گوییم فلانی به نام مثلاً احمدبن‌حسن است، باید ببینیم آیا اصلاً حسن، فرزندی به نام احمد داشته است یا نه. می‌گویند «یقین نداریم که حضرت رقیه، فرزند امام حسین بوده است یا نه؛ ولی مگر چقدر اهمیت دارد که فرزند کدام امام است!» هنوز هم که هنوز است بر سر این مسئله دعواست، گرچه رقیه (س) بقعه هم دارد. چنین ابهاماتی را مزارشناس قبول نمی‌کند. حتی اگر موضوع، زیارت‌کردن هم باشد از اصول آن ،یکی «استحباب زیارت» است، به این معنا که در وهلۀ اول یقین حاصل کنیم که نام و نسب بقعه با شخصیت درون آن تطبیق دارد و چنین فردی وجود خارجی داشته و به مذهب شیعه عقیده داشته است – آن هم شیعۀ امامی؛ نه شیعۀ زیدی، اسماعیلی، غالی یا… . بعد از این‌هاست که رفتن به زیارت این بقعه مستحب شمرده می‌شود. وگرنه قرار نیست با رفتن به زیارت هر بقعۀ ناشناخته‌ای وقت خود را بگیریم. متأسفانه طی قرون متمادی، حقیقت گفته نشده و ذهن مردم در رابطه با قبور تغییر کرده است. مذهب امامزادگان نیز در هر امامزاده‌ای فرق می‌کند. این‌طور نیست که همۀ ۸۱۳۴ بقعۀ واقع در ایران، امامزادۀ خُلّص و فرزند بلافصل امام و شیعۀ اثنی‌عشری باشند. اگر به‌راستی چنین بوده و تمامی این امامزادگان برای تبلیغ تشیّع به ایران آمده بودند، پس چرا تا قرون هفتم و هشتم مذهب غالب و رسمی ما تسنّن بوده است؟ بنابراین چنین نیست که ادعا می‌شود. نتیجه اینکه صحت نام و نسب در هر کار مزارشناسانه‌ای قسمت اول است. به‌عنوانِ‌مثال در همین شهر تهران، بعد از زیارتگاه عبدالعظیم، بزرگ‌ترین زیارتگاه، «صالح‌بن‌موسی» در تجریش است. آیا امام موسی کاظم (ع) فرزندی به نام صالح دارد؟ نه، ندارد. پس تمام شد؛ آن بقعه اولین شرط لازم برای صحت را ندارد؛ البته این رد بقعه نیست، بلکه رد شخصیت مدفون در آن است و شخصیت حقیقی مدفون را باید از دل تاریخ بیرون بکشیم. وقتی که در منبعی به نام و نسب شخص اشاره نشده است، سراغ قسمت دوم می‌رویم.

اصل دوم «تصریح مورخان و علمای انساب به تاریخ وفات و مکان دفن» است. حتی اگر به‌خلاف فرض بگیریم که امام موسی کاظم (ع) فرزندی به نام صالح داشته باشد، ارتباطش با بقعۀ مدنظر چیست؟ مگر امام موسی کاظم یا فرزندش در تهران زندگی می‌کردند که فرزندش در تهران مدفون شود؟ در این ارتباط، علمای انساب و مورخان باید هجرت این شخص را تصریح کرده باشند. دراین مورد به‌خصوص امام موسی کاظم در وهلۀ اول در مدینه بود و سپس به‌اجبار در بغداد ساکن شد. خودِ امام را به بغداد بردند ولی خانواده‌اش را که نه، پس خانوادۀ وی باید در مدینه بوده باشند.  بر فرض صالح وجود خارجی داشته باشد ،صالحِ ساکن در مدینه، در تهران چه کار داشت؟ علمای انساب هیچ تصریحی به نام ایشان و مهاجرت و دفن وی نکرده‌اند. البته مهاجرت نیز دلیل بر دفن شخص نیست، اصل برای ما «وفات» است. شخصاً بسیاری از سادات را در ایران شناسایی کرده‌ام که تاجر بوده‌اند و شغل تجارت ایجاب می‌کند که در یک جا نباشی، به‌ویژه در قرون دوم و سوم و چهارم هجری چنین وضعی حاکم بوده است. به خاطر همین، علامه نسّابه «ابواسماعیل ابراهیم بن طباطبای اصفهانی»[۲]، کتابی دارد که برای شما دانشجویان بهترین مأخذ در این زمینه است و شما را به مطالعۀ آن توصیه می‌کنم. کتاب منتقلهالطالبیه[۳] دربارۀ مهاجرت آل ابی‌طالب است که توسط آستان قدس به زبان عربی چاپ شده است ولی عربی‌اش بسیار سلیس و روان است. نویسندۀ این کتاب همگی مهاجرت‌ها را تا قرن سوم و چهارم، از کتب انساب و البته با تحقیقات و مسافرت‌های خودش استخراج کرده است و ضمن هجرت علویّون، وفات و انتقالشان را نیز ذکر کرده‌است.

مثلاً می‌گوید فلان علوی با علوی دیگری وارد «جبل» شد. این خود بحث است که جبل از کجا تا کجا بوده است. استان اصفهان، مرکزی، چهارمحال‌و‌بختیاری، دینور، همدان، قم و بخشی از تهران، همگی جزو منطقۀ جبل بوده‌اند. بعد می‌گوید از جبل وارد همدان شد و از همدان به فلان جا رفت و «وفات یافت». پس صرفِ این که صالح‌بن‌موسی وارد ری شده باشد، دقیق نیست و محدودۀ وسیعی را شامل می‌شود: ری سابق، از گرمسار که جزو «خوار» ری است – اطراف ری را خوار می‌گفتند- تا خود دماوند و شهرری و تا قزوین را شامل می‌شده است، از شمال هم تا نزدیکی تبرستان و قومس جزو ری بوده است. اگر دو یا سه صالح دیگر در تهران داشته باشیم، شما چگونه هویت صالح پسر موسی‌بن‌جعفر را با این بقعۀ به‌خصوص در موقعیت فعلی  تطبیق می‌دهید؟ پس مهم است که علمای انساب و مورخان، نه فقط به مهاجرت که به وفات شخص تصریح کرده باشند. خب، حال که صالح‌بن‌موسی وجود نداشته و تصریح به وفات هم نشده ما چه باید کنیم؟ نمی‌توان بقعه‌ای هزارساله را تخریب کرد. یقیناً شخصیتی اینجا دفن بوده که تشابه نام و نسب، هویتش را مخفی کرده است. باید دید که آیا صالح‌نامی در ری قدیم سکونت داشته است. پس مهاجرت باقیِ امامزادگان هم‌نام و هم‌نسب را بررسی می‌کنیم؛ چون دیگر نام و نسب شخصیت اولیه رد شده و صالح پسر موسی‌بن‌جعفر وجود نداشته است. باید اکنون به دنبال صالح‌هایی بگردیم که در نام و نسب با این بقعه اشتراک دارند؛ به دنبال صالح‌بن‌موسی ها، البته نه پسرِ «موسی‌بن‌جعفر»، بلکه موسایی دیگر بگردیم؛ چون ما بسیاری امامزادگان داریم که در نام و نسب با هم مشترک‌اند. مثلاً نام چهار تن از ائمۀ ما در نام علی و محمد اشتراک دارند. به خاطر همین تمام فرزندان امام رضا، امام جواد و امام هادی را می‌گویند «ابن‌الرضا»، چون نوادگان همین شخصیت هستند. یک عالم انساب باید بداند که وقتی در مورد «جعفر کذّاب» سخن می‌گویند، وی ابن‌الرضای دوم است و فرزندان وی را «رضوی اصطلاحی» می‌گویند، نه «رضوی اصلی»؛ رضوی به کسی می‌گویند که پسر خودِ امام رضا باشد و نه نوه و نتیجۀ وی. این‌ها مسائلی است که باید یک عالم انساب و مزارشناس بداند. مثلاً وقتی به شما می‌گویند نوادۀ آقا دحیه کلبی در مصر با رضوی ازدواج کرد، شما گمان می‌برید فرزند امام رضا در مصر هم بوده؟ نه؛ این «رضوی» مربوط به نوادگان جعفر کذّاب، پسر امام هادی است که همگی از مشایخ طریقت و تصوف بودند. الان هم علویّونی که در ترکیه، حمص، ادلب، شامات و افریقا هستند، همگی از همین تبارند که رضوی هستند ولی ربطی به امام رضای ما ندارند و از امام هادی هستند. مزارهای آنجا هم همین‌طور هستند. پس ما باید نام و نسبی را پیدا کنیم که مربوط به سایر ائمه باشد. در مرحلۀ اول می‌رویم سراغِ نام و نسب شخص: صالح و موسی. اگر یافت نشد، صالح و هر اسم دیگری. فرض کنیم صالح فرزند حسن یا محمد بود و از چنین نام و نسبی، یکی از نسل امام حسن مجتبی داشته‌ایم، یکی از نسل امام حسین، یکی از نسل امام جعفر صادق و یکی از نسل امام رضا؛ چگونه این مزار را با یکی از این موارد تطبیق دهیم؟

