تاریخ را فانتزی‌تر بخوانیم

. آیا باید تاریخ را هر قدر هم کسل‌کننده بود، به همان کسل‌کنندگی قبول کنیم؟ چرا باید چنین کنیم؟ احتمالاً پاسخ را می توان در پاسخ به سؤال دیگری یافت: اصلاً چرا تاریخ می‌خوانیم؟ دربارۀ فلسفه تاریخ و تاریخ‌خوانی سخن بسیار رفته و این نوشتار جای آن همه نیست؛ ولی سخنم روشن است: قبل از هرگونه حکمی دربارۀ خواندنِ تاریخ، باید نیتمان را از خواندن تاریخ بدانیم. روشن کردن امری در گذشته، درس گرفتن از تاریخ برای آینده (با تکرار این سخن که «گذشته چراغ راه آینده است») یا قصد خوانشی زایا از تاریخ که به انواع ایده‌ها و خلاقیت‌ها و کارکردهای امروزمان پاسخی دهد… کدام؟ سوای از پاسخِ این پرسش، آیا اصلاً حفره‌های تاریخ سرانجام روزی پُر خواهند شد و ما به تمامیِ آنچه در گذشته روی داده آگاه خواهیم شد؟ کسی که می‌خواهد تاریخ را آن‌گونه که هست (ولو کسل‌کننده) دریابد ابتدا باید به حقیقتی کسل‌کننده پی برده باشد. حال باید از او پرسید: آیا به حقیقتی کسل‌کننده پی برده‌ای؟ یا از تاریخ «خوانشی» کسل‌کننده داشته‌ای؟ و حال با این حقیقت یا خوانش کسل‌کننده چه خواهی کرد؟ چرا اصلاً باید به سراغ حقیقتی کسل‌کننده رفت؟

رجحان حقیقتی کسل‌کننده بر خوانشی جذاب، قطعاً نیاز به ملاکی برای داوری بین این دو دارد. شاید کسی بگوید ملاک واقعیت است؛ که خود سخنی گزاف است، چون به‌معنی توانِ رسیدن به واقعیت خواهد بود. ولی آیا واقعیت، آن هم در گذشته، ملاک خوبی برای داوری است؟ شاید بتوان با ملاک‌هایی تاریخ را خواند که برای انسان امروزی به کار آید. خوانشی که برای انسان امروز به کار آید، حتی اگر دروغین باشد، ممکن است مفیدتر از حقیقتی بی‌فایده دربارۀ گذشته باشد که هیچ برون‌داد و محصولی برای انسان امروز ندارد. البته خانم حجازی خود به‌خوبی اشاره کرده‌اند: «‌اگر نشد، کنش‌های خلاق بروز دهیم تا از جماد خارجمان کند…» که شخصاً سخنش را می‌پسندم، ولی بر کدام اساس، خوانشی بر بنیان «یمینه» از این اتاق، خوانشی جامد است؟ بلکه شاید خوانشی زایا برای خلق فضاهایی جدید به حساب آید. (آنچه گفتم، حدسی از هزار بود. تو خود حدیث مفصل بخوان…)

۲. وقتی می‌گوییم «‌بیایید تاریخ را اگر کسل‌کننده است، کسل‌کننده باور کنیم»، به همان راهی رفته‌ایم که «بسیاری» از سنت‌گرایان امروز رفته‌اند (فارغ از اینکه احتمالاً قرائت‌های متفاوتی از سنت‌گرایی وجود داشته باشد)؛ یعنی نیل به حقیقتی قطعی که درست است و روشن‌گر امور. آیا به‌راستی چه در تاریخ چه در بقیۀ علوم، می توان قائل به وجود حقیقتی دست‌یافتنی شد که بالاخره روزی یا به آن می رسیم یا به آن نزدیک خواهیم شد؟

