جیغ مؤذن بر مأذنۀ تابوت‌ها

هیلن‌براند در کتاب معماری اسلامی خویش روایتی این‌چنین از ساخت منارۀ جام می‌کند:
«تزیینات اصلی آن کلأ مشتمل بر سورۀ مریم است…کتیبه‌های اصلی دیگر آن همگی تاریخی هستند و از پیروزی‌ها والقاب سلطان آن زمانِ غور ستایش می‌کنند… . یک نسل قبل شهروندانِ در بند غزنین به قلعۀ کوهستانی فیروزکوه، پایتخت غوریان، و به محوطۀ مناره جام کشانده شده بودند تا با انجام کار اجباری، ارگ را بسازند. پس از آن قتل عام شدند و خون آن‌ها برای ساختن ملات برج‌های آن مخلوط شد. سلطان محمدبن‌سام، سازندۀ مناره جام، درواقع تیر خلاصی برای دشمن اجدادی خود بود و جای تعجب نیست که فتح‌نامۀ یادمانی او را به شکل مناره‌ای عظیم و به‌عنوان نماد پیروزی او ببینیم.»

ذات یادمان قرین با یادآوری است. حک کردن رویدادی در آگاهی عمومی به‌واسطۀ تعیّن بخشیدن به آن. اما می‌توان گفت که حد تأثیر «تخریب» در این آگاهی عمومی اگر فراتر از ساختن نباشد، کمتر نیست. روایتی که هیلن‌براند از منارۀ جام ارائه می‌دهد تنها موردی نیست که در بر دارندۀ دوگانۀ ساختن-تخریب است. بسیاری از یادمان‌ها این دوگانه را با خود دارند. یادمان‌هایی که ساخته شدنشان در گرو ویرانی است یا ویرانی‌هایی که خود نوعی بازنماییِ یادمان‌گونه‌اند. خونی که در ترکیب ملات برج‌های ارگ محوطۀ جام خشک شد، کنایه‌ای غریب از تعیّن بخشیدن به ویرانی به‌واسطۀ ساختن است که از فرط صراحت پردۀ همۀ تمثیل‌ها را می‌درد. این مطلع نه مقدمه‌ای برای تخریب‌های بامیان و تدمر و موصل، که مقدمه‌ای برای ساختن و آباد کردن است؛ در جایی که خبری از افراطی‌گری نیست و توسعه، زیر پوست آرام شهر و از دل زمین نقب می‌زند و به پیش می‌رود: اصفهان-چهارباغ.

هیلن‌براند از منارۀ جام به‌عنوان نیزه‌ای به قلب جهان کفر یاد می‌کند. در مورد این مناره عملکرد و معنا طوری در هم تنیده‌اند که تفکیکشان دشوار به‌نظر می‌رسد. این در هم تنیدگی تا انتها با این مناره است و قصد کردن برای تخریب چنین بنایی باید هر دوی این جنبه‌ها را هدف بگیرد. ازسویی‌دیگر چنین یادمانی به‌سبب یگانگی ابزاری فرم و معنی و عملکردش آن دم که زاده می‌شود، مرگ محتوم خویش را نیز در بر گرفته است؛ زیرا نابودی هر کدام از این وجوه به نابودی کامل اثر می‌انجامد. اما از آنجا که تخریبِ معنا خود افزونه‌ای بر آن معناست، یادمان پس از مرگ کالبدی‌اش زندگی دیگری را در پیش می‌گیرد. بر این پایه تخریب چنین یادمان‌هایی از حکومت‌ها و ایدئولوژی‌های پیشین نه تنها برای محو کردن حضور کالبدی آنان نیست، که برای مسخ مستمر زندگی آنان در مرگ است. یادمان‌هایی همچون چهارباغ اما مؤلفه‌های معنایی یادمان بودنشان را با گذر زمان به‌دست آورده‌اند و سطوح معنایی‌شان فراتر و ژرف‌تر از عملکرد است، که برای بسط این معانی علاوه بر مطالعات تاریخی ناچار از مجموعه‌ای از مطالعات گستردۀ روان‌شناسی و جامعه‌شناسی هستیم. مصادره‌‌به‌مطلوب این یادمان نیازی به نمایش بی‌پردۀ مرگ آن ندارد؛ بلکه می‌تواند از طریق قلب صورت و قلب عملکرد در همۀ سطوح ژرف و سطحی، به قلب ماهیت معنای آن برسد. تفاوت ماهوی هدفی که پشت «ساختن» یادمان ایستاده است، حضور خود را در تخریبش نیز اعمال می‌کند. از این رو است که چهارباغ امروز به شکل حیرت‌انگیزی با پروژه‌های «عمرانی» شهری، در معرض تهدید است.