تعیین جغرافیای هجرت و وفات علویان سومین اصل است. چرا می‌گویم علویان؟ چون ۸۰درصد مزارها و بناهای آرامگاهی متعلق به سادات است. این موضوع را می‌توانید بر هر شخص مدفون تطبیق دهید: پادشاهان، انبیاء، خلفاء و… . مثلاً اگر کسی به شما گفت در شهرری حزقیل نبی دفن است، بر سرش بزنید! یا اخیراً برخی گفتند لوط پیغمبر در رباط‌کریم دفن است؛ باز هم بر سرشان بزنید! اصلاً اینجا منطقه‌ای نیست که نبی یا پیغمبری سکونت داشته باشد، پس این حرف‌ها دروغ و عوام‌فریبی است. تعارفی هم نداریم، چه یک آیت‌الله‌العظمی گفته باشد و چه یک فرد عوام. این مسائل هم از قواعد کلی است که در مزارشناسی باید دانست. وقتی این قواعد بر هم می‌ریزد، وضع همین می‌شود که می‌بینید: ما قریب به ۱۰۰۰۰ امامزاده داریم و ۶۰۰۰ نفرشان فرزند موسی‌بن‌جعفر است؛ در حالی‌که مجموع تمام فرزندان بلافصل ائمه ۳۰۰ نفر هم نمی‌شده. این حجم از فرزندان بلافصل را درست می‌کنیم و نمی‌توانیم جوابگو باشیم؛ یعنی اگر محققی هم به‌دنبال این کار برود نمی‌توانیم مدارک لازمه برای رسیدن به حقیقت را به او دهیم. تعیین جغرافیای هجرت علویان این نیست که مثلاً بحرالعلوم اینجا بگوید که «یک صالحی ما در تاریخ دیده‌ایم، فرزند امام حسن که در شهرری بوده است»؛ علمای انساب روششان چنین است که از هر کسی مطلب را می‌گرفتند و یک «دارالنقابه» داشتند. مفهومِ نقیب در قرن سوم نشئت گرفته است: خلیفه، وزیر یا حاکمِ هر دوره‌ای، نقیب‌النقبایی نصب می‌کرده؛ این «نقیب‌النقبا» هم برای علویّون بود و هم برای هاشمیّون؛ یعنی هم برای بنی‌العباس و هم برای سادات بوده است. کار نقیب‌النقبای علویان، ثبت هجرت علویان به شهرهای مختلف بوده است؛ از سادات مسافر می‌پرسیده که کجا می‌روند. از سویی عالم انساب که نقیب‌النقبا بود، در هر شهری نقیبی داشته: سرپرست سادات. پس «نقیب» یعنی بزرگ سادات. نقیب می‌بایست نزدیک ۱۰ ویژگی بسیار مهم می‌داشته؛ مثلاً می‌بایست از همه زیباتر باشد، نسبش «لاغبارفیه» باشد (هیچ‌کس در نسبش شک نداشته باشد)، در مال و علم از همه بالاتر باشد، اصلح باشد و… . شرایطی بسیار سخت بر انتخاب او حاکم بوده. نقیب، مثل یک فرماندار مخصوص سادات بوده است. وقتی یکی از سادات می‌خواست به شهری برود، موظف بود خود را به نقیب‌السادات شهر معرفی کند و بعد از معرفی، در جریده‌النسب -روزنامه، که امروز به آن می‌گویند کتاب انساب- نسب وی ثبت می‌شده و گزارشی از مسافرت او که مثلاً از ری رفته به خواف یا از مدینه آمده به قم در جریده‌النسب می‌آمده است. در شهرهای کوچک یا روستاهای دورافتاده نیز این وظیفه بر عهدۀ «جرید» بود؛ جرید به‌معنای نویسنده و جریده به‌معنای روزنامه است. از وظایف نقیب این بود که وقتی علویه‌ای می‌خواست ازدواج کند، می‌بایست به امضای نقیب و تأیید نقیب‌النقبا در می‌آمده تا هر کسی نتواند وارد سیادت شود و بدین‌ترتیب نسب خاندان رسول‌الله خراب نشود. یعنی یکی از کارهای علمای انساب، شخصیت‌دادن به شخصیت‌های خودشان بود. به‌همین‌دلیل همیشه علمای انساب تا قرن دهم هجری بزرگترین مشاوران خلفا بوده‌اند. وقتی خلیفه می‌خواست حاکمی را نصب کند، به نقیب می‌گفته که من حاکمی با چنین خصوصیاتی می‌خواهم و نقیب به او مشورت می‌داده که از فلان خانواده انتخاب کن. به‌همین‌دلیل، امیرالمؤمنین علی (ع) از برادرش عقیل همسری را می‌خواهد که فرزندش از وی، حامی فرزند دیگرش حسین باشد، عقیل نیز ام‌البنین را معرفی می‌کند که فرزندش حضرت عباس در خانواده به سلحشوری و جنگاوری و تناوری و… مشهور است. مثال‌های این‌چنینی در تاریخ زیاد داریم. به‌این‌دلیل بود که گفتم عالم انساب باید قیافه‌شناسی بداند، مأمون عباسی دو سه نفر مشاورِ نسب‌شناس داشت که وقتی از آنان پرسید چه کسی را بر مدینه بگمارد، به او گفتند از خاندان عباس بگمار؛ مأمون گفت که از هاشمیّون کسی را نمی‌شناسد؛ مشاوران گفتند نه از خاندان عباس عموی پیغمبر، بلکه از خاندان عباس فرزند امیرالمؤمنین، فردی به اسم «عبیدالله‌بن‌ حمزه شبیه» را بگمار که مردم مدینه به امیرالمؤمنین خیلی علاقه داشتند. پس عبیدالله را  فرماندار آنجا نصب کرد که شباهت زیادی هم به حضرت عباس و هم به حضرت علی داشت. امروزه که مشاوره تعطیل است و ما هرکسی را بدون توجه به نسب و خاندانش فرماندار می‌کنیم. البته تحقیقاتی هم برای انتصاب‌ها صورت می‌گیرد ولی «ذات» شخص مهم است و نه «ظاهر». علمای انساب به ذات کار دارند و نه به ظاهر؛ نسب، ذاتِ شخص است و این ظواهر، چیز دیگری. بنابراین وقتی که عقیل، نتوانست در دستگاه امیرالمؤمنین در کوفه دوام بیاورد، از دربار برادرش به دربار معاویه فرار می‌کند. معاویه چند تن از بزرگترین علمای انساب را جمع‌آوری کرده بود و عقیل را به عنوان بزرگترین آن‌ها جذب کرد؛ چرا؟ تا بتواند در جنگ و لشگرکشی و سپهسالاری و سایر انتصابات از او استفاده کند.

چهارمین اصل موردتأکیدِ مزارشناسان، تأیید سفرنامه‌ها و تواریخ محلی است. جناب آقای ناصر پازوکی[۴] چند کتاب نوشته‌اند که بسیار مورد استفادۀ من قرار گرفت و برای شما به‌عنوان دانشجوی معماری باید آشنا باشد. در بحث معماری، ظاهرِ بنا خیلی فریبنده است ولی ظاهر، یگانه ملاکِ بررسی نیست؛ ما همین الان با داده‌ها و یافته‌هایمان می‌توانیم بنایی بسازیم عیناً مانند ابنیۀ قرن چهارم. معمار زبده‌ای را حاضر کنید و به او بگویید بنایی با این خصوصیاتِ ابنیۀ قرن چهارمی برایم بساز، و باور کنید خواهد ساخت. مثلاً معمارانی در اصفهان هستند که می‌توانند کاشی و ملات را عیناً چونان نمونۀ کهنش بسازند که آدمی تعجب می‌کند. کمااینکه امروزه در مرمت آثار هم از این معماران استفاده می‌شود و به‌گونه‌ای مرمت می‌کنند که بسیاری گمان نمی‌برند مرمتی صورت گرفته باشد. آقای پازوکی بنای «امامزاده مظفّر وشتان» از قرن نهم را، در قرن هفتم گمانه‌زنی کرده؛ علت چنین اشتباهی این است که ایشان احاطه‌ای به علم انساب نداشته است و برایشان معماری، ملاک قرار گرفته است. معماری قرن هفتم و هشتم ، پلان مربعی، و اتاقی است با ویژگی‌های خودش؛ جغرافیای هر منطقه، معماری مخصوص خود را داشته است. گمان نبرید شکل و اجزای مقبره که چندضلعی یا مخروطی یا مدور یا… است از روی ذوق شخصی معمار بوده است. فرم و اجزا و دیوارهای مقابر همگی شامل مفاهیمی است و نوع معماری داخلی‌اش هم بر مفاهیم دیگری دلالت می‌کند. اگر شخص معمّم بوده یا حاکم، نوع بنای مقبره‌اش فرق می‌کرده. البته بحث ما چیز دیگری است و باید به‌سرعت بگذریم. مختصر اینکه توجه فرمایید که در مناطق سرد هیچ‌گاه از گنبدهای «شَلْجَمی» (یا شَلَجْمی) استفاده نمی‌کرده‌اند –شلجم معرّب «شلغم» است و مقصود همین گنبدهای گرد با ساقۀ نسبتاً بلند است. به این علت که برف و باران نمی‌توانسته در پوستۀ گنبد نفوذ کند و موجب ریزش آن شود. در آن زمان تا پیش از قرن ۴، هنوز کاشی‌های لعاب‌دار نیامده بود تا جلوی این امر را بگیرد و رویۀ گنبدها خشت و گل بوده است. پس در این مناطق از گنبدهای هرمی و مخروطی استفاده می‌شده‌ است. چهار، هشت یا شانزده‌ضلعی بودن مقبره‌ها مربوط به عمر یا قدمت امامزاده می‌شده و گمان نکنید بی‌دلیل چنین می‌کرده‌اند. اگر شخصیت هنگام مرگ ۱۶ نفر نواده داشته است، مقبره را ۱۶ضلعی می‌ساخته‌اند. یا گنبدهای مخروطی را در مناطق سرد و مرطوب و برفی و بادی می‌ساخته‌اند تا کوچک‌ترین برفی بر روی گنبد ننشیند و مقبره از عوامل جوی حفاظت شود. پس ما هرگز در شهرری بقعه‌ای مخروطی نمی‌بینیم مگر دو سه مقبره که یا حاکمان سازندۀ این بقاع اهل تبرستان بوده‌اند یا شخصیت مدفون در این بقاع از نسل آنان است؛ ما تمام این بقاع را بررسی کرده، شخصیت‌هایشان را شناسایی نموده، و اطلاعاتشان را درآورده‌ایم. مثلاً در تبرستان همۀ بقاع آرامگاهیِ قرون چهارم تا ششم هرمی هستند.  پس منطقه به منطقه این موضوع فرق دارد. تأیید سفرنامه‌ها و تواریخ محلی را باید دقت داشت. شاهِ صفوی به شخصی به اسم «سیدمظفر»، حکم شیخ‌الاسلامیِ منطقۀ ری را می‌دهد. وشتان نیز یکی از خوش‌آب‌وهواترین شهرهای ریِ سابق است. ایشان در محل زندگی‌اش در وشتان وفات می‌یابد و در خانه‌اش دفن می‌شود. الان آیت‌الله دریا ‌آبادی از نوادگانش و نوادۀ امام موسی کاظم هستند که بیش از ۴۰-۵۰ تألیف دارند و دستخط شاهِ صفوی هم در خانۀ‌شان نگهداری می‌شده. حال آقای پازوکی بدون دقت‌کردن به شخصیت مدفون، بنا را به جهت شباهتی که عرض کردم، به قرن هفت نسبت داده است؛ یعنی شخصیت مدفون در بنا ۲۰۰سال پس از ساختِ بنا مدفون شده است! این که مزارشناسی نمی‌شود، این توصیفِ معماری است بدون نگاه‌کردن به شخصیت مدفون. حال ویژگی وشتان چیست و چرا باید بنایش مخروطی یا هرمی باشد؟ بیشترین برف در کل تهران مربوط به وشتان است. پس باید بنایی در سبک بناهای قرن هفتم بسازد تا این برف در بنا نفوذ نکند و اگر هم برف یخ زد با یک ضربه این یخ‌ها بریزد. پس روش درست این است نه این که همین‌طور گمانه‌ای بزنیم و روی این گمانه اصرار هم بورزیم. با همین مشخصات غلط ثبت میراث ملی هم شده است؛ از این‌طور مثال‌ها بسیار داریم؛ وقتی تمامی اسناد نشانگر فوت شخصیت در قرن نهم است، بر چه حسابی گمانه را بر قرن هفتم می‌گذارید؟ و حال با چه مشقتی باید تاریخ این گمانه را در ثبت اثر تغییر دهیم؟  و این خود باعث سردرگمی خواننده خواهد شد.

