در خانه کسی نیست. نیست؟ دو روایت از ساکنانِ خانه‌های خالی از سکنه، خیابان انقلاب

اوّل:
اسمش خانۀ «اونا» است. البته اصلاً قرار نبود که من خانۀ اونا را ببینم؛ اگر هم آن را می‌دیدم، قرار نبود که متوجهِ بودنش بشوم؛ اگر هم حتّی بر حسبِ غفلت، متوجهِ حضورش در نبش خیابان می‌شدم، نباید کسی به من می‌گفت که این خانه، خانۀ «اونا» است. از ابتدا قرارم دیدنِ مدرسۀ البرز بود. رفته بودم که دست‌هایم را به دور میله‌های درب ورودی مدرسۀ البرز قلاب کنم؛ از میان هزاران «نَه»ای که به شکلِ تابلوی «ورود ممنوع» یا اخم و غرغرِ نگهبان مدرسه به سمتم پرتاب می‌شود، چشمانم را بدوزم به ساختمان مدرسه و امیدوار باشم که بتوانم با کمی چانه‌زدن علاوه بر چشم‌هایم، گردنم را هم از میان میله‌ها رد کنم و حتی اگر بشود، بتوانم از چند سانتی‌متر نزدیک‌تر بنا را ببینم. همان چند سانتی‌متر نزدیکی به بنا غنیمت بود.
از خیابان انقلاب وارد خیابان فرعی البرز شدم. مدرسۀ البرز در انتهای این خیابان بود که در دو طرفِ آن، اتومبیل‌ها تنگِ هم پارک شده‌بودند. مثل قصری که دو برِ ورودی‌اش را درخت و گل می‌کارند، اینجا دو طرفِ ورودی را با ماشین‌ و تکه‌های آهن آراسته بودند. از میان این بزم اگر به سلامت عبور می‌کردم، در انتها به حصار و نگهبانی مدرسۀ البرز می‌رسیدم . همان حصار و نرده و کیوسکی که به قول نگهبانِ مدرسه، با آن‌ها «چهارچشمی مواظبِ کاشیا و آجُراشَن به وَلله». با این حال نه حضورِ اتومبیل‌ها و کاشی‌ها و آجرهای مدرسۀ البرز نتوانستند نگاه من را از روی آن خانه بدزدند، از آن ترکیبِ موزون ایوان‌ها با ضرباهنگ ستون‌هایش در نبش خیابان البرزِ یک و البرزِ دو. خانه‌ای بود دو طبقه، نمایی یک‌دست و سیمانی، با بالکن‌هایی متقارن در نمای روبه خیابان انقلاب و البته، با شیشه‌هایی خاک‌گرفته، شکسته و سیاهی‌ای که از میانِ آن شکستگی‌ها، نور روز را در دل خود مدفون می‌کرد. درِ ورودی خانه را هم از دو طرف آجر‌کشی کرده بودند، دورِ خانه را هم با آجر دیوار کشیده‌بودند و یک دست رنگ هم روی این آجر زده بودند. کمی دور خانه چرخیدم و بعد، رفتم سراغ نگهبان مدرسه. نگهبان مدرسه که اسمش را می‌گذارم کامران، سیبیل پرپشتی داشت و شلوار کردی پوشیده بود. اول مطمئن شد که نمی‌خواهم مدرسه را ببینم و دیدن آن ممنوع است، مخصوصاً که دخترم و اصلاً و ابداً نمی‌شود که نمی‌شود. بعد هم گفت که این خانه روزها خالی از سکنه‌است، خالیِ خالی. اما شب‌ها لرزش آتش را می‌شود از میان شیشه‌های شکسته‌اش دید. کامران گفت که «اونا» جمع می‌شوند اینجا. وقتی که گفت «اونا»، ابروهایش را کمی بالا برد، چینِ ظریفی به پیشانی‌اش داد و هر دو چشمش را بزرگ و بزرگ‌تر کرد، بعد دوباره تکرار کرد که «اونا». نگاهش کردم و پرسیدم که «اونا؟». ابروهایش را بیشتر از قبل بالا برد و عمق چین‌های پیشانی‌اش را چندین متر گود‌تر کرد و گفت آره آره اونا. نگران این بودم که پیشانی‌اش برای همیشه همان‌طور چین‌دار بماند و دیگر به حالت اولش برنگردد. گفتم که آهان آهان، آره.. اونا! کامران پیشانی‌اش را به همراه نفسی که به بیرون می‌داد صاف کرد و گفت که: «آره آره خودشه.اونا».