آنچه دست یافتنی است، نه حقیقت غایی که تکثر نظرات و عقاید است؛ منتقدان سنت‌گرایی و قرائت‌های فانتزی، حتی اگر غیرسنت‌گرایانه باشند، با این قرائت‌ها مخالف‌اند و راه درست را قرائت «حقیقی» از تاریخ می‌دانند. از سوی دیگر بسیاری از صاحبان قرائت سنت‌گرایانه، سخن خود را به «حقیقت» نزدیک‌تر می‌دانند؛ نکته اینجاست که هر دو گروه بر یک مسئله پافشاری می‌کنند: امری حقیقی آن بیرون دربارۀ تاریخ یا معماری کهن ما هست که باید به آن دست یافت و قرائت‌های غلط باید اصلاح شوند. به‌عنوان کسی که نظرش به خوانش منطقی و عقلانی از تاریخ نزدیک‌تر است، گمان می‌کنم راهِ‌حل نه مخالفت با قرائت‌هایی که غیرعقلانی به‌نظر می‌رسند، بلکه اجازۀ رشد و نمو دادن به تمامی خوانش‌ها و به‌رسمیت شناختن حضور آنان است. امروز در عرصۀ قرائت‌های فانتزی از تاریخ، سنت‌گرایی با کمتر رقیبی مواجه است؛ ولی اگر دیگر قرائت‌های خیال‌پردازانه که به تاریخ معماری ما نگرش‌هایی دیوگونه، ترسناک، اسطوره‌ای یا هر نوع نگرش فانتزی دیگری دارند، ببالند و پیدا شوند، تکثر خوانشی پدید می‌آید که خود بهترین وسیله برای معرفت است: در قیاس خوانش‌های متفاوت و شناخت تکثر آن‌هاست که به شناختی زایا و ای بسا منطقی از تاریخ و معماری گذشته می‌توان رسید.

آنچه می گویم دفاع از خوانش فانتزی تاریخ نیست، بلکه اجازۀ رشد و نمو دادن به آن است تا با تکثری که در درون خود به‌وجود می‌آورد، راه خوانش عقلانی از گذشته را باز کند. راهِ‌حل، مبارزه با دیگران نیست؛ بلکه باید وجودشان را به‌رسمیت شناخت و البته وجود خود را نیز جداگانه عرضه داشت.

۳. اسلاوی ژیژک در گفتاری، اشاره به استفادۀ گروه موسیقی هاردراک «رامشتاین» از نمادگرایی‌ای شبیه به نمادگرایی نازیسم کرد و گفت که خیلی‌ها به این گروه، به‌دلیل استفاده از آن نمادها، می‌تازند و آن را متهم به تبلیغ نازیسم می‌کنند؛ ولی اگر کسی دقت کند چنین می‌بیند: این گروه از این نمادها برای خوشباشی و اجرای موسیقی خود در کنسرت‌ها استفاده می‌کند ولی جز حضور این نمادها، وجه دیگری از نازیسم را در کارشان نمی‌بینیم. ژیژک دقیقاً همین عملِ رامشتاین را بهترین راه برای مبارزه با ایدئولوژی نازیسم می‌داند: استفاده از نمادهای نازیسم با معلق‌کردن معنای ایدئولوژیکشان. از این راه، این نمادها و نشانه‌ها به سطح پیشاایدئولوژیک خود برمی‌گردند و دوباره به عناصری خالص برای خوشباشی یا هرگونه نیتی که استفاده‌شان کنیم بدل می‌شوند. این‌گونه استفاده از نمادهای نازیسم، نازیسم را از درون می‌خشکاند.

برای من جالب است که چرا هیچ‌یک از منتقدان سنت‌گرایی به چنین شکلی به مبارزه با آن برنخاست؟ البته از جهتی پاسخ بدیهی است: آن‌ها به‌دنبال حقیقت‌اند! و نه قرائت فانتزی دیگری. ولی چرا حاضر نیستند حضور این قرائت‌های متفاوت را به‌رسمیت بشناسند؟ به عنوان یک حامی نگرشی عقلانی به تاریخ، گمان می کنم آنچه برای خوانش تاریخی خطرساز است، نه قرائت‌های فانتزی، که تک‌صدایی است: اگر در قرائت‌های فانتزی و غیرفانتزی از تاریخ تکثر باشد، خطری نیست ولی وقتی یکی از قرائت‌های فانتزی (در این مورد به‌خصوص سنت‌گرایی) بقیه را به حاشیه می‌راند، اینجاست که خطرساز است و نگرش عقلانی در برابر تک‌صدایی در نگرش‌های فانتزی ممکن است به حاشیه برود. پس لازم نمی‌بینم بر قرائت‌های فانتزی تاریخی بتازم، شیرینی تاریخ می‌تواند به همین تکثر قرائت‌ها باشد.

شهاب‌الدین تصدیقی

هیچ نظری وجود ندارد