بررسیِ کتیبه‌های تاریخی، اسناد و موقوفات، پنجمین اصل مزارشناسی است. فرض کنید ما هیچ‌کدام از دلایل بالا را نداشتیم، نه تصریح داریم، نه مورخی اعلام کرده‌است، نه جغرافیای منطقه به یکدیگر مرتبط است. علت این نامربوطی اسامی جغرافیایی، این است که مقدار کمی قبل از انقلاب و مقدار زیادی بعد از انقلاب، دشمنی با جغرافیای مناطق کشور کرده‌ایم. نامِ شهرهای نام‌آوری مثل «آوه» که مرکز تشیّع بود، «جَرّه» در شیراز و «قومس» با آن عظمتش را تغییر دادیم. حتی «کرمانشاهان» را هم  تغییر دادیم. هیچ مبنای فکری هم برای چنین کارهایی نیست. آوه را به «جعفریه» تغییر نام دادیم؛ جعفریه دیگر چیست؟ آوه، پایگاه تشیع، زادگاه حسین‌بن‌نوح نوبختی از اصحاب امام زمان و سفیر خاص وی است؛ چگونه می‌خواهیم امروز بگوییم ایشان اهل جعفریه است؟ مورخان کجا چنین چیزی را ذکر کرده‌اند؟ وقتی که نام موقعیت جغرافیایی تغییر کند، من به‌عنوان دانشجو، تا مدت‌ها در فکر «جعفریه»‌ام. تا بخواهم نام «آوه» را بیابم پیر شده‌ام و تا بخواهم تطبیق دهم که کدام‌یک از سادات ما به آوه آمده است، همۀ عمرم را گذاشته‌ام. حال اگر زیر نامِ جعفریه بنویسند «آوۀ سابق» باعث خوشحالی خواهد بود ولی آن هم نیست. تعمدی در این کار است. ما در تحقیقاتمان، فقط در ایران، ۱۷۶۰ موقعیت جغرافیایی داریم که مناطق را به نام امامزاده‌ها، یا شهرها را به نام بقاع متبرکه تغییر نام داده‌اند: تربت‌جام، تربت‌حیدریه، مشهدالرضا، مشهد کاوه، مشهد میقان و… . این‌ها که «مشهد» نبوده‌اند؛ بعد از مرگ امامزاده آنجا را به‌خاطر شهادت امامزاده، مشهد نامیده‌اند و ما باید نام قبلی محل را پیدا کنیم. چون مورخ دربارۀ هجرت سادات نمی‌نویسد، مثلاً، «مشهدمیقان» بلکه می‌نویسد علی‌بن‌محمد‌بن‌حسن به «تابران» رفته است. حتی ممکن است نامِ شخص دیگری هم باشد. و شمایید که وقتی نام شخص دیگری است، باید پاسخ را بیابید. وقتی که جغرافیا و نام تغییر کند، پیدا کردن پاسخ بسیار سخت می‌شود. در مورد کتیبه‌های تاریخی دست شما باز است تا بسیاری از ابنیه را با توجه به سایر موارد رد کنید. زینب دختر امیرالمؤمنین (زینب کبری) است و با‌این‌همه در مورد مکان دفن ایشان، هیچ‌کس در این زمینه به مزارشناس رجوع نمی‌کند تا نظر او را ببیند؛ چرا زینب (س) امروز سه قبر دارد؟ سودش چیست؟ یک بار با روش مزارشناسان یکی از این بقاع منسوب به حضرت زینب را بررسی کنید. تعارف هم نداریم؛ عالم انساب و مزارشناس روی کوچکی یا بزرگی بقعه هیچ تعصبی ندارد چون ذی‌نفع نیست. برایش فرقی ندارد اینجا احمدبن‌موسی دفن باشد یا آنجا علی‌بن‌موسی‌الرضا، بلکه به‌دنبال یک حقیقت بر اساس روش است. ما این پنج روش را روی چند بقعۀ مشهور در ایران پیاده می‌کنیم. شما هم اگر هر بنای آرامگاهی را با این روش بررسی کنید، یقیناً به حقیقت می‌رسید (و نه فقط گمانه).

بزرگ‌ترین مزار ما، در مشهد است: مزار علی‌بن‌موسی‌الرضا که از نظر ما علاوه بر امام‌بودن، علوی نیز هست؛ یعنی فرزند یک امام است. من دو سه کتاب آوردم: سرّالسلسلهالعلویه که دومین و بزرگ‌ترین کتاب انساب است. کتاب ۱۱۰ صفحه است ولی به قدر ۱۰۰۰ صفحه مطلب دارد چون فقط به جزئیات پرداخته است. ابونصر بخاری، نویسندۀ کتاب، در ۳۴۱ هجری وفات کرده است و  سه جلد تألیف دارد: سرّ‌الانساب‌العلویه، سرّالسلسلهالعلویه و سرالعلویه. یکی از این‌ها که اصلاً پیدا نیست، دومی چاپ شده است و اولی به‌تازگی به‌طبع رسیده است. تمامی مورخین و علمای انساب، در مورد امام رضا می‌نویسند «مات علی‌بن‌موسی‌الرضا بخراسان». خودتان بگویید خراسان قرن دوم شامل چه شهرهایی است؟ از مرو و ترکمنستان و تاجیکستان تا قزوین و حتی آذربایجان جزو خراسان بزرگ گفته می‌شده است. اگر قبری با شهرت امام رضا در هر کجای این‌ها بود، شما باید تطبیق دهید و اصالت آن را مشخص کنید.  الان چون همۀ ما با استفاده از همان روش‌ها می‌دانیم که امام رضا در مشهدمقدس دفن است و خیالمان راحت است؛ اما در مورد بقاع دیگر به این اندازه اطمینان نیست. در مورد همین بقعۀ مشهد هم علمای انساب تحقیق کرده‌اند و نظر دارند و این‌طور نیست که بی‌دلیل قبول کرده باشیم که مأمون آمده و اینجا را ساخته.

 

ما گفتیم اما رضا در خراسان دفن است. می‌دانیم امام رضا در «تابران» دفن است و در این خراسان بزرگ، از تابران تا مرو (که مرکز حکومت بود) صدها کیلومتر فاصله است. علمای انساب معمولاً کشور را ملاک می‌گرفته‌اند. حال برویم سراغ آن پنج روش: نام و نسب این شخصیت «علی پسر موسی» است با لقب رضا، ولیعهد مأمون عباسی. شکی در این نیست.

پس نام و نسب که اولین روش مزارشناسی بود، درست درآمد.

تصریح علمای انساب و مورخان به وفات نیز باید بررسی شود. ذکر شده خراسان بزرگ (و نه استان خراسان امروزی)؛ پس دایره را قدری بازتر می‌کنیم و می‌نگریم که تواریخ در این رابطه چه می‌گویند. تمام تواریخ اهل سنت می‌گویند «مات علی‌بن‌موسی‌الرضا بطوس»؛ دایرۀ بررسی ما به شهر توس محدود می‌شود. همۀ موقعیت جغرافیایی شهر توس ۳۵ کیلومتر است. باید ببینیم در این ۳۵ کیلومتر آیا قبر دیگری به نام علی‌بن‌موسی مشهور به رضا هست؟ عرض کردیم تصریح به وفات و دفن، به‌خصوص که فاصله مدنظر ۳۵ کیلومتری است. برخی از جریده‌ها، که پیش‌تر دربارۀ «جریده‌النسب» مطالبی را عرض کردم، دربارۀ این علویِ بزرگ علویان و ولیعهدِ حکومت می‌نویسد «مات علی‌بن‌موسی فی بیته بسناباد»؛ سناباد خیابان دانشگاه امروزی شهر مشهد است. کسی که در خانه‌اش مرده آیا لزوماً در خانه‌اش دفن می‌شود؟ عالم انساب گزارش درستی به نقیب‌النقبا داد که در خانه‌اش وفات یافت؛ ولی لزوماً قرار نیست محل دفن وی را نیز بنویسد. پس دایرۀ ما محدود شد به یک خیابان شش کیلومتری تا حرم فعلی امام. از طرفی بعضی از علمای عباسی می‌گویند مأمون عباسی  خیمه گاه و چادرش را در «نوغان»  زد: «مات علی‌بن‌موسی‌الرضا بنوغان». نوغان خیابان چهارراه خسروی است در مشهدِ امروزی. اهمیت جغرافیا را مشاهده می‌کنید، علمای انساب اهمیت زیادی به جغرافیای مهاجرت می‌داده‌اند. پس خانۀ امام در سناباد است؛ ولی چرا مأمون عباسی چادر را در نوغان می‌زند؟ تا نزدیک قبر پدرش هارون باشد؛ حال دایرۀ مورد بررسی ما قریب ۷۰۰ متر است: از خیابان خسروی تا اینجا. حال این آخرین گمانۀ علمای مزارشناسی در متون است: «مات علی‌بن‌موسی‌الرضا فی بیته بسنباد و دُفِنَ عند قبر هارون‌الرشید بتابران». چیزی این نظریه را تأیید می‌کند؟ بله. مأمون بر جنازۀ امام نماز می‌خواند نه در نوغان بلکه در تابران. تمام مورخین نسبی و علوی، می‌گویند وقتی یکی از وکلای حضرت جسد را داخل قبر می‌گذاشت، مأمون عباسی ناظر بود. پس اهمیت جغرافیا و گزارش‌های جرائد را می‌بینیم: تصریح به وجود و به تدفین شخص شد. آخرین شرط و روش ما هم رجوع به کتیبه‌های تاریخی و اسناد و موقوفات بود. اسناد و موقوفات ۴۰درصد ایران متعلق به امام رضا است و همه هم آن را تأیید می‌کند. کتیبه‌ای تاریخی هم داریم؟ بله. سنگ قبری که خود مأمون عباسی دستور ساختش را داد و بهترین خطاطان با خطّ کوفی آن را نوشتند و بر روی قبر امام گذاشتند. من سه سال آنجا بودم و دیده‌ام که مدل کوچک این سنگ را به‌عنوان بهترین هدیۀ آستان قدس به شخصیت‌های فرهنگی‌ای که بازدید می‌کنند، می‌دهند.

این مزار امام رضا، مزار معروفی است و شاید شما بگویید پیاده‌کردن قاعدۀ انساب در این مزار خیلی راحت است. پس این قبری که همگی اطمینان داریم حاجت ما را جواب می‌دهد، هم در نام و نسب، هم در تصریح، هم گزارش‌ها و هم در اسناد، بی هیچ شک و شبهه‌ای متعلق به امام رضا است.

چرا در مورد بقیۀ قبور این اطمینان نیست؟ چون مشکلاتی در آن‌ها است و باید به روش مزارشناسان پیدا شوند؛ و اگر این روش را پیاده کنیم، مدر بسیاری موارد بقعه به شخصیت دیگری منسوب می‌شود که این موضوع مطلوب متولیان و اشخاص ذی‌نفع نیست. بنابراین عالم انساب و مزارشناس، اصلح، افقه، اعدل و باسوادترین شخص باید باشد تا جرئت و نفوذ کلام داشته باشد: وقتی گفت کسی اینجا دفن نیست یا این سید نباید با فلان شخص ازدواج کند یا… باید همه گوش کنند. عالم انسابی در هرات با ازدواج دو نفر مخالفت می‌کرد و دلیلش این بود که یکی از آنان از خاندان پستی است و من اجازه نمی‌دهم به آن خاندان دیگر ملحق شود. چون جد وی قطاع‌الطریق بوده و ممکن است فرزند حاصل از این ازدواج، خاندان را ننگین کند؛ شرافت نسب برای علویّون و همین‌طور هاشمیّون (خلفای بنی‌عباس) بسیار اهمیت داشته است. شش ماه جنگ درمی‌گیرد و در آخر برای نقیب‌النقبا در بغداد نامه می‌فرستند تا دارالنقابه تنفیذ کند که این ازدواج صورت پذیرد و گناهش هم به گردن همان خانواده‌های هراتی باشد. همین مسائل و دقت‌ها را امروزه باید در مزارشناسی لحاظ کنیم.