دوگانۀ ساختن-تخریب به شکلی مبتذل‌تر سر بر می‌آورد. خیابانی که روزگاری فصل مشترک کاخ‌های حکومتی بود، در طی زمان و در بر گرفتن سینماها و تفرج‌گاه‌ها بدل به فضایی یادمانی شده بود. از تماشاخانه‌های متعددِ گذشته، سه یا چهار تا باقی مانده که یکی از آنان نیز به بانک فروخته شده است. در جدارۀ شرقی خیابان موجودی عجیب‌الخلقه با سنگ‌های صورتی و ستون‌های بی‌ظرافت و قوارۀ بتنی سودای سامان‌دهی به پیاده‌گذر چهارباغ را در سر می‌پروراند؛ اما عقیم و ناتوان از سامان‌دهی، با رواقی عریض و وُیدهای بزرگ در لبۀ اتصال به خیابان، چراغ‌های رابطه را سراسر تاریک کرده است. گذشتن از لبۀ خیابان با این تمهید، همان «وارد شدن به هیچ» است. جزئی مهم از یکی از مهم‌ترین خیابان‌های تاریخ سرزمین فدای چه شده است؟ پاسخ احتمالأ چنین است: نورگیری دکان‌های تجاری بیشتر در زیرِ زمین.

در میانۀ خیابان درختان یکی پس از دیگری از جای کنده می‌شوند و به گلدان‌های بزرگ می‌روند تا سد راه مترو نشوند و احتمالأ جسدشان روزی دوباره به خاک رود. در خصوص مترو، از روال غیرمنطقی و فاجعه‌بار اجرای پروژه و گذشتن مصرّانۀ آن از چهارباغ به‌رغم صدور رأی قضایی بگذریم که خود در انتظار سیاه کردن اوراق بسیاری است تا این قصه‌های سورئال را تحلیل کند. از آسیب‌های کالبدی آن به آثار نیز می‌توان گذشت و آن‌ها را به متخصصان امر سپرد. اما دستِ‌کم می‌توان این نکته را در نظر نگه داشت که حضور مترو، از بین رفتن اتصال و رابطۀ خیابان با جداره‌اش و نابودی درختان چهارباغ کیفیت حضور شهری را در این خیابان به کلی دگرگون می‌کند. قربانی ذبح می‌شود و خونش هر روز می‌ریزد تا در رگ یادمان جدید بخشکد. مرگ یادمان گذشته پایۀ سنگی یادمان جدید است در روز پرده‌برداری‌اش. اما اخباری که منتشر می‌شود به ما اصرار دارد بگوید که در اشتباهیم. باید باور کنیم که کشف پِیِ کاخ جهان‌نما به برکت پروژۀ مترو است که رقم خورده و این پروژه‌ها نه‌تنها در خدمت تخریب تاریخ چهارباغ نیست، که به بازیافتن هویت ازدست‌رفته نیز خدمت کرده است. پایه‌هایی که همۀ ما می‌دانستیم کجاست و با یک حفاری ساده نمایان می‌شد، در مقیاسی گسترده و پروپاگاندای رسانه‌ای به‌مثابه کشفی ارشمیدسی در بوق‌وکرنا می‌شوند. متروی چهارباغ حامی و خدمتگزار تاریخ معرفی می‌شود. حالا نوبت خبر مسرت‌انگیز است، بی هیچ توضیح اضافه‌ای: جهان‌نما بازسازی می‌شود. هلهله کنیم که کاخ را بناست بازسازی کنند و ایلعازر از دم مسیحایی زنده خواهد شد. اما آنجا که چشم باز می‌کند خواهد گفت: دیگر نه من منم و نه خانه‌ام از آن من است. کاخی که از بلندترین کاخ‌های صفوی است حالا در سایۀ ارگ جنجالی همنامش این بار نه سر می‌افرازد که کج می‌کند و موجودی جعلی را در بستری جعلی به پا می‌دارد. همۀ این‌ها به برکت مترو است.

می‌توان جهان‌نمای موعود را یادمان چهارباغ جدید نامید. یادمانی که خون خشکیدۀ چهارباغ را در بند ملات خود دارد. مؤذنی بدصوت که ایستاده تا به ما یادآوری کند دورۀ دیگری آغاز شده است. اذانش را آنجا بالای تابوت‌های مردگان یک نفس می‌خواند و قطع نمی‌کند و ما هلهله می‌کنیم که ما را گردن زدند برای دومین بار.

 

وضعیت فعلی پروژۀ مترو در چهارباغ اصفهان

«وارد شدن به هیچ»: وُیدهای بزرگ در لبۀ اتصال به خیابان چهارباغ اصفهان

 

 

فراز طهماسبی

هیچ نظری وجود ندارد