بعد از اینکه خیال کامران راحت شد که فهمیدم «اونا» در این خانه تردد دارند، گفت که هرچند مدت یه بار هم خانه آتش می‌گیرد، و بعد صدای بوق آتش‌نشانی می‌آید که آن را خاموش کند، آب می‌پاشند، شیشه‌ها می‌شکنند، تا چند روز بوی دود و باقی‌مانده بساطِ «اونا» در کوچه پر می‌شود؛ چند روزی سر و کلۀ کسی در خانه پیدا نمی‌شود و بعدِ چند روز، باز هم پاهایی از دیوار بالا می‌روند و شب که می‌شود، آتش روشن می‌کنند. می‌پرسم پس این حفاظی که دور ساختمان کشیده‌اند، این دیوار آجری، این آجرکردن درها برای چیست؟ می‌خندد و می‌گویدکه چقدر دلت خوش است دختر. می‌پرسم این خانه صاحبی ندارد پس؟ صاحبش کجاست؟ می‌گوید می‌خواستی کجا باشد؟ خارج است. نمی‌دانم این خارج کجاست اما انگار جای دوری است که صاحب خانه خیال برگشت ندارد و خانه همچنان به انتظار ورثه‌اش خالی و دود زده چشم به راه است. کامران می‌گوید که شهرداری می‌خواهد خانه را بکوبد اما ورثه هنوز خبر ندارند. می‌پرسم پس خودش از کجا خبردار شده است. جواب می‌دهد که از «اونا». این خانه که خراب بشود جای دیگری برای خوابیدن ندارند.

دوم:
شاید لازم نبود که چندین بار از مقابل آن خانه عبور کنم تا بالاخره بتوانم آن را ببینم. شاید باید همان دفعه اول می‌دیدمش. اما راستش را بخواهید نه دفعۀ اول و نه دفعۀ دوم، بلکه بعد از چندین بار عبور از مقابلش، متوجه آن خانه شدم. آن هم به‌خاطر اینکه آن روز در حال تعقیبِ کسی بودم که اسمش را می‌گذارم کامبیز. کامبیز را نمی‌شناسم. شما هم او را نمی‌شناسید؛ اما همان‌طور که من او را دیدم، شما هم حتماً او را دیده‌اید. آن روز کامبیز را در ابتدای کوچۀ «چترهای رویایی» دیدم؛ همان کوچه‌ای را می‌گویم که سنگ‌فرشش کرده‌اند و چترهای رنگی‌رنگی بالایش گشوده‌اند؛ کمی مانده به میدان انقلاب. اگر از خودِ کوچه تا به حال عبور نکرده‌باشید، عکس‌هایش را شاید در اینستاگرام دوستانتان دیده‌اید. در زیر سایۀ فراخِ این چترها و در دو طرف این کوچه، همه چیز پیدا می‌شود. از کافه‌هایی که در انتظارِ فروختن لحظات دنج به شما هستند، از قهوه‌خانه و قلیان‌سرا، رستوران سنتی، کتاب‌فروشی دستِ دوم، تا عطر فروشی و حتّی نانوایی. آفتاب که کمی غروب می‌کند، روی یکی از نیمکت‌های وسط این کوچه، مردی سرش را روی چمدان یا بقچه‌اش می‌گذارد و می‌خوابد و دختری هم آن طرف، روی آن‌یکی نیمکت، زیر امنیّتِ رنگی‌رنگی چترها، مصون از نگاه‌هایی که از آسمان بر سر و رویش می‌بارند به سیگارش پک می‌زند. اما باز این تمامِ روایتِ این کوچه نیست، اگر این سنگ‌فرش را با تمام بوها و صداها و رنگ‌هایش تا انتها بروید جلو و بعد، به سمت راست بپیچید، وارد کوچه‌ای دیگر می‌شوید که خانۀ کامبیز در آن جا قرار دارد. خانۀ کامبیز یا خانۀ کامبیزها یا خانۀهای کامبیزها.