برخی از دولت‌ها در مزارسازی نقش داشته‌اند. وقتی دولتی در مزارشناسی نقش داشته باشد یعنی چه؟ یعنی قدرت، پول، شهرت و… دخیل می‌شوند و رد چنین مزاری کار حضرت فیل خواهد بود: شما باید هم با قدرت، هم با دولت، هم با نفوذ و هم با عوام متعصب برخورد کنید. در چه بنایی این موضوع صورت گرفته؟ متأسفانه در همین ایران در بین بسیاری از محافل روشنفکری و تحصیل‌کرده یا دانشگاهی شایع شده است که ما تشیع را از صفویه داریم. ولی نه: صفویه بذری را که آل‌بویه کاشته بود درو کرد. البته خدماتی کرد و مذهب تشیع را رسمی کرد ولی خدماتی که آل‌بویه به تشیع کرده‌اند واقعا باورکردنی نیست: تمام کتب فقهی، فقهای برجسته، شعرای هنرمند، حاکمان و بزرگان ما به‌خصوص در زمینۀ انساب و مهاجرین علویون مربوط به دوران آل‌بویه است. به شکلی که هر کتاب انساب یا نسّابۀ قوی داشته‌ایم از دورۀ آل‌بویه است. آل‌بویه در ابتدا خواسته‌اند با یک علوی به خلافت بیعت کنند: «حسن‌بن‌قاسم علوی» که از مازندران به دست آلِ‌باوند فرار کرده بود و به طرف بغداد گریخته بود. زمانی که آل‌بویه بغداد را تصرف می‌کند، می‌گویند ما که خلیفه را از تخت انداختیم، بیاییم و با این فردِ علوی بیعت کنیم؛ تا آن موقع مذهب آل‌بویه مخفی بود. وزیر عاقلی از آل‌بویه گفت اگر با یک علوی بیعت کنید، دو مشکل دارید:اول اینکه الان هم علویون و هم غیرعلویون و حتی هاشمیون به شما احترام می‌گذارند اما در صورت بیعت با یک علوی، اولین جرگه‌ای که مخالفت خواهند کرد هاشمیون خواهند بود؛ پس به او وزارت، نقابت، وکالت یا… بده ولی با وی بیعت به خلافت نکن. مشکل دوم این است که چون تو مذهب ایشان را داری، او امام تو می‌شود و واجب‌الطاعه. تو هم نمی‌توانی او را تغییر دهی؛ برخلاف هاشمیون که خلیفه‌شان را می‌توانی عزل و نصب کنی. این دو دلیل باعث شد که با او به خلافت بیعت نکنند ولی تمام هم‌و‌غمشان را بر احترام به مشاهد مشرفه گذاشتند. همین موکب‌ها را که می‌بینید در اربعین راه می‌افتند، برای اولین بار در دورۀ عضدالدولۀ دیلمی راه افتاده‌اند. اختلاف شدیدی در کرخ بغداد بین شیعیان و سنیان شده بود. در همان سال هم برای اینکه وحدت را ایجاد کند، در چهار ورودی شهر کربلا موکبی ایجاد می‌کند و خودش پیاده می‌رود و به سنّیان می‌گوید که از این موکب استفاده کنند. فقر زیاد بوده؛ پس این‌ها مأنوس می‌شوند. از همین قرن بناسازی شروع شد؛ نه فقط شاعر و عارف و امامزاده، کم‌کم صحبت از این شد که چرا قبر امیرالمؤمنین باید در نجف باشد یا قبر رسول‌الله در مدینه؟ فاطمیان که دیدند سیادت آل‌بویه در عتبات خیلی زیاد است، و مردم بعد از زیارت حرمین شریفین، از همان راه اردن به زیارت عتبات می‌آیند و سپس از راه دریا به مصر برمی‌گردند، به این نتیجه می‌رسند که قبر رسول‌الله را از مدینه به مصر منتقل کنند: رقابت. در آن زمان که هیئت امنا و سازمان و… به شکل سازمانی وجود نداشته و این رقابت‌ها به چشم می‌خورده است. سلطان بایقرا تصمیم به برقراری وحدت سنی و شیعه در نواحی هرات و بلخ می‌گیرد. یک عده‌ای خواب می‌بینند که در ده‌خیران اطراف بلخ، قبر علی‌بن‌ابیطالب است. پس به وزیر عاقلش «امیر علی‌شیر نوایی»[۵] گفت علمای بلخ باید شهادت دهند. ۴۰ نفر شهادت می‌دهند و این خواب تکرار می‌شود و حاصل این چیست؟ «مزارشریف»، قبر علی‌بن‌ابیطالب. امام اول شیعیان آنجا دفن است؛ می‌دانید این چه حیثیت و مقامی به این دولت نوپا می‌دهد؟ بعد از سومین سال از حکومت سلطان بایقرا، با یک «خواب»، مزارشریف به وجود می‌آید. شخصیتی که آنجا دفن است کتیبه هم داشته و بنابراین روش آخر از ۵ روشی که گفتیم آن را تأیید می‌کند ولی تعمداً «علی‌بن‌ابیطالب حسینی» را نوشته‌اند «علی‌بن‌ابیطالب امیرالمؤمنین» که کتیبۀ قرن چهارم آن موجود است. البته امروزه می‌گویند که کاتب اشتباه نوشته است و… . مرحوم شیخ صدوق در ابتدای کتاب من لایحضره الفقیه می‌نویسد که من به سفارش «شرف‌الدین حسن» به منزل «علی‌بن‌ابیطالب حسینی» در «ده‌خیران» رفتم و ایشان مرا توصیه به نوشتن کتابی در باب فقه کردند؛ پس من فقه شیعه را در کتاب من لایحضره الفقیه برای او نوشتم. پدر علی‌بن‌ابیطالب حسینی ساکن بلخ بوده است.

مزارسازی برای علی‌بن‌ابیطالب در هرات و بلخ که جواب داد؛ سلطان الجایتو بنای بزرگی در زنجان (سلطانیه) می‌سازد که دورتادور این بنای بزرگ نام «علی» نقش بسته است؛ تازه مسلمانِ شیعه شده بود و خواست خدمتی به اهل‌بیت کند. رفت تا قبر ائمه را نبش کند. گفتند شیعه معتقد است نعشِ درونِ قبر ائمه و بزرگان، تازه است؛ الجایتو گفت باور نمی‌کند. گفتند پس قبر یکی از کوچک‌ترینِ این اولیاءالله را بشکاف تا اگر جسدش تازه بود منصرف شوی. الجایتو قبول می‌کند و ظاهرا قبر شیخ طوسی را باز می‌کنند و می‌بینند که جسد تازه است. وحشت کرده، از این کار پشیمان می‌شود و بعدها که خود مرد، در همان گنبد بزرگ دفنش کردند. پس یک قسمت این مزارسازی‌ها رقابت است. در همان دوره که مزارشریف رشد می‌کرد، گفتند قبری در شیراز پیدا شده. حالا روی این قبر در شیراز می‌خواهیم ۵ قاعده را پیاده کنیم؛ تعارفی هم نداریم.

«احمدبن‌موسی» بسیار بسیار کرامت دارد. وقتی پس از مرگ امام موسی کاظم، در مدینه خواستند با احمدبن‌موسی بیعت کنند، وی ابتدا بیعت را قبول کرد و سپس گفت «من خود در بیعتِ کس دیگری هستم» و دست تمام کسانی که با او بیعت کرده بودند را گرفت و برد به خانۀ امام رضا و گفت «من در بیعت برادرم علی‌بن‌موسی‌الرضا هستم». چنین شخصیتی بوده احمدبن‌موسی. نباید قبر چنین شخصیت بزرگی با شک‌وشبهه باشد و این از کم‌کاری ماست. عرض کردیم آل‌بویه به‌خاطر ساخت ابنیۀ آرامگاهی بر مزار علویان شهرت دارد و در شیراز یک قبر خانوادگی برای خود ساختند: «علی‌بن‌حمزه». تمام بزرگان آل‌بویه همین الان در زیارتگاه علی‌بن‌حمزه مدفون هستند. آل‌بویه با وجود بیعت‌نکردن با علویان، دختر خود را به یک علوی می‌دهند: «زیدالاسود حسنی» که وی را نقیب‌النقبای فارس و متولی همین مقبرۀ علی‌بن‌حمزه می‌گردانند تا این بقعه را به عنوان مرقد آیندۀ شاهان آل‌بویه به‌خوبی نگه دارد. موقوفات زیادی هم بر این بقعه بوده. اگر ورود، شهادت، موقوفات، متولی و تصریح دفن علی‌بن‌حمزه را در نظر بگیریم، این بقعه جزو ۱۰ امامزادۀ معتبر و مشخص‌ به حساب می‌آید. ما در ایران تنها حدود ۲۰ امامزاده با تصریح دفن همچون امام رضا داریم و بقیه را باید با روش مزارشناسی تطبیق دهیم و روشن سازیم. بقیۀ امامزاده‌های امروز همگی یا با روش مزارشناسی شناخته شده‌اند یا حاصل گمانه‌زنی هستند. می‌گویند در دستگاه آل‌بویه  سیدی به اسم  محمد‌بن‌احمد رضوی بوده که از نسل احمد‌بن‌موسی مبرقع است؛ احمدی که حال ما می‌خواهیم به آن بپردازیم. در دستگاه آل‌بویه سادات رضوی زیاد بود و اولین شخص از این خاندان «موسی‌المبرقع» است. موسی‌المبرقع زمانی که وارد قم می‌شود فرزندی به نام «احمد» دارد و احمد نیز فرزندی به اسم «محمد»: «محمدبن‌احمدبن‌موسی» (یا محمد‌بن‌احمد بن‌محمد‌بن احمد‌بن‌موسی‌المبرقع) که در دورۀ عضدالدوله، نقیب‌النقبای شیراز بوده است. این نقیب‌النقبا، به شاه دیلمی توصیه به ساخت مزاری برای «احمدبن‌موسی» می‌کند. داخل پرانتز عرض کنم: متأسفانه ما یک اصطلاح واحد و قوی در مورد امامزاده نداریم. تمام سادات از قرن چهارم تا قرن دهم و حتی همین اواخر را اگر فوت شود امامزاده می‌خوانند. امامزاده تعریفی دارد؛ امام + زاده = فرزند امام، یا نوۀ امام یا نهایتاً نتیجۀ امام؛ تا ۳ نسل. بعد از آن به نوادۀ امام، «سید» می‌گویند. به‌همین‌خاطر هم به سیدِ رضی، قوی‌ترین نقیب‌النقبا در عصر آل‌بویه می‌گویند «سید» رضی. پدرش سید  حسین، بزرگ‌ترین نقبا سادات  بوده که نقبای سایر شهرها را نصب می‌کرده است. «محمدبن‌احمد رضوی» به عضدالدوله توصیه می‌کند که بنا را بسازد. اما داستانی هم گویا پیش آمده بوده: پیرزنی خواب می‌بیند که نوری از بالای تپه‌ای ساطع می‌شود؛ پس نامه‌ای به دارالحکومه می‌نویسد. عضدالدوله سعی می‌کند جوابی بدهد و شر پیرزن را کم کند ولی او مدام نامه می‌نویسد که من در اینجا نوری می‌بینم که فقط شب ساطع می‌شود. شاه و وزیرش هم تصمیم می‌گیرند یک شب آنجا بخوابند تا قضیه را بفهمند. شب که شد شاه را خواب گرفت و چون پیرزن نور را دید، شاه را ۳ بار صدا می‌زند: «شاه! چراغ…». همان‌جا را علامت می‌گذارند و یکی از بزرگان صوفیۀ قزوین به اسم «شیخ عفیف‌الدین» را -که سالم‌ترین انسان آن روز، زاهدی شیعه و عابد بوده است- دعوت می‌کنند تا این قبر را بشکافد. وی هم ادعا می‌کند که شب قبلش خواب دیده که به زیارت یکی از فرزندان رسول خدا مشرف شده است. نه شیخ عفیف‌الدین و نه امرای آل‌بویه نمی‌دانستند چه کسی اینجا مدفون است. چون قبر را کندند، جسدی تازه با آثار زخم و یک انگشتر دیدند، این‌ها گزارش‌های قرن هفتم است. روی انگشتر او نوشته شده «العزه‌الله احمدبن‌موسی». آن‌ها نیز گفتند ما که می‌دانیم فرزند امام موسی کاظم وارد شیراز شده است، پس این قبر، قبر همان فرزند امام موسی کاظم است. با یک انگشتر، این بقعه را انتساب دادند به احمدبن‌موسی‌بن‌جعفر. با مرور زمان این قبر تخریب می‌شود یا از رونق می‌افتد و دیگر گزارشی از آن نیست؛ تا اینکه سعدالدین زنگی اتابک، در ۵۵۰ یا ۵۶۲ قمری این قبر را مجدداً بازسازی می‌کند. در همین زمان کار خود را راحت می‌کنند و احمدبن‌موسی را به «احمدبن‌موسی‌بن‌جعفر» برادر امام رضا تبدیل می‌کنند. پس اولین گزارشی که این بقعه را به احمدبن‌موسی برادر امام رضا نسبت می‌دهد از قرن ششم است.

حال باید چه کنیم؟ خواب، انگشتر، جسدِ تازه و کتیبه؛ همه چیز گویاست. ولی مشکل این است که در کنار هجرت علویّون، «وفات» آن‌ها که لازمۀ تشخیص است، بررسی نشده است. می‌گویند زمانی‌که مأمون علی‌بن‌موسی‌الرضا را به خراسان دعوت کرد، حضرت نامه‌ای به برخی برادران و برادرزادگان نوشته و از آن‌ها خواسته که به اینجا بیایید تا در رفاه باشید. من این را رد می‌کنم؛ امام رضا به‌هنگام خروج از خانه با همه خداحافظی و در همان حال گریه می‌کند؛ می‌گوید این سفرِ مرا بازگشتی نیست. چطور ممکن است برادرزاده‌هایش را به همان سلاخی‌ای دعوت کند که خودش رهسپار آن است؟ قطعاً چنین چیزی نیست. اصلاً فرض کنیم که این گفته هم درست باشد و امام رضا برادران و برادرزادگانش را دعوت کرده باشد. کتابی هست با عنوان من لایحضره الخطیب، این کتاب را صد سال پیش «عادل حسن» نوشته و در لبنان چاپ شده است؛ اوست که این ادعا مبنی بر دعوت امام رضا از خانواده‌اش را در آن کتاب مطرح کرده است. فرض کنیم که با عفو عمومی‌ای که مأمون داده است، این نظریه تأیید شود؛ چنان‌که ابراهیم‌بن‌موسی، زیدبن‌موسی، محمدبن‌موسی، محمدبن‌محمد‌بن‌زید هم در دربار مأمون بوده‌اند. پس ممکن است که احمدبن‌موسی هم با همان دعوت‌نامۀ علی‌بن‌موسی‌الرضا به ایران آمده باشد؛ اما در شیراز می‌شنود که برادرش را به شهادت رسانده‌اند. به خیانت خلیفۀ عباسی پی می‌برد. می‌گویند که همان‌جا در سال ۲۰۳ اعلام جهاد علیه حاکم وقت می‌کند؛ با حاکم وقت می‌جنگد و شکست می‌خورد، درنتیجه در داخل خانه خود را محبوس می‌کند و «هزار بار» قرآن را ختم می‌کند. این روایت نمی‌تواند درست باشد؛ یا نمی‌دانند ختم قرآن چیست یا تصوری از عدد هزار ندارند! همچنین می‌گویند شاه‌چراغ هزار بنده را آزاد می‌کند؛ این هم نادرست است. مگر می‌شود در شهر کوچکِ قرن دومی شیراز، یک نفر هزار بنده آزاد کند و کسی او را نشناسد! آمده‌اند افسانه‌سازی کرده‌اند.

دوباره رجوع کنیم به کتاب ابونصر بخاری:‌ سرّ‌الانساب و سرّالسلسله‌العلویّه؛ این کتاب یا در سال ۲۹۴ نوشته شده یا در سال ۳۰۴؛ اگر احمدبن‌موسی درگذشتۀ ۲۰۳ ه.ق. باشد یعنی تقریباً صد سال بعد از احمدبن‌موسی نوشته شده است. قول این کتاب که فقط صد سال بعد نوشته شده، پذیرفتنی‌تر است یا آن قول مربوط به سال ۵۵۶ معتبرتر است؟ البته که قول آن عالم انساب پذیرفتنی‌تر است. او می‌گوید «احمد‌بن‌موسی‌بن‌محمدتقی»؛ «محمدتقی» همان امام جواد است که فرزندی دارد به‌نام «موسی» که در قم دفن است و در سال ۲۷۶ وارد ایران شده بود. این موسی فرزندی دارد به‌نام «احمد». در آن کتاب می‌گوید: «احمد‌بن‌موسی‌بن‌محمدتقی بشیراز مات بها بعد نقله من قم»؛ می‌گوید احمد در قم بوده، به شیراز آمده و در شیراز مرده. خب وقتی در شیراز می‌میرد، در شیراز هم دفن می‌شود. قبری که با این عبارت «العزه‌لله احمدبن‌موسی» پیدا کردند مربوط به آن نوۀ امام جواد است نه برادر امام رضا. در ذهنشان بوده که یک احمد‌بن‌موسی‌بن‌جعفر هم به ایران آمده و گفته‌اند لابد این قبر، قبر اوست و گمان برده‌اند که اینکه «بن‌جعفر» را هم روی انگشترش حک نکرده به‌قصد تلخیص بوده است. درحالی‌که در انتساب یک قبر به یک شخص حتماً باید به‌جز هجرت، به وفات آن شخص در همان مکان تصریح شده باشد.

سنگ قبری که عضدالدولۀ دیلمی بر این جسد گذاشته بود، در قرن پنجم، شامل عبارت «احمد‌بن‌موسی‌المبرقع» بوده که سعدالدین‌زنگی اتابک عامدانه این سنگ را برمی‌دارد. چون این قبر به‌توصیۀ محمد‌بن‌احمدبن‌موسی و به امر عضدالدولۀ دیلمی ساخته شده؛ محمدبن‌احمد‌بن‌موسی نقیب‌النقبای شیراز بوده است و حرف اوست که دربارۀ قبر پدرش، که نوۀ امام جواد است، سندیّت دارد.  چرا بیشترین سادات رضوی را در شیراز داریم؟ چون جدشان در آنجا دفن است. نسب‌شناسی همین است؛ حضور نواده‌های آن شخص به وجود آن مزار در همان مکان اصالت می‌دهد. نه اینکه در آسمان بنایی بسازیم و در زمین دورش بگردیم. نواده‌های امام جواد در شیراز هستند و تا مدتی هم تولیت آن مزار را به عهده داشتند.

موقوفاتی که عضدالدوله بر این بنا گذاشته براساس نام «احمدبن‌موسی‌المبرقع» بوده است نه احمد‌بن‌موسی‌بن‌جعفر؛ پس در قرن ششم حکومت‌ها به خاطر منفعت‌هایشان آن را تغییر می‌دهند. چنان‌که عرض شد در همین قرن و قرن‌های بعد،  فاطمیان و دیگر گروه‌ها، مزارشناسی را عامل اتحاد بین فرقه‌ها و مذهب‌های متنوع می‌دانستند. همچنین در منابع داریم که نوعِ مزار را براساس شخص مدفون در آن مشخص می‌ساختند؛ معمولاً علمای انساب و مزارشناسان بر ساخت مزار نظارت می‌کردند.

رد کردن نام منتسب به یک مدفون، در نسبت با اثبات مزار دیگری به آن شخص مدفون، کار راحتی است. وقتی اصالت مزاری را رد می‌کنید که هزار سال قدمت دارد، باید در شأن و قدمت آن مزار و متناسب با ویژگی‌های آن شخص، مزاری را هم ثابت کنید. به‌همین‌دلیل عالم انساب هیچ مزاری را رد نمی‌کند مگر اینکه همۀ نشانه‌ها را داشته باشد.

البته بنده به‌لطف کتاب‌هایی که تاکنون نوشته‌ام مفتخر به دریافت چند عنوان شده‌ام ازجمله اینکه گفته‌اند «یهودی» هستم. علتش این بود: شهر ما امامزاده‌ای دارد که جدّ من تولیت آن را داشت؛ می‌گفتند پسر موسی‌بن‌جعفر است، این را رد کردم و اثبات کردم که نوادۀ امام حسن‌مجتبی و از ائمۀ زیدیه است. دلایل مفصلی هم برای آن ذکر کردم که در کتابم آن‌ها را آورده‌ام. همان‌هایی که مرا مأمور به تحقیق دربارۀ این امامزاده کرده بودند، همان‌ها هم گفتند که من یهودی هستم. البته خدا را شکر کردم که لااقل به یک دینی منتسب شده‌ام چون معمولاً می‌گویند فلانی بی‌دین شده است! به‌هرحال نسب‌شناس باید جرئت کافی برای تحقیق دربارۀ مزارها را داشته باشد.

در کورانِ اسفراین، بقعه‌ای هست که این بنا از معدود بناهای قرن چهارم ایران است. قبر احمدبن‌موسی در همین اسفراین است.

عرض کردم که سعدالدین زنگی بوده که بر سنگ قبر نوشته احمد‌بن‌موسی‌بن‌جعفر؛ ابوطالب هارونی کتابی دارد به نام لب‌الالباب؛ این کتاب منحصراً در کتابخانۀ آستان قدس است. ابوطالب هارونی می‌گوید که من نامه‌ای به سعدالدین اتابک نوشته‌ام و گفته‌ام که مزار احمدبن‌موسی‌بن‌جعفر در اسفراین است و سنگ قبر هم دارد. سعدبن‌زنگی توجهی نمی‌کند و ماجرا را مسکوت می‌گذارد. درواقع احمدبن‌موسی در شیراز قیام کرد و بعد از شکست در جنگ، دیگر در شیراز پنهان نشده که آنجا هزار برده آزاد کرده باشد؛ بلکه از شیراز به منطقۀ شهرری آمد، برادرش حمزهبن‌موسی که در شیراز زخمی شد در اینجا وفات می‌کند؛ می‌گویند بعد‌ها که عبدالعظیم حسنی به ری آمد،  شب‌ها مخفیانه می‌رفته به قبری و به آن متوسل می‌شده و آن را زیارت می‌کرده. همچنین در تطبیق با دیگر روش‌های مزارشناسی، در کاروان احمدبن‌موسی‌بن‌جعفر چند نفر دیگر هم از علویان بوده‌اند که محل دفن آن‌ها با این مسیر هجرت سازگاری کامل دارد. بنابراین این بنای موجود در اسفراین براساس تمام روش‌های نسب‌شناسی متعلق به احمدبن‌موسی‌بن‌جعفر است.

نمونۀ دیگری را هم برای شما مثال می‌زنم. در نمونۀ قبلی، دربارۀ احمد‌بن‌موسی‌بن‌جعفر، دو مزار است با یک عنوان که بررسی آن ساده‌تر است از نمونه‌ای که اکنون توضیحش خواهم داد: شش مزار به یک شخص، به محمدبن‌جعفر منسوب است.

محمدبن جعفر صادق یا محمد دیباج، فرزند امام صادق است؛ عمومی امام رضا است. در دورۀ مأمون عباسی نیمی از قلمرو عالم اسلام از سیطرۀ مأمون در آمده بود. محمدبن‌محمدبن‌زید در کوفه قیام کرد و کوفه و بخشی از بصره و اهواز را گرفت. زید پسر امام موسای کاظم برادر امام رضا امیر اهواز شد و ارجان و منطقۀ جبل را گرفت. ابراهیم پسر امام موسای کاظم در یمن قیام کرد و کل یمن با او بیعت کردند. و از همه مهم‌تر، «محمد دیباج» در مدینه قیام کرد؛ مدینه را گرفت و خود را امیرالمؤمنین و نیز مأمون خواند. پسر امام جعفرصادق و عموی امام رضا و فقیه آل محمد بود و درنتیجه بسیار وجیه بود؛ وقتی قیام کرد همه به خلافت با او بیعت کردند. هیچ شکی در خلافتش نبود. مدینه و مکه را هم گرفت. فاطمیون و عباسیون در تسلط و شرافت بر حرمین شریفین همواره با هم نزاع داشتند؛ چون زوّار به آنجا می‌آمدند و تسلط بر حرمین و خطبه‌خوانی به نام خلیفه در آن بسیار مهم بود. برای مأمون چیزی نمانده بود؛ خلیفۀ مسلمانان که دو حرم شریف اصلی جهان اسلام را نداشته باشد عملاً چیزی ندارد. مأمون ناگزیر امام رضا را ولیعهد خود کرد. وقتی برادران امام رضا یک‌سوم جهان اسلام را گرفته‌اند و عموی او هم مدینه و مکه را گرفته است؛ راهی جز این برای او نمانده بود. این سیاست مأمون موجب شد که همۀ برادران امام رضا، و همچنین محمد دیباج خود را از خلافت عزل کردند تا حامی ولیعهد باشند. هرچند محمد دیباج در صلح‌نامه شرط کرد که من با تمام امرایم به دربار می‌آیم. محمد دیباج ۳۵ نفر امیر در رکاب خود داشت. خلیفه گفته بود فقط با چهار نفر از امیرانت می‌توانی بیایی؛ اما محمد دیباج با هر ۳۵نفر وارد دارالخلافه شد کسی هم نمی‌توانست کاری به او داشته باشد چون عموی امام رضا بود. مأمون عباسی برای رفتن به بغداد چند مشکل داشت؛  یکی با هاشمیون بود که می‌گفتند چرا یک علوی را ولیعهد کرده‌ای. مأمون از محمد دیباج خواست که در رفتن به بغداد، همسفر باشند. محمد دیباج فهمید که قضیه چیست و قصد جانش را کرده‌اند و بااین‌حال راهی هم برای فرار نداشت.