آن روز کامبیز کنار صندوقِ صدقه ایستاده بود. کنار دستش نایلون بزرگی بود و در دست دیگرش میله‌ای نازک. سر میله را با ظرافتی ستودنی پیچ می‌داد. میله را داخل صندوق صدقات می‌کرد، هزار تومانی، دو هزار تومانی و اگر پنج هزار تومانی بالا می‌کشید، کنارۀ لب‌هایش از خوشحالی بالا می‌رفتند. شما هم آن‌جا بودید، توی خیابان از کنار کامبیز عبور می‌کردید. مغازه‌دارها هم سر کسب و کارشان بودند و ماشین‌ها هم در خیابانِ انقلاب بوق می‌زدند و راننده‌ها هم به هم فحش می‌دادند، یک روز کاملاً معمولی. بله روز بود، روشن بود و آن‌جا خیابان انقلاب بود. کامبیز چند دقیقۀ دیگر به ماهی‌گیریِ ماهرانه‌اش ادامه داد و پول‌ها را به دقت تا کرد و در جیبش گذاشت؛ بعد مسیرش را کج کرد به سمت سنگفرش رویایی و چتردار. خیلی آهسته به دنبالش رفتم. کامبیز کنار سطل آشغال ایستاد. دستانش را داخل سطل کرد و چندتا بطری آب معدنی را داخل کیسه‌اش جا داد. خودم را با موبایل مشغول می‌کردم که مثلاً به انتظار کسی هستم که نمی‌آید و خیلی خیلی هم عصبانی شده‌ام. اما انگار برای کامبیز مهم نبود، حتی اگر کسی مثل من تعقیبش کند یا نکند. کامبیز آن کوچه را تا ته رفت و بعد پیچید دست راست، از مقابل کافه قصه عبور کرد و در مقابل خانه‌ای ایستاد و بالاخره من توانستم این خانه را ببینم. نمای سنگی داشت و به نظر می‌رسید که باید خانه دوبلکسی باشد. بالکنی از جبهۀ اصلی ساختمان بیرون زده بود و در و پنجره‌ای به آن بالکن باز می‌شدند، اما نه دری بود و نه پنجره‌ای. کامبیز کیسه‌اش را روی زمین گذاشت. چند بطری و مقوا را از داخل آن بیرون کشید و آن‌ها را از میان گشودگی بین نرده‌ها به داخل خانه فرستاد. بعد تازه متوجه شدم که شیشه‌های خانه شکسته شده‌اند و دیوارهای داخلیِ خانه به قدری سیاه هستند که نورِ روز در دلِ آن‌ها بلعیده می‌شوند. کامبیز از میلۀ گاز بالا رفت، از روی نرده‌های سفید پاهایش را رد کرد و با یک حرکت پرید داخلِ خانه.
آن سوی خیابان از پیرمردی که در صف نانوایی ایستاده بود می‌پرسم صاحبِ این خانه کجاست پس؟ می‌گوید می‌خواستی کجا باشد؟ خارج است. نمی‌دانم این خارج کجاست اما انگار جای دوری است که صاحب خانه خیال برگشت ندارد و خانه همچنان به انتظار ورثه‌اش است. پیرمرد می‌گوید که شهرداری می‌خواهد خانه را بکوبد اما ورثه هنوز خبر ندارند. می‌پرسم پس خودش از کجا خبردار شده است. جواب می‌دهدکه از «اونا». این خانه که خراب بشود جای دیگری برای خوابیدن ندارند.

نیلوفر رسولی

هیچ نظری وجود ندارد