شش قبر را به محمد دیباج منسوب کرده‌اند که در این مکان‌ها واقع‌اند: ۱. درگز؛ ۲. شهر دیباج در دامغان؛ ۳. خرقان، بسطام، مقبرۀ بایزید بسطامی؛ ۴. رامیانِ آزادشهر؛ ۵. محلۀ آخوند قزوین؛ ۶. آخوندمزار آستانۀ اشرفیه.

مورخان این شش قبر را به محمد دیباج نسبت داده‌اند. جالب این است که همۀ این شش بنا ویژگی‌های مشترکی دارند: هر شش بنا چهارضلعی‌ای‌هایی هستند که با محرابچه‌هایی به هشت‌ضلعی تبدیل شده‌اند و نیز چون محمد دیباج به ۶۵سال رسیده بود، مقرنس‌های هر شش مقبره، ۶۵تایی است. به‌همین‌دلیل بود که عرض کردم معماری آرامگاهی را بر شخص مدفون تطبیق بدهید.

مورخان می‌گیوند «مات محمد دیباج بخراسان». از مرو تا بخش وسیعی از ایران، «خراسان» است. وقتی بحث از جغرافیای هجرت می‌شود مورخ می‌گوید «… محمد دیباج مع مأمون العباسی فی خراسان فی مسیر الجرجان»؛ جرجان همان گرگان سابق است که جرجان بزرگ نام داشته؛ از مرز خراسان تا فاروج و گرمسار و کیاسر را در بر می‌گرفته؛ از میان آن شش شهر مزبور، خرقان و رامیان آزادشهر  و شهر دیباج در این مسیر جرجان قرار دارند. در آزادشهر بنایی در بالای کوه هست که به‌دلیل منطقۀ خاص جغرافیایی آن، بسیار زیبا و دیدنی است. مختصر بگویم که به‌طورِ‌معمول امامزاده‌ها را بر بالای کوه‌ها دفن می‌کنند که یکی از علت‌های این امر برآمده از آیین‌های پیش‌ازاسلام است.[۶] قول علمای انساب به‌دلیل نزدیکی بیشتر با اهل بیت همیشه ارجح هست. بعد از عالم انساب هم قول مزارشناس ارجح است نه قول مورّخ. زیرا حساسیت این دو با هم فرق می‌کند و دغدغۀ مزارشناس بیشتر از مورخ به شخصیت مدفون و بقعه معطوف است. بنابراین از بین گزینه‌های مطرح، سه شهر درگز و دیباج و دامغان با جغرافیای هجرت تطبیق دارند.

اولین دولت طبرستان را حسن‌بن‌زید داعی تأسیس کرد. سامانیان با او جنگیدند و از پسش بر نیامدند؛ تاآنکه در سال ۲۶۱ ه.ق. یعقوب لیث صفاری او را از میان برد. سپس برادرِ حسن، محمد‌بن‌زید در سال ۲۶۲ یا ۲۶۳ ه.ق. به حکومت رسید. حیف که با سامانیان نمی‌ساخت و گرنه دولت بهتری می‌داشت. محمد‌بن‌زید را هم امیر سامانی در جنگی می‌کشد. در صفحۀ ۷۸ این کتاب سرالسلسله‌العلویه ابونصر بخاری، که به‌رغم حجم اندکش بسیار مشکل‌گشایی می‌کند، چنین می‌گوید که «محمدبن‌زید داعی قُتِل بید امیر سامانی …. بجرجان»؛ می‌گوید محمدبن‌زید را امیر سامانی کشته و او را در کنار قبر محمد دیباج دفن کرده‌اند. در دامغان فقط یک قبر هست در خرقان هم فقط یک قبر هست. تنها جایی که دو قبر در کنار هم دارد، رامیان است: قبر اول متعلق به محمد دیباج و قبر دوم متعلق به محمد‌بن‌زید داعی.

خب مشکل هنوز حل نشده؛ به سندهای بیشتری برای انتخاب قاطعانه‌تر نیاز داریم. گفتیم آل‌بویه خدمات زیادی به علویان کردند. حسن‌بن‌محمد‌‌بن‌حسن‌قمی تاریخ‌نگار است و تاریخ قم را به‌امر صاحب‌بن‌عباد می‌نویسد. زمانی‌که از مهاجرت علویون سخن می‌گوید چنین می‌آورد که «… محمد دیباج که قبر او را صاحب‌بن‌عباد از خاک‌های سرخ که اینک به مشهد احمر شهرت دارد در جرجان بنا کرده». از میان این شهرها، فقط کوه‌های رامیان است که حتی همین الان هم خاک سرخ دارد. این بنا با خاک سرخ ساخته شده است. متأسفانه بیست سال پیش برای توسعۀ بقعه، بنای قدیمی را تخریب کردند. عکس‌های قدیمی بنا هنوز موجود است. اسم این مشهد، مشهد احمر بوده؛ چون خاکش سرخ است.

مجموعۀ این دلایل تأیید میکند که قبر رامیان آزادشهر متعلق به محمد دیباج است.

خب، حالا که تکلیف مزار واقعی محمد دیباج مشخص شده، آیا مزارهای درگز و خرقان می‌تواند بدون شخصِ مدفون باشد؟ خیر. باید شخص مدفون در این‌ها را هم پیدا کنیم. چنان‌که گفته شد سی‌و‌پنج نفر با محمد دیباج بوده‌اند؛ از جملۀ آن ها محمدالاصغر فرزند امام جعفرصادق بوده است. محمد دیباج محمدالاکبر است و محمدالاصغر فرزند امام جعفر است. بنابراین آنکه در شهر دیباج مدفون است، محمدِاصغر است و چون در نام و نسب شبیه به محمد دیباج بوده، موجب اشتباه شده است.

درگز: باید توجه کنیم که مذهب مردم در قرن سوم ه.ق. در کوهستان‌ها اسماعیلی بوده است؛ همچنین بیشتر مقابری که بر فراز کوه‌ها ساخته‌اند هم متعلق‌به شیعیان اسماعیلی است نه امامی. آن‌که در درگز مدفون است، محمدبن‌جعفر است. او فرزند محمد‌بن‌عبداله بن‌محمد‌بن‌ عمراطرف‌بن‌امام‌علی است که مذهب اسماعیلی داشته است. زمانی که حسن کشته شد، جعفرِ‌ملک وارد منطقه می‌شود. جعفرملک اولین علوی‌ای هست که ۲۸۷ فرزند داشته است؛ یعنی پادگانی را با خودش این‌ور و آن‌ور می‌برده! او اولین مؤسس دولت اسماعیلیه در مشرق‌زمین است که دامنۀ حکومتش به سند و لاهور هم می‌رسد. با ورودش به این منطقه، مردم با او بیعت می‌کنند. معتصم و متوکل عباسی برای ازبین‌بردنِ او بسیار به زحمت می‌افتند. جعفرملک در سال ۲۲۰ وارد منطقه میشود؛ یکی از پسران او محمدبن‌جعفر هست: ملقب به دیباج. بنابراین نام و نسب و شهرت او و نیز اسماعیلی‌بودنِ منطقه‌ای که بقعه در آن قرار دارد، همه بر این گواهی می‌دهند که آن بقعه را به محمد‌بن‌جعفر منسوب کنیم. برای بیان قاطعانه‌تر، باید قرائنی هم باشد؛ این قرائن عموها و عموزاده و برادرها و برادزاده‌های اوست. ایشان برادری با نام هاشم دارد؛ در طوس اکنون بوستانی است با نام پیرزن یا بیوه‌زن؛ هاشم‌بن‌جعفر آنجا صاحب بقعه است. همچنین از دیگر اعضای خانوادۀ محمدبن‌جعفر، حسین‌بن‌موسی است . جعفر ملک فرزندی به نام موسی دارد؛ موسی از دعات اسماعیلیه در طبس بوده که فرزندی دارد به نام حسین: حسین‌بن‌موسی‌بن‌جعفر؛ که در طبس به اشتباه می‌گویند برادر امام رضا است. فقط به خاطر تشابه نام و نسب است که این اشتباه رخ داده است. بنابراین دیگر قرائن هم به این موضوع سازگاری دارند که بقعۀ موجود در شهر دیباج مربوط به محمدبن‌جعفرملک است.

و اما خرقان؛ بایزید بسطامی کسی نیست که در بنایی دفنش کنند که آن بنا شهرت نداشته باشد. عرض کردیم که شهر آزادشهر محل دفن محمد دیباج است. یحی‌بن‌محمددیباج و محمداصغر هم در همراهی محمد دیباج بوده‌اند. این شخص البته که نسلی هم دارد؛ یکی از آن‌ها علی خوارزمی. خوارزم جغرافیای سکونت و محل زندگی علویان است؛ این خوارزم، آن خوارزمِ اکنون در ترکمنستان، نیست. این خوارزم از روستاهای اطراف بسطام است؛ با خرقان حدود ده کیلومتر فاصله دارد. علی خوارزمی فرزند محمد، فرزند قاسم، فرزند محمد دیباج، فرزند امام صادق است: علی‌بن‌محمد‌بن قاسم بن‌محمددیباج‌بن امام صادق؛ این علی فرزندی دارد به نام محمد. این محمد، ملقب به عادل، در نزدیکی بسطام و روستای خوارزم بوده است. او در سال سیصدوخورده‌ای می‌زیسته و با بایزید بسطامی هم‌عصر بوده است. محمد عادل نقیب‌النقبای منطقۀ گرگان بوده و درواقع حسن‌بن‌علی، مجدد دولت علویان در سال ۳۰۴، او را در مقام نقیب‌النقبا گمارده بوده است. اتفاقاً برادر این حسن‌بن‌علی الان در دامغان دفن است و عنوان امامزاده‌جعفر دارد که مشخص می‌کند نفوذ علویان تا منطقۀ دامغان هم بوده است. بنابراین صاحب قبر موجود در بسطام هم محمد عادل است.

نهایتاً قزوین؛ در سال ۳۳۵، اکراد قزوین در دروازۀ قزوین به ابومحمدحسین دیِّن را می‌کشند (دیندار). ابومحمدحسین دیِّن، نوادۀ حسین‌بن‌محمد‌بن علی‌بن‌محمدبن ‌قاسم‌بن‌محمددیباج است. جغرافیای محل قتل مشخص است: دروازۀ قزوین. آن‌ها به این فرد می‌گویند امامزاده سلطان‌محمد؛ این نام را به این دلیل بر او نهاده‌اند که گمان می‌کنند همان محمد دیباج است. احتمالاً او ۱۵۶ سال عمر کرده است که از نوادر روزگار است. بنابراین امامزاده سلطان‌سیدمحمد عابد شهر قزوین در دروازۀ قدیم شهر قزوین دفن است که به آن محلۀ آخوند می‌گویند؛ چون بانی آن مزار روحانی‌ای بوده و بعدها که آن دروازه به محله تبدیل شده، نام آخوند را به خود گرفته است.

می‌رسیم به آستانه. درواقع اصلاً گیلان امامزادۀ ای که با یکی دو واسطه به امام معصوم برسد ندارد؛ در این دویست سال اخیر به‌مقدار بسیار زیادی جعل کرده‌اند. استانی که زیر مجموعۀ تبرستان بوده و علویان تبرستان بر آن حکومت می‌کرده‌اند، لاجرم باید امامزاده‌های زیدی داشته باشد؛ باید مسلک امامزاده‌هایش زیدی باشد. الان فقط در گیلان تعداد فرزندان بلافصل امام موسی کاظم از همۀ فرزندان بلافصل ائمه بیشتر است! یعنی اینقدر به نام فرزندان ائمه مزار منتسب است که انسان تعجب می‌کند. بنابراین تشخیص سره از ناسره بسیار سخت است. من فقط احتمالی براساس گزارش‌های محلی داده‌ام؛ اتفاقاً اینجا هم در آستانۀ اشرفیه یک آخوند، مجدد (سازندۀ دوباره) مزار بوده است. زیرا به آن آخوندمزار می‌گویند. کتیبه‌ای دارد به نام محمد‌بن‌علی‌بن‌جعفر؛ در همین مرحله این بنا از همانندی با آن پنج بقعۀ دیگر بیرون می‌آید؛ زیرا این کتیبه به سلطان سید محمد‌بن‌علی‌بن‌جعفر منسوب است. چنان‌که عرض کردم بهترین کتاب دربارۀ مهاجرت علویان، منتقله‌الطالبیه است. در این کتاب آورده‌اند که «به گیلان محمدبن علی‌بن جعفربن‌محمد‌بن قاسم‌بن‌محمد بن ‌قاسم‌بن حسن بن‌زید‌بن‌امام حسن‌مجتبی وفات کرده». بنابراین مذهب او زیدی است. او درست بعد  از بنای شهر «کوچان» وفات کرده است. اینجا آستانۀ اشرفیه نیست. اینجا کوچان نام داشته به‌این‌دلیل که جلال‌الدین‌اشرف در سال ۵۵۶ در همین منطقه فوت شده است. بعد ها عضدالدوله  یا وزیر او صاحب‌بن‌عباد ، افرادی را از طالقان به آنجا کوچ داد، در آن زمان در این منطقه فقط یک رودخانه بوده و دیگر هیچ. بعد از انقلاب اسلامی ایران ، با این استدلال که اشرف‌بن‌زید‌حسنی در سال ۵۵۶ در اینجا کشته، نامش را گذاشتند آستانۀ اشرفیه.

به‌صورتِ‌کلی لازم است موقعیت جغرافیایی روستاها و شهرها را بدانیم. گیلان یک رودخانۀ  بزرگ به نام سفیدرود دارد که آن را به دو بخش شرقی غربی تقسیم می‌کند. مرکزیت گیلان در گذشته  «لاهیجان» بود و پایتخت دومش «تنکابن». تنکابن همواره بین تبرستان و گیلان مرکزیت داشته است. زمانی که یحیی‌بن‌عبداله‌محض بن حسن مثنی فرار می‌کند به تنکابن می‌آید تا هم گیلان را و هم مازندران را تحت سیطره داشته باشد. مولف منتقله الطالبیه  می‌گوید محمد‌بن‌علی‌بن‌جعفر به گیلان و به «کجاین» آمد؛ واژۀ «کجاین» تعریب «کوچان» است. بنابراین شخصیت مدفون در آن مزار هم مشخص می‌شود: محمدبن‌علی‌بن‌جعفر نواده اما حسن (ع)

عرایض بنده تمام است، اگر دوستان پرسشی دارند در خدمت هستم. والسلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته

بخش پرسش‌وپاسخ‌ها:

– لطفاً دربارۀ بناهای چهارضلعی و نسبت آن با معماری که در سخنانتان بود بیشتر توضیح دهید.

– بناهای چهارضلعی غالباً در قرن دوم و سوم ساخته می‌شدند. ما بنای مضلعی (چند ضلعی مانند هشت‌ضلعی) در قرن دوم و سوم نداریم. اولین بنای مذهبی ایران را محمد‌بن‌زید داعی بر قبر حضرت عبدالعظیم ساخته است. الان هم کتیبه‌اش موجود است و تاریخ ۲۵۶ ه.ق. دارد. حسن‌بن‌زید آن را پی‌ریزی کرده و محمدبن‌زید آن را تمام کرده است. در قرن چهار و پنج که بنا مضلع می‌شده، گنبدهای بناهای چهارضلی براساس منطقۀ جغرافیایی بنا شکل می‌گرفته است. مثلاً در شهرری که منطقه‌ای جلگه‌ای، و نه کوهستانی، بوده است پوشش سقف را به شکل عرقچین می‌سازند. از قرن پنج به بعد این عرقچین‌ها را به گنبدهای شلجمی یا هرمی تغییر می‌دهند و برای این کار، باید بنا را مستحکم‌تر کنند. بدین‌منظور چهار گوشۀ بنا را طاق‌نما می‌زنند و نیز ستون‌ها را هم تقویت می‌کنند که نهایتاً بنا از چهار ضلعی به هشت‌ضلعی تبدیل می‌شود.

چند نوع بنای آرامگاهی داریم؛ گاهی این بناها کارکرد کاروانسرایی هم دارند که در‌این‌صورت معمولاً بر فراز کوه‌ها ساخته می‌شوند. این نوع ساخت در ارتفاع چند فایده داشته است: اولاً اگر سیل و برف زیادی می‌آمده، یگانه مکان محفوظ آنجا بوده است. ثانیاً وقتی قطا‌ع‌الطریق (راهزنان)حمله می‌کردند، امامزاده‌ها مکان امنی برای مردم محسوب می‌شده است. ثالثاً ساخت امامزاده در ارتفاع کوه‌ها با اندیشه‌های ایران باستان که سنت‌های میترائیستی داشت هم سازگاری دارد. آن‌ها چهار موکل آب و باد و خاک و آتش را مقدس می‌شمردند و بالای کوه آتشی می‌افروختند. این آیین در دورۀ بعدازاسلام هم حفظ شد و در دورۀ اسلامی هم مردم، بزرگان خودشان را همچون مجوسان بالای کوه دفن می‌کردند. همچنین برای تأمین روشنایی امامزاده‌های قرارگرفته بر فراز کوه‌ها همواره موقوفاتی معیّن می‌کردند؛ تا آن‌ها که نمی‌توانند از کوه بالا بروند، از همان پایین با تماشای نور امامزاده استمداد بجویند. ۶۰درصد موقوفات کل بقاع متبرکه در کشور برای روشنایی بقاع هست. زیرا بقعه در بالای کوه قرار گرفته و روشن‌ماندنش در شب اهمیت معنوی دارد. مردم، سادات را خدایان زمین می‌دیدند؛ البته نه هر سیدی بلکه آن‌که سرآمد تقوا باشد. بنابراین بسیاری از این بناها را به‌صورت تعمدی بالای کوه می‌سازند. خب اگر قرار باشد این سید از لحاظ معنوی پناهگاه باشد، از لحاظ مادی هم باید پناهگاه باشد. غلامگردشی برای چه درست شد؟ شما وارد بقعه که شوید، در سمت راست و چپ، غلامگردشی وجود دارد که امروز به آن شبستان می‌گویند. علت ساخت غلامگردشی در بقعه‌ها این بود که مثلاً روستایی که نمی‌توانست هر روز به بازار برود؛ بازاریان گاهی در هفته یا در ماه به این غلامگردشی‌ها، که ستون و محرابچه‌هایی در بالا داشتند، می‌آمدند و جنس‌هایشان را اینجا می‌فروختند. همچنین کاروان‌هایی که برای زیارت و تجارت و سیاحت می‌آمدند در کنار امامزاده‌ها پناه می‌گرفتند. در گذشته امامزاده‌ها نزد مردم احترام ویژه‌ای داشتند و اصلاً به ذهن کسی خطور نمی‌کرد که از امامزاده یا از حریم آن دزدی کند.

نوع بنا، هویت شخص را می‌رساند. اگر بنا یک گلدسته و مأذنه می‌داشت یعنی یک اتاق دارد؛ اگر دو گلدسته می‌داشت یعنی زائرسرا دارد؛ اگر منارچه می‌داشت یعنی کاروانسراست. این‌ها همه قاعده‌هایی بود که مزارشناسان در قرن‌های متمادی وضع کرده‌اند. اما الان فقط برای زیبایی از منار و منارچه استفاده می‌کنند؛ بدون اینکه معنایی داشته باشد.

دربارۀ گنبد هم قاعده ای حاکم بوده است. گنبد علی‌بن‌موسی‌الرضا، گنبد سیدالشهدا، گنبد حضرت عباس، حتی گنبد امام هادی را در نظر بیاورید. شکل گنبد این‌ها کلاهخودی است. این نوع گنبد، از انواع گنبدهای شلجمی است. کلاهخودی‌ها ساقۀ بلند دارند و از تیزی شلجم خودِ گنبد کاسته شده و بر قوس آن افزوده شده است. امام رضا ولیعهد است؛ سلطان است؛ این ویژگی در گنبد بقعۀ او نمودار می‌شود. کلاهخود مال سلاطین و ولیعهدان و سپه‌سالاران است. بنا را جوری درست می‌کردند که از گنبد آن بشود به اهمیت شخص مدفون در آن پی برد.

اما الان بی‌منطق و بی‌دلیل معماری می‌کنند؛ از نگاه به بنا اصلاً نمی‌شود فهمید چه کسی در آن دفن است. تنها بقعه‌ای که در زمانۀ معاصر خوب درست شده، به جز آن چهار هرم بی نظم ، متعلق به یکی از برزگان ما هست، که گنبد و منار و منارچه و صحن و همه چیز آن بر اساس قاعده است. معلوم است طراحان آن قصد خدمت به معماری  اصیل بقاع متبرکه را داشته اند.

– لطفاً نام آن سه کتاب را دوباره بفرمایید.

سرّالسلسله‌العلویه؛ سرالانساب‌العلویه؛ ابو نصر بخاری؛ منتقلهالطالبیه ابراهیم طباطبا

– فرموید بین ویژگی‌های معماری بنا، مثل مناره‌ها، با کارکرد بنا نسبتی برقرار است و برایش چند مثال زدید. آیا برای این گونه استدلال‌ها سندی در متون داریم؟

– نه. متأسفانه در هیچ منبعی این مسائل نوشته نشده ،اما باید تعداد زیادی بقعه ببینید و آن‌ها را تحلیل کنید تا به این نتیجه‌ها برسید. مثلاً شاهزاده حسین قزوین را در نظر آورید. گنبد این بنا را درست ساخته‌اند چون اگر معتقد باشند که پسر امام رضا آنجا دفن است، گنبدش باید کلاهخودی باشد. البته من معتقدم کسِ دیگری آنجا دفن است. شاهزاده حسین در سال ۳۸۶ به شهادت رسیده، پس باید گنبدش کلاهخودی باشد که هست. این شخصیت شهید و نقیب هست وقتی نقیب است صاحب عنوان رسمی است  پس باید اطراف این بنا مجمع و کاروانسرا و … داشته باشد. همۀ این‌ها را دارد. معماری بقعه‌ها براساس شناخت از شخصیت مدفون بوده است. نیز نوع کتیبه‌ها و قلم‌ها و مقرنس‌ها و گچ‌بری‌ها همه باید حاکی از آن شخص باشد. محراب را ببینید، محراب هشت پر گذاشته، الکی که این کار را نکرده؛ بلکه به زبان معماری می‌خواهد چیزی برساند.

مثلاً ما قرآنی در لاهیجان داریم که می‌گویند به خط علی‌ابن‌ابی‌طالب است. من معتقدم هر قرآنی که منسوب به امام علی است، درواقع نوشتۀ علی‌ابن‌ابی‌طالب حسینی است که از خطاطان مشهور خط کوفی بوده است. امیرالمؤمنین یک قرآن نوشته که ما شیعیان معتقدیم دست امام زمان است و به‌هنگام ظهور، ارائه‌اش می‌کند. باقی قرآ‌ن‌های منسوب به امیرالمؤمنین درواقع نوشتۀ علی‌ابن‌ابی‌طالب حسینی خطاط مشهور است. ایشان قرآنی دارد به خط کوفی که جز یک خطاط آشنا با خط کوفی، کسی نمی‌تواند آن را بخواند؛ خط کوفی دو نوع است، یکی خط نامه‌ای کوفی هست و یکی خط قرآنی. خط قرآنی هنری‌تر بوده است. خودش می‌گوید که من علی‌ابن‌ابی‌طالب حسینی هستم و این قرآن را برای پسرعمویم نوشته‌ام. الان در ل آنجا را به زیارتگاه قرآن امیرالمؤمنین زیارت می کنند. یک نمونۀ دیگر از این نوع زیارتگاه‌ها هم در فلاورجان اصفهان هم داریم.

شما باید تعداد زیادی مزار ببینید؛ شخصیت بقعه را بشناسید و بعد منابع را با هم تطبیق دهید. مثلاً بنای هشت‌ضلعی، بنای اسماعیلیان است، شش‌ضلعی‌ها هم مال اسماعیلیان است. ضریح قبر امام حسین به همین علت شش‌ضلعی است که یکی از اسماعیلیان، براساس اعتقادات خودش، آن را ساخته است. یا اینکه با بررسی بقعه‌ها متوجه می‌شوید که هرگز دو تا امامزاده را بغل هم نمی‌گذارند.بلکه یکی را زیر پا ان دیگر دفن می کنند.

همچنین در بناهای آرامگاهی در جاهای خشک، رسوبات زمین بین سی تا پنجاه سانتی متر است و در جاهای مرطوب بین ده تا سی سانتی‌متر. مثلاً اگر امام رضا در قرن دوم کشته و دفن شده باشد، دوازده قرن از زمان تدفین نسبت به اکنون که در قرن چهارده هستیم، می‌گذرد؛ یعنی دوازده تا پنجاه سانتی متر: شش متر. یعنی قبر امام رضا شش متر زیرِ زمین فعلی است. بنابراین برای رسیدن به قبر اصلی باید موقعیت جغرافیایی و شخصیت قبر را بشناسیم، بعد محاسبه کنیم که جسد در کجا قرار دارد.

عجیب اینکه بعضی‌ها می‌روند امامزاده‌ها را می‌کنند تا گنج پیدا کنند!‌ بسیاری از این‌ها از فقر مرده‌اند و حال این‌ها می‌روند در امامزاده‌ها دنبال گنج! البته بعضی از امامزاده‌ها امرای منطقه بودند و متولی آن‌ها فقهای منطقه بودند؛ در قرن هفتم و هشتم و نهم شایع شده بود که دولت مرکزی دولت سُنّی است و سهم امام و خمس را نباید به دولت سُنّی داد و حرام است. فقیه یک روستای کوچک یا شهر کوچکی که وجوهات شرعی و خمس را از مردم دریافت می‌کرد، فقرای شهر و روستای خودش را سیر می‌کرد و معمولاً چیزی اضافه می‌آورد؛ چون نمی‌شد به کسی اطمینان کرد و آن مبلغ اضافه را به شهر دیگری فرستاد، با آن خرد معنوی سدۀ هفتمی خودش می‌گفت که من این پول را بالا سر امامزاده خاک می‌کنم تا امام زمان بیاید و خودش این پول را بردارد و بین فقرا تقسیم کند.

همچنین ما احتمال دادیم که اطروش امام هشتم زیدیان در آتشکده‌ای در آمل دفن است؛ چون بسیاری از مساجد و بقاع مشهور در آتشکده‌ها ساخته شده‌اند. شکی در این نداشته باشید؛ خصوصاً زیارتگاه‌های قرن دوم و سوم و چهارم مشمول این قاعده هستند. در پرانتز عرض کنم که از نظر قدمت، دومین بقعۀ ایرانِ پس‌از‌اسلام، بقعۀ حضرت معصومه است. زینب دختر امام جواد به قم آمد و پول زیادی از ارث از موسی‌مبرقع به دست آورد؛ وقتی دید قبر عمه‌اش مهجور است و مثل قبر سُنّیان فقط یک برآمدگی دارد، تصمیم گرفت آن را سامانی دهد. اولین کاری که کرد، به تصریح همۀ منابع، این بود که یک سایه‌بان روی قبر ساخت و بعد آن سایه‌بان به یک اتاق بدل شد. همچنین سومین بقعۀ قدیمی ایران، بقعۀ خاندان رضوی موسی‌مبرقع است. وقتی او می‌میرد، اتاقی در خانۀ خودش می‌سازد و آن را محل دفن در نظر می‌گیرد. بعد اعضای خانوادۀ خودش، که بیشتر دختر بودند، در آنجا دفن می‌شوند و چون لفظ دختر را زشت می‌دانستند اکنون به آن بقعه چهل‌اختران می‌گویند.

احتمال می‌دادم که بقعۀ اطروش، مجدد دولت علویان، در آمل باشد و همچنین حدس می‌زدم که مقبرۀ ابوطالب هارونی، نوادۀ یکی دیگر از علویان طبرستان که بعدها در چهارصدوخورده‌ای وفات می‌کند، هم همان‌جا باشد. راجع‌به موضوع تحقیق کردیم و بعد هم مقام معظم رهبری رفتند و آنجا را افتتاح کردند. بعدها گزارش جالبی دیدم: اطرش در ۳۰۳ مرده و طی کاوشی، در حدوداً سه متری زمین به دو جسد تازه می‌رسیدند. یکی حسن‌بن‌علی اطروش بوده و دیگری هم ابوطالب هارونی. همچنین اولین سکه‌های علویان طبرستان در این کاوش به دست می‌آید که بخشی از آن اکنون در میراث فرهنگی نگهداری می‌شود. تعداد سکه‌ها زیاد بوده و بخشی را برای زیدیان یمن می‌فرستند؛ آن‌ها هم یک هفته جشن گرفتند: هم به‌خاطر بازسازی قبر امامشان هم به‌خاطر افتتاح آن بقعه به‌دست رهبر ما. خلاصه سی‌چهل میلیون از زیدیان به این قبر معطوف شدند و هر سال در این ایام، قبل از ماه رمضان، هیئتی می‌آمدند اینجا و عزاداری می‌کردند. قصد داشتند در آمل فرودگاه و درمانگاه و… بزنند که متأسفانه مسئولان اجازه ندادند. بااینکه این بقعه تنها بقعه‌ای است که پنج هکتار زمین خالی دارد و به‌راحتی می‌شد بسیاری از این تأسیسات را آنجا ساخت.

یک نوع آرامگاه هم داریم که بیشتر در مازندران و بخشی از خراسان و بخشی از شهرری وجود دارد؛ به‌این‌صورت که بزرگان در حیاط خودشان دستور ساخت بنا می دادند و بعد در آنجا دفن می‌شدند.  بیشتر این‌ها حاکمان مرعشی هستند. در مازندران ۲۴ بقعه هست که عیناً چند معمار همۀ آن‌ها را در عرض بیست سال ساخته اند: امامزاده یحیی، امامزده عباس، امامزاده زین العا بدین، امامزاده محمد و… . من این‌ها را به عنوان بناهای مخروطی مازندران نوشته‌ام. علاوه بر اینکه بنا را مضلعی(چند ضلعی از داخل) می‌ساختند، گنبد آن را هم عرقچین می‌ساختند و زیر گنبد را با مقرنس‌های متعدد به هشت‌ضلعی تبدیل می‌کردند. اوج معماری گنبدسازی همین است. آقای حسن زندی مقاله‌ای در «آیینۀ پژوهش» دربارۀ این گنبدها دارد . بنابراین در وهلۀ اول تحقیقات میدانی بسیار مهم است و بسیار به شما کمک می‌کند که بناهای آرامگاهی را بازشناسی کنید.

.

.

 

 

 

[۱] بسیاری از بقاع متبرکه در دوران صفویان ساخته شد؛ چون عتبات عالیات در دست دولت عثمانی و نیز مسیر حج نیز در ادارۀ دولت عثمانی بود ، لذا صفویه با ساخت‌و‌ساز‌های وسیع بقاع متبرکه، مردم را تشویق به زیارت همین بقاع می‌کردند، تا از این طریق طلا و نقره از ایران خارج نشود و دشمن قدرتمند نگردد. نیز امنیت زوار مسئلۀ مهمی بود که از چالش‌های دورۀ صفویه به شمار می‌آمد و چندین نزاع در این مورد گزارش شده است و موارد دیگری را هم به این جمع می‌توان افزود… [این چند جمله، توضیح دکتر بحرالعلوم است که در بازخوانی نهایی متن سخنرانی، بدان افزوده‌اند]

[۲] ابواسماعیل ناصر الخراسانی، از نسل محمد شاعر اصفهانی بود و در سدۀ ۵ ق به روزگار طغرل سلجوقی (د ۴۵۵ ق/۱۰۶۳ م) می‌زیست. (ویکی‌فقه)

[۳] «منتقله الطالبیه»، تألیف ابواسماعیل، ابراهیم بن ناصر بن طباطبا، به زبان عربى و در موضوع بیان شهرها و مواضعى است که قبایل طالبیه در آن‌جاها وطن گزیده‌اند. کتاب، شامل مقدمه محقق، مقدمه مؤلف و متن مى‌باشد. شهرها و مکان‌هایى که در متن کتاب ذکر شده، به ترتیب حروف الفبا تنظیم گردیده است. روش مؤلف، در ارائه مطالب چنین است که در ذیل هر باب(هر حرف از حروف الفبا)، نخست، همه شهرها و مواطنى را که مى‌خواهد شرح دهد، فهرست مى‌کند، سپس یکى یکى آنها را مى‌آورد و به شرح و تفصیل مى‌پردازد، البته گاهى اوقات، اسمى را در فهرست ذکر مى‌کند، ولى دیگر در قسمت شرح، از آن یاد نمى‌نماید یا برعکس. (ویکی‌نور)

[۴] ناصر فیروزکوهی متولد ۱۳۳۷ و اصالتاً فیروزکوهی است؛ مدرک کارشناسی باستان‌شناسی و کارشناسی‌ارشد فرهنگ و تمدن اسلامی دارد. دو سال معاون سازمان میراث فرهنگی کشور و شش سال مدیر کل میراث فرهنگی استان تهران بوده است. آثار تاریخی دماوند، آثار تاریخی شمیران، آثار تاریخی طالقان، آثار تاریخی فیروزکوه، استحکامات دفاعی ایران در دورۀ اسلامی، تاریخ و آثار تاریخی ایوانکی، چشمه‌علی و باروی ری ازجمله تألیفات او هستند.

[۵] میرنظام‌الدین علی‌شیر نوائی (۸۴۴ ه. ق در هرات – ۹۰۶ ه. ق) شاعر، دانشمند و سیاستمدار برجستۀ روزگار فرمانروایی تیموریان و معاصر سلطان حسین بایقرا (۸۷۵ – ۹۱۱ ه‍.ق.) بوده است.

[۶]  در بخش پرسش‌وپاسخ‌ها علت‌های این امر بیشتر بسط داده شده است.

 

 

کوبه

هیچ نظری وجود ندارد